برای پروانه ام که بالش شکست …

اکنون شش هفته از آن شبی می گذرد که همسر نازنینم، فرناز، ما را ترک گفت. شش هفته ای که کماکان من و بی شمار دوستدارانش در بهت و ناباوری مانده ایم.

این صفحه را به یاد پروانه عزیزم، فرناز پدید آورده ام؛ پروانه ای که این جهان برایش کوچک، تنگ و پر از خشونت آدم های حقیر و کوچک بود؛ پروانه ای که بالش شکست و سرانجام تصمیم گرفت ما را ترک گوید. شاید خود دیگر باور نداشت که به میزان پرستش دوستش داریم. دوستش داریم چون او از شمار انسان هایی بود که دنیا را رنگین و پر از شادی ساخته بودند.

اکنون فرناز که عاشق رنگ و شادی و نور بود، شیفته طبیعت و انسان های خوب و حیوانات بود، فرناز که هیچ گاه صدای بلندش را کسی نشنید، زیر این درخت و این گل ها آرمیده است و به این نیاندیشید که این همه رنگ و زیبایی بدون او رنگ باخته اند، شادی و لبخند بی مفهوم شده اند، هر چند که آخرین جمله اش این بود: «چهره ام را با لبخند به یاد آورید، همانطور که همیشه بودم.» برای ما لبخند بی مفهوم شده است. لبخند تنها در چهره ریبای او مفهوم می یافت

«برای خوردن سیب چقدر تنها مانده ایم.»

فرناز در ساعت 02:30 بامداد روز شنبه، 13 اکتبر 2012 (22 مهر 1391) پس ار چهار ساعت و نیم تلاش بی نتیجه پزشکان در هامبورگ ما را تنها گذاشت.

Page_Farnaz

247255_4415251137952_2047799222_n

به این درختچه بر فراز گور فرناز حسادت می ورزم که با او سخن ها دارد