تنهایی و تاریکی

پنج هفته از آن شب می گذرد که تصمیم گرفتی پرواز کنی و من هنوز در ناباوری مانده ام. در آن شب در راهروی بیمارستان ایستاده بودم و در چهره کسانی که سراسیمه اینور و آنور می رفتند و در تلاش بودند که ترا منصرف کنند، می نگریستم و به دنبال رگه ای از امید در خطوط چهره شان بودم. با خود می گفتم که فردا صبح که ترا از بیمارستان مرخص می کنند، ترا در  ماشین می نشانم و یکراست به کوهستان های سویس و اتریش می برم؛ چیزی که با هم برنامه اش را چند روز پیش ریخته بودیم. برویم و در دامان طبیعت و به دور از استرس زندگی روزمره استراحت کنیم. و من داشتم برنامه این سفر را در حیال حود می ریختم و وسایل لازم را در ماشین می گذاشتم.

اما در آن راهروی بیمارستان ترانه ای سمج از سیمین غانم در سرم افتاده بود و مرا رها نمی کرد: «بسوزانید، بسوزانید، شعرهایم را بسوزانید، برگ برگ خاطراتم را بسوزانید …»

تو نیز برایم نوشته بودی: «مرا بسوزان و خاکسترم را در باد پخش کن …»

شب گذشته پس از نیمه شب که تونل سویس به ایتالیا را بسته بودند و راه بند بود، جاده کوهستانی مارپیچ، قدیمی و باریکی را به تنهایی در سویس گرفتم و به بالای کوهها رفتم. در آن بالاها، در میان برف ها ایستادم و در تاریکی و سکوت مطلق به تماشای آسمان صاف و پرستاره نشستم؛ مجموعه ستارگانی که تو به خوبی می شناختی و هر بار از ابتدا آنها را به من ستاره نشناس نشان می دادی. راه شیری که تو دوست داشتی، به زیبایی پدیدار بود و من هیچ گاه نتوانستم آن را در اروپا به تو نشان دهم.

در آن تنهایی و تاریکی مطلق در دلتنگی ات گریستم و گریستم.

کجایی گل گلک؟؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: