برای پروانه ام که بالش شکست …

اکنون شش هفته از آن شبی می گذرد که همسر نازنینم، فرناز، ما را ترک گفت. شش هفته ای که کماکان من و بی شمار دوستدارانش در بهت و ناباوری مانده ایم.

این صفحه را به یاد پروانه عزیزم، فرناز پدید آورده ام؛ پروانه ای که این جهان برایش کوچک، تنگ و پر از خشونت آدم های حقیر و کوچک بود؛ پروانه ای که بالش شکست و سرانجام تصمیم گرفت ما را ترک گوید. شاید خود دیگر باور نداشت که به میزان پرستش دوستش داریم. دوستش داریم چون او از شمار انسان هایی بود که دنیا را رنگین و پر از شادی ساخته بودند.

اکنون فرناز که عاشق رنگ و شادی و نور بود، شیفته طبیعت و انسان های خوب و حیوانات بود، فرناز که هیچ گاه صدای بلندش را کسی نشنید، زیر این درخت و این گل ها آرمیده است و به این نیاندیشید که این همه رنگ و زیبایی بدون او رنگ باخته اند، شادی و لبخند بی مفهوم شده اند، هر چند که آخرین جمله اش این بود: «چهره ام را با لبخند به یاد آورید، همانطور که همیشه بودم.» برای ما لبخند بی مفهوم شده است. لبخند تنها در چهره ریبای او مفهوم می یافت

«برای خوردن سیب چقدر تنها مانده ایم.»

فرناز در ساعت 02:30 بامداد روز شنبه، 13 اکتبر 2012 (22 مهر 1391) پس ار چهار ساعت و نیم تلاش بی نتیجه پزشکان در هامبورگ ما را تنها گذاشت.

Page_Farnaz

247255_4415251137952_2047799222_n

به این درختچه بر فراز گور فرناز حسادت می ورزم که با او سخن ها دارد

دلتنگی

اي نازنينم كه اكنون اين زير خفته اي! كاش مي دانستي كه دنيا بي تو چه بي رنگ، سرد و تاريك شده است.

Farnaz9

سرگردان در ایتالیا

اکنون یک هفته است که در شمال ایتالیا می گردم. از بولونیا گرفته ام تا پیزا، فلورانس و رم با دوست خوبم فریما این سوی و آن سوی می روم.

هر جا که با فرناز بوده ام، یادگاری ها یادمان می آید و آنجا که نبودم، افسوس می خورم که چرا نیست.

فرناز عاشق ایتالیا و فرانسه بود و اکنون چشمان زیبایش بر روی این همه رنگ و زیبایی بسته است.

ترانه ای بختیاری

چه می شود افزود بر این ترانه؟
42 روز پیش دقیقا در همین ساعت شب، در آن جمعه شب بود که ترا یافتم. و از آن ساعت به بعد خانه مان چه سرد و تاریک شد. ای داد و بیداد!

تنها در لندن

یک روز پر کار در لندن و با هوای ابری که البته از هوای سرد و بارانی بولونیا گرم تر است! آخرین بار 9 ماه پیش با او در اینجا بودم و برای سورپرایز تولدش او را به لندن آوردم که بار Farnaz in Londonاولش بود و غق هیاهوی این شهر درهم برهم شده بود.
به هر سو می نگرم با عکس هایش در اینجا جلوی چشمم است، کنار برج ساعت، پارلمان انگلیس، و یا این عکس دوست داشتنی در سالن غذاخوری شهرداری!
دلم می خواست امروز او را با خود با داخل پارلمان می بردم تا مسحور معماری و نقاشی های داخل آن شود.
جایش چه خالیست همه جا، چه آنجا که با هم بودیم . چه جاهایی که بدون او بروم!

تنهایی و تاریکی

پنج هفته از آن شب می گذرد که تصمیم گرفتی پرواز کنی و من هنوز در ناباوری مانده ام. در آن شب در راهروی بیمارستان ایستاده بودم و در چهره کسانی که سراسیمه اینور و آنور می رفتند و در تلاش بودند که ترا منصرف کنند، می نگریستم و به دنبال رگه ای از امید در خطوط چهره شان بودم. با خود می گفتم که فردا صبح که ترا از بیمارستان مرخص می کنند، ترا در  ماشین می نشانم و یکراست به کوهستان های سویس و اتریش می برم؛ چیزی که با هم برنامه اش را چند روز پیش ریخته بودیم. برویم و در دامان طبیعت و به دور از استرس زندگی روزمره استراحت کنیم. و من داشتم برنامه این سفر را در حیال حود می ریختم و وسایل لازم را در ماشین می گذاشتم.

اما در آن راهروی بیمارستان ترانه ای سمج از سیمین غانم در سرم افتاده بود و مرا رها نمی کرد: «بسوزانید، بسوزانید، شعرهایم را بسوزانید، برگ برگ خاطراتم را بسوزانید …»

تو نیز برایم نوشته بودی: «مرا بسوزان و خاکسترم را در باد پخش کن …»

شب گذشته پس از نیمه شب که تونل سویس به ایتالیا را بسته بودند و راه بند بود، جاده کوهستانی مارپیچ، قدیمی و باریکی را به تنهایی در سویس گرفتم و به بالای کوهها رفتم. در آن بالاها، در میان برف ها ایستادم و در تاریکی و سکوت مطلق به تماشای آسمان صاف و پرستاره نشستم؛ مجموعه ستارگانی که تو به خوبی می شناختی و هر بار از ابتدا آنها را به من ستاره نشناس نشان می دادی. راه شیری که تو دوست داشتی، به زیبایی پدیدار بود و من هیچ گاه نتوانستم آن را در اروپا به تو نشان دهم.

در آن تنهایی و تاریکی مطلق در دلتنگی ات گریستم و گریستم.

کجایی گل گلک؟؟

خانه سرد و تاریک است

خانه مان را و شهرمان هامبورگ را ترک می کنم و به سوی جنوب به راه می افتم.