که خنده را به یادمان آورد؟

دیشب توی بی بی سی چرا اونجوری بودم؟ خوب دیگه فرناز عزیزم نبود که حواسش به همه چیز باشه و همیشه بگه: لبخند! یعنی چی که همیشه چهرت بداخلاقه تو تلویزیون؟ اونایی که تورو از نزدیک نمی شناسن چی فکر می کنن؟

حالا دیگه فرناز نیست و شادی های کوچک و بی پایانش هم رفتن.

آخرین روز تولدش بود که با هم به لندن رفتیم. بار اولش بود و خیلی کیف می کرد و محو اون همه ساخت و ساز در شهر شده بود. یه جایی توی آکسفورد استریت بودیم که از بی بی سی زنگ زدند و می خواستن که زود خودمو به خونه برسونم برای یک مصاحبه. تا گفتم که خونه نیستیم و در شهرمون نیستیم و در لندن هستیم، با سه سوت توی استودیوی بی بی سی بودیم که از اونجایی که تو خیابون واستاده بودیم 200 متر فاصله داشت. کسی که تماس گرفته بود خیلی خوشحال بود از چنین تصادف جالبی. وقتی تو برنامه کنار آقای سلطانپور نشسته بودم، فرناز کنار چند نفر دوروبر دوربین واستاده بود و با میمیک چهره به من اشاره می کرد: لبخند! لبخند!
گل گلکم، تنها کسی که لبخند بخشی از وجودش بود و شادی می پراکند، تو بودی و کسی هیچ گاه به گردت هم نرسید.هنوز هم لبخند تو و چهره شاد توست که شاید بتواند ثانیه ای غم را از چهره همه کسانی که دوستت داشتند و عاشقت بودند، پاک کند. اما تنها برای ثانیه ای!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: