«خداحافظ گل سوری»

«خداحافظ گل سوری»
عجیبه که فرناز این آهنگ زیبا از فرهاد دریا را دوست داشت که روی کلیپ های ندا آقاسلطان گذاشته بودند. حالا من باید این آهنگ رو برای خودش بگذارم.

عچب روزهایی داریم!

سوری نام مادر فرناز است و گل سوری می شود خود فرناز عزیز من!

آخرین پرواز

ساعت 18:20: پرواز هواپیمایی ترکیه فرناز مرا از هامبورگ به تهران می برد و اینجا غمگین است.

آخرین وداع

امروز روز آخر و روز وداع با فرشته نازنینم بود. پیش از آن که او را به فرودگاه انتقال دهند رفتم پیشش و کمی با او تنها بودم. آخرین نوازش، آخرین بوسه.

شهرمان هامبورگ که فرناز بسیار دوستش داشت، نیز امروز غمبار بود. خط متروی 3 که فرناز همیشه تنها به این دلیل آن را سوار می شد که از بالا حرکت می کرد و او می توانست کانال های آبی شهر را تماشا کند، خانه های در کناره کانال ها را ببیند و لذت ببرد، بعد بیاید و

 از خانه جدیدی که یافته است برایم بگوید. هنر و معماری نه تنها تخصصش، بلکه عشقش بودند: چطوره بریم یکی از این خونه های قایقی در فلان کانال رو بخریم و توش زندگی کنیم؟ حتی یافته بود که در هامبورگ نزدیک به صد خانه قایقی هست. دیوانه «هوندرت واسر» معمار اتریشی بود که زیباترین ساختمان ها را در آلمان و اتریش ساخته است؛ هر ساختمانی کودکی بازیگوش را می ماند پر از رنگ و نشاط. و فرناز خود نیز آنگاه که سخن از معماری داخلی و یا تزیینات خانه می رفت، کودکی بازیگوش بود. این نقاشی بته جقه بر ددیوار این اتاق، آن میز و صندلی و صدها ریزه کاری در این خانه که جای پای فرشته ای لطیف و ظریف هستند!

حالا چه کسی خانه های جالب را در هامبورگ بیاید و به من نشان دهد؟ با کی به بندر بروم که دوباره و دوباره ساختمان آقای تهرانی در میان آب را که شبیه یک کشتی ساخته شده است را نشانم داده و از جزییات آن بگوید؟ خط 3 بدون تو خالی ست و من اتوبوس 8 را بیش از همیشه از دست خواهم داد.

دریاچه آلستر در مرکز شهر دیگر برایم مفهوم ندارد. تو دیگر نیستی که با هم روی دریاچه یخ زده در زمستان آینده راه برویم و زمین بخوریم.

بچه ات به قول خودت، آن ساختمان زیبای شش طبقه در تهران که برای ساختنش آن همه خون جگر خوردی و برای آن که هم نمایش و هم داخلش برای ساکنانش زیباتر و زیباتر باشد، با شهرداری درافتادی، تنهاتر شده است. قرار بود بام آن جا را تبدیل با باغچه کنی تا بشود در هوای تهران در آنجا نفسی کشید. رفتی و ساختمانت بدون تاج سبز ماند.

اکنون ما مانده ایم و این همه جای پای فرشته ای که درنگی کوتاه در زندگی ما کرد و برای ما این همه رنگ زندگی و شادی آورد؛ شازده خانوم کوچکی که اما خود در حقارت های این سیاره نفس برای کشیدن نیافت و پرواز کرد.