از تارا برای فرناز

اولین بار بود که هم رو می دیدم ، روز دوم یا سوم، محمود سر میز ناهار چند لحظه تنهامون گذاشت و ما همینجوری الکی، توی چشمهای هم نگاه کردیم و گریه کردیم، چرا گریه کردیم ؟ محمود برگشت ، با دوربین ، اشکهای ما رو که دید با ادبیات مخصوص خودش گفت :

» فقط رفتم دوربین بیارما!» و بعد آنقدر سر به سرمون گذاشت تا سریع اشکمون شد خنده و این تازه آغاز حس های مشترک بی دلیلی بود که تو رو کرد مادر و من شدم اولین فرزندت ! یادت هست می گفتی : » آزاده و سمیرا دخترای محمودن تارا دختر من ؟»
آخرین روزی که با هم صحبت کردیم هیجان زده از دانشگاه بن آمده بودم بیرون و مثل همیشه تو اولین کسی بود که می خواستم اطلاعاتی رو که پیدا کرده بودم بهش بدم، تلفن رو برداشتی با جیغ و شور شروع کردم برایت تعریف کردن، مثل همیشه سعی کردی آرامم کنی: » آروم . . . یواش یواش بگو . . . جیغ نزن . . . خب مگه نمی خوای من بفهمم چی می گی . . . آروم » احساس کردم صدایت گرفته ، پرسیدم :»هنوز سرما خوردی ؟» گفتی:»بهتر بودم اما انگار دوباره شروع شد»، گفتم:» گفتم صبر کن این کاغذ بازی های آلمانی ها تمام بشه خودم میام ازت مراقبت می کنم، اما باید قول بدی وقتی من این همه راه برای خوب کردنت تا هامبورگ میام خوب بشیا» گفتی: » تو بیا من زود خوب میشم»، سه شنبه صبح بود نه ؟؟!!
حتی سه روز هم طاقت نیاوردی ؟ جمعه شب . . .
شنبه تنها چند ثانیه قبل از اینکه شماره موبایل محمود روی صفحه لعنتی یه موبایلم بیفته داشتم فکر می کردم، غذا را که خوردیم بهت زنگ بزنم ، داشتم فکر می کردم آخرین بار خانه تو خورشت
قیمه درست کرده بودم ، داشتم فکر می کردم یعنی بالاخره سرماخوردگیت خوب شد ؟ ، محمود زنگ زد : «فرناز رفت.» سرما خوردگیت برای همیشه خوب شده بود !
حالا دو روز است لباس می پوشیم، سوار ماشین می شویم، از خیابانها می گذریم تا به بیمارستان برسیم، پله ها را پایین می آییم و آخر آخر آخر یک راهرو، توی یک اتاق هر چقدر سعی می کنیم بیدارت کنیم ، صدایمان را نمی شنوی ، هر چقدر سعی می کنی باورت کنیم، صدایت را نمی شنویم.
امروز مسئول مربوطه در را به رویمان باز کرد، ملحفه ی رو پایت تکان خورد، حس کردی ؟ چه امید واهی بود فقط می خواستی سر به سرمان بگذاری، کاش می دانستی با این امید واهی چطور دلم را لرزاندی، حس کردی ؟ تو تکان نخورده بودی ، فقط باد بود که به اتاقت آمد ، حس کردی ؟
ای کاش تمام این ها را حس کرده باشی، آنوقت خیالم راحت می شود که حضور ما را حس کردی ، خیالم راحت می شود که نوازش های محمود را بر روی آن چهره روشن سرد شکننده حس کردی ؛ خیالم راحت می شود که محمود را حس کردی.
نمی دانم چند روز می گذرد ، چند ساعت اما در میان این ساعت ها مثل آدمی که در انتظار مرگ است ، تمام لحظه هایمان از جلوی چشمم می گذرد ، تمام حرفها ، در گوشی ها ، خنده ها ، غرها ،
دعواها و پشت تمام این ها، حس غریبی به من می گوید : » باز بی کس شدی دختر» یادت هست، یکی از روزهای نا امیدیم، بهت گفتم : «می دونی وقتی مهاجرت می کنی انگار دوباره به دنیا میای، انگار من تمام 26 سال زندگی ام صفر شده و حالا در یک سالگی زبان باز کرده ام » ، یادت هست گفتم » اما چه خوشبختم که در این تولد دوباره ، باز صاحب پدر و مادر شدم» می دونی حالا می فهمم، هیچ چیز تقصیر تو نیست، سهم من «بی مادری» ست!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: