شعری عاشقانه از آراگون

Que sais-tu des plus simples choses
Les jours sont des soleils grimés
De quoi la nuit rêvent les roses
Tous les feux s’en vont en fumée
Que sais-tu du malheur d’aimer

Je t’ai cherchée au bout des chambres
Où la lampe était allumée
Nos pas n’y sonnaient pas ensemble
Ni nos bras sur nous refermés
Que sais-tu du malheur d’aimer

Je t’ai cherchée à la fenêtre
Les parcs en vain sont parfumés
Où peux-tu où peux-tu bien être
A quoi bon vivre au mois de mai
Que sais-tu du malheur d’aimer

Que sais-tu de la longue attente
Et ne vivre qu’à te nommer
Dieu toujours même et différente
Et de toi moi seul à blâmer
Que sais-tu du malheur d’aimer

Que je m’oublie et je demeure
Comme le rameur sans ramer
Sais-tu ce qu’il est long qu’on meure
A s’écouter se consumer
Connais-tu le malheur d’aimer

یادبود فرناز در شهر کلن

چقدر پاییز را دوست داشتی! رنگ های وحشی، جنگل های رنگارنگ، پیچک های آویزان از خانه ها! آن خروجی های اتوبان 4 و پیچک های رنگی که از صداگیرها آویزان بودند و تو همیشه با 44497_364932540267413_1178387001_n28065_364934430267224_1957210135_n69708_364932786934055_2070513035_n47406_364934540267213_135115549_n72137_364937046933629_2065581402_n72189_364940613599939_1291860359_n76237_364933103600690_313044241_n178991_364932753600725_851308258_n293704_364932583600742_560393617_n292823_364932700267397_1150188103_n523576_364932653600735_2016543419_n (1)486252_364932506934083_1703388980_n533538_364934473600553_1330984464_n523576_364932653600735_2016543419_n525532_364932380267429_1580971944_n292834_364932880267379_126505933_n318941_364941903599810_1723107314_n486252_364932506934083_1703388980_n (1)دوربین آماده عکاسی بودی.
پاییز امسال در آلمان بسیار زیباست. شهرمان هامبورگ آفتاب و آسمان صاف دارد و درخت روبروی اتاقمان آن طرف خیابان که برگهای سرخ دارد، در پس زمینه آن خانه رنگی می درخشد. این همه رنگ و این همه زیبایی و تو باید می رفتی درجایی دنج در بهشت زهرا زیر آن درخت کوچک! هر چند که این را نیز دوست نداشتی. تو عاشق باد بودی و دماوند؛ و من این را از تو دریغ داشتم.
یکشنبه پیش خانواده مان و دوستانمان در کلن به یادت گرد آمدند. در یک سالن زیبا که ثریای عزیز آن را زیباتر ساخت، با رنگ های پاییزی که دوست داشتی، با گل ها و عکس هایت در دور تا دور سالن. هر کسی را که می شناختم آنجا بود و هم چنین کسانی که نمی شناختم. همه هم چنان بهت زده؛ هایده به همراه حمید آمده بود و تا زمانی که وارد سالن نشده بود متوجه نشده بود که منظور کدام فرناز است و وقتی عکس ها را دید نزدیک بود بیهوش شود. تو او را خیلی دوست داشتی و همیشه از او می گفتی. از که بگویم دیگر؟ چه کسی ترا حتی یک بار دیده بود و آنجا نبود؟
برای دوستانمان سخن گفتم. اینها را گفتم:
«در بدترین کابوس ها و رویاها نیز هیچ گاه به فکرم نمی رسید که روزی در چنین جایی و به چنین مناسبتی در برابر شما بایستم و چنین سخنانی بگویم. به هر رو، رویدادی است که رخ داده و باورش برای من و همه شما بسیار دشوار است. آرزو می داشتم که کاش این یک کابوس می بود که نیست. باید یک زمان طولانی لازم داشته باشیم که با این رویداد جوری کنار بیاییم. طبیعتا خیلی سخت خواهد بود ولی می گویند که زمان مساله رو حل می کند و زندگی ادامه دارد. معنی این جمله و این که تا چه حد این جمله واقعیست و تا چه حد نیز بی رحمانه است، این روزها برای من بسیار روشن شده است. زندگی ادامه دارد و ما به جلو خواهیم رفت. ولی ما کسی را جای گذاشتیم و این آلان آن نقطه ای است که ما در آن ایستاده ایم.
از این که به اینجا آمده اید و در این برنامه شرکت کرده اید، از همه شما متشکرم. این برنامه را دوستان نزدیک فرناز و من تدارک دیده اند و هدف این بود که محیطی را فراهم بیاوریم تا همه کسانی چون شما و کسانی که به هر حال با فرناز آشنا بوده اند و با او به هر صورت ارتباطی برقرار کرده اند، بتوانند با فرناز برای همیشه وداع کنند. ما برنامه خاصی در نظر نگرفته ایم و این محیط متعلق به شماست و اگر کسی می خواهد صحبتی کند، یاد و خاطره ای بگوید، اینجا و میکروفن در اختیار شماست.
این عکس هایی که از فرناز می بینید و این مجموعه که ما در اینجا گردآورده ایم را با موزیک هایی می شنوید که فرناز با آنها زندگی می کرد. موسیقی فیلم آملیا، تریولوژی کیشلوفسکی، آبی، سفید، قرمز و یک سری دیگر. فرناز عاشق هنر بود، عاشق رنگ، فیلم و موسیقی. و در تمام اینها همیشه با تمام وجود و احساس می رفت. این چیزی بود که من در فرناز از همان زمانی که با او آشنا شدم و به عبارتی دیگر، دوباره آشنا شدم، در او دیدم. با تمام روح و جان غرق این چیزها می شد. یکی از چیزهایی که من دوست دارم و الآن نیز انجام آن برای این که درک کنم که چه اتفاقی افتاده الزامی است، این است که این فیلم ها را دوباره ببینم و از همه مهمتر، فیلم های داریوش مهرجویی، «پری» یا «هامون» که فرناز شدیدا عاشق آنها بود و فیلم های دیگر مهرجویی که فرناز تا آنجا که توانسته آنها را گرد آورده و در خانه مان موجود است، همین فیلم های کیشلوفسکی، آملیا یا کتاب های هرمان هسه. هم کلاسی های دانشجوی او از تهران برایم می نویسند که فرناز همیشه یک جلد «سیذارتا» و یک جلد «دمیان» همراهش بود و به هر مناسبتی، تولد کسی یا هر چیز دیگر، این دو کتاب را هدیه می داد. این گونه که این روزها از پیغام هایی که برای من می آید، می بینم گویا شمار کسانی که این کتاب ها را از فرناز هدیه گرفته اند، زیاد است. به گمان من این مجموعه بخشی از شخصیت فرناز را نشان می دهد.
عکس گرفتن از فرناز خیلی راحت بود. همیطور که اینجا می بینید، هر کدام از این عکس ها برای خود اثری است. و فرناز همین جوری بود که می بینید؛ این چهره شاد، این شور زندگی، این اشتیاق برای همه چیز، رنگ، طبیعت زیبا، این عشق به همه چیز، به انسان، به حیوانات، به ویژه به گربه ها که واقعا فرناز فرشته گربه های تهران بود. این شخصیت فرناز است. تنها ظاهر خندان و زیبا نیست، بلکه همه شخصیت اوست. و همین جنبه بود که فکر می کنم خیلی از شماها را جذب کرد، این کاراکتری که پشت این لبخندها بود. این جذاب بود. برای من که خیلی جذاب بود.
من با فرناز ده سال پیش دوباره آشنا شدم. خانواده های ما گمان کنم از چهل یا پنجاه سال پیش با هم دوست هستند و به عبارتی گویا فامیل نیز هستند. حالا کدام درست است، نمی دانم. می گویند مادربزرگ های ما با هم بزرگ شده اند و به هم خواهر می گفتند و بچه های آنها شدند پسرخاله و دخترخاله. گمان نمی کنم این صحت داشته باشد. به هر حال خانواده هایی هستند که بسیار به هم نزدیک هستند. ما از بچگی همدیگر را پراکنده می دیدیم و هر گاه که من هر از چندی به تهران می رفتم دیداری کوتاه داشتیم. ده سال پیش بود که ما تصمیم گرفتیم که با هم زندگی کنیم. خیلی از شماها در جریان هستید که من در سال 2003 با توهم خاصی که در مورد امکان کار تخصصی در ایران داشتم، تصمیم گرفتم در ایران زندگی کنم. با فرناز هم که از یک سال پیش آشنا شده بودم و این ارتباط تنگاتنگ شد. روزی به او گفتم که من پس از این همه سال دوری از تهران و با وجودی که 18 سال در آنجا زندگی کرده ام و در آنجا به دنیا آمده ام، این شهر را از دید امروزی نمی شناسم. فرناز، معمار، آرشیتکت، عاشق هنر و همه چیز، که تهران را چون کف دستش از زاویه هنری و چیزهایی که این شهر را به هر رو جذاب می کند، می شناخت، برای من برنامه تهران گردی گذاشت. ما در تهران با پای پیاده می چرخیدیم. کیلومترهایی که من با فرناز پیاده طی کرده ام، قابل شمارش نیست. برخی روزها بیش از شش، هفت و هشت ساعت پیاده روی می کردیم. یک نمونه به خاطر دارم که از میدان بهارستان تا خیابان خرمشهر پیاده رفتیم. فرناز اینجا و آنجا چیزهای جالب را به من نشان می داد، از جمله بازار تهران که من هیچ گاه داخلش نرفته بودم، شمس العماره، کاخ گلستان، کوچه طاقی های جنوب تهران، کوههای شمال شهر و پارک های تهران که جای خود دارند، موزه های کوچک و پرت، موزه آبگینه و جاهایی که نمی دانستم وجود دارند، نمایشگاه های نقاشی کوچک، آتلیه های کوچک و از جمله یک آتشکده زرتشتی در یک خیابان فرعی خیابان جمهوری و یا شاه سابق، نزدیک بهارستان که من در گذشته سال ها از آنجا می گذشتم. نمی دانم شما می دانید یا نه، من از 13 سالگی در محیط نظامی بودم و دبیرستان نظام و دانشکده افسری را پیش از انقلاب گذرانده بودم. من سال ها این مسیر را پیاده می آمدم تا بهارستان و از آنجا با اتوبوس به خانه می رفتم. بعد دیدم که در این مسیر یک آتشکده زرتشتی هست که برجاست و وارد محیطش که می شوی، آن چنان آرام است و آرامش می دهد که هیاهوی شهر را آن هم در منطقه بهارستان فراموش می کنی. روبرویش نیز یک دبیرستان زرتشتی هست. از این چیزها فرناز به من بسیار نشان داد و من با این شهر با دید دیگری آشنا شدم و این را من مدیون فرناز هستم. شهر های دیگر را فرصت نیافتیم، چون یزد، اصفهان، کاشان یا شیراز. اینها جاهای مورد علاقه فرناز بودند و دنیایی عکس داشت. در دوران دانشجویی بسیار به سفر می رفت و به هر حال به عنوان دانشجوی معماری از هر کاشی، مسجد، کاخ یا خانه قدیمی عکس داشت.
در سال 2005 پس از آن که توهم های خود را در باره این که در ایران نیز می شود کار کرد، کنار گذاشتم، تصمیم گرفتیم به آلمان بازگردیم. فرناز این شوق و اشتیاق خود را در اینجا ادامه داد و با این محیطی که در اینجا در اروپا برای کسی که عاشق هنر و معماری است، وجود دارد، فرناز در اینجا شکوفا شد. در هر کدام از پایتخت ها و شهرهای قدیمی اروپایی که پایش می رسید، از وین و پراگ گرفته تا پاریس و آمستردام یا هامبورگ یا برلین، استراسبورگ یا ونیز که دو بار به آنجا رفتیم، فرناز غرق همه چیز بود. مسافرت با فرناز کار سختی بود. از هر کوچه ای باید عبور می کرد، هر موزه، کاخ، کلیسا و غیره را باید می رفتی و با دقت می گشتی و عکس می گرفتی و ما یک مجموعه عظیم عکس از جاهای گوناگون داریم. پس از هر مسافرت نیز یکی دوهفته برای استراحت لازم می بود.
در مجموع فرناز انسانی بود که همه چیز را بااشتیاق زیاد %100و %200 می خواست. یک پرفکسونیست به مفهوم واقعی بود و همین باعث می شد که برخی موارد مثبت و برخی دستاوردها را نبیند. برخی هدف های بالا را برای خود تعریف کند و تلاش برای رسیدن به آنها را داشته باشد که طبیعتا همیشه یک ناامیدی هم پشت آنها داشت. به خیلی از آنها می رسید و به برخی هم نمی رسید و به آنهایی هم که می رسید، برخی از موفقیت ها را نمی دید. البته این ارزیابی من است و این روزها انسان تلاش می کند که پس از چنین اتفاقی رویدادها را برای خود جوری حلاجی کند. برای اثبات درستی یا نادرستی اش دیگر شانسی نداریم.
من فرناز را با Hunderwasser معمار اتریشی آشنا کردم که کارهایش را در آلمان شاید دیده باشید که بسیار منحصر به فرد است. فرناز شیفته او شده بود که کارهایش چون کودکی است که به او سطل رنگ بدهی و بگویی بازی کن و هر کاری دوست داری انجام بده؛ ساختمان های کج و کوله و واقعا اگر دیده باشید کارهایش بسیار استثنایی هستند. گمان کنم فرناز خودش را در او می دید، دنبال این چیزها بود و مسحور کارهای Hundertwasser و کسانی چون او می شد. معماری مدرن دهه شصت را اصلا قبول نداشت. اسکار نی مایر، معمار برزیلی که سبک خودش را در شهرسازی دارد را در اساس قبول نداشت. او دنبال چیزهای خاص بود.
در سال 2007، دوستان نزدیک من می دانند که من برای مدیریت پروژه ایرانسل، شبکه دوم تلفن همراه در ایران، به تهران رفتم. در ابتدا بنا بود سه ماه بمانم که بعد شد شش ماه، نه ماه و دوازده ماه. فرناز نیز تصمیم گرفت به تهران بیاید و در آنجا یک پروژه ساختمانی شش طبقه را به دست گرفت و آن را ساخت که برخی عکس هایش نیز در این مجموعه بود. این پروژه تجربه جالبی بود برای او و خیلی با اشتیاق کار می کرد. در عین حال خیلی نیز صدمه دید و به او فشار آمد. در ایران، آن هم با آن شرایط و فساد اقتصادی وسیعی که در آنجا وجود دارد و سروکله زدن با کارگر و پیمان کار و این چیزها، به او خیلی سخت گذشت. اما نگینی در آنجا بر جای گذاشت که ساختمان زیبایی است که اکنون یادگاری است از فرناز برای ساکنان آن.
ما با توافق قبلی مدتی را بین المللی زندگی کردیم. البته این چیزی است که اکنون من فکر می کنم باید بیشتر به آن دقت می کردیم. من مدتی به عربستان سعودی رفتم و فرناز در تهران ماند و گفت که من آن طرفها نمی آیم. سپس من از عربستان سعودی به تهران برگشتم، مدتی در آنجا با هم بودیم. سپس من در سال 2009 به آلمان برگشتم و فرناز که کماکان درگیر آن ساختمان در تهران بود، پس از پایان کارش در سال 2010 بازگشت. ما هامبورگ را برای زندگی انتخاب کردیم؛ شهری که فرناز شیفته اش بود، شیفته کانال های آب، بندر و دریاچه آلستر و از جمله شیفته مردم هامبورگ بود و با دید خود معتقد بود که بر خلاف کلیشه های رایج در جاهای دیگر آلمان، مردم خوبی هستند. همیشه با خط متروی U3 رفت و آمد می کرد چون این خط از بالای شهر حرکت می کند و می شود شهر را خوب دید. از بالا خانه های جدید پیدا می کرد و از معماری آنها برای من می گفت؛ از خانه های کناره کانال ها که در یک سو قایق پارک شده و آن سو رو به خیابان است. همیشه در پی این چیزها بود و از این شهر خیلی لذت می برد، به جز بادهای همیشگی هامبورگ که در زمستان او را آزار می دادند.
معمولا می گویند که اگر انسان بخواهد سخنرانی های پای گور را باور کند، ما نباید آدم بد در دنیا داشته باشیم. این جمله از یک فیلم مافیایی آمریکایی است. امروز که فکر می کردم که در اینجا چه می خواهم بگویم، این جمله در ذهنم بود. با وجود درستی این جمله، آن چه من در اینجا می گویم، اغراق نیست. من نه سال یک زندگی پر از شور و شادی، یک زندگی با سرعت و فشردگی بالا و سرشار از خوشبختی با فرناز داشتم. این را به صراحت و بدون اغراق می گویم. این سالها بهترین سالهای زندگی من بودند و گمان می کنم که بسیاری از شما که ما را در اینجا و آنجا دیده اید، شاهد آن بودید و شور و نشاطی که در زندگی ما بود. او یک کودک درونی با خود داشت و خود نیز می گفت که انسان باید این بچه درون خود را حفظ کند و چه بد است که آدمها در سن بالا این یادشان می رود. این کودک درونی، همیشه شور و نشاط خاصی را می آورد و گمان کنم که بخشی از آن را نیز به من اننقال داده باشد و از این بابت از او ممنون هستم. این را به جرات می گویم که برای هر روز و هر لحظه ای که با او بوده ام، همیشه از او ممنون بوده ام و اکنون نیز همین احساس را دارم. بارها در شب وقتی خوابم نمی برد، به تماشای او در خواب در نور خیابان می نشستم و از این که چنین موجودی با من زندگی می کند، احساس خوبی داشتم.
به هر حال، انسان هایی که این گونه پر شور و اشتیاق هستند، پیچیده نیز هستند. ویژگی هایی دارند که شاید هرگز کسی از آنها سر درنیاورد. من گمان می کردم که از آنها سر در می آورده ام. ولی گویا این گونه نبوده وگرنه ما امروز در اینجا نبودیم. زندگی با چنین انسان هایی دشوار است ولی زیباست و جنبه های متفاوتی دارد. آن چه می شود گفت این است که زیباست. عکسی که از او در ونیز گرفته ام که از پشت ماسک به دوربین می نگرد، برای من مفهوم تازه ای یافته است. گویا عکس می گوید: من از پشت این ماسک شما را می بینم ولی شما مرا نمی بینید و نمی شناسید!
فرناز عاطفه عجیبی به هر چیز داشت، این را نشان می داد و عاطفه قوی بخشی از شخصیتش بود. در دوران دانشجویی در تهران با چند نفر از دوستانش گروهی برای حمایت از کودکان سرطانی تشکیل داده بودند و به بیمارستان خصوصی که گویا نامش محک و ویژه کودکان سرطانی است، می رفتند. در آنجا تلاش داشتند که کودکان آنجا را شاد کنند. برای آنها اسباب بازی، وسایل نقاشی و غیره می بردند و به این بچه ها می رسیدند. بعدها به من گفت که در آن دوره ای که من به آنجا می رفتم و حتی شاهد مرگ این بچه ها نیز بودم، از این بچه ها یاد گرفتم که زندگی و شوق زندگی یعنی چه. وقتی که بچه ها را می دیدم که چگونه در آن موقعیت سخت وقتی با آنها بازی می کردیم، درد خود را فراموش می کردند، می خندیدند و شاد بودند. اینها به ما شور زندگی می دادند. این جمله اکنون برای من مفهومی جدید یافته است.
در فعالیت های اجتماعی فرناز عمیقا به منشور جهانی حقوق بشر اعتقاد داشت. در فعالیت سیاسی خاصی نبود ولی آن گونه که بعدا برای من تعریف کرد، در سال 2009 در راه پیمایی های جنبش سبز شرکت می کرد. در آنجا خیلی فعال بود و من این را نمی دانستم. یک بار او را از پشت با گلوله های رنگی Paintball زده بودند. این کار با این هدف بود که برخی را در تظاهرات نشان کنند و آنها را پس از پراکنده شدن مردم دستگیر کنند. مردم اطراف متوجه شده، او را به خانه برده بودند، لباس هایش را شسته و لکه رنگ را پاک کرده بودند. این مورد شوک سنگینی برایش بود. توجه من نیز به این مورد جلب شده بود که انسانی با چنین احساساتی برایش درگیری در مسایل اجتماعی دشوار است و تلاش داشتم اورا تا میزانی دور نگاه دارم. هر چند که امکان پذیر نبود. استدلال همیشگی من این بود که ورود به مسایل اجتماعی، سیاسی و پرداختن به مشکلاتی که این روزها داریم، با احساسات امکان پذیر نیست. منطق خاص خود را می خواهد، صبوری نیاز است و پیش از هر چیز دانش لازم است، استدلال و منطق. به هر رو ما، بسیاری از کسانی که در اینجا نشسته اید، سرنوشت مشترکی داریم و از برخورد احساسی به مسایل اجتماعی آسیب دیده ایم. من تلاش داشتم اینها را برای او بشکافم که مسیری را درست انتخاب کند؛ که این هدف ها چیزهایی نیستند که در کوتاه مدت قابل دسترسی باشند و کسانی که چنین برخوردی می کنند، لطمه می بینند. او از این که برخی انسان ها تا چه میزان می توانند پلید باشند همیشه شاکی بود. همین بهار گذشته بود که اگریادتان باشد، در اصفهان ورود افغان ها را به پارکی ممنوع کرده بودند. این امر بهانه ای شد برای پخش اخبار بیشتر در باره رفتار با افغان ها در جامعه ایران و من نیز نمی دانستم که سالهاست که در اینجا و آنجا، در گیلان و مازندران، در خراسان، در مشهد، شهری کنار افغانستان، افغان ها حق ورود به برخی محله ها را ندارند. سالها وضع این گونه بوده و ما نمی دانستیم. من نیز همان روزها مطلبی با عنوان «نژادپرستی نفرت انگیز ایرانیان» نوشته بودم. این مورد فرناز را خیلی به هم ریخت. خود او زمانی که آن ساختمان را می ساخت، به دقت مراقب وضعیت کارگران کارگاه بود که چه می کنند. پیمانکار را وادار کرده بود که همه آنها را بیمه کند و خود نیز جداگانه بیمه حوادث برای ساختمان بسته بود تا در صورت حادثه، کارگران را پوشش دهد. خیلی به کارگران می رسید. در کارگاه جو جالبی بود. وقتی به آنجا می رفتی، می دیدی که کارگر افغان که چاه می کند، بر خلاف مقررات ایمنی ساختمان، ضبط صوت خود را به ته چاه برده و از آنجا صدای موسیقی افغانی می آید. طبقه بالاتر کردها بودند و می خواندند، بالاتر لرها بودند، آذربایجانی ها بودند. هر کدام موسیقی خود را پخش می کردند یا می خواندند. جو جالبی بود که من بارها دیدم و فرناز نیز از کارش لذت می برد. او را نیز خیلی دوست داشتند. به هر حال، کار ساختمانی برای زنی با این هیکل ظریف و ریزه، آن هم در ایران در چنین جوی بسیار دشوار است. با این وجود احترامی جلب کرده بود که برای من جالب بود و به جر چند مورد هیچ گاه مشکلی پیش نیامد. هرگاه که روی کار کسی انگشت می گذاشت که چرا این کاشی کج گذاشته ای و باید آن را بکنی و دوباره بگذاری، انجام می شد.

با رفتن فرناز گربه های تهران یکی از فرشته های خود را از دست دادند. فرناز علاقه عجیبی به حیوانات داشت ولی گربه ها جایگاه خاص داشتند. ما زمانی که آنجا بودیم، یک گربه داشتیم که نامش خپل بود و بی نهایت از او عکس و فیلم داریم. در سال 2005 که می خواستیم به اینجا برگردیم، من استدلال کردم که این گربه عادت دارد آزاد باشد و در فرانکفورت، آن هم در وسط شهر و آپارتمان در طبقه دوم این امکان نیست و گربه اذیت می شود. گربه را در دهی در بهشهر به کسی سپردیم که از او در باغی نگهداری کند. این را فرناز پذیرفت و گمان می کنم هیچگاه من و خودش را برای این کار نبخشید و تا سالها حتی تا همین چند هفته پیش که سمیرا دوستمان می خواست ویدئویی ببیند که این گربه در آن بود، فرناز می گفت من نمی توانم آن را ببینم و اشکم در می آید. این فرناز بود. او این گونه بود.
در تهران من مدتی در شرکت اریکسون کار می کردم که ساختمانی است که در آن به پارک ساعی باز می شود. هر گاه با فرناز از پارک ساعی رد می شدیم، چند تا از گربه های آنجا دور فرناز را می گرفتند و البته به من کاری نداشتند و او نیز همیشه چیزی همراهش بود که به آنها بدهد. یک بچه گربه آنجا بود که چون همیشه در گلدان جلوی در اریکسون می نشست، به گربه اریکسون معروف بود. وقتی که سرما خورده بود و مریض شد، فرناز برایش آنتی بیوتیک، ویتامین و غیره تهیه کرده بود. او و چند نفر دیگر از همکارانم برنامه گذاشته بودند و هر هشت ساعت به این گربه دارو می دادند. حتی روزهای جمعه نیز باید به آنجا می رفتیم و من از دفتر داروها را می آوردم و به گربه می دادیم. این عواطف اوبود. یک گربه دیگر در پارکی پیدا کرده بود که فلج بود و به خانه آورد. پس از عکس برداری در دانشگاه تهران گفته بودند که این گربه دو بار با فاصله لگد خورده و ستون فقراتش شکسته است و تنها با دستهایش خود را می کشاند. گربه کوچکی بود که این گونه مورد ملاطفت تهرانی های حیوان دوست قرار گرفته بود. این گربه را سه ماه نگاه داشت و سپس او را به فرشته ای چون خودش سپرد به نام خانم مداح که در تهران در یک خانه قدیمی سقف بلند تهرانی آتلیه عکاسی دارد و در آنجا اتاقی را به 10-12 گربه شل و کور و بی دم و فلج و عصبی اختصاص داده و نگهداری می کند. این گربه هنوز آنجاست و فرناز هرگاه آنجا می رفت، این گربه خودش را کشان کشان به او می رساند تا نوازشش کند. این فرناز را شاد می کرد و وقتی فرناز را با این گربه می دیدم، احساس می کردم که با یک فرشته زندگی می کنم که یکرو، صادق، صمیمی و پراحساس است. متاسفانه الآن باید بگویم که این دنیا برایش کوچک بود و یا جایش در اینجا نبود؛ دنیایی که خشونت دارد. برخی از دوستانم می گویند که تو اکنون به خودت اتهام می زنی، ولی من احساس می کنم که این دنیایی است که ما به آن عادت کرده ایم و ما نیز جوری شبیه لکوموتیو های سردی هستیم که تنها یاد گرفته ایم که روی این ریل پیش برویم. امکان انتخاب نداریم و گمان می کنیم که دنیا همین است که هست. من به خود و شغل خود که می نگرم، می بینم که در این مسیر که دنیا پیش می رود، خود نیز پیشتاز آن هستیم، تکنولوژی، سرعت بی حد و مرز، و به قول کسی، ما تبدیل به کولی های مدرن و یا برده های مدرن شده ایم؛ همیشه در حال جابجایی! این پرسش پیش می اید: آخرش که چی؟
مساله دیگر مساله مهاجرت است. یکی فکر می کند که انسان به جایی که می رود، محیط جدید، فرهنگ و زبان جدید و همه را مثبت می بیند. ولی خیلی ها با این مسایل کنار نمی آیند. این چیزی بود که فرناز را در اینجا رنج می داد، آن هم با آن روحیه ای که داشت و انتظاری که از خودش داشت که من باید زبان را به سرعت یاد بگیرم و من باید به این و آن هدف برسم. او این تامل را نداشت که یادگیری زبان، آن هم زبان آلمانی به زمان نیاز دارد. طول می کشد و بسیار مسایل دیگر. به هر حال، فرناز خشونت موجود را حس می کرد؛ آن هم در کنار کسی چون من که در همین مسیر پیش می رفت، آن را مثبت می دید و انتظار نیز داشت که فرناز هم آن را مثبت ببیند و بتواند با همین سرعت پیش برود. اکنون این مورد به نظر می اید که یکی از دشواری ها بوده است.
در مجموع به نظر من فرناز چون یک پروانه بود. پروانه را دیده اید؟ حیوانی سبک بال است، از اینجا به آنجا می پرد و شادی و رنگ می پراکند. گمان کنم هر نسبتی به پروانه بدهیم، را به فرناز نیزمی توانیم بدهیم. این دیدگاه و احساس من نسبت به فرناز پس از نه سال زندگی با اوست. بسیاری به من گفته اند که او موجودی است که هر جا می رود، شادی می آورد، انسان را آن گونه که هستند، می پذیرد، مشکلات خود را پنهان می کند و تلاش در انتقال شادی به دیگران دارد. به راستی فرناز پروانه ای بود، پروانه ای که در خشونت این دنیا بالش شکست. کاش دنیا جوری می بود که برای پروانه ها نیز جایی می بود. آنها نیز سهم دارند. هر کدام از ما، این را جدی می گویم، هر کدام از ما اگر به پیرامون خود بنگریم، از این پروانه ها می بینیم. گمان می کنم که جایش باشد که بیشتر به پیرامون خود توجه کنیم که چه خبر است. اینهایی که در کنار ما هستند یا روبروی ما، اینهایی که سالی یک بار آنها را می بینیم یا با ما زندگی می کنند، اینها که هستند و چکار می کنند.توجه بیشتری داشته باشیم. گمان می کنم که این مساله مهمی است. اکنون موقعیت مناسبی است که بگویم که در میان شما کسانی هستند که به من گفتند که چه حیف شد. ما قرار بود بیاییم به هامبورگ پیش شما ولی نشد. حیف شد. چرا ما فرناز را تنها یک بار دیدیم، چرا ما چند بار قول دادیم به هامبورگ بیاییم و نیامدیم؟
به پروانه هایمان توجه کنیم! برای پروانه من و خود من دیر است و واقعا چقدر زود دیر شد! متشکرم!»

O Paraíso

چقدر با هم با این آهنگ گوش دادیم!

O Paraíso
Madredeus

Subi a escada de papelão
Imaginada
Invocação

Não leva a nada
Não leva não
É só uma escada de papelão

Há outra entrada no Paraíso
Mais apertada
Mais sim senhor
Foi inventada
Por um anão
E está guardada
Por um dragão

Eu só conheço
Esse caminho
Do Paraíso

یادبود فرناز در شهر کلن

طرحی که بر قلب و جان ما باقی گذاشته ای، زیبا و رنگارنگ با لبخندهای زیبایت هماره باقی خواهد ماند32359_4415270418434_936909063_nبه یاد فرناز عزیزمان روز بکشنبه، 28 اکتبر 2012 از ساعت 15:00 تا 18:00 در نشانی زیر در .شهر کلن گرد هم می آییم:

Caritas, Internationales Zentrum
Stolzestr. 1A
50674 Köln

که خنده را به یادمان آورد؟

دیشب توی بی بی سی چرا اونجوری بودم؟ خوب دیگه فرناز عزیزم نبود که حواسش به همه چیز باشه و همیشه بگه: لبخند! یعنی چی که همیشه چهرت بداخلاقه تو تلویزیون؟ اونایی که تورو از نزدیک نمی شناسن چی فکر می کنن؟

حالا دیگه فرناز نیست و شادی های کوچک و بی پایانش هم رفتن.

آخرین روز تولدش بود که با هم به لندن رفتیم. بار اولش بود و خیلی کیف می کرد و محو اون همه ساخت و ساز در شهر شده بود. یه جایی توی آکسفورد استریت بودیم که از بی بی سی زنگ زدند و می خواستن که زود خودمو به خونه برسونم برای یک مصاحبه. تا گفتم که خونه نیستیم و در شهرمون نیستیم و در لندن هستیم، با سه سوت توی استودیوی بی بی سی بودیم که از اونجایی که تو خیابون واستاده بودیم 200 متر فاصله داشت. کسی که تماس گرفته بود خیلی خوشحال بود از چنین تصادف جالبی. وقتی تو برنامه کنار آقای سلطانپور نشسته بودم، فرناز کنار چند نفر دوروبر دوربین واستاده بود و با میمیک چهره به من اشاره می کرد: لبخند! لبخند!
گل گلکم، تنها کسی که لبخند بخشی از وجودش بود و شادی می پراکند، تو بودی و کسی هیچ گاه به گردت هم نرسید.هنوز هم لبخند تو و چهره شاد توست که شاید بتواند ثانیه ای غم را از چهره همه کسانی که دوستت داشتند و عاشقت بودند، پاک کند. اما تنها برای ثانیه ای!

خوابیدی بدون لالایی و قصه

«خوابیدی بدون لالایی و قصه، بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه، دیگه کابوس زمستون نمی بینی، توی خواب گلهای حسرت نمی چینی. دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه، جای سیلی های باد روش نمی مونه، دیگه بیدار نمی شی با نگرونی، یا با تردید که بری یا که بمونی.» این ترانه زیبا چرا واژه به واژه اش را برای تو گفته اند؟ چرا اینها تمثیل نیست و همه اش واقعیت دارد؟ چرا؟ چرا؟

یادبود خانوم گربه

Farnaz+Khepelبرنامه یادبود خانم گربه
سه شنبه دوم آبان ماه 1391
ساعت 18 تا 20
تهران…
دوستانی که خواهان حضور در برنامه و بازگویی یادها و یادگارهایشان از فرناز عزیز هستن اعلام کنند. نشانی محل برگزاری به صورت خصوصی برای دوستان فرستاده می شود.

آفتاب، هدیه ای برای فرناز

Hamburg, 19. Okt.آفتاب زیبای امروز شهرمان هامبورگ هدیه ای باشد برای فرناز عزیزم که ساعتی پیش به خاک سپرده شد.

«خداحافظ گل سوری»

«خداحافظ گل سوری»
عجیبه که فرناز این آهنگ زیبا از فرهاد دریا را دوست داشت که روی کلیپ های ندا آقاسلطان گذاشته بودند. حالا من باید این آهنگ رو برای خودش بگذارم.

عچب روزهایی داریم!

سوری نام مادر فرناز است و گل سوری می شود خود فرناز عزیز من!

آخرین پرواز

ساعت 18:20: پرواز هواپیمایی ترکیه فرناز مرا از هامبورگ به تهران می برد و اینجا غمگین است.

آخرین وداع

امروز روز آخر و روز وداع با فرشته نازنینم بود. پیش از آن که او را به فرودگاه انتقال دهند رفتم پیشش و کمی با او تنها بودم. آخرین نوازش، آخرین بوسه.

شهرمان هامبورگ که فرناز بسیار دوستش داشت، نیز امروز غمبار بود. خط متروی 3 که فرناز همیشه تنها به این دلیل آن را سوار می شد که از بالا حرکت می کرد و او می توانست کانال های آبی شهر را تماشا کند، خانه های در کناره کانال ها را ببیند و لذت ببرد، بعد بیاید و

 از خانه جدیدی که یافته است برایم بگوید. هنر و معماری نه تنها تخصصش، بلکه عشقش بودند: چطوره بریم یکی از این خونه های قایقی در فلان کانال رو بخریم و توش زندگی کنیم؟ حتی یافته بود که در هامبورگ نزدیک به صد خانه قایقی هست. دیوانه «هوندرت واسر» معمار اتریشی بود که زیباترین ساختمان ها را در آلمان و اتریش ساخته است؛ هر ساختمانی کودکی بازیگوش را می ماند پر از رنگ و نشاط. و فرناز خود نیز آنگاه که سخن از معماری داخلی و یا تزیینات خانه می رفت، کودکی بازیگوش بود. این نقاشی بته جقه بر ددیوار این اتاق، آن میز و صندلی و صدها ریزه کاری در این خانه که جای پای فرشته ای لطیف و ظریف هستند!

حالا چه کسی خانه های جالب را در هامبورگ بیاید و به من نشان دهد؟ با کی به بندر بروم که دوباره و دوباره ساختمان آقای تهرانی در میان آب را که شبیه یک کشتی ساخته شده است را نشانم داده و از جزییات آن بگوید؟ خط 3 بدون تو خالی ست و من اتوبوس 8 را بیش از همیشه از دست خواهم داد.

دریاچه آلستر در مرکز شهر دیگر برایم مفهوم ندارد. تو دیگر نیستی که با هم روی دریاچه یخ زده در زمستان آینده راه برویم و زمین بخوریم.

بچه ات به قول خودت، آن ساختمان زیبای شش طبقه در تهران که برای ساختنش آن همه خون جگر خوردی و برای آن که هم نمایش و هم داخلش برای ساکنانش زیباتر و زیباتر باشد، با شهرداری درافتادی، تنهاتر شده است. قرار بود بام آن جا را تبدیل با باغچه کنی تا بشود در هوای تهران در آنجا نفسی کشید. رفتی و ساختمانت بدون تاج سبز ماند.

اکنون ما مانده ایم و این همه جای پای فرشته ای که درنگی کوتاه در زندگی ما کرد و برای ما این همه رنگ زندگی و شادی آورد؛ شازده خانوم کوچکی که اما خود در حقارت های این سیاره نفس برای کشیدن نیافت و پرواز کرد.

گربه های تهران فرشته شان را از دست دادند

هر وقت با هم از پارک ساعی رد می شدیم، همیشه چند تا از گربه های اونجا دورت رو می گرفتن. می گفتم اینها چرا فقط سراغ تو میان؟؟
بچه گربه اریکسون یادته که همیشه توی گلدون جلوی در ساختمان اریکسون در پارک ساعی می نشست؟ وقتی مریض شده بود، روز جمعه هم باید با هم می رفتیم که من از دفتر کارم داروهاشو بیارم Farnaz+Khepelکه بهش دارو بدی؟ دربون های اریکسون می گفتن: تیم امداد اومد!
در تمام تهران کمتر کسی هست که تا این درجه نگران گربه های تهران باشه. تو از همشون سر بودی.

چلوکبابی میدون رسالت که مجبورش می کردی که کباب بدون پیاز درست کنه که به گربه جلوی در بدی، همیشه مثل این که یکیو از سیاره دیگری دیده بهت نگاه می کرد و باید با تحکم تو سرش می زدی تا کباب بدون ادویه درست کنه. تو از سیاره کوچک خودت اومده بودی و تهرانی های بی رحم گربه آزار تورو هیچ گاه درک نکردند.پارسال در هامبورگ ساعت یک شب از یک مهمانی در محل غریبه شهر بر می گشتیم که گربه ای سراسیمه خودشو به تو رسوند که نوازشش کنی؟ چقدر این کار گربه ها با تو عجیبه.بنفشه، گربه نیمه فلجی که در تهران به خانم مداح سپرده ای که فرشته ای مثل خودته، دیگه کسیو نداره که خودشو کشان کشان بهش برسونه تا نوازشش کنه.گربه های جهان فرشته حامی شونو از دست دادند.از همه مهمتر خپل عزیزمان هر جایی در بهشهر که هست، عزیزترین کسشو از دست داد. تو هیچ وقت من و خودتو نبخشیدی که خپل رو با خودمون نیاوردیم به آلمان. در برابر تصمیم من کوتاه اومدی. و خپل همیشه دوست داشت که نزدیک تو باشه.

چه اشتباهی کردیم خانوم گربه!

از تارا برای فرناز

اولین بار بود که هم رو می دیدم ، روز دوم یا سوم، محمود سر میز ناهار چند لحظه تنهامون گذاشت و ما همینجوری الکی، توی چشمهای هم نگاه کردیم و گریه کردیم، چرا گریه کردیم ؟ محمود برگشت ، با دوربین ، اشکهای ما رو که دید با ادبیات مخصوص خودش گفت :

» فقط رفتم دوربین بیارما!» و بعد آنقدر سر به سرمون گذاشت تا سریع اشکمون شد خنده و این تازه آغاز حس های مشترک بی دلیلی بود که تو رو کرد مادر و من شدم اولین فرزندت ! یادت هست می گفتی : » آزاده و سمیرا دخترای محمودن تارا دختر من ؟»
آخرین روزی که با هم صحبت کردیم هیجان زده از دانشگاه بن آمده بودم بیرون و مثل همیشه تو اولین کسی بود که می خواستم اطلاعاتی رو که پیدا کرده بودم بهش بدم، تلفن رو برداشتی با جیغ و شور شروع کردم برایت تعریف کردن، مثل همیشه سعی کردی آرامم کنی: » آروم . . . یواش یواش بگو . . . جیغ نزن . . . خب مگه نمی خوای من بفهمم چی می گی . . . آروم » احساس کردم صدایت گرفته ، پرسیدم :»هنوز سرما خوردی ؟» گفتی:»بهتر بودم اما انگار دوباره شروع شد»، گفتم:» گفتم صبر کن این کاغذ بازی های آلمانی ها تمام بشه خودم میام ازت مراقبت می کنم، اما باید قول بدی وقتی من این همه راه برای خوب کردنت تا هامبورگ میام خوب بشیا» گفتی: » تو بیا من زود خوب میشم»، سه شنبه صبح بود نه ؟؟!!
حتی سه روز هم طاقت نیاوردی ؟ جمعه شب . . .
شنبه تنها چند ثانیه قبل از اینکه شماره موبایل محمود روی صفحه لعنتی یه موبایلم بیفته داشتم فکر می کردم، غذا را که خوردیم بهت زنگ بزنم ، داشتم فکر می کردم آخرین بار خانه تو خورشت
قیمه درست کرده بودم ، داشتم فکر می کردم یعنی بالاخره سرماخوردگیت خوب شد ؟ ، محمود زنگ زد : «فرناز رفت.» سرما خوردگیت برای همیشه خوب شده بود !
حالا دو روز است لباس می پوشیم، سوار ماشین می شویم، از خیابانها می گذریم تا به بیمارستان برسیم، پله ها را پایین می آییم و آخر آخر آخر یک راهرو، توی یک اتاق هر چقدر سعی می کنیم بیدارت کنیم ، صدایمان را نمی شنوی ، هر چقدر سعی می کنی باورت کنیم، صدایت را نمی شنویم.
امروز مسئول مربوطه در را به رویمان باز کرد، ملحفه ی رو پایت تکان خورد، حس کردی ؟ چه امید واهی بود فقط می خواستی سر به سرمان بگذاری، کاش می دانستی با این امید واهی چطور دلم را لرزاندی، حس کردی ؟ تو تکان نخورده بودی ، فقط باد بود که به اتاقت آمد ، حس کردی ؟
ای کاش تمام این ها را حس کرده باشی، آنوقت خیالم راحت می شود که حضور ما را حس کردی ، خیالم راحت می شود که نوازش های محمود را بر روی آن چهره روشن سرد شکننده حس کردی ؛ خیالم راحت می شود که محمود را حس کردی.
نمی دانم چند روز می گذرد ، چند ساعت اما در میان این ساعت ها مثل آدمی که در انتظار مرگ است ، تمام لحظه هایمان از جلوی چشمم می گذرد ، تمام حرفها ، در گوشی ها ، خنده ها ، غرها ،
دعواها و پشت تمام این ها، حس غریبی به من می گوید : » باز بی کس شدی دختر» یادت هست، یکی از روزهای نا امیدیم، بهت گفتم : «می دونی وقتی مهاجرت می کنی انگار دوباره به دنیا میای، انگار من تمام 26 سال زندگی ام صفر شده و حالا در یک سالگی زبان باز کرده ام » ، یادت هست گفتم » اما چه خوشبختم که در این تولد دوباره ، باز صاحب پدر و مادر شدم» می دونی حالا می فهمم، هیچ چیز تقصیر تو نیست، سهم من «بی مادری» ست!

به شازده خانمی که از سیاره اش رفته است …

فرناز عزیزم، هیچ به خاطر داری چند جلد از این کتاب را به هر که رسیدی هدیه دادی؟ اگر بدانی چه بی شمار انسان ها را برای خودت اهلی کرده ای و اینها همه در پی شازده خانمشان هستند که از سیاره کوچکش رفته است.

Petit_Prince

روباه گفت : «اهلی کردن» چيز بسيار فراموش شده‌ای است،
يعنی «علاقه ايجاد کردن»
شازده کوچولو پرسید : علاقه ايجاد کردن؟
روباه گفت : البته.

تو برای من هنوز پسربچه‌ای بيش نيستی.
مثل صدها هزار پسربچه ديگر
و من نيازی به تو ندارم.
تو هم نيازی به من نداری.
من نيز برای تو روباهی هستم شبيه به صدها هزار روباه ديگر.
ولی تو اگر مرا اهلی کنی، هر دو به هم نيازمند خواهيم شد.
تو برای من در عالم «همتا» نخواهی داشت
و من برای تو در دنيا يگانه خواهم بود…آنتوان دوسنت اگزوپری – ترجمه محمد قاضی

نامه ای برای فرناز

مونا (10) و دیبا (8) این نامه را با هم برای فرناز نوشته اند.

گل گلک؟ موسیقی بگذار

– گل گلک؟ موسیقی بگذار!
– ?Amelia
– !Amelia
وقتی گرم نقاشی اش بر دیوار اتاق بود، خانه را نیز با موسیقی دلخواهش پر می کرد. Amelia یکی از آنها بود. این فیلم یار ساعت های شادی و غمش بود.

اگر موسیقی خاصی را نمی خواستی، با این موسیقی شروع می کرد. عاشق آملیا و شخصیت او بود. امروز می فهمم چرا!

«بدون تو هیچ لبخندی زیبا نیست»

دیدار

امروز دوباره به دیدار فرشته ام به بیمارستان رفتم. در خواب آرام بود، به تماشای چهره زیبا و دوست داشتنی اش نشستم، عادت همیشگی ام آنگاه که نیمه شبها بی خواب می شدم و در تاریک روشن به تماشایش می نشستم و از این بخت که او در کنار من آرامش یافته است، خوشوقت بودم، از هر لحظه اش، از هر ثانیه اش …

My beloved Farnaz passed away

My beloved Farnaz passed away last night leaving us behind with endless pain and tears.

These were her last words to all who knew and loved her: «Remember my face with smile how I always was.»
Rest in peace my love and my everything! Thank You for sharing you life with me and giving me the chance to receive all the love, warmth and hapiness.