وبلاگ «آقا اجازه؟» نامزد مرحله پایانی مسابقه بین المللی بهترین وبلاگ دویچه وله و آغاز رای گیری اینترنتی

دیروز برایم پیامی از دویچه وله آمد که این وبلاگ به مرحله پایانی مسابقه بهترین وبلاگ دویچه وله راه یافته است. راستش نمی دانستم که وبلاگ من را نامزد کرده بوده اند. به هر رو جای خوشحالی دارد. برایم نوشته اند: «دوست گرامی سلام، ورود وبلاگ شما به مرحله نهایی مسابقه بین‌المللی دویچه وله را تبریک می‌گوییم و برایتان آرزوی موفقیت داریم. اطلاعات بیشتر در این لینک و در صورت تمایل می‌توانید به خوانندگان خود اطلاع رسانی کنید.

http://thebobs.com/persian/category/2012/best-blog-persian-2012/«

چند سال پیش هم که چند ماه بود شروع به نوشتن کرده بودم، این وبلاگ نامزد شده بود و به مرحله پایان هم رسیده بود. در آن زمان هنوز روشن نبود که وبلاگ کدام راه را می رود. خودم هم درست نمی دانستم که کدام راه را دوست دارم که برود. اکنون که بیش از 380 نوشته در وبلاگ گذاشته ام که بیش از 400 هزار بار کلیک خورده اند، باز هم روشن نیست که مسیر این وبلاگ کدام است. سیاسی است یا اجتماعی، تخصصی است یا عمومی. آن چه شاید بتوانم بگویم، این است که نوشته های اینجا میانگینی از اندیشه های من است. البته خوب، این هم چون آفتاب آشکار است، خودت نوشته ای، می خواستی که میانگین اندیشه های ملانصرالدین باشد؟

در ابتدا می خواستم جای خالی یک وبلاگ تخصصی مخابراتی را پر کنم که تخصص من است و جای چنین وبلاگی کماکان خالی است. از سوی دیگر بسیار دغدغه های اجتماعی، فرهنگی و سیاسی دارم که نمی شد از آنها گذشت. از تمام مسایل جدی هم بگذریم، کلی چیزهای جالب هست که دوست دارم به آنها بپردازم و جایشان در وبلاگ است. در واقع، زمانی که وبلاگستان به راه افتاد، انگیزه ایجاد زمینه ای بود که هر کس بتواند آن چه در ذهنش می گذرد و آنچه که در زندگی روزمره می بیند را بدون پیچیدگی بیان کند. واژه وبلاگ هم با انگیزه ایجاد دفترچه خاطرات اینترنتی بر زبان ها افتاد. به هررو، این وبلاگ شد این ملغمه ای که می بینید. آن چه که همیشه دوست داشته ام بدون اجباربنویسم با اجبار زمان آمیخت. از خاطرات از اینجا و آنجا و سفرها گرفته تا جدل های تاریخی و فرهنگی، از دغدغه های پیرامون آزادی اندیشه و حقوق بشر در هر جای جهان تا نوشته های تخصصی و غیره، هر چه به ذهنم رسیده و زمان برای پرداختش را داشته ام، آورده ام. برخی خوب درآمده اند و برخی را اگر می توانستم، حذف می کردم. برخی ایراد گرفته اند که به مسایل سیاسی نپرداز و ما به اینجا می آییم تا نفسی تازه کنیم. ولی وقتی مرگ ندا را در برابر دوربین می بینم، نمی توانم از «چشمهایش» نگویم. از زمان مرگ ندا همه چیز عوض شد و از جمله این وبلاگ نیز! تنها چیزی که عوض نشده، قالب بی نمک و بی سلیقه آن است که البته در کار طراحی اش هستم. اما چه می شود کرد که کم ذوقی ذاتی را چاره نیست! قالب های بقیه وبلاگ های کاندید چون «نارنجی«، «بلاگ نوشت» یا «خیزران» را که می بینم، می خواهم آن پشت مشت ها مخفی شوم. یکی از دیگری زیباتر!

دویچه وله تصویر نوشته من در باره شرکت چینی ZTE را که شاید آخرین نوشته بود، برای معرفی وبلاگ گذاشته است. شاید همین نوشته دغدغه فکری وبلاگ را نشان دهد. از این که با این گونه نوشته ها در رسوایی آنهایی که در جاسوسی، سرکوب اندیشه آزاد و بی پرنسیپی شرکت دارند و برای پول همه کار می کنند، نقش دارم، خشنود هستم. تاکنون بسیاری از شرکت های اروپایی، آمریکایی و چینی که در ایران در پس پرده ابزار سرکوب آزادی، شنود و جاسوسی به راه می اندازند را رسوا کرده ایم و به این کار ادامه خواهیم داد. این دغدغه این روزهاست. چند سال پیش نیز که مدتی در عربستان سعودی بودم، نوشتن در باره آنجا را برای مردم ایران مفید دانستم و با طرح این اندیشه که آینده مورد نظر حکومت اسلامی خامنه ای-احمدی نژادی جامعه مشابه عربستان سعودی امروز و افغانستان طالبانی است، به نوشتن پیرامون جامعه سعودی پرداختم و گویا این وبلاگ کماکان تنها وبلاگ فارسی زبان پیرامون عربستان سعودی است. دیدگاه من این بود و هست که اگر مردم ایران مقاومت نشان ندهند و حکومت اسلامی جامعه دلخواه اسلامی خود را بسازد، می شود چیزی شبیه عربستان سعودی. اکنون پس از نزدیک به 5 سال می شود دید که این سخن چندان هم پرت نبوده است.

در یک کلام، دغدغه اصلی این وبلاگ دفاع از آزادی بیان و روشن گری است بدون ملاحظه تاریخی یا شخصی؛ بدون ملاحظه موی سفید آقا وچماق دارندگان زر و زور؛ بدون ملاحظه آن چه حقیقت است چون مردمان حقیقتش انگاشته اند. برای بیان آنچه به درستی اش اعتقاد داشته ام، هیچ گاه ملاحظه کسی یا جایی را نکرده ام که همین ملاحظات را همواره از زمینه های عقب ماندگی و واپس گرایی می دانم.

نام این وبلاگ «آقا اجازه؟» نیز شاید از ابتدا مسیر آن را روشن کرده بود: بچه فضولی که در مدرسه به هر کاری دخالت می کند و با یک آقا اجازه گفتن، بدون اجازه هر چه می خواهد می گوید و به کار همه کار دارد، به ویژه بیشتر به کار «از ما بهتران» و بالانشینان قدرقدرت و فخرفروش!

خوب، حالا اگر خواستید به لینک دویچه وله بروید و به یکی از وبلاگ های مورد علاقه خود رای دهید. مهم این است که شمار شرکت کنندگان زیاد باشد تا بشود جایگاه هر یک از وبلاگ ها را محک زد. برای من بسیار جالب است که بدانم جای «آقا اجازه؟» کجاست. در دوران وب 2.0 به سر می بریم دیگر!

کنسرت لورینا مک کنیت در هامبورگ: یک شب فراموش نشدنی

دیشب کنسرت لورینا مک کنیت در هامبورگ بود. نمی دانم لورینا مک کنیت (Loreena McKennit) تا چه میزان در جامعه فارسی زبان شناخته شده است. او خواننده کانادایی با ریشه ایرلندی و اسکاتلندی است. خودش همیشه یادآوری می کند که کانادایی است و نه ایرلندی یا اسکاتلندی. اما موسیقی اش ریشه سلتیک دارد و در این گروه جای می گیرد. نخستین بار که صدایش را شنیدم 19 سال پیش بود. از همان لحظه های کمیابی بود که نوایی جادویی می شنوی، بر جای میخکوب می شوی و سپس تنها کاری که از تو بر می آید این است که آن را دنبال کنی تا بیابی. یادم هست که چند فروشگاه را زیرورو کردم تا یک آلبوم او را بیابم. کارهایش در چارچوب main stream نیست و باید گشت تا یافت. البته آن روزها یوتیوب نبود. هر اثرش تک و به گمان من جاودانه است. در یکی از آلبوم هایش می نویسد که سالها بر روی موسیقی سلتیک، عرفان شرقی و فرهنگ هندی کار کرده و یافته هایش را در موسیقی اش بازتاب می دهد. شعرها و آهنگ ها را خودش می نویسد و می خواند. چند ساز را نیز در کنسرت هایش خود می نوازد. دیشب چنگ، پیانو و باندونیون را خود می نواخت. صدایش نیز قابل توصیف نیست …

او یک جهان وطن واقعی است، هر چند که آن را با موسیقی سلتیک نشان می دهد و این شاید یکی از دلیل هایی است که  او را دوست دارم. من ایرلند و مردمانش را نیز بسیار دوست دارم و این موسیقی مرا همیشه به آنجا می برد: ملتی کوچک با چند میلیون جمعیت و تاثیری عظیم بر فرهنگ جهانی، جیمز جویس و جورج برنارد شاو، مرگ دو میلیون نفر از گرسنگی در سده نوزدهم و مهاجرت دو میلیون به قاره آمریکا، طاعون و وبا، مردمی مهربان با موسیقی و رقص شاد و غم آلود، مه، دریا، تاریکی مه آلود …همه و همه خود را در ادبیات و موسیقی ایرلند بازتاب داده اند.

این را ببینید: The Lady of Shalott

و این یکی: Dante’s Prayer ، او می گوید که آن را در سال 1995 زمانی که با قطار از سیبری می گذشته، کتاب برزخ دانته را می خوانده و از پنجره قطار فقر و ناامیدی مردم را می دیده، نوشته است. در این کلیپ از ویولنسل غافل نشوید!

«نگاهت را به اقیانوس بدوز،

 روحت را به دریا،

آنگاه که شب بی پایان می نماید،

مرا به یاد آور!«

در اینجا با سازهای هندی: کاروان سرا

در اینجا: Bonny Swans (گیتار برقی را داشته باشید! پیانو را خودش می نوازد.)

کناره های کنسرت دیشب:

–          نوازندگان کنسرت هایش همیشه از بهترین ها هستند و کوچک ترین نقصی در کنسرت هایش نمی توان یافت (جالب توجه برگزارکنندگان کنسرت های ایرانی). کیفیت همان کیفیت استودیو است و شاید هم بهتر! دیشب از نوازنده ویولنسل و ویولن نمی شد چشم برداشت.

–          نورپردازی، صدا و آرایش صحنه بسیار زیبا و هماهنگ با موسیقی بود و می توانستی در موسیقی غرق شوی و یا به اوج بروی.

–          از شاید ده هزار نفر در سالن نفس بر نمی آمد. (قابل توجه شرکت کنندگان کنسرت های ایرانی)!

–          شرکت کنندگان در کنسرت طیف جالبی بودند، میانگین سن از سی به بالا وچهره ها مرا به آلمان سالهای 80 می برد، سالهای جنبش صلح، جنبش سبز، جنبش زنان و جنبش بر علیه انرژی هسته ای. زنان بسیاری را می دیدی با موهای بلند تا کمر، شبیه خود لورینا که موهای بلند سرخ-طلایی دارد. چهره هایی که در خیابان ها نمی بینی. حس می کردی که به دانشکده علوم اجتماعی و فلسفه رفته ای!