از گونتر گراس نویسنده آلمانی حمایت کنیم!

گونتر گراس (Günther Grass) نویسنده 84 ساله آلمانی و برنده جایزه نوبل که در ایران نیز از جمله با رمان پسرک طبال شناخته شده است، این روزها خشم تندروهای اسراییلی و بخشی از سیاست مداران فرصت طلب آلمانی را برانگیخته است. او در شعری که چند روز پیش منتشر کرد، از اسراییل به عنوان کشور جنگ طلب که خواهان محو ایران است نام برده است.

سیاستمداران آلمانی، جامعه یهودیان آلمانی و دولت اسراییل و بسیاری از لابی های یهودی این روزها به جان گونتر گراس افتاده اند. دولت اسراییل او را «عنصر نامطلوب» خوانده و ورودش را به اسراییل ممنوع کرده است.

در میان سروصدای زیاد ی که به راه افتاده است، جالب است که برخی از سیاستمداران اسراییلی در مخالفت با دولت اسراییل به حمایت از گراس برخاسته ا ند. آوی پریمور سفیر پیشین اسراییل در آلمان از او حمایت کرده (به آلمانی) و به وزیر خارجه اسراییل تاخته است. تام سگف تاریخ دان اسراییلی نیز گفته است که اسراییل با این کارها خود را در جنگ طلبی کنار ایران قرار داده است.

گونتر گراس یک انسان بزرگ صلح دوست است. او را از دیروز نیست که می شناسیم. او در 84 سالگی به دنبال شهرت و یا (چون برخی سیاستمداران بی پرنسیپ آلمان) فرصت طلب نیز نیست. از حق او برای آزادی بیان و انتقاد از اسراییل (که در آلمان یک تابوی سنگین به شمار می رود) حمایت کنیم! یک صفحه در فیس بوک به حمایت از او ساخته شده است. به آنجا برویم و «لایک» بزنیم.

نژادپرستی نفرت انگیز ایرانی

برای من که همواره با انسان های رنگارنگ ازجاهای گوناگون رودررو هستم، خود نیز بسیار مسافرت می کنم و با فرهنگ های گوناگونی آشنا هستم، نژادپرستی پدیده تاره ای نیست. برخی نژادپرست با لفطره هستند (یا بودند)، چون سفیدپوست های آفریقای جنوبی، نامیبیا یا آمریکا نسبت به سیاه پوست ها و یا به اصطلاح سرخ پوست ها، ژاپنی ها نسبت به چینی ها، نازی های آلمانی، فرانسوی و دست نشانده هایشان در جاهای دیگر اروپا نسبت به یهودی ها، عرب های صدر اسلام نسبت به سیاهان آفریقا، قبیله های گوناگون آفریقایی نسبت به یکدیگر و …

برخی نیز بسته به شرایط نژادپرست می شوند، چون دشواری های اقتصادی، بیکاری و ضعف در رقابت و یا برای هدف کوتاه مدتی (انتخابات پیش رو) شعارهای نژادپرستانه علیه یک اقلیت در کشور خودشان می دهند و پس از رسیدن به هدف آن را کنار می گذارند. نژادپرستی هم چون دیگر شکل های تبعیض، رنگارنگ است، هم پنهان است و هم افسارگسیخته و آشکار. در ایران از آنجا که در افکار عمومی بر خلاف جوامع آزاد به این مساله پرداخته نشده، همه اشکال نژادپرستی را می یابی.

تاریخ آلمان، نظام اجتماعی حاکم در آلمان و فرهنگ جاافتاده سیاسی در اینجا انسان را نسبت به پدیده نژادپرستی بسیار حساس می کند. برای کسی که در اینجا زندگی نمی کند، درک این مساله شاید دشوار باشد که به جز اقلیتی کوچک و واپس گرا و یکی دو حزب درب و داغان، مردم آلمان در مجموع نسبت به دیگر مردم اروپا کمتر نشانه نژادپرستی از خود نشان می دهند. جامعه و از جمله مهاجران، روشنفکران و فعالان اجتماعی نسبت به نژادپرستی بسیار حساس هستند و هرگاه از سوی گروه های نئونازی حرکتی ببینند، بدون وقفه واکنش نشان می دهند. هر کسی که در این کشور زیسته باشد، در چنین فضایی تربیت اجتماعی یافته و به نژادپرستی حساس است، البته به شرطی که انسان در زندگی اجتماعی شرکت داشته باشد و تنها به دریافت پول از تامین اجتماعی بسنده نکند. از این رو، با این دیدگاه نمی شود نسبت به آنچه که در ایران در اینجا و آنجا می گذرد، حساس نبود و چشم پوشید.

با چنین پیش زمینه ای، انسان چه احساسی می تواند داشته باشد وقتی می شنود که: «احمدرضا شفیعی، مسئول كمیته انتظامی ستاد تسهیلات سفر اصفهان اعلام کرد که این کمیته با همکاری پلیس و اداره اماکن در روز ۱۳ فروردین از ورود شهروندان افغان به پارک کوهستانی صفه جلوگیری می‌کنند«؟

در این باره بخشی از افکارعمومی ایران که با اینترنت سروکار دارد، دست کم در اینترنت واکنش قاطع نشان داد. همه نسبت به افغان های مقیم ایران و زحمتی که آنها در زمینه های گوناگون برای کشور کشیده اند، بسیار گفته اند و من چیز تازه ای به جز تایید ندارم که بیافزایم. اما من می خواهم این مورد را نمونه قرار دهم و تنها به چند نشانه پدیده زشت نژادپرستی گسترده در افکار انسان ایرانی را بیاورم. نگویید من این جوری نیستم یا همه را جمع بسته ای. معلوم است که همه این گونه نیستند و من نیز نمی خواهم جمع ببندم. اما همه می دانیم که اینها عمومیت دارد و جریان چیست. با اشاره به این که من یا تو این گونه نیستیم، صورت مساله پاک نمی شود.

بسیاری از ایرانی ها، به ویژه از نوع فارسش اعتقاد دارند که از نژاد آریایی هستند. این را شب و روز بدون آن که در باره اش بیندیشند، تکرار می کنند و شرم هم ندارند. با هر کسی هم که حرف بزنی، معمولا درست نمی داند «آریایی» یعنی چه. همه دانشش را جمع بزنی، از چند جمله «اقوام آریایی به ایران آمدند، یک شاخه به هند رفت، آن یکی به اروپا …» فراتر نمی رود. آن را هم پراکنده اینجا و آنجا شنیده است و هی تکرار می کند. این همه به «نژاد» اهمیت می دهد و به تاریخ و گذشته اش مغرور است، یک ایران شناس درست و حسابی تربیت نکرده و ندارد. تاریخش را دیگران (ایران شناسان اروپایی) برایش گفته اند که آن را هم گزینه ای فهمیده است. خوبش را شب و روز بلغور می کند و از کوروش و داریوش و منشور حقوق بشر می گوید، بدش را توطئه دشمن می داند. همان ایران شناس اگر بد بگوید ناگهان می شود دشمن. نمی داند که واژه ایران و آریا و «نژاد آریایی» چندان تاریخچه ای هم ندارد و از زمانی که نازی های آلمانی در زمان رضا شاه (که دوست نازی ها بود) پایشان به ایران باز شد، باب شد. نازی های آلمان نسلشان شصت سال پیش ورافتاد و کسی در آلمان دیگر از این حرفها نمی زند، اما ایرانی هنوز این چرندیات را بلغور می کند.

یکی نیست بپرسد که اگر این همه برای کوروش ارزش قایل هستی، چرا یک سر سوزن چون او با آن چیزهایی که به پایش می نویسی، رفتار نمی کنی؟ اگر به منشور حقوق بشر او (که این نیز دارای تردید جدی است و بحث آن در اینجا کمی باز شده) می بالی، پس این همه نمادهای نژادپرستی در رفتار عمومی کشور چیست؟ از آن تمدن باستانی چه به ارث رسیده است؟

این را می دانم که آریایی به سانسکریت یعنی » برتر». ایران یعنی “Land of Aryans”، عراق یا اراک یعنی “Province of Aryans”. مردمان آن زمان این را در مورد خودشان می گفتند و دیگران را پست می شمردند. به آنها پس از هزاران سال اشکالی نیست. سخن با امروزیان است.

هر زمان در ایران به جایی می روی و سخنی از آلمان می آید، اینها را می شنوی: «آلمانی ها هم مثل ما آریایی هستند.» «ما هم نژاد آلمانی ها هستیم.» و همیشه این از ذهن من می گذرد: بله، از رنگ چشم و مو و قد و هیکلمان خیلی پیداست که به آنها شباهت داریم! آلمانی هایی که راهشان به ایران می افتد (جهانگرد، متخصص؛ خبرنگار یا دیپلمات) همیشه از شنیدن این حرفها اظهار ناراحتی می کنند. اما گوش ایرانیان بدهکار نیست. ما آریایی هستیم، هم نژاد شما و بس! چند سال پیش که تیم ملی فوتبال آلمان در ایران یک بازی دوستانه داشت، به هنگام پخش سرود ملی آلمان گروهی برخاستند و سلام هیتلری دادند. پس از آن بخش بزرگی ابله تر از اولی ها در استادیوم به سلام هیتلری برخاستند و تلویزون آلمان پخش مسابقه را قطع کرد. در سده بیست و یکم نامش را چه می شود نهاد؟ نادانی است؟ بی اطلاعی است یا حماقت؟ هر چه می خواهید نامش را بگذارید! البته فراموش نکنید که ایرانی اعتقاد عمیقی به این دارد که هوشش از دیگر مردمان بیشتر است.

در آلمان هرگاه شانس د اشتم و با نازی های اصلاح ناپذیر (که هنوز زنده بودند) و یا نئونازی های امروز (که خیلی هم طرفدار احمدی نژاد هستند) حرف می زدم، با روحیه یک آدم حقیر و بدبختی روبرو می شدم که فلاکت و عقده حقارت از همه حرکات و رفتارش می بارید. به روشنی می گویم که بسیاری اوقات همین احساس به من دست می دهد وقتی یک ایرانی با حرارت از گذشته تاریخی آریاییش سخن می راند و دیگران را پست می داند.

نگاهی به بریده ای از هفته نامه «ایران باستان» ارگان فاشیست های ایرانی در سال 1312 بیندازید. شباهت آشکار نیست؟ از همین جاها شروع می شود این چیزها:

ایران یک کشور چند ملیتی و چند فرهنگی است و در مقایسه با کشورهای همسایه اش کمتر درگیری داخلی ملی دارد. اما درونش پر است از تبعیض های گوناگون نژادی، مذهبی، جنسی، ملیتی، …تبعیض نسبت به سنی ها، زرتشتی ها، درویش ها، کردها، بلوچ ها، ترکها، بهایی ها، تبعیض نسبت به زنان، هم جنس گرایان، … مشکلات یکی دو تا نیستند.

نژادپرستی ضد عرب خود را در چارچوب اسلام ستیزی نشان می دهد. می گویند: اسلام دین عرب هاست و وحشی است و … ما دین زرتشت داشتیم، گفتار نیک، پندار نیک … اگر از گوینده این حرفها که شمارشان هم کم نیست، بخواهی ده دقیقه در باره دین زرتشت برایت بگوید، بعد از پنج جمله به روغن سوزی می افتد. اما در این که عرب سوسمار خور است و اسلام دین شلاق و سنگسار است، کم نمی آورد. اگر برایش توضیح دهی که دین شیعه بیشتر یک دین ایرانی است تا عربی و پر از عناصر ایرانی، اسمش اسلام است ولی بخش شباهتش با اسلام سنی شاید ده درصد هم نباشد، دیگر کامل تعطیل می شود. تازه اگر حاضر باشد گوش دهد و ناسزا نگوید.

ایرانی مسلمان، «اهل کتاب» را قبول دارد و تا این حد سوادش می رسد که مسیحیان و یهودیان «اهل کتاب» هستند. در این تقسیم بندی تبعیض آمیز یعنی بقیه اصلا داخل آدم نیستند. همین خودش پر از تبعیض است. حال اگر کارگر ایرانی ارمنی اهل کتاب برای کار به خانه اش بیاید، ظرفی را که دست زده، هفت بار آب می کشد تا نجسی اش برود. تازه لطف کرده چون معتقد است که ارمنی ها آدمهای خوبی هستند. حالا بیا مثلا از هندی ها برایش بگو!

افغان ها سالهاست در ایران سخت ترین کارها را انجام می دهند. این را هر ایرانی بدون تردید باور دارد. اما تنها کافی است یک مورد جنایت از یک افغان سر بزند. دیگر این می شود که همه می دانیم. دم خروس نژادپرستی آشکار می شود. هزاران هزار ناسزا و توهین برای افغان ها دارد که آنجا که لازم باشد، نثارشان می کند. تازه افغان هم هم زبانش است، هم همدین و هم نژاد! از عرب سیاه پوست خوزستانی که از خود او بیشتر در این سرزمین زندگی می کند، می پرسد: اصلیت تو از کجای آفریقاست؟

انسان متمدن در برابر کار خلاف تنها زمانی که متهم از سوی دادگاه محکوم شد، نسبت به آن شخص اظهار نظر می کند. اما ایرانیان متمدن دو هزارو پانصد ساله به این چیزها کاری ندارند. ورود افغان به پارک ممنوع است، عرب سوسمارخور است، هندی بو می دهد، مسیحی نجس است؛ بهایی فلان است و آفریقایی بهمان! جالب این است که وقتی با استدلال می خواهی با این چیزها مقابله کنی میگویند: ای بابا اینها منظوری ندارند، جدی نیست، اطلاعاتشان پایین است. انگار نژادپرست های جاهای دیگر از همین جاها شروع نکرده بودند.

این تصویر از هفته نامه فاشیستهای ایرانی»ایران باستان» در سال 1312 است. متن را در باره «اهمیت آشنایی به نژادها» را که بازگردانی است از نوشته های آلمان هیتلری را خود بخوانید. تلاش خواهم کرد آنها را به مرور و خوانا تا آنجا که مقدور باشد، در اینجا بیاورم. این مجله ها بسیار فرسوده هستند و کار با آنها دشوار. در اینجا صلیب شکسته زیر «فروهر» را هم داشته باشید.

هنوز راهی دراز در پیش داریم!

در نوشته آینده بخشی از روزنامه های سال های 1312 شمسی را می گذارم تا ببینید ایران در زمان رضا شاه با چه کسانی رفیق بود و فضای رسانه ای ایران آن سالها چگونه بود.

وبلاگ «آقا اجازه؟» نامزد مرحله پایانی مسابقه بین المللی بهترین وبلاگ دویچه وله و آغاز رای گیری اینترنتی

دیروز برایم پیامی از دویچه وله آمد که این وبلاگ به مرحله پایانی مسابقه بهترین وبلاگ دویچه وله راه یافته است. راستش نمی دانستم که وبلاگ من را نامزد کرده بوده اند. به هر رو جای خوشحالی دارد. برایم نوشته اند: «دوست گرامی سلام، ورود وبلاگ شما به مرحله نهایی مسابقه بین‌المللی دویچه وله را تبریک می‌گوییم و برایتان آرزوی موفقیت داریم. اطلاعات بیشتر در این لینک و در صورت تمایل می‌توانید به خوانندگان خود اطلاع رسانی کنید.

http://thebobs.com/persian/category/2012/best-blog-persian-2012/«

چند سال پیش هم که چند ماه بود شروع به نوشتن کرده بودم، این وبلاگ نامزد شده بود و به مرحله پایان هم رسیده بود. در آن زمان هنوز روشن نبود که وبلاگ کدام راه را می رود. خودم هم درست نمی دانستم که کدام راه را دوست دارم که برود. اکنون که بیش از 380 نوشته در وبلاگ گذاشته ام که بیش از 400 هزار بار کلیک خورده اند، باز هم روشن نیست که مسیر این وبلاگ کدام است. سیاسی است یا اجتماعی، تخصصی است یا عمومی. آن چه شاید بتوانم بگویم، این است که نوشته های اینجا میانگینی از اندیشه های من است. البته خوب، این هم چون آفتاب آشکار است، خودت نوشته ای، می خواستی که میانگین اندیشه های ملانصرالدین باشد؟

در ابتدا می خواستم جای خالی یک وبلاگ تخصصی مخابراتی را پر کنم که تخصص من است و جای چنین وبلاگی کماکان خالی است. از سوی دیگر بسیار دغدغه های اجتماعی، فرهنگی و سیاسی دارم که نمی شد از آنها گذشت. از تمام مسایل جدی هم بگذریم، کلی چیزهای جالب هست که دوست دارم به آنها بپردازم و جایشان در وبلاگ است. در واقع، زمانی که وبلاگستان به راه افتاد، انگیزه ایجاد زمینه ای بود که هر کس بتواند آن چه در ذهنش می گذرد و آنچه که در زندگی روزمره می بیند را بدون پیچیدگی بیان کند. واژه وبلاگ هم با انگیزه ایجاد دفترچه خاطرات اینترنتی بر زبان ها افتاد. به هررو، این وبلاگ شد این ملغمه ای که می بینید. آن چه که همیشه دوست داشته ام بدون اجباربنویسم با اجبار زمان آمیخت. از خاطرات از اینجا و آنجا و سفرها گرفته تا جدل های تاریخی و فرهنگی، از دغدغه های پیرامون آزادی اندیشه و حقوق بشر در هر جای جهان تا نوشته های تخصصی و غیره، هر چه به ذهنم رسیده و زمان برای پرداختش را داشته ام، آورده ام. برخی خوب درآمده اند و برخی را اگر می توانستم، حذف می کردم. برخی ایراد گرفته اند که به مسایل سیاسی نپرداز و ما به اینجا می آییم تا نفسی تازه کنیم. ولی وقتی مرگ ندا را در برابر دوربین می بینم، نمی توانم از «چشمهایش» نگویم. از زمان مرگ ندا همه چیز عوض شد و از جمله این وبلاگ نیز! تنها چیزی که عوض نشده، قالب بی نمک و بی سلیقه آن است که البته در کار طراحی اش هستم. اما چه می شود کرد که کم ذوقی ذاتی را چاره نیست! قالب های بقیه وبلاگ های کاندید چون «نارنجی«، «بلاگ نوشت» یا «خیزران» را که می بینم، می خواهم آن پشت مشت ها مخفی شوم. یکی از دیگری زیباتر!

دویچه وله تصویر نوشته من در باره شرکت چینی ZTE را که شاید آخرین نوشته بود، برای معرفی وبلاگ گذاشته است. شاید همین نوشته دغدغه فکری وبلاگ را نشان دهد. از این که با این گونه نوشته ها در رسوایی آنهایی که در جاسوسی، سرکوب اندیشه آزاد و بی پرنسیپی شرکت دارند و برای پول همه کار می کنند، نقش دارم، خشنود هستم. تاکنون بسیاری از شرکت های اروپایی، آمریکایی و چینی که در ایران در پس پرده ابزار سرکوب آزادی، شنود و جاسوسی به راه می اندازند را رسوا کرده ایم و به این کار ادامه خواهیم داد. این دغدغه این روزهاست. چند سال پیش نیز که مدتی در عربستان سعودی بودم، نوشتن در باره آنجا را برای مردم ایران مفید دانستم و با طرح این اندیشه که آینده مورد نظر حکومت اسلامی خامنه ای-احمدی نژادی جامعه مشابه عربستان سعودی امروز و افغانستان طالبانی است، به نوشتن پیرامون جامعه سعودی پرداختم و گویا این وبلاگ کماکان تنها وبلاگ فارسی زبان پیرامون عربستان سعودی است. دیدگاه من این بود و هست که اگر مردم ایران مقاومت نشان ندهند و حکومت اسلامی جامعه دلخواه اسلامی خود را بسازد، می شود چیزی شبیه عربستان سعودی. اکنون پس از نزدیک به 5 سال می شود دید که این سخن چندان هم پرت نبوده است.

در یک کلام، دغدغه اصلی این وبلاگ دفاع از آزادی بیان و روشن گری است بدون ملاحظه تاریخی یا شخصی؛ بدون ملاحظه موی سفید آقا وچماق دارندگان زر و زور؛ بدون ملاحظه آن چه حقیقت است چون مردمان حقیقتش انگاشته اند. برای بیان آنچه به درستی اش اعتقاد داشته ام، هیچ گاه ملاحظه کسی یا جایی را نکرده ام که همین ملاحظات را همواره از زمینه های عقب ماندگی و واپس گرایی می دانم.

نام این وبلاگ «آقا اجازه؟» نیز شاید از ابتدا مسیر آن را روشن کرده بود: بچه فضولی که در مدرسه به هر کاری دخالت می کند و با یک آقا اجازه گفتن، بدون اجازه هر چه می خواهد می گوید و به کار همه کار دارد، به ویژه بیشتر به کار «از ما بهتران» و بالانشینان قدرقدرت و فخرفروش!

خوب، حالا اگر خواستید به لینک دویچه وله بروید و به یکی از وبلاگ های مورد علاقه خود رای دهید. مهم این است که شمار شرکت کنندگان زیاد باشد تا بشود جایگاه هر یک از وبلاگ ها را محک زد. برای من بسیار جالب است که بدانم جای «آقا اجازه؟» کجاست. در دوران وب 2.0 به سر می بریم دیگر!

کنسرت لورینا مک کنیت در هامبورگ: یک شب فراموش نشدنی

دیشب کنسرت لورینا مک کنیت در هامبورگ بود. نمی دانم لورینا مک کنیت (Loreena McKennit) تا چه میزان در جامعه فارسی زبان شناخته شده است. او خواننده کانادایی با ریشه ایرلندی و اسکاتلندی است. خودش همیشه یادآوری می کند که کانادایی است و نه ایرلندی یا اسکاتلندی. اما موسیقی اش ریشه سلتیک دارد و در این گروه جای می گیرد. نخستین بار که صدایش را شنیدم 19 سال پیش بود. از همان لحظه های کمیابی بود که نوایی جادویی می شنوی، بر جای میخکوب می شوی و سپس تنها کاری که از تو بر می آید این است که آن را دنبال کنی تا بیابی. یادم هست که چند فروشگاه را زیرورو کردم تا یک آلبوم او را بیابم. کارهایش در چارچوب main stream نیست و باید گشت تا یافت. البته آن روزها یوتیوب نبود. هر اثرش تک و به گمان من جاودانه است. در یکی از آلبوم هایش می نویسد که سالها بر روی موسیقی سلتیک، عرفان شرقی و فرهنگ هندی کار کرده و یافته هایش را در موسیقی اش بازتاب می دهد. شعرها و آهنگ ها را خودش می نویسد و می خواند. چند ساز را نیز در کنسرت هایش خود می نوازد. دیشب چنگ، پیانو و باندونیون را خود می نواخت. صدایش نیز قابل توصیف نیست …

او یک جهان وطن واقعی است، هر چند که آن را با موسیقی سلتیک نشان می دهد و این شاید یکی از دلیل هایی است که  او را دوست دارم. من ایرلند و مردمانش را نیز بسیار دوست دارم و این موسیقی مرا همیشه به آنجا می برد: ملتی کوچک با چند میلیون جمعیت و تاثیری عظیم بر فرهنگ جهانی، جیمز جویس و جورج برنارد شاو، مرگ دو میلیون نفر از گرسنگی در سده نوزدهم و مهاجرت دو میلیون به قاره آمریکا، طاعون و وبا، مردمی مهربان با موسیقی و رقص شاد و غم آلود، مه، دریا، تاریکی مه آلود …همه و همه خود را در ادبیات و موسیقی ایرلند بازتاب داده اند.

این را ببینید: The Lady of Shalott

و این یکی: Dante’s Prayer ، او می گوید که آن را در سال 1995 زمانی که با قطار از سیبری می گذشته، کتاب برزخ دانته را می خوانده و از پنجره قطار فقر و ناامیدی مردم را می دیده، نوشته است. در این کلیپ از ویولنسل غافل نشوید!

«نگاهت را به اقیانوس بدوز،

 روحت را به دریا،

آنگاه که شب بی پایان می نماید،

مرا به یاد آور!«

در اینجا با سازهای هندی: کاروان سرا

در اینجا: Bonny Swans (گیتار برقی را داشته باشید! پیانو را خودش می نوازد.)

کناره های کنسرت دیشب:

–          نوازندگان کنسرت هایش همیشه از بهترین ها هستند و کوچک ترین نقصی در کنسرت هایش نمی توان یافت (جالب توجه برگزارکنندگان کنسرت های ایرانی). کیفیت همان کیفیت استودیو است و شاید هم بهتر! دیشب از نوازنده ویولنسل و ویولن نمی شد چشم برداشت.

–          نورپردازی، صدا و آرایش صحنه بسیار زیبا و هماهنگ با موسیقی بود و می توانستی در موسیقی غرق شوی و یا به اوج بروی.

–          از شاید ده هزار نفر در سالن نفس بر نمی آمد. (قابل توجه شرکت کنندگان کنسرت های ایرانی)!

–          شرکت کنندگان در کنسرت طیف جالبی بودند، میانگین سن از سی به بالا وچهره ها مرا به آلمان سالهای 80 می برد، سالهای جنبش صلح، جنبش سبز، جنبش زنان و جنبش بر علیه انرژی هسته ای. زنان بسیاری را می دیدی با موهای بلند تا کمر، شبیه خود لورینا که موهای بلند سرخ-طلایی دارد. چهره هایی که در خیابان ها نمی بینی. حس می کردی که به دانشکده علوم اجتماعی و فلسفه رفته ای!