8 ماه مارس 2012، روز جهانی زن و دو خبر ناگوار

این روزها در سفر هستیم و در میانه راه به شهر کلن می رویم که برای من برای خودش وطن است. روز 8 مارس روز جهانی زن است و من در سالهای 80 که در اینجا درس می خواندم، در این روز به زنان پیرامون خود گل می دادم. امسال در این روز دو خبر ناگوار همه چیز را به هم ریخت تا برای تبریک روز زن که کم کم به حالت کلیشه ای نیز در آمده بود، دیگر حوصله ای نماند.

 خبر نخست: سیمین دانشور در 90 سالگی درگذشت.

دوست عزیزی گفت: «سیمون دوبوار ایران را از دست داده ایم.» سالها پیش روزی عباس معروفی زنگ زد و پرسید: ترجمه سمفونی مردگان را به آلمانی داری؟ گفنم: بله دارم. گفت: می توانی وقتی به تهران رفتی، آن را به سیمین دانشور بدهی؟ خوشحال می شود. گفتم: حتما این کار را می کنم. به تهران رسیدم و در شوق آشنایی با خالق «سووشون» به سیمین دانشور زنگ زدم. گفتم هدیه ای برای شما دارم. پرسید: چیست؟ گفتم: ترجمه سمفونی مردگان به آلمانی است که از سوی عباس باید به شما هدیه دهم.  گفت: پسرم، زحمت به خودت نده. من که آلمانی نمی دانم. اینجا می ماند توی قفسه خاک می حورد. از سوی من به عباس تبربک بگو و کتاب را برای خودت نگه دار.
صدایش خسته و پر از تلخی بود. اکنون کتاب سیمین اینجا در کتابخانه من دارد خاک می خورد و من این جریان را هیچ گاه به عباس نگفتم، تا امروز.

خالق «هستی» رفت و ما در جزیره مان سرگردان مانده ایم.

 خبر دوم: گیلدا ناپدید شده است.

در همین روز 8 مارس دوستی را پس از شاید 10 سال دوباره در شهر کلن می بینم و با هم برای نهار به رستوران البرز در کلن می رویم. از هر سویی می گوییم و او در میان سخنان می گوید: گیلدا گم شده است و کسی از او خبر ندارد. به دنبال برادرش می گردیم و از او نیز خبری نیست.

به هم می ریزم. گیلدا در سالهای 80 دانشجوی پزشکی در شهر گوتینگن بود. دختری بسیار زیبا، مهربان و دوست داشتنی و فعال جنبش زنان. هر جا بود، گل سرسبد بود. در 1989 بود که  برای ادامه تحصیل به برلین رفتم و همان روزها بود که شنیدم که گیلدا از همسرش حمید جدا شده و تحصیلش را نیز نیمه تمام گذاشته است. از آن دختر پر شروشور و زلزله وار عجیب نبود. این آخرین خبر بود که از او داشتم.

شب در اینترنت می گردم و اخبار عجیب و غریبی می خوانم. آخرین خبر در لوس آنجلس تایمز در 2009 است که می گوید که گیلدا 9 سال است که در لوس آنجلس کارتن خواب است و در خیابان ها زندگی می کند. وکیلش در سال 2009 به دنبال او می گشته تا به او خبر دهد که درخواست پناهندگی اش در آمریکا پذیرفته شده است ولی او را نمی یابد. اخبار عجیب و غریب است. درخواست پناهندگی در آمریکا برای چه؟ زندگی در خیابان؟ آن هم در شهری که گویا در آنجا اعضای خانواده و فامیلش هستند. گیلدای سکولار آزاد اندیش، سرکش و فعال حقوق زنان، گویا مسیحی افراطی شده بوده و از این رو خانواده اش در لوس آنجلس او را از خانه رانده ند. همه چیز عجیب است و شبیه یک فیلم درجه سه می ماند. با دوستان دیگری از آن روزها تماس می گیرم و همه شوکه شده اند.

گیلدا غنی پور کجاست؟ در خیابان های لوس آنجلس چگونه می شود کسی را یافت؟ چه کسی می تواند کمک کند؟ عجب دورانی داریم!