اعلام کاهش فعالیت های شرکت چینی ZTE در ایران

تنها پس از24 ساعت پس از افشاگری روبترز پیرامون فروش گسترده تجهیزات مخابراتی به ایران شرکت چینی «ZTE» اعلام داشت که فعالیتش را در ایران کاهش خواهد داد.

این یک پیروزی برای جنبش آزادی خواهی مردم ایران است.

رویترز دیروز، روز پنج شنبه در یک گزارش ویژه اعلام داشته بود که به قرارداد میان شرکت مخابرات ایران و شرکت چینی ZTE  دست یافته است. این قرارداد شامل نصب و راه اندازی یک شبکه کامل مخابراتی به همراه همه امکانات ممکن برای شنود و جاسوسی اینترنتی در تمام کشور است. ارزش این قرارداد 130 میلیون دلار و لیست تجهیزات بیش از 900 صفحه است. پس از انعکاس گسترده این خبر در تمام زسانه ها، رویترز  ساعتی پیش خبر کاهش فعالیت شرکت ZTE در ایران را منتشر کرد. بر این اساس «دیوید شو» سخنگوی ZTE در یک تماس تلفنی با رویترز بیان داشته است که این شرکت فعالیت خود را در ایران کاهش خواهد داد.

اکنون پس از نوکیا-زیمنس (NSN)، اریکسون و هواوی، شرکت ZTE نیز از ایران بیرون می رود. این خبری است بسیار خوش برای همه آزاداندیشان و کابوسی برای سرکوب گران و دشمنان آزادی در جامعه و اینترنت.

واکنش سریع ZTE نسبت به افشاگری رسانه ای قابل انتظار نبود. این شرکت تازه داشت در ایران پا می گرفت و بازار چندان بزرگی نداشت و به گمان خود از گرد و غباری که پیرامون از نوکیا-زیمنس (NSN)، اریکسون و هواوی ایجاد شده بود، استفاده کرده بود و گرم پر کردن جای خالی آنها بود. اکنون باید دید که آیا واقعا از ایران می روند و یا فعالیتشان را کاهش می دهند و یا تلاش می کنند در پوشش نامی دیگر کار خود را ادامه دهند. برای این کار هشیاری همه دست اندرکاران متخصص در ایران لازم است.

شرکت هواوی که چند ماه پیش در پی افشاگری وال استریت ژورنال و فشار دولت آمریکا اعلام کرده بود که ار ایران می رود، در تلاش است که زیر پوشش شرکتی به نام اسکای کوم (SkyCom) که در هنگ کنک به ثبت رسیده و 100% به خودشان تعلق دارد، به کارش ادامه دهد. حال باید دید که ZTE چه می کند. انها نیز شرکت ZTE Parsian را در ایران دارند. من با این رو شرکت آشنایی کامل دارم و کلا به فرهنگ چینی و اخلاق تجاری آنها آشنا هستم. به هیچ رو نباید گمان برد که این شرکت ها به همین آسانی می روند و یا آن گونه که «دیوید شو» بیان داشته، ZTE به همه قوانین بین المللی احترام می گذارد.  نگاهی بیاندازیم به روند همین قرارداد 13 میلیون دلاری:

– نخستین فعالیت ها در سال 2008 صورت گرفته بود، یعنی پیش از تقلب انتخاباتی حکومت. در همان روزها حکومت اسلامی از همه شرکت های تولید کننده خواسته بود که پیشنهادهای خود را برای تجهیزات شنود، فیلترینگ بر اساس DPI (جاسوسی گسترده و عمیق بسته های ترافیک اینترنت) و ردیابی تلفن همراه را ارایه دهند.

– ZTE پس از آن که ابتدا نوکیا-زیمنس (NSN) که تقریبا به نادرستی زیر فشار افکار عمومی بین المللی رفته بود و سپس اریکسون و هواوی، از آب گل آلود ماهی گرفت و این قرارداد را در اوج سرکوب جنبش سبز با شرکت مخابرات امضا کرد.

– همه این شرکت ها و بیش از همه چینی ها از محروم شدن از پروژه های آمریکا هراس دارند و همین نقطه ضعف آنهاست و آنها را ضربه پذیر می کند. همین باعث شده که فعالیتشان را در ایران کاهش دهند و نه احترام به قوانین بین المللی و یا رعایت حقوق بشر.

اکنون ZTE و هواوی هر دو برای نگاهداری شبکه های موجودشان در ایران و یا شاید برای دور زدن تحریم ها بیش از پیش به نیروی متخصص ایرانی نیازمند هستند تا توجه جهان به ادامه فعالیت جلب نشود. مهم است که متخصصان ایرانی از این فعالیت ها فاصله گیرند و با اینها همکاری نکنند. کار برای یک متخصص زیاد است وکسی بیکار نخواهد ماند. کسی که در پشت سیستمی نشسته و کسی را برای شنود یا ردیابی تلفن همراهش و غیره پی گیری می کند، تفاوت چندانی با شکنجه گر و همه آنهایی که در دستگاه سرکوب دست دارند، از مدیر و دستوردهنده گرفته تا مجری «مامور و معذور» (که همیشه بهانه اش این است که باید شکم خانواده اش را باید سیر کند) همه و همه در یک ردیف قرار می گیرند. حال یکی بیاید و بر سر این که کدام یک نقش کمتر یا بیشتری دارد، بحث کند.

خودتان را برای پول نفروشید و در کنار شکنجه گران و سرکوب گران حکومت اسلامی و فرصت طلبان بی پرنسیپ چینی قرار نگیرید. حکومت آخوندی با مشتی رمال و نوحه خوان نمی تواند تجهیزات بسیار پیچیده را به کار گیرد. اکنون باید وجدان کاری و مسئولیت اجتماعی را به کار گرفت و «نه» گفت.  فعالیت های آنها را به هر کسی که در خارج می شناسید اطلاع دهید تا رسانه های جهان آزاد آنها را افشا کنند.

دوستی مردم اسراییل و ایران در فیس بوک

این که اسراییلی ها و ایران ها با هم خوب باشند، آن چنان دور از انتظار شده بود که کار «رونی ادری» از تل آویو در ساختن صفحه «اسراییل ایران  را دوست دارد» را برخی خیال پردازی می خوانند. واکنش جامعه ایرانی به آن نیز شبیه بود: «ایران اسراییل را دوست دارد«. در این چند روز همه در دنیای مجازی در آغوش یکدیگر افتاده اند و بمب عشق می ترکانند. رسانه های دیگر کشورها هم کم کم توجهشان جلب شده است.

خیال پردازی است؟ خوب باشد! دنیا را همیشه «خیال پردازها» تغییر داده اند، یعنی کسانی که رویایی در سر داشته اند و از سوی دیگران، یعنی «واقع گرایان» به ساده لوحی و خیال پردازی متهم شده اند. حالا اینجا هم گام نخست را یک زوج اسراییلی برداشته است و به نظر می آید که در ایران نیز به اندازه کافی خیال پرداز و ساده لوح وجود دارد و این گونه است که فیس بوک پر شده است از اظهار عشق دو ملت به یکدیگر!

شمار خیال پردازان و ساده لوحان که افزایش یافت، آنها ناگهان می شوند پیشتاز و دور اندیش و واقع گرا. واقع گرایان امروز هم می شوند واپس گرا و جنگ طلب. روشن است که این گونه باشد. کسی که منافعش با دوستی این دو ملت که اتفاقا سابقه دوستی تاریخی هم دارند و تاکنون با هم مشکل جدی نداشته اند، به خطر می افتد، این روزها به دست و پا می افتد.

دو سه روز پیش اهود برک در تلویزیون آلمان داشت برایمان از تورات روضه می خواند. چند روز پیشتر نیز احمدی نژاد در تلویزیون آلمان ذهن پریشان و بیمارش را به نمایش گذاشته بود.

مارگ زاکربرگ نیز یک خیال پرداز بود. یک برنامه کوچک نوشت که دانشچویان دانشگاهش در شبکه داخلی دانشگاه بتوانند با هم به تبادل نظر بپردازند. نام این برنامه فیس بوک بود. امروز ارزش فیس بوک 400 میلیلارد دلار برآورد شده است که بیشتر از ارزش کشور یونان با تمام مردم و ثروتشان و همه زمین ها، جزیره ها و سرمایه های شرکتهایشان است.

شمار خیال پردازان ایرانی و اسراییلی که افزایش یافت، آنگاه باید دید که سیاستمداران و بنیادگرایان دو کشور چگونه می خواهند بر طبل جنگ یکوبند.

گام بعدی از دید من ایجاد یک انجمن دوستی مردم ایران و اسراییل است که رشته همه جنگ طلبان را پنبه کند و خواب بنیادگرایان را کابوس.

8 ماه مارس 2012، روز جهانی زن و دو خبر ناگوار

این روزها در سفر هستیم و در میانه راه به شهر کلن می رویم که برای من برای خودش وطن است. روز 8 مارس روز جهانی زن است و من در سالهای 80 که در اینجا درس می خواندم، در این روز به زنان پیرامون خود گل می دادم. امسال در این روز دو خبر ناگوار همه چیز را به هم ریخت تا برای تبریک روز زن که کم کم به حالت کلیشه ای نیز در آمده بود، دیگر حوصله ای نماند.

 خبر نخست: سیمین دانشور در 90 سالگی درگذشت.

دوست عزیزی گفت: «سیمون دوبوار ایران را از دست داده ایم.» سالها پیش روزی عباس معروفی زنگ زد و پرسید: ترجمه سمفونی مردگان را به آلمانی داری؟ گفنم: بله دارم. گفت: می توانی وقتی به تهران رفتی، آن را به سیمین دانشور بدهی؟ خوشحال می شود. گفتم: حتما این کار را می کنم. به تهران رسیدم و در شوق آشنایی با خالق «سووشون» به سیمین دانشور زنگ زدم. گفتم هدیه ای برای شما دارم. پرسید: چیست؟ گفتم: ترجمه سمفونی مردگان به آلمانی است که از سوی عباس باید به شما هدیه دهم.  گفت: پسرم، زحمت به خودت نده. من که آلمانی نمی دانم. اینجا می ماند توی قفسه خاک می حورد. از سوی من به عباس تبربک بگو و کتاب را برای خودت نگه دار.
صدایش خسته و پر از تلخی بود. اکنون کتاب سیمین اینجا در کتابخانه من دارد خاک می خورد و من این جریان را هیچ گاه به عباس نگفتم، تا امروز.

خالق «هستی» رفت و ما در جزیره مان سرگردان مانده ایم.

 خبر دوم: گیلدا ناپدید شده است.

در همین روز 8 مارس دوستی را پس از شاید 10 سال دوباره در شهر کلن می بینم و با هم برای نهار به رستوران البرز در کلن می رویم. از هر سویی می گوییم و او در میان سخنان می گوید: گیلدا گم شده است و کسی از او خبر ندارد. به دنبال برادرش می گردیم و از او نیز خبری نیست.

به هم می ریزم. گیلدا در سالهای 80 دانشجوی پزشکی در شهر گوتینگن بود. دختری بسیار زیبا، مهربان و دوست داشتنی و فعال جنبش زنان. هر جا بود، گل سرسبد بود. در 1989 بود که  برای ادامه تحصیل به برلین رفتم و همان روزها بود که شنیدم که گیلدا از همسرش حمید جدا شده و تحصیلش را نیز نیمه تمام گذاشته است. از آن دختر پر شروشور و زلزله وار عجیب نبود. این آخرین خبر بود که از او داشتم.

شب در اینترنت می گردم و اخبار عجیب و غریبی می خوانم. آخرین خبر در لوس آنجلس تایمز در 2009 است که می گوید که گیلدا 9 سال است که در لوس آنجلس کارتن خواب است و در خیابان ها زندگی می کند. وکیلش در سال 2009 به دنبال او می گشته تا به او خبر دهد که درخواست پناهندگی اش در آمریکا پذیرفته شده است ولی او را نمی یابد. اخبار عجیب و غریب است. درخواست پناهندگی در آمریکا برای چه؟ زندگی در خیابان؟ آن هم در شهری که گویا در آنجا اعضای خانواده و فامیلش هستند. گیلدای سکولار آزاد اندیش، سرکش و فعال حقوق زنان، گویا مسیحی افراطی شده بوده و از این رو خانواده اش در لوس آنجلس او را از خانه رانده ند. همه چیز عجیب است و شبیه یک فیلم درجه سه می ماند. با دوستان دیگری از آن روزها تماس می گیرم و همه شوکه شده اند.

گیلدا غنی پور کجاست؟ در خیابان های لوس آنجلس چگونه می شود کسی را یافت؟ چه کسی می تواند کمک کند؟ عجب دورانی داریم!