رقص والس عروسی نهال و بهنام در دیار مرگ

هنوز از جو فیلم «به امید دیدار» محمد رسول اف که با نمایش دیشب آن جشنواره فیلم هامبورگ گشایش یافت، خارج نشده بودم که یادداشتی از مسیح علی نژاد در فیس بوک دیدم.  برای کسانی که شاید به این صفحه در فیس بوک دسترسی نداشته باشند، نوشته مسیح را در اینجا می آورم که به آن چیزی نمی شود افزود. من نیز چون مسیح علی نژاد نمی خواهم نهال سحابی گمنام بماند. وبلاگ نهال «لحظه های محتضر» را بخوانید. پیش از مرگ داوطلبانه اش، «والس عروسی» النی کارایندرو را برایمان گذاشته است و به دیار مرگ شتافته است تا این والس را با معشوقش در آن دیار برقصد.

«معشوقه ای که خودکشی کرد
امروز پنجشنبه است:

دختری که عاشق بود اما عاشقانه هایش هیچ سهمی در رسانه های رسمیِ کشورش نیافت، به صورتِ رسمی خودکشی کرد. این رسمِ روزهای آلوده ای است که به آن گرفتاریم.

امروز پنجشنبه است. دختری به نام نهال سحابی عاشق پسری به نامِ بهنام گنجی بود. بهنام گنجی دوست کوهیار گودرزی یک از معترضان و فعالان حقوق بشر بود که با او دستگیر و سپس آزاد می شود. خبر دستگیری بهنام را هیچ کسی رسانه ای نکرد همه سکوت کردند و بهنام هم پس از آزادی خودکشی کرد. حالا نهال نیمه ی عاشقش خودکشی کرد.

نهال تا وقتی بود و در فشار هم بود، دغدغه هایش سهمی در رسانه ها و خبرهای روزنامه های رسمیِ کشورم نمی یافت. چون نامزد نبود، رسمی نبود. نهال دختری بود مثل بسیاری از دختران دیگرِ ایران اما این «لبخند» ها سهمی در رسانه ها نمی یابند تا به ماتم ننشینند…حالا آرام بخواب که خبر خودکشی ات رسمیت یافت و در رسانه ها شاید سهمی چشمگیر تر بیابی…..

کم نیستند کسانی که از واژه ی «دوست دختر» چندش شان می شود. صبح چند جایی دیدم که نوشته بودند دوست دختر بهنام گنجی هم پس از بهنام خودکشی کرد….اما حالا کم کم خبر رسمی تر می شود و آرام آرام این واژه ی ناجورِ و نچسبِ « دوست دختر» را از قامتِ بی جانت حذف می کنیم دخترِ ایرانی تا مبادا مرگ ات آبرو از ماندگان ببرد…. آرام بخواب دختر زیبا ما حواس مان هست، این ماییم که تشخیص می دهیم مصلحت چیست …امروز پنجشنبه است….و این نوشته ی نهال است در وبلاگش پیش از خودکشی که بوی بهنام و یک پنجشنبه ی موهوم را می دهد: 

دیر از گوش های غلیظم چکیدی.کمای من به مرگ گرمی رفته است
به رابعه 
به نشاط
به ستاره به فاضل به علیرضا به مادر به پدر به…
به این یه ذره من ِ از بهنام مانده 
به پنجشنبه هایمان…
پله ها … نت های ریزشان . پیش در آمد سمفونی آنان که نواخته میشوند تا مرگ.دست تو. بر کمر سالن سی متری. که دور سر من می چرخاند، 
وقتی حلقه دست سازت را به نشان دائمی یک درد در ترقوه ام می کنی.
گردنی تا دیوارهایی افراشته. هرچه سردتر.گونه های من.در رد فراموشی….
گرم ترپای چپ را از توی آینه ها قد بکشان تا این کج هایی که راست نمیشوند از کمر.
پا ها را که بکوبیم پنجشنبه ها، بم ترمی شوند.گوشهایم .گوشه هایم پیش بینی محتضرانه های تو را نمیکرد. نهال، چه تکثیر بی رحمانه ای شد
به دعوتی غریب الواقعه اجرا های آخر. 
برای آن که زودتر.
نابهنگام تر.ترک کرد…تو را! 
توآخر تر نمی شود.
پس…پنجشنبه ست !پنجشنبه ها را…
بیا بهنام
بیا برقصیمشان«

فیلم «به امید دیدار» از محمد رسول اف در گشایش جشنواره هامبورگ

در واقع قصد داشتم در آخرین لحظه پیش از بسته شدن فروشگاه ها نان بخرم و در راه بودم که گوینده رادیو گفت که امشب جشنواره فیلم هامبورگ با 151 فیلم گشایش می یابد. فیلم برگزیده برای گشایش: «به امید دیدار» از محمد رسول اف و بازی لیلا زارع! گوینده گفت که فیلم را مخفیانه از ایران خارج کرده اند و در جشنواره کن نیز جایزه بهترین کارگردان در بخش «نگاه ویژه» را گرفته است. اگر توان تماشای یک فیلم ژرف درجه یک را دارید، آن را بینید.

چگونه از دستم در رفت که از جشنواره خبردار نشده بودم، را نمی دانم. این گونه است که آدم ناگهان و بدون انتظار از روزمرگی بیرون کشیده می شود. به هر رو، جنب و جوش و تلاش برای رساندن خود به سینمای CinemaXX … وقتی به آنجا رسیدیم، فرش قرمز بود و پر از دوربین و رسانه ها و غلغله! بلیطی هم دیگر نبود. آقایی که پشت صندوق بود، کاتالوگ فیلم ها را به ما داد که تماشا کنیم و دلمان بسوزد. البته گفت صبر کنید شاید کسی نیاید و شما بتوانید بروید داخل. حالا اگر در تهران بود، در بیرون کلی بلیط فروش می ایستادند و بلیط را به 10 برابر یا بیشتر می فروختند تا ما هم نخریم.

در کنار ایستادیم به تماشای مردم و آدم های VIP یا «از ما بهتران»، هنرمند ها و هنرپیشه ها و هر کسی که در این شهر نامی دارد … به امید این که از آنهایی که بلیط رزرو کرده بودند و یا میهمان بودند، کسانی نیایند و ما بتوانیم برویم داخل. در این میان لیلا زارع آمد و از روی فرش قرمز به داخل رفت. دست آخر خانمی که هی می آمد و می رفت و سعی داشت جایی پیدا کند، برای ما جایی در ردیف جلو پیدا کرد و ما را شاد!

فیلم «به امید دیدار» در باره نورا، وکیل زن جوانی است که می خواهد از ایران برود. اجازه وکالتش را گرفته اند چون به پرونده های «مشکل دار» می پردازد. همکارانش که پرونده های او را پی گیری می کنند، از یکی از موکلانش خبر می دهند که زنی است که چند روز پیش از آن به دار آویخته شده است. شوهرش مهرداد که روزنامه نگار بوده، پس از توقیف چند باره روزنامه گویا در زندان است (فیلم به روشنی نمی گوید) ولی نورا همه جا می گوید که مهرداد در جنوب در جایی در کویر در شرکت ساختمانی کار می کند. در ادامه فیلم روشن می شود که مهرداد را هم گرفته اند.

نورا زندگی اش را با ساختن جعبه های کادو می گذراند و در کنار تلاش برای گرفتن ویزا از جایی و خروج از کشور است. باردار است و دکترش گفته که جنین به «سندروم داون» مبتلاست و بهتر است آن را سقط کند. در این میان نیروی انتظامی می آید و رسیور ماهواره را می برد: «کنترلش کجاست؟ – خراب است. – نه دستور داده اند که کنترلش هم باید باشد!»

بله، البته رسیور بدون کنترل که ارزش ندارد و کسی نمی خرد!

اطلاعاتی ها می آیند و خانه را زیر و رو می کنند. البته عجیب است که مودب هستند، اجازه می گیرند و وارد می شوند. همیشه در واقعیت این گونه نیستند.

نورا به همه جا پنجه می اندازد برای یافتن راهی برای نجات از بن بست، راهی به سوی آزادی و نفس کشیدن. در این میان بسیار هستند آنهایی که دکانی باز کرده اند و کار چاق می کنند. همه آنها را می شناسیم: خروج غیرقانونی از کشور، جعل گذرنامه و گرفتن ویزا، سقط جنین غیرمجاز، همه و همه مهربان شده اند و می خواهند کمک کنند، البته در برابر دریافت مبلغی ناچیز! برایمان آشنا نیست؟

«آدم اگه تو کشور خودش احساس غربت می کنه، بهتره بره تو غربت احساس غربت کنه.»

آنگاه که همه وسایلش را می فروشد و در آخرین شب به هتلی می رود که از آنجا به فرودگاه برود، صاحب هتل بدون شوهر نمی خواهد به او اتاق بدهد. «نمی شود خانم! باید از اماکن نامه بیاوری.» الیته  نامه را چند اسکناس جایگزین می کنند، اتاقی می گیرد تا در پایان فیلم اطلاعاتی ها که صاحب هتل بنا به وظیفه دینی و وجدانی اش خبرشان کرده، به آنجا بریزند و نورا را دستگیر کنند. این بار دیگر مودب نیستند …

در فیلم لاک پشت کوچکی هست که در اتاق نورا در قفس است. نورا او را در یک سینی می گذارد، کمی آب برایش می ریزد و دور سینی را با کاغذ روزنامه می پوشاند. لاک پشت کوچک تلاش می کند تا از دیواره لیز سینی بالا رود و از آن بیرون بیاید ولی نمی تواند. فردایش که نورا می آید، سینی خالی است. نورا می گردد و پیدایش نمی کند. لاک پشت کوچک رفته است، ولی کجا؟

نورا نیز رها، ولی گم شد.

* * *

موضوع اصلی جشنواره امسال هامبورگ پاسخ به ده پرسش است. ده فیلم از 151 فیلم برای پاسخ به این پرسش ها برگزیده شده اند. فیلم «به امید دیدار» پاسخ جشنواره به این پرسش است: «چه چیزی نیروبخش است؟»

مدیر جشنواره، آلبرت ویدرشپیل (Albert Wiederspiel) در سخنانش پیش از پخش فیلم گفت: «می توانستیم یک فیلم روزمره بگذاریم یا مثلا به موضوع سکس و زندگی در شهر بزرگ بپردازیم. فیلمش را هم داشتیم، فرش قرمزش را هم که بیرون پهن کرده ایم و جور در می آمد. اما جهان در جنب و جوش است، انقلاب داریم، شورش داریم و تلاش برای آزادی و دمکراسی. بنابراین جشنواره فیلم هامبورگ باید برای همه اینها پاسخ داشته باشد و نمایش این فیلم پاسخ ماست.» آقای ویدرشپیل که یهودی است، آغاز سال نوی یهودی را به «پنج نفر یهودی از میان هزار نفر در سالن» را تبریک گفت و به شوخی گفت» ما یهودی ها همه چیزمان بیشتر از دیگران است: سختی هایمان بیشتر است، هوشمان بیشتر است و حماقت هایمان نیز!»

تاکنون نشنیده بودم که در آلمان کسی در باره یهودی ها جوک بگوید، حتی اگر خودش یهودی باشد. شاید این نیز گشایشی باشد که این کشور نیز تعادل گم شده تاریخی اش را باز یابد.

این شوخی آخرین لبخندی بود که بر لبان هزار نفر در سالن جاری گشت و پس از آن فیلم «به امید دیدار» بود و سکوت و خفقان فشرده حاکم در سالن، آن هم در میان اهل حرفه ای فیلم و تلویزیون جامعه آلمان!

حتی پس از فیلم وقتی که محمد رسول اف و لیلا زارع روی صحنه آمدند، نیز سالن چنان گرم احساسات متناقض بود که کسی نمی دانست دست بزند و یا چه بگوید. همه چیز به هم ریخته بود. رسول اف می گوید که خودش برای بار نخست فیلم را در پرده بزرگ سینما می بیند. در جشنواره کن خودش در ایران گیر بود و جایزه را امیر کاستاریکا به نام او دریافت کرد و به همسر رسول اف داد.

او گفت: ببخشید با این فیلم پرغم خسته تان کردم. من از جایی می آیم که این روزها این گونه است. اما کشور من جای زیبایی است و خیلی چیزهای زیباتر دارد. من دارم تمرین می کنم تا چیزهای زیباتر ببینم و بسازم.

و سالن کماکان در سکوتی سنگ وار فرو رفته بود.

صمیمیت، همبستگی و شهامت جامعه هنری و روشنفکری آلمان در پشتیبانی از هر جنبش آزادی خواهی در هر کجای جهان که باشد را برای هزارمین بار از نزدیک شاهد بودم.

.در این جشنواره دو فیلم دیگر نیز از ایران نشان داده می شوند: «اینجا، بدون من» از بهرام توکلی و «این فیلم نیست» از جعفر پناهی

دزدی کاپشن صد دلاری آقای رجایی خراسانی در سال 1986 و دزدی سه هزار میلیارد تومانی این روزها

وبلاگ گمنامیان پیرامون دزدی آقای سعید رجایی خراسانی در سال 1986 در نیویورک، دزدی سه هزار میلیارد تومانی نوشته ای دارد. در تکمیل آن، بریده روزنامه “The Nashua Telegraph” 22 مه 1986 را نیز یافتم و بد نیست که برگردان خبر را نیز داشته باشیم. این روزها دلقک آرادان، جناب آقای رییس جمهور دکتر احمدی نژاد نیز به نیویورک تشریف می برند. ایشان فرموده اند که «دولت من پاک ترین دولت تمام تاریخ است.»

برگردان خبر:

نیویورک (آسوشیتد پرس) – به گزارش پلیس سفیر ایران در سازمان ملل متحد به هنگام دزدی یک کاپشن 100 دلاری از یک فروشگاه دستگیر و سپس به خاطر مصونیت دیپلماتیک آزاد شد.

جان ونتوچی (John Venetucci)،سخنگوی پلیس گفت که سعید رجایی خراسانی، 50 ساله، در طبقه دوم بخش لباس مردانه Alexander’s در مرکز مانهاتان تلاش برای دزدیدن یک کاپشن داشت. او به


 هنگامی که به پشت یک گنجه لباس رفته بود، پس از کندن اتیکت بهای یک کاپشن به سوی در خروجی رفت. یک کارآگاه فروشگاه شاهد این دزدی از سوی رجایی خراسانی بود. این کارآگاه و یک مامور امنیتی پیش از خروج رجایی خراسانی او را از خروج بازداشتند. ماموران اف بی آی (FBI) که از سوی فروشگاه فراخوانده شده بودند، رجایی خراسانی را به عنوان سفیر شناسایی کردند و او را به خاطر مصونیت دیپلماتیک آزاد ساختند.

امیر زمانی، یکی از اعضای هیات نمایندگی ایران در سازمان ملل اعلام داشت که آقای سفیر امروز یک نشست رسانه ای برگزار خواهد کرد. او از هر گونه اظهار نظر خودداری کرد.

این جریان در هفتم ماه مه روی داده است، اما به بیان ونتوچی تا روز چهارشنبه پلیس شهری از آن خبر نداشته است.

تلویزیون WNBC-TV گزارش داد که یک سخنگوی ایرانی این اتهام را تکذیب کرده و بیان داشته است که این یا یک سوءتفاهم بوده است و یا این که اف بی آی (FBI) تلاش دارد یک آبروریزی به راه اندازد.

در دوره چهار سال سفارت خود رجایی خراسانی همواره ایالات متحده و اسراییل و عراق، دشمن در حال جنگ با ایران را مورد حمله قرار داده است و تلاش برای اخراج اسراییل از مجمع عمومی داشته است.

50 ضربه شلاق حقیر بر پیکر سمیه توحیدلو

چه کسی حقیر است؟ سمیه توحیدلو، زن جوان32 ساله در زندان با زنجیر بر دست و پا، یا آن مرد بازجوی شلاق بر دست که در تاریکی ایستاده تا نامش را و چهره اش را کسی نبیند؟ زن جوان دانشجوی دکترای جامعه شناسی که تنها جرمش وبلاگش است و این که سهمش را از زندگی می خواهد یا جلاد چهار راه آذربایجان که یک وبلاگ نویس را نیز بر نمی تابد؟ که حقیر است؟

امام عظیم الشانشان آب را مجانی می کرد و برق را مجانی می کرد و اتوبوس را مجانی می کرد و نفت را به در خانه ها می آورد. دروغ گو و حقه باز بزرگ تاریخ البته نگفته بود که برای چه کسی اینها را مجانی می کند. اکنون که سه هزار میلیارد تومان دزدیده اند با همکاری رییس جمهور و رحیم مشایی، روشن می شود که آب و برق و نفت را برای چه کسانی مجانی کرده اند و اکنون سمیه توحیدلو به جرم توهین به رییس جمهور شلاق می خورد؛ جرمی که حتی در قانون خودشان نیز تعریف نشده است. حال که قرار است رییس جمهور پاک و خدمتگزارشان را دراز کنند، جریان سه هزار میلیارد تومان را رو کرده اند. همان رییس جمهوری که برای روی کار آوردنش آن گونه مردم را دوسال پیش به خون کشیدند و حال او نیز تاریخ مصرفش دارد به پایان می رسد. تو گویی دارودسته خامنه ای وزارت نفت دستشان نیست و کلی بودجه های رنگارنگ دیگر و سهم امام و پول ها و رشوه ها و درصدهای بی حساب و کتاب از سالها پیش در دستشان نبوده است. هزاران میلیاردهای ایشان را نیز روزی باید در برابر همگان گذاشت.

سمیه نام نخستین زن شهید اسلام بود و پدر و مادری که این نام را بر نوزادی گذاشته اند که یک ماه پس از انقلاب اسلامی سال 57 به دنیا آمده  است، با این کار امید و آرزوهایشان را نسبت به انقلاب اسلامی نشان داده اند. اکنون آن نوزاد دانشجوی دکترای جامعه شناسی که زیر دست خودشان تربیت و بزرگ شده است، مدرسه ودانشگاه خودشان را گذرانده و روزنامه ها و کتابهای خودشان را خوانده است، باید از دست حکومت اسلامی شلاق بخورد و محمدرضا رحیمی دزد بیمه مردگان و با مدرک دکترای قلابی از نوع کردان، معاون رییس جمهوری باشد که سمیه گویا به او توهین کرده است.

سمیه نماد مردمان صادق، ساده و شریفی است که گمان می برند که حکومت گران از اسلام سوء استفاده می کنند و اسلام راستین چیز دیگری است و این گونه نیست. شاید یک بار دیگر این رویداد تکانی باشد که اسلام و یا هر مذهب و ایدئولوژی دیگری که بر حکومت آید، همین خواهد بود و بدتر. اسلام در حکومت، همان طالبان افغانستان است و درعربستان سعودی! راستین و دروغین ندارد. اگر مقاومت مدنی مردم ایران و شجاعت کسانی چون سمیه و دیگران نبود، اکنون حضرات حکومت اسلامی چون افغانستان طالبان بر چهارپایان شلوار می پوشاندند تا اسلام به خطر نیفتد و در میانه بازی فوتبال در زمین چمن چند محکوم به اعدام را گردن می زدند تا درس عبرت جامعه شود. چون عربستان سعودی گل سرخ را ممنوع می کردند و گشت ارشادشان (المتوعین) مردم را به هنگام نماز با چوب به سوی مسجد می راندند. بر سر زنان چه بیش از این می آمد، جای خود دارد. اسلام در حکومت یعنی همین که می بینید!

نمی دانیم میان سمیه و بازجوی حقیر چه گذشته است. اما سمیه پس از 50 ضربه شلاق در وبلاگ خود این را نوشته است:

ثبت می کنم برای ماندن و برای خودم

خوشحال باش. قصدت تحقیر بود. اعتراف می کنم احساس تحقیر شدگی تمام وجودم را سوزاند. آنقدر که گمان نبرم که تکرار شدنی باشد.

بالاخره تتمه آن انشای بلند بالا تعزیرش برایت ماند.

برای من چه ماند؟ همان آیات ِ همیشه . جلوی رویت تفال زدم و خواندمش. زیر فشار . همان که ساحران سحرشان را افکندند و تنها خدا به موسی می گوید تو چوبدستی خود را بیانداز و نترس !‌

شیرینی آیه را وقتی درگیر سحرت بودی و ریسمان های ساحری را در دست داشتی نمی توانستی بچشی. هرچند که نه موسایی در کار بود و نه چوبدستی ای ،‌ولی دلی بود که امروز را فراموش نمی کند. هیچوقت.

امروز تحقیر شدم. حتی غرورم شکست. اما بزرگی و کوچکی دست خداست و اوست که هست. اگر نبود که دق می کردیم در این روزها!‌

مختوم شد. اما شد؟

اینها را سمیه گویا برای بازجو و یا هر کسی دیگری نوشته است که تلاش برای شکستن سمیه داشته است. آنچه از میان خطوط می شود خواند، این است که آنها با روضه خوانی های بلند بالا نتوانسته اند سمیه را بشکنند و از آن » انشای بلند بالا تعزیرش برایت ماند.»

… و حقارت برای جلاد! حقارت برای جلاد ماند و رییس جمهورش که هیچ گاه جز حقیر چیزی نبود و رهبرشان که حقارتش از وحشتش پیداست. سمیه نوشته است که احساس حقارت کرده است. اما کسی که احساس حقارت می کند، نمی آید پس از شلاق خوردن اینها را بنویسد. این چند خط سیلی محکم دیگری است بر بازجو و رهبرش و رییس جمهورش!

دیکتاتورها همیشه احمق هستند. این سخن مشهور این روزها بیشتر از پیش به ذهنم می آید. احمق کبیر لیبی را این روزها می بینید؟ خامنه ای و احمدی نژاد و دارودسته، ناخن انگشت کوچک او نیز نمی شوند. ببینیم حقیر چه کسی است.