وزیر دفاع آلمان و تقلب در رساله دکترا

این روزها آقای کارل تئودور گوتنبرگ، وزیر دفاع آلمان که بر اساس همه پرسی ها محبوب ترین سیاستمدار آلمان است، از زاویه ای دیگر توجه افکار عمومی و رسانه ها را به خود کشیده است. علی کردان یادتان هست؟ وزیر کشور احمدی نژاد دو سال پیش؟ همانی که به بیان خودش از «دانشگاه آکسفورد لندن»! دکترا گرفته بود و با پررویی تا آخر هم گردن نگرفت که مدرکی جعلی را با پول به او انداخته بودند تا این که مجلس با اردنگ او را بیرون انداخت؟ و یا آقای رحیمی کنونی، دارای مدارک قلابی و دزد بیمه عمر با شناسنامه های مردگان و یار احمدی نژاد؟ این آقای گوتنبرگ نیز این گونه که این روزها فاش شده است، راهی مشابه آقای کردان و رحیمی رفته است. چه کسانی گهگاه با چه کسانی همسو می شوند! هر چند که بدترین سیاستمدار آلمانی را با بهترین سیاستمدار ایرانی کنونی نیز نمی توان مقایسه کرد و مقایسه گوتنبرگ با علی کردان بی انصافی کامل است. اما معیار من در برخورد با جریان گوتنبرگ معیار جامعه آلمان است و نه ایران. اما این مقایسه خود به خود به ذهن آدم می آید.

رسانه ها فاش کردند که آقای گوتنبرگ در پایان نامه دکترای خود بخش های بزرگی را از نوشته های دیگران برداشته بدون آن که منبع آنها را بیاورد. سخن بر سر یک یا دو نمونه نیست، بلکه بیش از 300 مورد در متن یافته اند که از دیگران رونویسی شده است بدون آن که منبع آنها آورده شود. در سایتی به نام گوتنپلاگ ویکی که نامش ترکیبی از نام گوتنبرگ و واژه پلاگیات به مفهوم تقلب است، بخش هایی از دکترای جناب گوتنبرگ را که در آنها رونویسی از دیگران یافته شده را آورده اند. تاکنون در %79/73 از صفحه های این رساله این رونویسی ها را یافته اند و با آوردن منبع اصلی آنها را مستند ساخته اند.

آقای گوتنبرگ روزهای دشواری را می گذراند. همین چند هفته پیش بود که در سفر خود به افغانستان و بازدید از نیروهای آلمانی در آنجا همسر خود را با خود برده بود و از این رو زیر انتفاد شدید افکار عمومی قرار گرفته بود. این روزها هم زمانی که این جریان فاش شد، بی توجه دوباره به سفر افغانستان رفت. یکی می گفت که رفته آنجا درخواست پناهندگی سیاسی بدهد!

دانشگاه بایرویت (Bayreuth) که به او درجه دکترا را داده بود، آن را پس گرفت و رییس دانشکده حقوق او را کلاهبردار خواند.

البته خرید مدرک دانشگاهی و با رونویسی از آثار دیگران کاری است که زیاد پیش می آید و بازاری برای خود دارد. آنهایی که می خواهند میان بر بزنند و به جای کوشش علمی یک شبه به مدرک برسند، مشتری این بازار هستد. از این روست که واکنش همگان و به ویژه جامعه دانشگاهی و علمی به این کارها نیز شدید است. دیروز، شنبه 26 فوریه، دانشگاهیان آلمانی در برابر ساختمان وزارت دفاع آلمان در برلین راهپیمایی کردند و از جمله همگی کفشهایشان را درآورده و به آقای گوتنبرگ نشان دادند، کاری که این روزها از مردم مصر در میدان التحریر یاد گرفته اند.

چند نکته توجه مرا در این روزها جلب کرد:

–          خانم مرکل صدراعظم آلمان که خود نیز دارای مدرک دکتراست، به جانبداری از آقای گوتنبرگ پرداخت و سخنی عجیب بر زبان آورد: «من به دنبال استخدام یک دستیار علمی نبودم و یک وزیر به کابینه خود آورده ام.» این حرف سخیف باعث اعتراض احزاب سیاسی دیگر و جامعه علمی شده است. من نیز بی اختیار یاد حرف احمقانه تر احمدی نژاد افتادم که در دفاع از کردان گقت که این ورق پاره ها پشیزی نمی ارزد. به راستی چگونه ممکن است که کسی در عرصه خصوصی (اگر بخواهیم دریافت درجه دکترا را امری خصوصی بدانیم) تقلب کند و در پست دولتی درستکار باشد، آن هم در مقام وزیر دفاع؟ آن هم به عنوان محبوب ترین سیاستمدار آلمان؟

–          بدخواهان می گویند که اگر او محبوب است، به خاطر قابلیت های ویژه اش نیست، بلکه چون جوان است، خوش تیپ است، از خانواده اشرافی قدیمی است و همسرش زیباست. البته اگر این حرفها هم درست باشد و برخی نیز به این چیزها رای دهند (که می دهند)، از دید من آقای گوتنبرگ بیشتر از خودش پشت پا می خورد، از مانعی که خود نهاده است: از او سخنان زیادی شنیده بودیم در باره درستگویی و انظباط و صداقت، انتقاد می کرد ازسیاستمداران نسل پیش از خودش و می خواست راهی نو نشان دهد. همین چند هفته پیش او در گامی شتاب زده فرمانده یک کشتی آموزشی نیروی دریایی را در رابطه با آن چه که در آن کشتی روی داده است (که هنوز هم روشن نیست چه بوده)، از کار برکنار کرد و اکنون گزارش کمیسیون بازرسی بی گناهی فرمانده را تایید کرده است. این روزها آقای گوتنبرگ را با معیارهای سختی می سنجند که خود تعریف کرده بود و همواره دیگران را با آنها مورد انتقاد قرار می داد.

–            بارها دردنیای سیاست آلمان شاهد بوده ام که هر گاه کسی به دلیلی محبوب می شود و یا با معیارهای سخت و اخلاقی به سراغ دیگران می رود، دست کم توجه دو گروه را به خودش جلب می کند: حزب رقیب، برای آن که چیزی بیابند و آبرویش را ببرند تا حزبش برای انتخابات بعدی رای نیاورد و رسانه ها که با ذره بین به دنبالش می افتند تا ببینند که خودش چگونه است. البته اینها نیز زاویه های دیگر دمکراسی و جامعه آزاد است که ارگان های کنترل خود را دارد و خود را تصفیه می کند، هر چند که در کوتاه مدت شاید زیانی نیز وارد آورد، در درازمدت جلوی سوء استفاده از قدرت را می گیرد.

–          جامعه دانشگاهی آلمان بسیار از این جنجال عصبانی است چون این کارها به اعتبار علمی دانشگاههای آلمان لطمه می زند و زحمتی را که باید کشید تا مدرکی دانشگاهی را دریافت کرد، به ابتذال می کشاند. در راهپیمایی دیروز بسیار کسانی بودند که مدرک دکترای خود را همین روزها دریافت کرده بودند و از این که یکی می آید و با رونویسی به چنین مدرکی دست می یابد و اعتبار زحمت چند ساله دیگران را زیر سوال می برد عصبانی بودند و او را «بارون دروغ» خطاب کردند و از سوی دیگر از خانم مرکل که با بیانی دیگر کار علمی و مدرک دکترا را به تمسخر می گیرد نیز! امروز حق خانم مرکل و آقای گوتنبرگ همین است که جامعه دانشگاهی کفشهایش را به نرده های وزارت دفاع ببندد. عجب کاری مصری ها به دنیا یاد دادند! فردا نامه سرگشاده 20 هزار پژوهشگر آلمانی دارای مدرک دکترا به خانم مرکل منتشر می شود که در آن از او به خاطر تمسخر جامعه علمی انتقاد کرده اند.

–          خانم مرکل که برای منافع کوتاه مدت حزبی خود از آقای گوتنبرگ دفاع می کند و می خواهد انتخابات ایالتی زیادی را که امسال در راه هستند، نجات دهد، این را نمی بیند که با چنین کاری اعتبار علمی کشور را زیر سوال می برد. جایگاه علمی و افتصادی آلمان از هوا نیامده و خدادادی نیست و نتیجه زحمت سالها دانشمندان آلمانی است که اگر قرار بود هر کسی بیاید و از دیگری رونویسی کند که این همه اختراع به نام آلمانی ها نبود. آدم مشکوک می شود که اینهایی که از این حرفها می زنن، شاید مدرک دکترای خودشان را هم به گونه ای دیگر از آن راهی گرفته اند که ما می شناسیم.

–          دانشگاه بایرویت نیز این روزها به دردسر غریبی گرفتار شده است. هیات علمی خیلی سریع نشستی برگزار کرد و تیتر علمی آقای گوتنبرگ را پس گرفت. اما وقتی من نخستین خبر را شنیدم، پیش از آن که به گوتنبرگ فکر کنم، برایم این پرسش پیش آمد که کمیسیون علمی و استاد راهنمای اقای گوتنبرگ کجا تشریف داشتند؟ این وظیفه آنها بوده که چهار سال پیش رسال دکترا با بررسی کنند و سپس اجازه طرح ان را بدهند. امروز این پرسش دردسر آنها شده است.

آخرین نظرسنجی اجتماعی که هر هفته در آلمان انجام می گیرد نشان می داد که محبوبیت او رو به کاهش است. البته کماکان %60 بر این باور هستند که او کارش را خوب انجام می دهد.

باید دید این داستان به کجا می انجامد.

دیگر نوشته ها در این زمینه:

–  علیه تقلب، دزدی علمی و مدرک قلابی

–  واژه کردان وارد فرهنگ لغت زبان های جهان می شود (ریشه-واژه kordan)

–  آقای احمدی نژاد، ورق پاره شما چقدر ارزش دارد؟

–  استیضاح کردان و اتفاق امروز در مجلس: دروغ و تقلب دولت احمدی نژاد و سقوط اخلاقی جامعه

قذافی: هر کس مرا دوست ندارد، بمیرد

دیوانه را دیدید؟ همان که تنها تاکنون در خارج از کشورش این گونه خطاب می شد؟ شاه او را ابله خطاب می کرد و آمریکایی ها سگ زنجیری خاورمیانه! در نیویورک به دنبال هتلی می گشت که سقفش بلند باشد تا بتواند در اتاق هتل خیمه اش را برپا کند.

دیروز از سوراخ موشی که در طرابلس برای این روزها ساخته بود، بیرون آمد و گفت: هر کس که مرا دوست ندارد، بمیرد. من به شماها نیاز ندارم. و ساندیس خورهایش را در این ساعت ها مسلح کرده تا مردم کشورش را قتل عام کنند. دیکتاتورها احمق هستند و این یکی در سده بیست و یک از همه شان گویا احمق تر است که گمان می کند بن علی و مبارک اشتباه کردند که میدان را خالی کردند. فراموشکار نیز هست که آنهایی که میدان را خالی نکردند، نامشان صدام حسین و چائوشسکو بود که در دوران حکومت خود جامعه ای را ساختند که با آنها همان گونه رفتار کرد که خود با همان مردمان کرده بودند. جامعه ای که به برکت وجود همین رهبران دیکتاتور مدنیت نداشت، اپوزیسیون نداشت و نام حقوق بشر را نشنیده بود. زمانی که بر علیه دیکتاور خودساخته خود نیز برخاست، با او همان گونه رفتار کرد که او با آنها. چائوشسکو را به همراه همسرش در خیابان تیرباران کردند، صدام حسین به اعدام محکوم شد و به دارش آویختند. در لحظه پایانی صدام حسین در برابر طناب دار جلادانش در گوشش سخنانی به فارسی خواندند تا در آن دنیا یادش نرود که گفته بود: خدا دو اشتباه کرد که مگس را آفرید و فارس را.

حال کم کم نوبت سید علی خامنه ای  نایب امام زمان و دارودسته اش می رسد تا درجه حماقتش را به نمایش بگذارد. او نیز گویا بر این است که دیگر دیکتاتورها احمق بوده اند و او اشتباه آنها را نخواهد کرد. او اشتباه بن علی و مبارک را نخواهد کرد و شاید معتقد است که قذافی نیز دارد اشتباهی می کند که او آن را نخواهد کرد. او که در عمرش حتی یک روز نظامی نبوده و به برکت شیره و تریاک، گل کوکنار و زندگی سراسر مفت خوری آخوندی، یک سر سوزن شهامت و جرات قذافی را نیز ندارد، نیز به آن میزان احمق است که در قدرت بماند تا آن زمان که جامعه مدنی نیم بند ایرانی که با جنبش سبزش هنوز بسیجی و ساندیس خور مزدور چماقدار را می گیرد و آزاد می کند و بدون خشونت به راه پیمایی می پردازد، تا آن میزان تضعیف شده، به عقب رانده شود تا گروهی دیگر به میدان بیایند و گونه دیگر با حکومتیان امام زمانی رفتار کنند. با همان فرهنگ خودشان آنها را بگیرند و با عمامه هایشان از درخت آویزان کنند، با حمام خون و ویرانی بسیار.

و این داستان تکراری گویا ادامه ایرانی دارد …

دیگر نوشته ها در این زمینه:

– انتشار عکس های پلیسی هانیبال قذافی در سویس و ادامه داستان جهاد بر علیه سویس

– مضحکه دوباره قذافی و جهاد بر علیه سویس

– دلقکی به نام معمرالقذافی در نیویورک

– عمر البشیر، رادووان کاراچیچ و دیگر جنایتکاران علیه بشریت

– از حماقت بی پایان دیکتاتورها

– برتری اخلاقی و مسالمت جویی، راز جنبش سبز

– کاش ایران نیز یک جیمز کامرون داشت

 

دیوانه را دیدید؟ همان که تنها تاکنون در خارج از کشورش این گونه خطاب می شد؟ شاه او را ابله خطاب می کرد و آمریکایی ها سگ زنجیری خاورمیانه! در نیویورک به دنبال هتلی می گشت که سقفش بلند باشد تا بتواند در اتاق هتل خیمه اش را برپا کند.

دیروز از سوراخ موشی که در طرابلس برای این روزها ساخته بود، بیرون آمد و گفت: هر کس که مرا دوست ندارد، بمیرد. من به شماها نیاز ندارم. و ساندیس خورهایش را در این ساعت ها مسلح کرده تا مردم کشورش را قتل عام کنند. دیکتاتورها احمق هستند و این یکی در سده بیست و یک از همه شان گویا احمق تر است که گمان می کند بن علی و مبارک اشتباه کردند که میدان را خالی کردند. فراموشکار نیز هست که آنهایی که میدان را خالی نکردند، نامشان صدام حسین و چائوشسکو بود که در دوران حکومت خود جامعه ای را ساختند که با آنها همان گونه رفتار کرد که خود با همان مردمان کرده بود. جامعه ای که به برکت وجود همین رهبران دیکتاتور مدنیت نداشت، اپوزیسیون نداشت و نام حقوق بشر را نشنیده بود. زمانی که بر علیه دیکتاور خودساخته خود نیز برخاست، با او همان گونه رفتار کرد که او با آنها. چائوشسکو را به همراه همسرش در خیابان تیرباران کردند، صدام حسین به اعدام محکوم شد و به دارش آویختند. در لحظه پایانی صدام حسین در برابر طناب دار جلادانش در گوشش سخنانی به فارسی خواندند تا در آن دنیا یادش نرود که گفته بود: خدا دو اشتباه کرد که مگس را آفرید و فارس را.

حال کم کم نوبت سید علی خامنه ای  نایب امام زمان و دارودسته اش می رسد تا درجه حماقتش را به نمایش بگذارد. او نیز گویا بر این است که دیگر دیکتاتورها احمق بوده اند و او اشتباه آنها را نخواهد کرد. او اشتباه بن علی و مبارک را نخواهد کرد و شاید معتقد است که قذافی نیز دارد اشتباهی می کند که او آن را نخواهد کرد. او که در عمرش حتی یک روز نظامی نبوده و به برکت شیره و تریاک، گل کوکنار و زندگی سراسر مفت خوری آخوندی، یک سر سوزن شهامت و جرات قذافی را نیز ندارد، نیز به آن میزان احمق است که در قدرت بماند تا آن زمان که جامعه مدنی نیم بند ایرانی که با جنبش سبزش هنوز بسیجی و ساندیس خور مزدور چماقدار را می گیرد و آزاد می کند و بدون خشونت به راه پیمایی می پردازد، تا آن میزان تضعیف شده، به عقب رانده شود تا گروهی دیگر به میدان بیایند و گونه دیگر با حکومتیان امام زمانی رفتار کنند. با همان فرهنگ خودشان آنها را بگیرند و با عمامه هایشان از درخت آویزان کنند، با حمام خون و ویرانی بسیار.

و این داستان تکراری گویا ادامه ایرانی دارد …

دیگر نوشته ها در این زمینه:

انتشار عکس های پلیسی هانیبال قذافی در سویس و ادامه داستان جهاد بر علیه سویس

مضحکه دوباره قذافی و جهاد بر علیه سویس

دلقکی به نام معمرالقذافی در نیویورک

عمر البشیر، رادووان کاراچیچ و دیگر جنایتکاران علیه بشریت

از حماقت بی پایان دیکتاتورها

برتری اخلاقی و مسالمت جویی، راز جنبش سبز

کاش ایران نیز یک جیمز کامرون داشت

امروز، 25 بهمن و پرسش های تکراری سبز از موسوی و کروبی

25 بهمن است و من نمی دانم چه خواهد شد. در وبگردی ها همه جا تب و تاب می بینم. گمانه زنی ها، تلاش برای بسیج هر چه بیشتر برای راهپیمایی فردا، شعارها، تهییج خود و دیگران، دلشوره، پیش گویی ها! این که چه میزان مردم به میدان خواهند آمد، قابل پیش گویی نیست. رفتار توده های مردم هیچ گاه قابل پیش بینی نیوده و این پدیده در اساس جزو چیزهایی نیست که قابل پیش بینی باشد و هر محاسبه ای می تواند نادرست باشد و اگر نیز درست باشد، تصادفی است. من نیز قادر یه پیش گویی نیستم، چون ندیده ام که کفشهایم پیش پایم جفت شوند.

اما با تمام اینها، پس از گذشت نزدیک به دو سال پرسش هایی هست که باید در میان گذاشته شوند، پرسش هایی که می توانند رابطه ای مستقیم با پیروزی یا ناکامی جنبش داشته باشند.

–          در گذشته دیدیم که حرکت مردم ایران و جنبش سبز  به سرعت حمایت مردم جهان و رسانه ها را جلب کرد. رسانه های بین المللی جانانه به پوشش خبری پرداختند. اما یک نکته نیز آشکار بود: دولت ها و نهاد های سیاسی در حمایت از جنبش سبز تامل کردند، یا سکوت کردند و یا با احتیاط سخنی گفتند. چرا؟

–          جنبش سبز دارای رهبری منسجم نیست. روشن نیست که به کدام سو می خواهد برود. در این میان هر کس گمانه های خود را دارد و من نیز! هر چند که موسوی و کروبی همیشه گفته اند که رهبر جنبش نیستند و از این راستا که با این سخنان خود مانع گشتند که از آنها بت و رهبر و امام ساخته شود (چیزی که فرهنگ ایرانی استعداد غریبی در آن دارد) حرف بسیار بجا و خوبی است. اما همگان به آنها به عنوان رهبر جنبش سبز می نگرند و از آنها برای موارد ویژه ای انتظارهایی دارند. از سوی دیگر، موسوی و کروبی و تشکیلات پیرامون آنها به هر دلیلی که می خواهد باشد، تلاشی برای سازماندهی جنبش سبز نکردند. هیچ حرکت جدی جمعی بدون سازماندهی، بدون هماهنگی، بدون تعیین سیاست مشترک و اطلاع رسانی نتیجه نمی گیرد. نیاز به سازماندهی یک حرکت ارتباطی به گرایش به بت سازی ندارد و ساده لوحی است اگر گمان برده شود که با حرکت خود به خودی مردم و هر از چندی با صدور یک بیانیه نامفهوم تنها شکوه آمیز و دست و پا شکسته می توان به هدف مشترکی دست یافت. که هدفی نیز حاصل نشد، بخش بزرگی از جنبش دلسرد شد و اکنون دوباره با دلگرمی خارجی از مصر و تونس برپا می خیزد و چنانچه باز نیز بدون برنامه و هماهنگی باشد، دوباره به احتمال زیاد به نتیجه کوتاه مدت که سرنگونی دیکتاتوری خامنه ای-احمدی نژاد است، دست نخواهد یافت. همه می پرسند که چرا اپوزیسیون شما انسجام ندارد؟ چرا رهبری متمرکز ندارید؟ تفاوت جدی رهبران سبز و احمدی نژاد-خامنه ای در چیست؟

–          چرا جهان این گونه از جنبش آزادی خواهی در تونس و مصر و یمن و الجزایر حمایت می کند ولی در دوسال اخیر در حمایت از جنبش سبز این دست و آن دست می کند؟ چند پرسش از آقایان موسوی و کروبی و همراهانشان بپرسیم و چند گمانه بزنیم:

o        دیدگاه آقایان موسوی و کروبی در باره اسراییل چیست؟ چه بخواهیم چه نخواهیم، این نکته ای است که هر کسی که خود را آلترناتیو حکومت آخوندی می داند، باید در باره آن به روشنی سخن بگوید. حکومت در اختیار آقایان موسوی و کروبی! خوب، ایران فردا رابطه اش با اسراییل چه می خواهد باشد؟ آیا حاضرید بپذیرید که اسراییل دولتی است در منطقه و باید آن را (دوباره) به رسمیت شناخت و رابطه ای بر اساس احترام متقابل و بدون دخالت در امور داخلی یکدیگر بر قرار ساخت؟ رابطه با لبنان و فلسطین چگونه تعریف می شود؟ دیدگاه شما آقایان موسوی و کروبی چیست؟ دیدگاهی ندارید؟

o        آقای موسوی، شما در چند هفته پیش از انتخابات دو سال پیش در مصاحبه با مجله آلمانی اشپیگل (بازگردان در روزنامه دنیای اقتصاد) گفتید که میان شما و احمدی نژاد در اصول تفاوتی نیست. سخن بر سر سیاست های ملی و مساله هسته ای بود. اکنون چه می اندیشید؟ سیاست هسته ای ایران برای جهان اهمیت دارد و هنوز در پهنه جهانی روشن نیست که شما در کجا ایستاده اید. سخنان شما همیشه مبهم است و پر از اگر و مگر و تعارف.

o       ما هنوز چیزی نشنیده ایم که دیدگاه شما در برابر ساختار حکومتی فردا، جدایی دین از حکومت و نظام سکولار چیست. دیدگاهی ندارید؟

o        آقای کروبی و آقای موسوی! تاکنون از شما سخنی پیرامون تروریسم اسلامی بین المللی، القائده و طالبان نشنیده ایم. اینها چیزهایی هستند که جهان هر کسی را از خاورمیانه با آنها محک می زند. شما دیدگاهی ندارید؟

o         آقایان کروبی و موسوی! دیدگاه شما را پیرامون اعلامیه جهانی حقوق بشر نمی دانیم. در باره آزادی اجتماعی همه مردم ایران صرف نظر از قومیت، نژاد، مذهب، جنسیت و غیره چه می اندیشید؟ حکومت هفته پیش یک نمازخانه سنی ها را در تهران برهم زد. شما چیزی نگفتید. یک کلمه از شما در دفاع از درویش های گنابادی، سنی ها، یهودی ها و به ویژه بهایی ها که مورد هجوم وحشیانه و تبعیض همه جانبه قرار دارند، نشنیده ایم. دیدگاهی ندارید؟ آزادی، آزادی دگراندیشان است. این سخن روزا لوکزامبورگ محک شماست.

o        آقایان موسوی و کروبی! در باره هولوکاست چه فکر می کنید؟ هر گاه که نام یکی از اردوگاه های آدم سوزی می آید، یاد شما می افتیم که شما تاکنون سخنی نرانده اید. دیدگاهی ندارید؟ یادم می آید که شهردار شهر زیبای گل و بلبل و شعرمان شیراز، میهمان شهرداری وایمار در آلمان بود. جناب شهردار که برخی می گویند سبز است و برخی می گویند هنوز سبز نشده است و من گمان می برم که در انتظار باد است، از یازدید اردوگاه آدم سوزی بوخنوالد خودداری کرد و افتضاح سیاسی به بار آورد.

o        ایرانیان در دیدگاه جهانی سابقه ناخوشایندی در سی سال گذشته بر جای گذارده اند، از جمله سفارت گیری و ریختن به سفارت این و آن کشور، آتش زدن پرچم آمریکا و اسراییل و دانمارک (!)، یهودی ستیزی حکومتی و کارهایی از این دست، بدون آن که مردم اعتراض محسوسی کنند و از این قبیل نمونه ها. بیایید به جای آن که بگوییم که این کارها کار حکومت اسلامی و حزب الله و بسیجی بوده و نه ما، از بالا به این کشور بنگریم که اینها را جهان از زاویه دید هواپیما می بیند و به جزییات و تفاوت ها کار ندارد، حال ما را خوش آید یا نیاید. وقتی حکومتی سی سال پرچم می سوزاند و کسی در کشور در سی سال حرفی که در خارج قابل شنیدن باشد نمی زند و اعتراضی دیده نمی شود، دیگر از دید جهان تنها حکومت مقصر نیست بلکه به  میزانی مردم نیز! به ویژه که همین آقایان کروبی و موسوی و خاتمی و دیگران که اکنون رهبر جنبش سبز هستند، خود در حکومت بوده اند و از همین کارها نیز کرده اند و یا از همین سخنان گفته اند. آنهایی هم که از حکومت بریده اند و در اپوزیسیون هستند نیز هنوز قبایشان بوی گرد و غباری می دهد که در بالا رفتن از دیوار سفارت آمریکا بر تنشان نشسته است. آنها نیز گونه ای رفتار می کنند که گویا تازه از راه رسیده اند و جهان یادش رفته است که دیروز چه می کردند. آیا یک بار دیدید که کسی در تونس و یا مصر در همسایگی اسراییل، پرچمی آتش بزند و یا شعاری نژادپرستانه و ضد خارجی بگوید؟

o        آیا جنبش آزادی خواهی مردم ایران پس از دو سال باید دستاوردش این باشد که رهبرانی دارد که تنها فعالیتشان که می بینیم این است که: موسوی برای دیدن کروبی به خانه اش رفت. کروبی از اینجا رفت آنجا. هر از چندی نیز یک بیانیه بیرون می آید که هیچ نمی گوید و به جایی نیز بر نمی خورد. ببخشید آقایان موسوی و کروبی، اجازه هست؟ ندا و سهراب و دیگران جانشان را دادند که از شما تنها این برآید؟ این دستاورد شما در دو سال است؟ افکار عمومی جهان اینها را می بیند. این را می بیند که جنبش سبز ایران با آن همه نیروی جوان، روشن اندیش، آزادی خواه و سکولار، رهبری جدی ندارد و در نبود اپوزیسیون منسجم، به چند یک چشم ناتوان دل بسته است. این درشت خویی نیست. یا نباید به این راه پای می گذاشتید و یا باید تا پایان بروید. این همه تجربه در جهان داشته ایم، رهبرانی که با شجاعت با صدای رسا گفتند که در کدام سو ایستاده اند و چه چیزی را رهبری می کنند. آن هم در برابر حکومت هایی به مراتب وحشی تر ار حکومت اسلامی کنونی که خود نیز بخشی از آن بوده اید و ساختارهای آن را بهتر از ما می شناسید.

 

این همه جای نگرانی دارد! دو سال پیش نگرانی های بسیاری داشتم و در اینجا نوشتم. پس از تقلب انتخاباتی و مقاومت کروبی و موسوی خوش بین شدم و این روزها نگرانی ها دوباره بازگشته اند.

دیگر نوشته ها در همین زمینه:

– انتخابات در ایران و عجایب و غرایب

انتخابات و قطار خالی سیاست ایران

انتخابات، کیش شخصیت، اسطوره پرستی و شیره ایرانی

خاتمی، پادشاهی یک چشم در سرزمین کوران

روزهایی سرنوشت ساز در راهند و ما نلسون ماندلا نداریم

حسنی مبارک «از ببر پیاده شد»

وینستون چرچیل زمانی گفته بود: «دیکتاتورها سوار ببر هستند و جرات پیاده شدن ندارند. اما ببر نیز هر لحظه گرسنه تر می شود

اگر حسنی مبارک این سخن را می شناخت و کمی اندیشه پشت آن را می فهمید، شاید این گونه رفتار نمی کرد که کرد. اگر سه هفته پیش می رفت، احترامش بیشتر می بود تا هفته پیش. اگر دیشب می رفت، احترامش بیشتر می بود تا اکنون در این لحظه ها که شاید بشود گفت با اردنگی در پشت صحنه رفتانده شد تا شاید بلای نیکلای چائوشسکو بر سرش نیاید و کشور را آشوب فرانگیرد.

اما از سوی دیگر، نگران هستم. اکنون در تلویزیون شادی مردم را می بینم که همه جا را فرا گرفته است. اما فردایی نیز در کار است که نگران کننده است. حسنی مبارک هر چه بود، ثبات منطقه را نیز تضمین کرده بود. تنها آزادی مردم مصر طرح نیست، بلکه امنیت منطقه نیز مهم است. در کشوری که به برکت سی سال حکومت حسنی مبارک نه اپوزیسیون منسجم دارد و نه جامعه مدنی رشد یافته، همه چیز امکان پذیر است. هر چند که مبارک قدرت را به شورای نظامی واگذار کرده است و ارتش مصر نیز نزد مردم محبوب است، اما که می تواند تضمین کند  که یک ژنرال حسنی مبارک دیگر خود بر قدرت ننشیند و جمهوری موروثی دیگری به راه نیاندازد؟ که تضمین می کند که اخوان المسلمین که به برکت منفور بودن حکومت اسلامی ایران و آخوندهایش خود را مدرن و دمکرات نشان می دهد، با گرفتن قدرت تبدیل به طالبان مصری و جمهوری اسلامی نشود، مگر خمینی هم از همین سخنان خوب در پاریس نمی گفت؟ که تضمین می کند که درگیری قومی به راه نیفتد و یا اسلام گرایان، مصر را به جنگی با اسراییل نکشانند؟ که می خواهد این بلبشو را هدایت کند؟ این ها همه دستاوردهای سی سال آقای حسنی مبارک است که بر خلاف سخنان متکبرانه دیشب نیز تنها و تنها کماکان به حفظ قدرت خود می اندیشید و تکه تکه اینجا و آنجا آزادی هایی ببخشد، همان گونه که دیشب می گفت: دستور دادم که بند های فلان و فلان و فلان قانون اساسی حذف شود. مبارک با کسانی سخن می گفت که به او گوش نمی  دادند و او نیز آنها را نمی دید که اگر می دید شاید دگر می گقت.

عجب قانون اساسی است که یک نفر در برابر دوربین های تلویزیون و با پخش زنده در تمام جهان، قانون اساسی را با دستور تغییر می دهد.

حسنی مبارک که به هر رو عامل ثبات کشور و منطقه نیز بود، می توانست سه هفته پیش خود رفرم های اساسی را آغاز کند، آن را رهبری کند و با احترام کناره گیری و نامی از خود در تاریخ بر جای گذارد. به جای آن در چند روز کاری کرد که دیشب صدها هزار نفر در میدان التحریر در برابر تلویزیون های جهان کفش هایشان را به او نشان دادند. این کار نشان گر بیشترین نفرت در فرهنگ عرب است.

مصر اکنون وارد یک دوره تاریخی حساس شده است. خاور میانه دوران حساسی را می گذراند و ما نیز 25 بهمن را دریابیم!

(عکس ها از اشپیگل آنلاین برگرفته شده اند.)