از حماقت بی پایان دیکتاتورها

تلویزیون آلمانی-فرانسوی arte که یک کانال درجه یک در همه زمینه هاست، در برنامه ای طولانی فیلم مستند محاکمه اسلوبودان میلاسوویچ، دیکتاتور یوگسلاوی در برابر دادگاه رسیدگی به جنایت علیه بشریت در لاهه را نشان داد. در آنجا دو چهره از یک نفر را می توانستی مقایسه کنی: در زمانی که او در قدرت بود و جنایت های صربها بر علیه مردم یوگسلاوی سابق، مردم بوسنی و هرز گوین، کوزوو و کرواسی را در چارچوب پاکسازی قومی رهبری می کرد و اکنون که در دادگاه محاکمه می شود. آن زمان چون همه دیکتاتور های دیگر، غره بود و کسی را به حساب نمی آورد و حالا (البته چندی پیش درگذشت و دنیا از ننگ وجودش پاک شد) که در دادگاه نشسته است و انسانی حقیر و مفلوک می بینی که از هر حقه و کلک و خلاء در قانون استفاده می کند تا در روند دادگاه اخلال ایجاد کند، بیمار می شود، نمی آید، به دادگاه توهین می کند، کسانی را که شهادت می دهند را به ناسزا می کشد و … (نمونه در اینجا) او مسئول آغاز جنگی بود که همه شرکت کنندگان در آن، چه صرب ها، چه کروات ها یا بوسنی ها و کوزووی ها، در آدم کشی و جنایت نازی ها را به یاد آوردند و چون آنها صاحب ابتکار جدید در نسل کشی شدند. «پاک سازی قومی» به نام مردم یوگسلاوی در تاریخ ثبت شده است، آن هم در پایان قرن بیستم!

صدام حسین قدرقدرت را در حکومت دیدیم و صدام حسین مفلوک و حقیر را نیز در آن زمان که از آن سوراخ در زیر زمین بیرونش آوردند نیز دیدیم. (فیلم دستگیری، فیلم از مخفیگاه زیرزمینی) آن جنایتکار کجا که حتی به اعضای خانواده اش نیز رحم نمی کرد و آن کسی که زبون شده بود و التماس می کرد، کجا.

نیکلای چائوشسکوی متکبر را درقدرت دیدیم و آن زمان که خواست برای هوادارانش سخنرانی کند و همان ها دستگیر و محاکمه اش کردند، را نیز همگی در تلویزیون دیدیم که چه نگران و حقیر به دنبال پالتوی پوستش می گشت و چند دقیقه بعد در خیابان اعدامش کردند (فیلم خبر دستگیری و اعدام). با او همان رفتاری را کردند که او سالها با مردم می کرد. امکان یک دادگاه علنی و با تمام حقوق شهروندی برای او وجود نداشت، آن گونه که برای صدام حسین و میلاسوویچ وجود داشت. این شانس را مردم به او ندادند؛ مردمی که زیر رهبری داهیانه او دهها سال زندگی کرده بودند و از خودش یاد گرفته بودند.

به چهره شان در آخر راه که می نگری، انسانی ضعیف و مفلوک و سرافکنده می بینی. این شخصیت واقعی شان است و آنچه که در پیش می نمودند، نقابی بیش نبود و نقشی سطحی.

لیست دیکتاتورهایی که این گونه و یا مشابه به آخر خط رسیدند، طولانی است. ولی آیا دیکتاتور بعدی درس عبرت می گیرد؟ آیا احمدی نژاد و دارو دسته اش و مقام معظم رهبریش درس می گیرند؟ این گونه به نظر نمی آید. اینها همه شان همیشه تافته جدا بافته بودند، همان گونه که صدام حسین گمان می برد و چائوشسکو و پینوشه  و موبوتو سه سه سه کو و عیدی امین و دیگر رفقا.

حماقت دیکتاتورهاست که گمان می برند که همیشه روند رویدادها در دست آنها خواهد بود. اکنون جهان به این سو می رود که دیگر رهبران کشورها نیز مصونیت سیاسی نداشته باشند. میلاسوویچ نخستین رهبری بود که به خاطر جنایت جنگی محاکمه شد. حسن البشیر از سودان نیز نخستین کسی است که تحت تعقیب است در حالی که هنوز در قدرت است. عرصه هر روز بر دیکتاتورها بیشتر تنگ می شود.

این را نیز باید گفت که این انسان های حقیر هیچ گاه به تنهایی قادر نیستند که قدرت را به دست گیرند و آن را نیز حفظ کنند. دیکتاتورها را مردم نیز می سازند. همه آن «مامور معذور»هایی که همیشه پس از آن که نظامی به هم میریزد، این نام را بر خود می نهند و بی گناه می شوند، اینها همه در ساخت دیکتاتورو حفظ او نقش مستقیم دارند. همه این جاسوس ها و خبر چین ها، خادمان صادق نظام، دستمزد گیران، ساندیس و ساندویچ خورها  و حتی بی طرفان، همه آنهایی که به بهانه «لقمه نانی برای زن و بچه» دست به هر کاری می زنند، پس از سرنگونی قدرت ناگهان خودشان می شوند قربانی و مامور معذور و ضعیف و زبون و خواستار عفو عمومی. اینها همگی در ساخت و حفظ دیکتاتور دست و سهم دارند. روح حقیر و مفلوک کسی چون آدولف هیتلر بدون کمک و همراهی بخش بزرگی از مردم، نمره ای نبود که بتواند آن قدرت را به دست آورد و تا آخر نیز حفظ کند. دیگر این یک مورد را به اندازه کافی در تاریخ آلمان از هر زاویه ممکن بررسی و پژوهش کرده ایم.

این روزها نام علی کردان به یادم می آید با آن آبروریزی که به راه انداخت و آن پررویی که نشان داد و با اردنگی های بی پایان نیز سرعقل نیامد و سرانجام در چند روز در بیمارستان کارش تمام شد. حسین شریعتمداری بازجو را نیز اقامت در بیمارستان سر عقل نیاورد و من در عجبم از حماقت بی پایان این آقایان و دیگر آقایان!

نظم فکری مهندس و بی نظمی آن

یک مهندس خسیس ترین بشر در دنیاست. اگر آخر خست نباشد، نمی تواند مهندس باشد. چون کار مهندس طراحی راه حل برای یک مشکل و رسیدن به آن با کمترین هزینه، کمترین زمان و با بیشترین دستاورد و کیفیت است. از این روست که مهندس باید همواره دنبال صرفه جویی باشد، دنبال این باشد که همه چیز را منظم، سیستماتیک و روتین کند و همواره آن را بهینه سازد. این گونه است که نخستین کامپیوتر دنیا در 60 سال پیش که تنها جمع و تفریق بلد بود، به اندازه شهر نیویورک برق مصرف می کرد. مهندس باید آن را به آنجا می رساند که امروز هست و این هم پایان راه نیست. بنابراین مهندس باید بر اساس نگرش خود از یک سو طرفدار زندگی روتین و روزمره باشد و از سوی دیگر همواره آن را به هم ریزد تا آن را بهینه سازد و این یعنی درگیری همیشگی فکری با نظم موجود، به هم ریختن آن برای ایجاد نظمی دیگر؛ زندگی در تناقض.

پانوشت:

دوباره دیدم که برخی در بحث پیرامون تقلب انتخاباتی حکومت اسلامی واژه عجیب و غریب «مهندسی انتخابات» را به کار می برند. به راستی که چه غیر مسئولانه و بی فکری است این کار!

دیگر نوشته ها در این زمینه:

– «مهندسی انتخابات» یا کاربرد نادرست واژگان؟

جامعه آلبانی و “کانون” (قانون) خون خواهی

با چند نوشته ای که پیرامون آلبانی داشتم، تشویق شدم که پیرامون پدیده ای نیز بنویسم که ویژه جامعه آلبانی است، پدیده کانون (یا قانون یا به زبان آلبانیایی Kanuni که از واژه یونانی κανών می آید) که روابط میان مردم بر اساس خانواده سنتی بزرگ را تنظیم می کند. در خانواده سنتی آلبانی، سه نسل از خانواده مسن ترین مرد خانواده با یکدیگر زندگی می کنند و «کانون» تمام مسایل مربوط به خانواده، ارث، مسایل مالی و اقتصادی، مجازات ها، ازدواج و غیره را تنظیم می کند. در این راستا «کانون» شباهت بسیاری به توضیح المسایل های آخوندهای ایرانی دارد. زنان در «کانون» هیچ گونه نقشی بازی نمی کنند و تقریبا هیچ گونه حقی ندارند. البته آنها در مجازات ها سهم ویژه ای دارند و همان وظیفه ای را باید ایفا کنند که در اسلام حفظ ناموس نامیده می شود.

این پدیده بر خلاف نامش قرن هاست  غیرقانونی است و نوعی سنت قبیله ای از گذشته است و چون سنت است، مبارزه با آن نیز بسیار دشوار . این سنت از سوی مردم آلبانی چه اکثریت مسلمان و چه گروه کوچک مسیحیان رعایت می شود. جامعه شناسان گمان می برند که «کانون» شاید حتی از دوران پیش از امپراتوری روم باستان باشد. من در همان سالهای 90 چیزهایی شنیده بودم، اما در این روزها گزارشی نیز از تلویزیون سویس پخش شد که اطلاعات مرا تکمیل تر کرد. متن کامل آن را نیز به آلمانی یافتم. حتی بازگردان آن به آلمانی نیز به زبانی عجیب نوشته شده است که شبیه همان زبان توضیح المسایل وطنی است و 250 صفحه است.

بر اساس «کانون» اگر کسی دیگری را بکشد، باید کشته شود. حتی اگر دادگاه مدنی قاتل را محاکمه و زندانی کند، نیز جرم پاک نمی شود و قاتل پس از آزادی از زندان باید کشته شود.

هم حکومت ترکان عثمانی و هم حکومت کمونیستی که به رهبری «انور خوجه» 40 سال تا این اواخر در آنجا حاکم بود، تلاش داشتند که این سنت قبیله ای را از میان بردارند و هیچ کدام موفق نشدند. حکومت کنونی آلبانی به اندازه حکومت استالینی انور خوجه نیز موفق نبوده است.

«کانون» هم چون توضیح المسایل های ایرانی همه جوانب امر را با جزییات دیده است و راه حل لازم را ارایه داده است:

– خانواده مقتول اجازه دارد که چنان چه دستش به خود قاتل نرسید، یک مرد از خانواده قاتل را بکشد. البته این مرد باید رابطه خونی مستقیم با خود قاتل داشته باشد، پسرش، پدرش یا برادرش باشد. اگر این خون ریخته نشود، این وضعیت در هر دو طرف به ارث می رسد تا زمانی که یک عضو مذکر خانواده قاتل کشته شود. بنابراین این خون خواهی به نوه و نتیجه منتقل می شود تا زمانی که خون لازم ریخته شود. روشن است که پس از سالها و نسل ها دیگر کسی نمی داند که چرا باید کسی را بکشد و یا چرا باید کشته شود. آن چه روشن است این است که یک نفر از خانواده الف باید یک نفر از خانواده ب را بکشد. البته زمانی که این اتفاق روی دهد، روشن است که برگ بر می گردد و حالا باید یک نفر از خانواده ب یک نفر را از خانواده الف بکشد.

– حریم خصوصی خانه محترم است. بنابراین کسی که باید کشته شود، در خانه خودش در امان است و کسی به او کاری ندارد. او باید در خارج از خانه خود کشته شود. نتیجه این است که کسانی هستند که دهها سال است که از خانه خود خارج نشده اند. کودکانی هستند که به خاطر قتلی که مثلا پدر پدربزرگشان انجام داده است، نمی توانند از خانه بیرون آیند. دولت برای کودکانی که جانشان در خطر است، بودجه تحصیلی جداگانه دارد و باید معلم ها را به خانه بچه ها بفرستد چون بچه ها از خانه خود نمی توانند خارج شوند.

–          …

تلویزون سویس از چند مورد می گوید:

«آلفرد 14 سال دارد و جانش در خطر است. او تنها عضو مذکر  خاندانش است و 8 سال است که به مدرسه نیز نمی رود. پدر آلفرد در جریان یک سرقت کشته شد. یکی از اعضای خانواده انتقام او را گرفت که در جریان آن سه نفر از اعضای خانواده قاتل کشته شدند. با وجودی که دادگاه او را به 15 سال زندان محکوم کرد، سه خانواده از طرف مقابل راضی نیستند و حال نوبت آلفرد است که با مرگ او  که تنها پسر خانواده است، این خاندان از میان خواهد رفت و آنها همین را می خواهند. آلفرد و مادرش همواره خانه خود را تغییر می دهند و او تنها مخفیانه از خانه خارج می شود. سالهاست که مادر و دیگر فامیل های آلفرد با خانواده های انتقام جو مذاکره می کنند تا آنها را راضی کنند ولی نتیجه ای نگرفته اند. آنها گفته اند که سه نفر کشته شده اند و کاری نمی شود کرد و تنها خون آلفرد باید بریزد. خواهر کریستینا که یک راهبه کاتولیک آلمانی است، در آلبانی صومعه ای برقرار کرده و کودکانی را که جانشان این گونه در خطر است را پناه داده است.

در آلبانی زنان بسیاری هستند که شوهران، پدران یا برادرانشان برای حفظ جان خود، در کوهها مخفی شده اند و اکنون این زنان مجبور به گرداندن بقیه خانواده هستند. در شمال آلبانی یک سوم مردم مستقیم یا غیرمسقیم از «کانون» رنج می برند. در آنجا هر خانواده مسلح است و «کانون» را تا هفت نسل اجرا می کند.

«بوکوریا» هشت سال پیش شوهرش را از دست داده است و او اکنون مسئولیت خانواده را بر عهده گرفته است. او می گوید: من اکنون مسئولیت خانواده را دارم و قاتل شوهرم را روزی خواهم کشت.«

و این دور تسلسل ادامه دارد.

40 سال حکومت استالینی انور خوجه نیز نتوانست تغییری در این وضع ایجاد کند، هر چند که اندکی آن را محدود کرده بود. انزوای درازمدت این کشور که حکومت انور خوجه نیز مسبب آن بود، مانع از گسترش اندیشه مدنی، دمکراسی و حکومت قانون مدنی گشته است و اکنون که آلبانی کشوری آزاد است، مردم به حکومت اعتماد ندارند، حکومت خود ضعیف است و این است که «کانون» در کشور این گونه حکومت می کند. مافیا همه جا در آلبانی که یکی از فقیرترین کشورهای جهان نیز هست، حضور دارد و قاچاق انسان، مواد مخدر، اسلحه و قوادی گری در تمام اروپا نیز در دست باندهای آلبانیایی است. این است دست کم نتیجه 40 سال حکومت حزب کار آلبانی به رهبری داهیانه انور خوجه؛ آدم پارانویید دیوانه ای که شب و روز به دنبال کشف توطئه جهانی بر علیه خود بود، کشور را منزوی کرد و آن را به یکی از فقیرترین و عقب مانده ترین کشورهای جهان  با اخلاقی منحط تبدیل ساخت، آن هم در بهترین نقطه اروپا که می شد بهترین روابط را با کشورهای پیشرفته منطقه برقرار ساخت و درآمد زیادی از گردشگری به دست آورد. به جای آن، در همان سالها که دور آلبانی می گشتم، کسی که آنجا را خوب می شناخت، برایم تعریف کرد که آلبانی تنها یک کارخانه تولیدی دارد که کابل تولید می کند. همین!

پدیده ای دیگر نیز در آلبانی وجود دارد به نام «باکره های سوگند خورده» که آن نیز چون «کانون» عجیب و ناباورانه است. بر اساس آن دختران باکره می توانند نقش مردانه بر عهده گیرند. این کار شرایطی دارد و به آنها موقعیت اجتماعی یک مرد را می دهد. در این مورد در فرصتی دیگر خواهم نوشت.

توجه کردید که چقدر آشناست این چیزها: «کانون» که روحش شبیه قصاص خودمان است و بیماری پارانویای این رهبران عظیم الشان که آن را نیز داریم.

دیگر نوشته ها در این زمینه:

بازی موش و گربه در مرز یونان و آلبانی

تلاش دوباره برای ورود به آلبانی

در شمال یونان و در نزدیکی مرز آلبانی