اپیسود فرودگاه (3)

روز یکشنبه است و من با پرواز ایران ایر از تهران به کلن می رسم. مدتی است که در این مسیر می روم و می آیم و چهره های آشنا نیز زیاد می بینم. از هواپیما وارد راهرو که می شوم، زن جوانی را می بینم که چند متر جلوتر از من کیف سنگینی را با خود می کشد و با دختر بچه کوچکش که بداخلاق شده است، نیز کلنجار می رود. من که دستم خالی است، به آنها می رسم و کیفش را می گیرم. تشکر می کند. وزن کیف شاید بالای 15 کیلو باشد. با خود می اندیشم که باید پر از خوراکی، قورمه سبزی و کدو و بادمجان سرخ شده و این چیزها باشد که ایرانی ها اصرار غریبی دارند که هر بار دهها کیلو با خود بیاورند.

دخترک که به نظر سه چهار ساله می آید، خسته شده است و غر می زند و مادرش به زبان آذری تلاش دارد آرامش کند. شاید سی سالش باشد. بسیار زیبا و ظریف است با موهای طلایی (رنگ نشده) و چشم های روشن که در ایران کم یافت می شود. سعی می کنم با دخترک  شوخی کنم تا آرام شود. اصلا مرا تحویل نمی گیرد. از  کنترل گذرنامه رد می شویم و می بینم که آنها کارت اقامت بلژیک را دارند. در بخش تحویل بار دو گاری می آورد. می پرسم: «بارتان زیاد است؟» می گوید: «بله، 5-4 بسته داریم.» می پرسم: «از اینجا چگونه می روید به بلژیک با این همه بار؟» می گوید: «شوهرم می آید.» سپس با کمی مکث می گوید: البته اگر ما را از یاد نبرده باشد و یا اگر بخواهد دنبال ما بیاید.» شنیدن چنین جمله ای چنان مرا تکان داد که آن را در ذهن تکرار کردم که آیا درست شنیدم یا نه. نمی دانم چه بگویم. سکوت می کنم و سرم را با چمدان هایی که از برابرمان می گذرند، مشغول می کنم. دختر کوچولو آرام شده و با چیزی گرم بازی است. جمله ای که شنیده ام کماکان در فضا سنگینی می کند. می گویم: «با هم مشکل دارید؟» می گوید: «بله، ما را نمی خواهد.» می پرسم: «ایرانی است؟» می گوید: «بله، همشهری هستیم.«

نمی دانم چرا، ولی آمار بی شمار ازدواج های شکست خورده در اروپا در ذهنم رژه می روند؛ ازدواج های پستی، شکست های بر اساس تفاوت فرهنگی، رشد متفاوت مرد و زن پس از رسیدن به اروپا و اختلاف ها بر اساس تغییر محیط فرهنگی و جابجایی ارزش ها، پافشاری مرد سنتی و غیرتی ایرانی بر ارزش های پوسیده و درگیری با زنی که در جامعه آزاد اینجا می خواهد به رشد خود بپردازد و خیلی چیزهای دیگر، همه و همه سبب آمار جدایی بیش از %70 در آلمان و بیش از %80 در سوئد شده است. در جاهای دیگر نیز کمابیش این گونه است.

همه اینها شاید قابل درک و عواقب اجتناب ناپذیر فرهنگ حاکم بر جامعه ایران باشد. اما آن چه که هیچ گاه برای من قابل پذیرش نیست، خشونت است؛ خشونتی که بیشتر از سوی مرد بر زن اعمال می شود. یاد یک حضرت آقای چپ در همین شهر کلن می افتم که هنگام خروج از خانه در را قفل می کرد تا همسرش از خانه خارج نشود. جناب رفیق حسود و شکاک  تشریف داشتند و بسیار هم غیرتی بودند. این مورد و چند مورد خشونت و کتک کاری که در جریان بودم، به ذهنم می آید. هر اختلافی میان زن و شوهر هم که باشد، هیچ توجیهی برای خشونت و به ویژه خشونت جسمی مرد بر زن نمی تواند وجود داشته باشد. حتی نمی شود چنین مردانی را حیوان نامید. من حیوان مذکری را نمی شناسم که با جفت خود با خشونت رفتار کند. این تنها ویژه انسان هاست.

در آن صبح آرام روز یکشنبه، این افکار در چند ثانیه از ذهنم می گذرد و دگرگون می شوم. هر چند که تلاش دارم که میان این افکار و این مورد مشخص در کنارم ارتباطی برقرار نکنم. با این وجود می گویم: «برای من قابل درک نیست که مردی چنین همسر و فرزندی داشته باشد و قدر آنها را نداند و چنین افکاری را به ذهن آنها بدواند. من نه شما را می شناسم و نه او را، ولی یک جورایی برای او متاسفم.«

خوب شد که در این لحظه چند تا از چمدان ها رسیدند و سرمان به آنها گرم شد. احساس کردم که نباید این گفتگو را ادامه بدهم. از سوی دیگرهم نمی توان چنین گفتگویی را ناشنیده گرفت و بی تفاوت می بود. در ذهن خود به این می اندیشم که باید آنها را همراهی کنم که اگر جناب شوهر تشریف نیاوردند، بتوانم راهی برایشان بیابم. روی کارتی نیز شماره تلفن مان را می نویسم و به او می گویم: «من احساس می کنم که شما خیلی مشکلات دارید. هر چند که نمی دانم چه می شود کرد ولی این شماره تلفن ما و نام من و همسرم در این شهر است. هر زمانی که نیازی داشتید بدون تعارف به ما زنگ بزنید.» او نیز شماره تلفن خود را می دهد. من می دانم که من هیچ گاه به آن شماره زنگ نخواهم زد و او نیز به هم چنین. این نرم فرهنگ اجتماعی است. اما کم نبوده اند کسانی که در شرایط سخت و بی پناهی غیر قابل تصور در غربت قرار داشته اند. در باره دختران ایرانی که بدون اندیشه و تنها برای خارج شدن از تسلط ملایان با هر کسی که رسید، ازدواج می کنند و دچار سرنوشت های عجیب و غریب می شوند، بسیار شنیده ام. تنها مهم در آن لحظه این است که اقامت جایی را در خارج از ایران داشته باشد. این شماره تلفن برای چنین شرایطی بود.

با چنین گفتگوی غیر منتظره ای احساس می کنم که دارم وارد پهنه مخاطره سازی می شوم. می دانم که پرداخت به این چیزها در شرایطی که انسانها در حال  بحرانی هستند، چون زمین مین گذاری شده است که نباید پا روی آن نهاد. ولی رفتار کلیشه ای در فرهنگ ایرانی، بی تفاوتی و خود را به ناشنوایی و نابینایی زدن و «به من چه مربوط است» را نیز خارج از ارزش های خود می دانم. خوشبختانه همه بارها را گرفته ایم و برای  چیدن آنها روی گاری جو به سرعت عوض می شود که: این را روی آن بگذارید و آن شکستنی است و غیره. گاری بار خود را در کنار ماموران گمرک می گذارم تا دو گاری آنها را به بیرون ببرم و بازگردم. در سالن فرودگاه آن دو به سوی سه چهار نفر می روند که در گوشه ای ایستاده اند. خوب، پس آقا همسر و فرزندش را فراموش نکرده است. سلام و علیکی سرد به آذری رد و بدل می شود. رفتار تیپیک مرد بی تفاوت را می بینم که زنان ایرانی همیشه از آن شاکی هستند که یاد نگرفته است که احساسش را نشان دهد و یا برایش کسر شان است. حتی دختر کوچک را نیز نبوسید یا من ندیدم. به دنبالشان با چند گام فاصله و با گاری چمدان ها به آنها می رسم. می دانم که با این گفتگو پیش داوری منفی نسبت به همسرش در ذهنم ایجاد شده است. سعی می کنم از این احساس فاصله گیرم و بی طرف باشم. آقا چشمش به من می افتد. مرا برانداز می کند. نگاهش پرسش گر، منفی و فاصله دار است. ناشی تر از آنی است که بتواند رفتار رسمی به خود گیرد. این گونه نگاه آدمهای غیرتی و شکاک را خوب می شناسم. پشت این نگاهها و خشونت ها بیشتر یک شخصیت ضعیف و ناتوان مخفی شده است به ویژه که احساس مالکیت نسبت به زنی داشته باشند که زیبا نیز باشد که دیگر هیچ!  اعتماد به نفس به زیرزمین می رود. به هر رو، دلیل نمی شود که رفتار من دوستانه نباشد. سلام می کنم و می گویم: «بفرمایید، خانم شما، دختر شما و بار شما!» همسرش نیز به آذری توضیح می دهد که: » آقا زحمت کشیدند و …«(از همان حرفهای پرطمطراق، پرتعارف و تجملی ایرانی ها که من معمولا پاسخی برایش ندارم). واژه هایش با آن واژه هایی که با من حرف می زد، تفاوت داشت. هردو از من تشکر کردند.

نتوانستم بفهمم که آیا جناب آقا کنایه مرا در جمله دو پهلویی که گفتم، متوجه شد یا نه. به هر رو باز هم تشکر می کند. من نیز به بهانه بازگشت به گمرک به سرعت از آنها دور می شوم. از آن زن زیبا و دخترکش دیگر چیزی نشنیدم و امیدوارم که هر جا هستند، بر خلاف آن روز شاد باشند.

دیگر نوشته ها در این زمینه

–  اپیسود فرودگاه (1)

–  اپیسود فرودگاه (2)

اپیسود فرودگاه (4)

 

15 پاسخ

  1. جناب نویدار متاسفانه رفتار مردم ایران مثله یک کلاف سر در گم هستش.

  2. که در اثر موارد اگر هم به دلیل قرار گرفتن در محیط متفاوت تغییر کنه , بعد از مدتی مثل دم ان حیوان وفادار مانند قبل میشود!

  3. که در اثر موارد اگر هم به دلیل قرار گرفتن در محیط متفاوت تغییر کنه , بعد از مدتی مثل دم ان حیوان وفادار مانندقبل میشود!

    • عجب نظریه عجیب و غریبی دارید.

  4. فکر نمی کنید یه کم در مورد فرهنگ ایرانی بی انصافی می کنید . این سالها از بس که مردم گرفتار زندگی خودشون شدند یه کم به هم بی تفاوت شدند اون هم بیشتر توی شهرهای بزرگ ولی وافعا اینکه “به من چه مربوط است” چیزی نیست که به صورت یک فرهنگ همه گیر در آمده باشه.!

    • ایرانیان آن چنان به تعریف و تمجید از خود عادت کرده اند که هیچ گونه انتقادی را نمی پذیرند و آن را یا توطئه این و آن می دانند و یا انتقاد کننده را متهم به گم کردن فرهنگ اصیلش می کنند و این که خارجی شده و …
      یک زاویه این بی تفاوتی چیزی است که شما نیز اشاره کردید و پدیده ای است مدرن و مربوط به زندگی شهری و افزایش مشکلات و ار هز جایی از جهان می توان آن را دید. از سوی دیگر انسان متمدن در شرایط دشوار باید بیشتر توجه به پیرامون خود داشته باشد. آن چه که دست کم در تهران می بینید، بیشتر بی تفاوتی، توسل به اشکال گوناگون خشونت برای پیشبرد منافع خود و چیزهایی از این دست است. اگر راهتان به تهران افتاد، نیم ساعت در خیابانی بایستید و مردم را تماشا کنید. همان رانندگی مردم خود نمونه جالبی است. کثیفی خیابان ها با وجود شمار زیاد سطل زباله و خشونتی که به شما نشان می دهند اگر به کسی تذکر دهید، شمار بسیار زیاد چاقوکشی و جنایت که پلیس تهران 70 درصد آن را بر اساس مشاجره لفظی می داند و … اینها را نمی توان همه را به حساب خشونت حکومت گذاشت. انسان متمدن در شرایط دشوار رفتار متمدن را به کنار نمی نهد.
      زاویه دیگر اندیشه سنتی است که ریشه در فرهنگ خود مردم دارد و زن ستیزی یکی از جلوه های آن است. زن جزو اموال مرد به حساب می آید و از این رو کسی در چنین چیزهایی دخالت نمی کند.
      این جنبه در ایران گسترده است، هر چند که اتفاقا در شهرهای بزرگ رو به کاهش است و جنبش سبز نیز سهم بزرگی در مقابله با زن ستیزی دارد.

  5. شدیدن معتقدم چیزی به نام فرهنگ اصیل ایرانی وجود ندارد!
    مگر پای منقل ها یا درون حرمسرا ها!

    • چقدر «شدیدا» دیدگاه خود را بیان کرده اید.🙂
      از شوخی گذشته، از دید من چیزی به نام فرهنگ اصیل که به مفهوم فرهنگی خالص و ریشه گرفته از یک ملت و بدون تاثیر از دیگران باشد، نمی تواند وجود داشته باشد. چیزی به نام فرهنگ اصیل نمی تواند وجود داشته باشد. هر چه هست، از کنش و واکنش عناصر فرهنگی مردمان گوناگون بر هم به وجود آمده است. تنها شاید در مفهوم خیلی خیلی عام بشود گفت چیزی به نام فرهنگ ایرانی وجود دارد که آن را از دیگران متمایز می کند که این نگاه چون عام است، نمی تواند ارزش چندانی داشته باشد. البته در موارد ویژه تعریف شده می توان ویژگی ها را یافت. به عنوان نمونه، موسیقی ایرانی اصالت دارد، چون از دیگر موسیقی ها قابل تمایز است. اما از دیگران نیز تاثیر بسیار گرفته است، ولی راه خود را رفته است و قابل اشتباه گرفتن با دیگر موسیقی ها نیست. در مورد شعر فارسی نیز تا اندازه ای همین گونه است. اما در مورد مینیاتور ایرانی نمی شود این را دید. در ادبیات داستانی نمی شود این را دید. آنهایی که گمان می کنند می شود یک فرهنگ را منزوی از دیگر فرهنگ ها متمایز کرد، در سطح زندگی می کنند.

  6. واقعاً متأثرکننده است. این داستان منو یاد یه دختر جوون تحصیل کرده ای انداخت که دو سه ماهیه از ایران اومده آمریکا. همسرش هم ایرانیه، ولی سالها در آمریکا زندگی کرده و از دانشگاه برکلی دکتراش رو گرفته و خلاصه خیلی جاافتاده و راحته. بعد در برخوردهایی که من باهاشون داشتم، این مسأله برام تداعی شد که این آقا هیچ جور کمکی به خانمش نمی کنه که زبان یاد بگیره، با فرهنگ و مدل زندگی مردم آشنا بشه و بتونه یه کم مستقل و روی پای خودش باشه، بتونه بره بیرون، معاشرت کنه و کلاً با این زندگی جدید وفق پیدا کنه. یعنی چون هنوز محیط و فرهنگ این کشور برای این دختر جوان خیلی غریبه و نامأنوسه، برای هرکاری و هر رفت و آمدی خیلی وابسته به شوهرشه یا تک و توکی دوستهای ایرانی که اینجا پیدا کرده و کلاً خب خیلی تنهاست. این آقای جوان و تحصیل کرده و موفق که با سایرین خیلی صمیمی و گرمه، ولی به زن خودش بی توجهی می کنه، گویا از اون دسته مردهاست که خیلی ادعای روشنفکریشون هم میشه که حالا خارج هم تحصیل کردن، ولی سطح شعور و آگاهیشون خیلی پائینه و حتی هنوز نمی دونن چطور به زن و بچۀ خودشون احترام بذارن و هواشون رو داشته باشن.

  7. سلام

    شما این همه موضوع دارید خبری از شعر یا موسیقی درش نیست. تو جواب یکی‌ از دوستان چند سطر بالاتر راجع به شعر و موسیقی ایرانی‌ و اصالتش نوشتید. دوست دارم بیشتر راجع به این مورد بنویسید. اینم یک شعر تقدیم به تمام دوستان سبز و برای بالا بردن لطافت این بلاگ

    نمي خواهم بميرم، با كه بايد گفت؟
    كجا بايد صدا سر داد؟
    در زير كدامين آسمان،
    روي كدامين كوه؟
    كه در ذرات هستي رَه بَرَد توفان اين اندوه
    كه از افلاك عالم بگذرد پژواك اين فرياد!
    كجا بايد صدا سر داد؟
    فضا خاموش و درگاه قضا دور است
    زمين كر، آسمان كوراست
    نمي خواهم بميرم، با كه بايد گفت؟
    اگر زشت و اگر زيبا
    اگر دون و اگر والا
    من اين دنياي فاني را
    هزاران بار از آن دنياي باقي دوست تر دارم.
    به دوشم گرچه بارغم توانفرساست
    وجودم گرچه گردآلود سختي هاست
    نمي خواهم از اين جا دست بردارم!
    تنم در تار و پود عشق انسانهاي خوب نازنين
    بسته است.
    دلم با صد هزاران رشته، با اين خلق
    با اين مهر، با اين ماه
    با اين خاك با اين آب …
    پيوسته است.
    مراد از زنده ماندن، امتداد خورد و خوابم نيست
    توان ديدن دنياي ره گم كرده در رنج و عذابم نيست
    هواي همنشيني با گل و ساز و شرابم نيست.
    جهان بيمار و رنجور است.
    دو روزي را كه بر بالين اين بيمار بايد زيست
    اگر دردي ز جانش برندارم ناجوانمردي است.
    نمي خواهم بميرم تا محبت را به انسانها بياموزم
    بمانم تا عدالت را برافرازم، بيفروزم
    خرد را، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم
    به پيش پاي فرداهاي بهتر گل برافشانم
    چه فردائي، چه دنيائي!
    جهان سرشار از عشق و گل و موسيقي
    و نور است …
    نمي خواهم بميرم، اي خدا!
    اي آسمان!
    اي شب!
    نمي خواهم
    نمي خواهم
    نمي خواهم
    مگر زور است؟

  8. جناب نویدار متاسفانه دین مبین اسلام تمام و کمال به همه ابعاد زندگی مردم ایران گند زده!

  9. ولی هنوز غالب مردم تعصبات سخت دینی دارند که این خود امید به بهبود شرایط در کوتاه مدت را کم رنگ میکند!

  10. معلوم نیست این خزعبلاتی که به نام دین و برنامه سعادت در ذهن مردم فرو کرده اند چند سال طول میکشد که بی اثر شود!

  11. سلام،
    مطمئنید اگر این خانم خوشگل نبود، خود شما با این همه ادعایتان، اینقدر خودتان را بهش نزدیک نمی کردید؟
    ادعایتان تو خالی است
    آقای روشنفکر

    • جالب بود که به جز این چیزی به ذهن شما نرسید. هر چند که خطای دستوری شما مانع شد که منظور شما را کامل بفهمیم ولی مفرح فرمودید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: