سرعت در خواندن خط فارسی یا لاتین؟

من خواندن کتاب به فارسی را به خواندن آن به آلمانی یا انگلیسی ترجیح می دهم. دلیل این کار این نیست که فارسی زبان مادری من است که البته آن دو و به ویژه آلمانی، برای من فاصله چندانی از فارسی ندارند. دلیلش این است که خواندن خط فارسی (عربی) راحت تر و سریع تر است. چون از دید من روش تصویر وار و از سوی دیگر (در تکامل آن) قدرت تخمین مغز انسان در تشخیص آن واژه است که سرعت خواندن نوشته فارسی را بالا می برد. چشم انسان در خواندن یک نوشته هیچ گاه به تمام حروف یک واژه نگاه مستقیم ندارد، بلکه به گوشه ای از آن می نگرد و با در نظرگیری عکسی که از تمام آن واژه برای خود می سازد، تلاش می کند آن واژه را تخمین بزند که این واژه چه می تواند باشد. از این روست که هر چه انسان تمرین بیشتری در خواندن داشته باشد و هر چه دانش گسترده تری از واژه ها و زمینه مورد مطالعه داشته باشد، با سرعت بیشتر و خطای کمتری می تواند آن نوشته را بخواند.

روش هایی که برای تندخوانی وجود دارند، همه تلاش دارند تا این قابلیت مغز را افزایش دهند. از جمله توصیه می کنند که یک خط نوشته را با مثلا دو توقف چشم در خط و بدون خطا بخوانید.

دیده اید که کودکان بسیار آهسته می خوانند؟ دلیل این کار این است که مغز آنها هنوز تمرین کافی برای تخمین واژگان و تندخوانی را ندارد و از سوی دیگر هنوز به اندازه کافی واژگان را نمی شناسد و آنها را در خود جای نداده است. از این روست که کودک ناچار است به تمام حروف آن واژه مستقیم بنگرد و تک تک آنها را شناسایی کند و این سرعت خواندن را پایین می آورد. از سوی دیگر خطای تخمین بزرگ سالان در تشخیص نادرست دو واژه که شبیه هم باشند را کودک نمی کند، چون به تمام حروف نگریسته است و چیزی را تخمین نزده است.

اگر بپذیریم که این گونه است و مغز قابلیت تصویربرداری دارد، آن گاه الفبای فارسی-عربی توان خود را نشان می دهد. در این خط ارتفاع حرف ها مرتب در حال تغییر است. این تفاوت ارتفاع میان حرف ها و تفاوت میان شکل خود این حروف با یکدیگر که بیشتر از تفاوت میان حرف های خط لاتین و یا خط سیریلیک است، تخمین سریع تر آن واژه را از سوی مغز با نگاهی سطحی به آن بیشتر امکان پذیر می سازد. از این روست که نوشته فارسی را سریع تر از نوشته لاتین می توان خواند.

یک دلیل دیگر ننوشتن بیشتر آواها در فارسی و عربی است که در کل، نوشته را کوتاه تر می سازد. بر اهل زبان شناسی است که در این مورد دیدگاه های خود را بیاورند.

البته امیدوارم وارد بحث طولانی تغییر خط فارسی به لاتین نشویم که من هر چه بیشتر در آن اندیشیده ام، کمتر امکان انتخاب میان این دو یافته ام.

فورست گامپ و من

امشب تلویزیون فیلم فورست گامپ (Forest Gump) را برای هزارمین بار نشان داد و من برای نمی دانم برای بار چندم به تماشا نشستم. شاهکاری است. بیشتر نمی دانم چه بگویم. هزار صحنه دارد که هر بار که فیلم را می بینی به یکی دیگرش می خندی. یک صحنه دارد که ریچارد نیکسون، رییس جمهور آمریکا برای فداکاری هایش در ویتنام به او نشان شجاعت می دهد و در همان هنگام برای این که چیزی گفته باشد از او می پرسد که به کجای شما گلوله خورده است؟ فورست گامپ می گوید: به بهترین جایم! رییس جمهور که گویا متوجه نمی شود، در گوشش می گوید: می شود آنجا را نشان بدهی؟ فورست گامپ نیز اطاعت می کند، پشتش را به رییس جمهور می کند، شلوارش را پایین می کشد و پشتش را به او نشان می دهد. تقصیر او که نبود. گلوله به بهترین جایش خورده بود. نام آنجا برایش «بهترین جا» بود.

سیزده سال پیش یک همکار آلمانی داشتم که نه تنها بسیار شبیه فورست گامپ (شبیه تام هنکس در آن نقش) بود و موهایش را نیز همان گونه کوتاه و سربازی نگاه می داشت، بلکه کمی ویژگی های او را نیز داشت. به ویژه استدلال هایش همیشه ساده بودند. هنگام حرف زدن نیز جمله بندی های ویژه خودش را داشت. همیشه به یاد او می افتم.

دو سال پیش که در عربستان سعودی بودم، در یک مجموعه ورزشی عضو بودم و برای ورزش به آنجا می رفتم. این تنها کاری بود که در وقت آزاد در آن مملکت الهی می توان انجام داد. سرگرمی دیگری به جز خوردن و خریدن وجود ندارد. در آن مجموعه آرایشگاهی بود که برای اعضاء مجانی بود. آرایشگر آن جوانی مصری بود. بار نخست که به آنجا رفتم، نمی توانستم به او حالی کنم که موهایم را چگونه کوتاه کند. عربی که بلد نبودم، او هم انگلیسی بلد نبود. سپس گفت فرانسه می داند که البته پس از 10 ثانیه روشن شد که آن را هم نمی داند. به هر رو، با اشاره و دست و پا حالیش کردم که کاملا کوتاه می خواهم و دورش هم خیلی کوتاه باشد، سربازی، آلمانی و …

وقتی کارش تمام شد و از کمی فاصله به نتیجه کارش نگاه کرد، ناگهان گفت: فورست گامپ! شبیه فورست گامپ شده ای. کلی خندیدیم.

از آن روز به بعد نام من شده بود فورست گامپ. به همان نام در دفتر مجموعه ورزشی وقت می گرفتم و به او می گفتم مثل فورست گامپ کوتاه کن.

… و ندا امروز می میرد

آقای خامنه ای، امروز روزی است که قرار است ندا را بکشی. امروز  بود که یک سال پیش اشک تمساح ریختی و رذالت و پستی پایان ناپذیر مردان خدا را بر زمین به نمایش گذاشتی. امروز قرار است ندا بمیرد.

* * *

تلویزیون HBO برای ندا فیلمی مستند و زیبا با بیان شهره آغداشلو ساخته است. این فیلم که پیرامون ندا است، آن روزها را نیز به تصویر می کشد.

خانواده ندا با شجاعت و بدون هراس از تهدید حکومتیان از او می گویند.

اتاقش را نشان می دهند و وسایلش را، سازش را و خرسش را که اکنون در گوشه ای تنها مانده اند …

کتابهایش را که به گفته آذر نفیسی نشان گر یک روح پرسشگر و کنجکاو هستند: سیذارتا از هرمان هسه، آخرین وسوسه مسیح، صد سال تنهایی، بلندی های بادگیر، خنیاگری، آزادی یا مرگ از نیکوس کازانتزاکیس  …

یوتیوپ این فیلم یک ساعته را کامل در سایت خود گذاشته است، به فارسی و انگلیسی. این عکس ها و دیالوگ را از آنجا برداشته ام برای آنهایی که این فیلم را نمی توانند در یوتیوب ببینند.

گفتگوی سه زن بسیجی با ندا در خیابان، پنج روز پیش از مرگ ندا

مادر ندا، خانم رستمی باز می گوید:

زن بسیجی: «یه چیزی می تونم بهت بگم عزیزم؟«

ندا: «چی؟«

زن بسیجی: «میشه خواهش کنم اینجوری نیای بیرون؟ اینقدر خوشگل نیای بیرون؟«

ندا فقط می خندید. دندونای خیلی خوشگل و مرتبی داشت و فقط می خندید. غش غش خندید و گفت: «من خوشگلم؟«

زن بسیجی: «آره عزیزم! تو خیلی خوشگلی. نیا بیرون. بسیجی ها نشونت می کنند، می زننت.«

روز دوشنبه بود که اینو به ما گفت. بعد گفت: «خانم میدونی چیه؟ من روانشناسم.» اینو اون خانم به ندا گفت. گفت: «من روانشناسم …»

* * *

به گفته شهره آغداشلو سخنان زن بسیجی یک پیشگویی شوم بود و بصیرتی عمیق به درون ذهن بنیادگرایان!

آن خنده زیبا را می توانی ببینی، در هر عکس و هر صحنه فیلم که نگاهش به دوربین می افتد، آن لبخند زیبا را تحویل تو می دهد، به جز آنجایی که آخرین نگاهش را باز نیز به دوربین دوخت، بی لبخند و پرسشگر

«…دارم می سوزم …»

این مردان ناتوان خدا را ببین که در برابر زیبایی ندا و چون او چه زبون و خوار می گردند که نگاه حقیرشان همواره بر زمین و بر خاک است، به همان جایی که لیاقتشان است.

… و آخر نیز او را زدند.

… همان گونه که زن بسیجی گقته بود.

اکنون ندا در قلب ما جاودانه جای گرفته است و اکنون ما میلیون ها ندا داریم، نداهای زیبا، شجاع و نداهای آزادی ...

مادرش به هنگام به خاکسپاری ندا از لبخند زیبایی می گوید که بر لبان ندا نقش بسته بود…

آقای خامنه ای، با کشتن ندا نه توانستی زیبایی اش را بگیری و نه شادی اش را. تو، نماینده خداوندگار بر زمین، نتوانستی او را تسخیر کنی. ندا و نداهای آزادی ترا و افکار پلید تو و دیگر جانیانت را به گور خواهند سپرد.

نگاه ندا را دیدی؟ اکنون یک سال گذشته است. دیدی آن نگاه در جهان چه کرده است؟  بقیه اش را هم ببین.

… و او با چشمان باز با نگاهی بر ما مرد، نگاهی پرسش گر …

* * *

چشمهایش

آخرین ایستگاه ندا

“چشم ها”، نقاشی تیم اوبرایان برای ندا

اپیسود فرودگاه (3)

روز یکشنبه است و من با پرواز ایران ایر از تهران به کلن می رسم. مدتی است که در این مسیر می روم و می آیم و چهره های آشنا نیز زیاد می بینم. از هواپیما وارد راهرو که می شوم، زن جوانی را می بینم که چند متر جلوتر از من کیف سنگینی را با خود می کشد و با دختر بچه کوچکش که بداخلاق شده است، نیز کلنجار می رود. من که دستم خالی است، به آنها می رسم و کیفش را می گیرم. تشکر می کند. وزن کیف شاید بالای 15 کیلو باشد. با خود می اندیشم که باید پر از خوراکی، قورمه سبزی و کدو و بادمجان سرخ شده و این چیزها باشد که ایرانی ها اصرار غریبی دارند که هر بار دهها کیلو با خود بیاورند.

دخترک که به نظر سه چهار ساله می آید، خسته شده است و غر می زند و مادرش به زبان آذری تلاش دارد آرامش کند. شاید سی سالش باشد. بسیار زیبا و ظریف است با موهای طلایی (رنگ نشده) و چشم های روشن که در ایران کم یافت می شود. سعی می کنم با دخترک  شوخی کنم تا آرام شود. اصلا مرا تحویل نمی گیرد. از  کنترل گذرنامه رد می شویم و می بینم که آنها کارت اقامت بلژیک را دارند. در بخش تحویل بار دو گاری می آورد. می پرسم: «بارتان زیاد است؟» می گوید: «بله، 5-4 بسته داریم.» می پرسم: «از اینجا چگونه می روید به بلژیک با این همه بار؟» می گوید: «شوهرم می آید.» سپس با کمی مکث می گوید: البته اگر ما را از یاد نبرده باشد و یا اگر بخواهد دنبال ما بیاید.» شنیدن چنین جمله ای چنان مرا تکان داد که آن را در ذهن تکرار کردم که آیا درست شنیدم یا نه. نمی دانم چه بگویم. سکوت می کنم و سرم را با چمدان هایی که از برابرمان می گذرند، مشغول می کنم. دختر کوچولو آرام شده و با چیزی گرم بازی است. جمله ای که شنیده ام کماکان در فضا سنگینی می کند. می گویم: «با هم مشکل دارید؟» می گوید: «بله، ما را نمی خواهد.» می پرسم: «ایرانی است؟» می گوید: «بله، همشهری هستیم.«

نمی دانم چرا، ولی آمار بی شمار ازدواج های شکست خورده در اروپا در ذهنم رژه می روند؛ ازدواج های پستی، شکست های بر اساس تفاوت فرهنگی، رشد متفاوت مرد و زن پس از رسیدن به اروپا و اختلاف ها بر اساس تغییر محیط فرهنگی و جابجایی ارزش ها، پافشاری مرد سنتی و غیرتی ایرانی بر ارزش های پوسیده و درگیری با زنی که در جامعه آزاد اینجا می خواهد به رشد خود بپردازد و خیلی چیزهای دیگر، همه و همه سبب آمار جدایی بیش از %70 در آلمان و بیش از %80 در سوئد شده است. در جاهای دیگر نیز کمابیش این گونه است.

همه اینها شاید قابل درک و عواقب اجتناب ناپذیر فرهنگ حاکم بر جامعه ایران باشد. اما آن چه که هیچ گاه برای من قابل پذیرش نیست، خشونت است؛ خشونتی که بیشتر از سوی مرد بر زن اعمال می شود. یاد یک حضرت آقای چپ در همین شهر کلن می افتم که هنگام خروج از خانه در را قفل می کرد تا همسرش از خانه خارج نشود. جناب رفیق حسود و شکاک  تشریف داشتند و بسیار هم غیرتی بودند. این مورد و چند مورد خشونت و کتک کاری که در جریان بودم، به ذهنم می آید. هر اختلافی میان زن و شوهر هم که باشد، هیچ توجیهی برای خشونت و به ویژه خشونت جسمی مرد بر زن نمی تواند وجود داشته باشد. حتی نمی شود چنین مردانی را حیوان نامید. من حیوان مذکری را نمی شناسم که با جفت خود با خشونت رفتار کند. این تنها ویژه انسان هاست.

در آن صبح آرام روز یکشنبه، این افکار در چند ثانیه از ذهنم می گذرد و دگرگون می شوم. هر چند که تلاش دارم که میان این افکار و این مورد مشخص در کنارم ارتباطی برقرار نکنم. با این وجود می گویم: «برای من قابل درک نیست که مردی چنین همسر و فرزندی داشته باشد و قدر آنها را نداند و چنین افکاری را به ذهن آنها بدواند. من نه شما را می شناسم و نه او را، ولی یک جورایی برای او متاسفم.«

خوب شد که در این لحظه چند تا از چمدان ها رسیدند و سرمان به آنها گرم شد. احساس کردم که نباید این گفتگو را ادامه بدهم. از سوی دیگرهم نمی توان چنین گفتگویی را ناشنیده گرفت و بی تفاوت می بود. در ذهن خود به این می اندیشم که باید آنها را همراهی کنم که اگر جناب شوهر تشریف نیاوردند، بتوانم راهی برایشان بیابم. روی کارتی نیز شماره تلفن مان را می نویسم و به او می گویم: «من احساس می کنم که شما خیلی مشکلات دارید. هر چند که نمی دانم چه می شود کرد ولی این شماره تلفن ما و نام من و همسرم در این شهر است. هر زمانی که نیازی داشتید بدون تعارف به ما زنگ بزنید.» او نیز شماره تلفن خود را می دهد. من می دانم که من هیچ گاه به آن شماره زنگ نخواهم زد و او نیز به هم چنین. این نرم فرهنگ اجتماعی است. اما کم نبوده اند کسانی که در شرایط سخت و بی پناهی غیر قابل تصور در غربت قرار داشته اند. در باره دختران ایرانی که بدون اندیشه و تنها برای خارج شدن از تسلط ملایان با هر کسی که رسید، ازدواج می کنند و دچار سرنوشت های عجیب و غریب می شوند، بسیار شنیده ام. تنها مهم در آن لحظه این است که اقامت جایی را در خارج از ایران داشته باشد. این شماره تلفن برای چنین شرایطی بود.

با چنین گفتگوی غیر منتظره ای احساس می کنم که دارم وارد پهنه مخاطره سازی می شوم. می دانم که پرداخت به این چیزها در شرایطی که انسانها در حال  بحرانی هستند، چون زمین مین گذاری شده است که نباید پا روی آن نهاد. ولی رفتار کلیشه ای در فرهنگ ایرانی، بی تفاوتی و خود را به ناشنوایی و نابینایی زدن و «به من چه مربوط است» را نیز خارج از ارزش های خود می دانم. خوشبختانه همه بارها را گرفته ایم و برای  چیدن آنها روی گاری جو به سرعت عوض می شود که: این را روی آن بگذارید و آن شکستنی است و غیره. گاری بار خود را در کنار ماموران گمرک می گذارم تا دو گاری آنها را به بیرون ببرم و بازگردم. در سالن فرودگاه آن دو به سوی سه چهار نفر می روند که در گوشه ای ایستاده اند. خوب، پس آقا همسر و فرزندش را فراموش نکرده است. سلام و علیکی سرد به آذری رد و بدل می شود. رفتار تیپیک مرد بی تفاوت را می بینم که زنان ایرانی همیشه از آن شاکی هستند که یاد نگرفته است که احساسش را نشان دهد و یا برایش کسر شان است. حتی دختر کوچک را نیز نبوسید یا من ندیدم. به دنبالشان با چند گام فاصله و با گاری چمدان ها به آنها می رسم. می دانم که با این گفتگو پیش داوری منفی نسبت به همسرش در ذهنم ایجاد شده است. سعی می کنم از این احساس فاصله گیرم و بی طرف باشم. آقا چشمش به من می افتد. مرا برانداز می کند. نگاهش پرسش گر، منفی و فاصله دار است. ناشی تر از آنی است که بتواند رفتار رسمی به خود گیرد. این گونه نگاه آدمهای غیرتی و شکاک را خوب می شناسم. پشت این نگاهها و خشونت ها بیشتر یک شخصیت ضعیف و ناتوان مخفی شده است به ویژه که احساس مالکیت نسبت به زنی داشته باشند که زیبا نیز باشد که دیگر هیچ!  اعتماد به نفس به زیرزمین می رود. به هر رو، دلیل نمی شود که رفتار من دوستانه نباشد. سلام می کنم و می گویم: «بفرمایید، خانم شما، دختر شما و بار شما!» همسرش نیز به آذری توضیح می دهد که: » آقا زحمت کشیدند و …«(از همان حرفهای پرطمطراق، پرتعارف و تجملی ایرانی ها که من معمولا پاسخی برایش ندارم). واژه هایش با آن واژه هایی که با من حرف می زد، تفاوت داشت. هردو از من تشکر کردند.

نتوانستم بفهمم که آیا جناب آقا کنایه مرا در جمله دو پهلویی که گفتم، متوجه شد یا نه. به هر رو باز هم تشکر می کند. من نیز به بهانه بازگشت به گمرک به سرعت از آنها دور می شوم. از آن زن زیبا و دخترکش دیگر چیزی نشنیدم و امیدوارم که هر جا هستند، بر خلاف آن روز شاد باشند.

دیگر نوشته ها در این زمینه

–  اپیسود فرودگاه (1)

–  اپیسود فرودگاه (2)

اپیسود فرودگاه (4)

 

تلاش دوباره برای ورود به آلبانی

در تابستان سال 1991 بود که پس از آن که مدتی را در مرز یونان و آلبانی گذراندم و نتوانستم وارد آلبانی شوم، از یونان وارد یوگسلاوی شدم. در آنجا پس از ورود به مقدونیه امروزی و رسیدن به شهر استروگا(Struga) که در کنار دریاچه ای قرار دارد، دوباره نقشه ام را به دست گرفتم و روانه مرز آلبانی شدم. این کشور منزوی کوچک و عجیب و غریب با آن حکومت کمونیستی قراضه که هیچ کس را در دنیا قبول نداشت، بسیار کنجکاوی مرا جلب کرده بود و حال که در نزدیکی مرزهایش بودم، نمی توانستم راهم را بکشم و بروم. از سوی دیگر، اخباری که به گونه پراکنده در باره درگیری های میان صرب ها و کروات ها در کرواسی در رادیو می شنوم، کمی نگرانم می کند. از سوی دیگر همین نیز مرا کنجکاو می کند که در کرواسی واقعا چه خبر می تواند باشد و در روزهای بعد سعی می کنم اخبار بیشتری گرد آورم که آیا می شود از کرواسی رد شد و دید که چه خبر است یا نه.

جاده ای که به سوی مرز آلبانی می رفت، چون همان جاده مرزی در یونان خالی بود و اگر در یونان دست کم عده ای را پیاده می دیدی، در اینجا هیچ کس نبود. پس از مدتی رانندگی در جنگل و میان تپه ها، به پاسگاه مرزی یوگسلاوی رسیدم. مامور مرزی که در آنجا تنها در پاسگاه نشسته بود، روشن بود که از دور دارد با تعجب به ماشین من می نگرد که تک و تنها می آید. وقتی رسیدم، از باجه اش بیرون آمد و پرسید: «از این راه به کجا می خواهید بروید؟»

دوباره بازی ساده لوحانه را شروع کردم. گفتم: «معلوم است دیگر. می خواهم بروم به آلبانی.»

گفت: «مگر ویزای آنجا را دارید»

گفتم: «مگر ویزا می خواهند؟»

آن چنان بلند خندید که من نیز از بازی که به راه انداخته بودم، خنده ام گرفت. گذرنامه ام را نگاه کرد و گفت: «ده دقیقه دیگر دوباره همدیگر را خواهیم دید.»

به راه می افتم. چند صد متر آنطرف تر پرچم سرخ آلبانی با آن عقاب بیریخت وسطش نمایان می شود و یک ساختمان متروک کوچک. نه دروازه ای، نه سیم خاردار و نه هیچ. هیچ کس نیست. برای این کشور کمونیستی که با تمام دنیا دعوا دارد و هیچ کدام از کشورهای سوسیالیستی دیگر را قبول ندارد، نه شوروی، نه چین و نه یوگسلاوی، چنین مرز بی درو پیکری عجیب است. می ایستم و پیاده می شوم. کسی نیست. ته دل خوشحال می شوم که کسی نیست. سوار می شوم و به راه می افتم. هنوز صد متر نرفته ام که در آینه می بینم که یک سرباز مسلح بیرون آمده و داد و فریاد می کند. فورا می ایستم و به خودم می گویم این اگر الان تیراندازی کند، تقصیر خودت است. سرباز اشاره می کند که برگردم. دنده عقب برمی گردم و به او می رسم. انتظار دارم که خیلی عصبانی باشد، ولی نیست.

پیاده می شوم و به انگلیسی می گویم: «شما که نبودید و من فکر کردم که شاید جلوتر کسی باشد.»

می گوید: «اینجا مرز کشور آلبانی است. مگر می شود شما همینطوری رد شوید؟»

می گویم: «ببخشید» و گذرنامه ام را به او می دهم. با گذرنامه ایرانی مشکل دارد و آن را سروته گرفته است به این گمان که صفحه اولش باید چپ باشد. کمکش می کنم. گذرنامه را می گردد و می گوید: «شما که ویزا ندارید.»

می گویم: «مگر آلبانی ویزا می خواهد؟»

حتما پیش خود می گوید این دیگر از کجا آمده. می گوید: «همه برای ورود به آلبانی باید ویزا داشته باشند.»

می گویم: «شما که در هیچ کجای دنیا سفارت ندارید و با هیچ کشوری رابطه سیاسی ندارید. چگونه می شود ویزا گرفت؟»

می گوید: «چرا دو سفارت داریم. یکی در پکن است و آن یکی در بلگراد.»

به خنده می گویم: «آها، خوب پکن نزدیک است. الان می روم ویزا می گیرم.»

کم دیده ام که یک مامور مرزی خشک و بداخلاق نباشد. سرباز جوانی بود که هر جایی و در هر کشوری می شود دید. وقتی یاد ماموران مرزی آلمان شرقی می افتم که هر بار که می خواستیم از آلمان غربی به برلین غربی برویم، چه رفتار زننده ای با ما داشتند، این یکی در مرز این کشور پرت، خیلی ملایم بود.

من هم پررو می شوم و می گویم: «من که نمی توانم از اینجا به بلگراد بروم برای ویزا. نمی شود با کسی تلفنی هماهنگ کنید و همین جا ویزا صادر کنید؟»

می گوید: «نخیر نمی شود. اصلا چه اصراری دارید که بدون ویزا تا اینجا آمده اید؟»

می گویم: «من تا آلمان باید بروم و شنیده ام که در شمال یوگسلاوی جنگ شروع شده است. این است که می خواهم از اینجا بروم.»

دلیل قانع کننده ای است و البته من نیز دروغ نگفته ام. منتها هنوز کسی نمی داند که ابعاد درگیری در کرواسی چقدر است. به داخل دفترش می رود و با یکی دیگر بیرون می آید که سنش و علامت های روی شانه اش از او بیشتر است و انگلیسی بلد نیست. باید فرمانده اش باشد. با هم حرف می زنند و سرانجام سرباز می گوید: «متاسفم. شما بدون ویزا نمی توانید وارد آلبانی شوید و ما نیز اجازه صدور ویزا در اینجا را نداریم».

از آنها تشکر می کنم و از راهی که آمده ام برمی گردم.

دوباره به پاسگاه یوگسلاوی می رسم. مامور مرزی این بار حتی از دفترش هم بیرون نمی آید. سرش را از پنجره بیرون می آورد و با خنده می گوید: «نگفتم ده دقیقه دیگر برمی گردید؟» برایش دست تکان می دهم و بدون این که گذرنامه ام را نگاه کند، راهم را می کشم و می روم.

بعدها که از اوضاع آلبانی بیشتر مطلع می شوم و این که در همان زمان در آنجا چه می گذشته است، از این که مرا به آنجا راه ندادند، ممنون می شوم. آن بازرگان یونانی که می گفت اگر در یوگسلاوی جنگ باشد، باز هم از آلبانی امن تر است، حق داشت.

دیگر نوشته ها در این زمینه:

بازی موش و گربه در مرز یونان و آلبانی

جامعه آلبانی و “کانون” (قانون) خون خواهی

در شمال یونان و در نزدیکی مرز آلبانی