اپیسود فرودگاه (1)

فرودگاه جای جالبی است و پر از چیزهای غیرمنتظره. در فرودگاه روزمرگی وجود ندارد، چون خود، پایگاه سفر و سبب برهم خوردن روزمرگی است. شاید برای آنهایی که در آنجا کار می کنند نیز این گونه باشد و یا نه، برای آنها روزمره باشد، نمی دانم. برای مسافر، بدون تردید این گونه است. هیجان انگیز است.

فرودگاه جای مرموزی است. همیشه دلهره داری از این که چیزی وجود دارد که نمی دانی چیست. دلهره تاخیر پرواز؟ کنترل گذرنامه؟ این که در تهران نگذارند از کشور خارج شوی؟ سقوط هواپیما و آخرین سفرت؟ هیجان پرواز؟ دیدن چیزهای ناشناخته و پیش بینی نشده؟ … پس از بیست سال سفر و گذر از فرودگاه های چهارگوشه جهان، هنوز هم فرودگاه برای من جاذبه ای عجیب دارد.

سفر تنها جابجایی جغرافیایی از اینجا به آنجا نیست. در سفر، اندیشه ات، معیارهایت، تصویرها و ذهنیت هایت و نظام ارزشی ات نیز به سفر می روند. در آنجا با دیگران می آمیزند و سنتزی ایجاد می کنند که در اختیار تو نیست. این گونه به سفر می روی و به گونه ای دیگر باز می گردی. هیچ گاه آنی نیستی که پیش از سفر بودی.

سفر زندگی ات را شتاب می بخشد و گهگاه از سرعت سرسام می گیری. شاید بتوان گفت که فرودگاه دروازه ای است به سوی ناشناخته ها.

سفر نسبی بودن تو و اندیشه ات را بدون هیچ گذشت و رحمی به تو نشان می دهد.

آدمهای فرودگاه نیز عجیب هستند. می توانی ساعت ها در گوشه ای بنشینی و مسافران را تماشا کنی که می آیند و می روند. در هر گوشه دنیا هر چند که استانداردها و روندهای فرودگاهها مشابه است، هر کدام رنگ فرهنگی خود را دارد. یک پرواز که از جایی می نشیند، رنگ و هوای آن بخش از فرودگاه عوض می شود، می شود هندی، عربی، اروپایی، چینی، آفریقایی … در اروپا در زمستان یکی از کناره دریای کاراییب می آید و شلوار کوتاه و تی شرت کوتاه تنش است و یا از اروپا کسی با پالتوی ضخیم به هنگ کنگ می رود و یادش رفته که آنجا زمستان ندارد.

در فرودگاه ریاض حاجی ها می آیند از جهان اسلام و هنگام بازگشت یک دبه 5 لیتری آب زمزم با خود به داخل هواپیما می برند. هر پروازی شاید دو هزار لیتر آب با خود می برد؛ آن هم در روزهایی که در فرودگاههای دیگر کشورها هر مایعی (و تازگی ها هر جامدی نیز) که در بار دستی بیشتر از 100 میلی لیتر باشد را می گیرند و روانه زباله می کنند. همین دو سه هفته پیش در فرودگاه ژنو خمیر ریش تراشی مرا که در کیفم فراموش کرده بودم، گرفتند. جالب این است که زحمت انداختن آن به سطل زباله  را نیز نمی کشند و خودت باید آن را دور بیاندازی. باید این کار تاثیر روانی فراموش نشدنی داشته باشد که دیگر از این کارها نکنی.

یک بار برای یکی از ماموران در اروپا که به گوشه ای از کیف بزرگ «خلبانی» من بند کرده بود که خودم هم درست نمی دانم که در درونش چیست، جریان فرودگاههای عربستان سعودی و دبه های 5 لیتری آب را تعریف کردم. چشمهایش چهارتا شده بود. می گفت که در رویا هم نمی تواند چنین چیزی را تصور کند.

دیگر نوشته ها در این زمینه

–  اپیسود فرودگاه (2)

اپیسود فرودگاه (3)

اپیسود فرودگاه (4)

 

یادداشت های جشنواره ایران در وایمار، 2009: کنسرت پایانی و میهمانی شام رسمی

روز دوشنبه، 12 اکتبر 2009 سه برنامه گذاشته اند: یکی بازدید از اردوگاه بوخنوالد است که در پیش در باره آن نوشته ام. ساعت هفت بعد از ظهر کنسرت پایان جشنواره در قصر وایمار است و پس از آن میهمانی شام رسمی در هتل مجلل «گراند هتل روسیشه هوف (دربار روسیه)».

در سالن کنسرت قصر وایمار در ابتدا اثری از «محسن میرمهدی» به نام «چهار ترانه فولکلور» برای پیانو اجرا شد. محسن میرمهدی که با او در این جشنواره آشنا شده ام، آدم بسیار جالبی است. او هم موسیقی دان است و هم دکتر فلسفه در مذاهب و در برلین زندگی می کند. در این کنسرت پیانو او ترانه های محلی ایرانی را برای سازهای اروپایی تنظیم کرده است. این گرایشی است که اکنون در میان بسیاری از موسیقی دانان ایرانی دیده می شود و کارهای با ارزشی در تلفیق موسیقی سنتی ایرانی و موسیقی غربی ارایه داده اند. هر چند که کسانی چون نادر مشایخی، که دوست مشترک ما نیز هست، درست راه مقابل آن را در پیش گرفته اند و به موسیقی نگاهی فراملی دارند.

پس از کنسرت پیانو آنت رنه برگ (Annett Renneberg) و برند لانگه (Bernd Lange)، دو هنرپیشه آلمانی قطعه «زلیخا» از «دیوان غربی-شرقی» گوته را برگزار کردند و در پایان «سویت به سبک سنتی» اثر محسن میرمهدی با پیانو اجرا شد.

پس ار کنسرت به هتل «دربار روسیه» می رویم. هتلی است بسیار مجلل که دویست سال پیش و در دوران سلطنت رومانوف ها ساخته شده است. در برابر در ورودی سالن چند دختر جوان ایستاده اند و به میهمانان گیلاس های نوشیدنی تعارف می کنند. گیلاس ها این توهم را به وجود می آورند که گویا در آنها شامپاین یا مارتینی باشد. اما من می دانم که در آنها آب انگور و دیگر آب میوه هاست. ظهر همان روز، پس از بازگشت از اردوگاه بوخنوالد گفتگوی تندی میان آقای گالاس و من درگرفته بود. از او پرسیده بودم که آیا در میهمانی شب شراب نیز هست؟ و او پاسخ داده بود که: نه، نیست. چون ممکن می بود که سفیر ایران بیاید و چون جناب فرش فروش سازماندهی (و هزینه) آن شام را بر عهده گرفته بود، او به تنهایی تصمیم گرفته بود که شراب نباشد و برگزارکنندگان آلمانی نیز چیزی نگفته بودند. در این میان جریان بازدید از اردوگاه بوخنوالد نیز سبب شده بود که سفیر ایران و سفارتچی هایش این میهمانی را نیز با کمال بی ادبی تحریم کنند و نیایند. همه اینها روی داده بود و من در ظهر امروز به دکتر گالاس گفته بودم که «شماها انعطاف فرهنگی در برابر ارزش های دیگران را با بی پرنسیپی اشتباه گرفته اید. چگونه است که کسی که به میهمانی می آید، برای میزبان و دیگر میهمانان تعیین می کند که چه کسی چه بنوشد یا بخورد یا نه. شما چنین چیزی را به همین راحتی می پذیرید و از آن میهمان بی فرهنگ نمی پرسید که انعطاف فرهنگی او کجاست؟» گفته بودم: «امشب این همه میهمان آلمانی دارید و این یعنی آبروریزی برای همه شما. کسی از آن سوی دیگر جهان برای شما تعیین می کند که در کشور و خانه خود و در برنامه خود چه چیزی بنوشید یا ننوشید. این اگر بی پرنسیپی نیست، پس چیست؟ سخن بر سربود یا نبود نوشابه الکلی نیست.»

یکی از کلیشه هایی که در باره مردم آلمان وجود دارد، به مطلق گرایی آنها اشاره دارد. این هر چند بیش از یک کلیشه ارزش ندارد، ولی گهگاه این اشاره به افراط یا تفریط آنها درست است. ملایمت و آرامش تیپیک آلمانیها نیز گهگاه از مرز معقول فراتر می رود. این را نیز به او گفته بودم که مرز انعطاف و بی پرنسیپی باید روشن باشد. دکتر گالاس نیز به سوی تلفن رفته بود، به هتل زنگ زده بود و تلاش کرده بود که برنامه را تغییر دهد و شراب و مارتینی را به برنامه بیافزاید و آنها گفته بودند که برای همه چیز تدارک دیده اند و نمی توانند برنامه را تغییر دهند.

و حال من نیز گیلاس آب انگور را می گیرم و به داخل سالن می روم.

در کنار در ورودی، سیلکه و رافائل، مسئول بخش فرهنگی و بخش اقتصادی سفارت آلمان در تهران ایستاده اند که از تهران با هم آشنا هستیم. تنها کسانی هستند که در اینجا در نگاه اول می شناسم. با هم به سفر اصفهان رفته ایم و برای برگزاری جشنواره در ایران پله های ارگان های دولتی ایرانی را بدون نتیجه بالا و پایین رفته ایم. به سوی آنها می روم و با هم گپ می زنیم. کماکان در فضای جریان شراب، به آنها که یکی شان آب انگور دارد و دیگری آب پرتقال، می گویم: «هنوز شش ماه نگذشته است که ما در یک میهمانی سفارت آلمان در تهران که همه ما نیز آنجا بودیم، بهترین شراب آلمانی در دسترس ما بود و حال اینجا در قلب آلمان و در شهر گوته،  آب انگور به دست شما و من داده اند. این مضحک نیست؟» لبخند می زنند و چیزی نمی گویند. دیپلمات هستند دیگر! ماموریتشان در تهران نیز هنوز تمام نشده است.

در این میان یکی از مدیران وزارت خارجه آلمان که تنها نامش را شنیده بودم، به ما می پیوندد.  او نیز آب انگور دارد و می گوید: «به سلامتی!» می گویم: «باید در فانتزی خود تصور کنیم که این شراب است. آنگاه مشکل حل می شود.» آنگاه به نماینده وزارت خارجه می گویم: «از شوخی گذشته، از زمانی که فرانسوی ها در سفر آقای خاتمی به فرانسه تسلیم مدیر پروتکل دولت ایران شدند و سر میز همه میهمانان آب پرتقال گذاشتند، در همه جا این کار جا افتاد و شما هم همین کار را با آقای خاتمی و دیگر نماینده های دولت ایران کردید و در میهمانی شام به افتخار خاتمی در قصر یلووی برلین به 500 میهمان آب پرتقال و آب معدنی دادید.» می گوید: «این بحث را ما نیز در وزارت خارجه داریم و من نیز نمی دانم که چگونه این تصمیم ها را می گیرند.» می گویم: «خانم رییس مجلس بلژیک سفر رییس مجلس ایران (گمان کنم آقای کروبی بود) به بلژیک را لغو کرد چون از او خواسته بودند که از دست دادن با رییس مجلس ایران خودداری کند. از دید شما کدام اقدام درست تر است؟» چیزی نمی گوید. می گوید: «من تاکنون در سازماندهی این گونه برنامه ها برای ایرانی ها درگیر نبوده ام و برایم چنین موقعیتی پیش نیامده است.» دیپلمات است. حرف می زند بدون آن که چیزی گفته باشد. می گویم: «اگر در این چیزهایی که شاید هم پیش پا افتاده به نظر بیایند، کوتاه بیایید، فردا می آیند و می خواهند که در باره آنها در آلمان  قانون مدنی نباید عمل کند و شریعت اسلامی باید باشد. بتوانند زنشان را کتک بزنند یا جهار تا زن بگیرند. آن وقت می خواهید چکار کنید؟» لبخند می زند. من نیز انتظار ندارم که چیزی بگوید. مسئولان دولتی محتاط تر از این حرفها هستند که به راحتی اظهار نظر کنند. آنهم در زمانی که رییسشان، آقای اشتاین مایر، وزیر خارجه، می خواهد در انتخابات پیش رو صدراعظم آلمان شود. اما از رفتارش به نظر می آید که این بحث ها در میان خودشان هم داغ است. من هم اینها می گویم که برود و طرح کند. البته بعدا دوباره سراغم آمد و تاریخ ماجرای لغو سفر رییس مجلس ایران به بلژیک را پرسید. گمان کنم آن را لازم داشت تا از آرشیو درآورد تا شابد برای سفر بعدی یکی از سران ایرانی لازم داشته باشد. البته این که احمدی نژاد یا یکی دیگر از حضرات بتواند پایش را به آلمان بگذارد، از محالات باید باشد. ولی شاید دیگر آلمانی ها آب انگور و پرتقال سر میز شام نگذارند.

در مجموع به عنوان کسی که شاید در سال 5 گیلاس شراب هم ننوشد، از این که تا این حد درگیر این بحث شده ام؛ لز خودم تعجب می کنم. البته روشن است که بحث بر سر نوشیدن شراب نیست. به هر رو میهمانی خوبی بود و تا نیمه شب ادامه یافت. پس از آن من بودم و شب و رانندگی تا صبح برای رسیدن به محل کار. اگر شراب نیز می بود، به خاطر 400 کیاومتر رانندگی حتما از نوشیدن صرفنظر می کردم.

باز هم پیرامون گرد و غبار شادی صدر

جنجال بی فایده و سخیفی که شادی صدر به راه انداخت و بسیاری را نیز در وبلاگستان با آن سرگرم ساخت، مرا به یاد یکی از دوستانم انداخت.

در نوشته «بنیاد گرایی شادی صدر» نوشتم که سخنان شادی صدر چیز تازه ای نداشت و من تنها به محتوای اندیشه پشت آن پرداختم که از دید من بنیادگرایانه است و حتی همین نیز تکراری است. او تنها با این سخنان سخیف و تکراری، گروهی از مردان سخیف، همان هایی که شادی صدر به درستی در نوشته اش به تصویر می کشد، را به راه انداخت که بیایند و در پای دیدگاهها چرند بگویند، عده ای نیز به طرفداری از شادی صدر بپردازند و کل ماجرا در سطحی بسیار پایین جریان یابد. این کار شادی صدر، اعتباری را که برای خود به خاطر فعالیت هایش در ایران به دست آورده بود، یک باره بر باد داد و این مایه تاسف است. من انتظار نداشتم که کسی که وکیل دادگستری است، بدون استدلال و اندیشه حکم براند و چون یک آخوند از بالا به پایین ابلاغ کند. این کار تنها از بنیادگرایان برمی آید. بگذریم! حرفها تکراری می شوند.

در سال 1996 در شهر مونترال در کانادا بودم. دوست خوب من، نیما، که اکنون در لندن استاد دانشگاه است، در آن سالها در دانشگاه مونترال درس می داد. شبی با هم به همراه گروهی به کافه ای در مونترال زیبا رفتیم که در آمریکای شمالی یکی از معدود شهرهایی است که با کافه های بی شمارش حال و هوای اروپایی دارد. در آنجا با هریت ن.ا. آشنا شدم که یکی از دوستان نیما بود. او دختر یکی از فیلسوف های معاصر و مشهور انگلیس است  که تئوری هایی پیرامون «مرگ» دارد. هریت در آن سالها در مونترال ادبیات تطبیقی می خواند و گرم آخرین درسها بود.

در آن شب از آسمان و ریسمان گفتیم تا به ادبیات ایران رسیدیم. او برایم از پژوهش های خود در ادبیات ایران از دید جایگاه جنسیت و سکسوالیته چیزهایی گفت که برای من تازگی داشت. برایم گفت که در ادبیات کلاسیک ایران سمبولیسم، دوپهلو گویی و استفاده از رمز و راز گسترده است که البته این سخن تاز گی نداشت. اما هریت معتقد بود که این دوپهلو گویی در رابطه میان دو جنس نیز خود را در ادبیات نشان می دهد و از جمله، آنگاه که در ادبیات کلاسیک ایران ابراز عشقی می بینی، این لزوما ابراز عشق یک مرد به زن یا یک زن به مرد نیست بلکه به همان میزان می تواند ابراز علاقه به هم جنس باشد و همیشه هاله ای از ابهام وجود دارد. از این فراتر، هریت اشاره به سعدی کرد و گفت: سعدی گرایش آشکار به بچه بازی دارد و هر چه که می گوید، در ستایش از پسربچه است. اگر با این دید به شعرهای سعدی بنگری، مفهوم بسیاری از آنها را بهتر درمی یابی. در حافظ این ابهام گویی بیشتر و نیرومندتر وجود دارد و نمی توان در این مورد به آن روشنی نظر داد که در مورد سعدی می شود.

دیدگاه های جسورانه ای بود که نمی شود به سادگی آنها را رد کرد، به ویژه که رمز و راز و ابهام فراوان در شعر فارسی جای را برای این گونه برداشت ها باز می گذارد. اگر به مولانا و شمس تبریزی نیز بنگریم، می توانیم در همین راستا بیندیشیم، هر چند که ممکن است به ما بگویند که: نخیر، این عشق معنوی است و نه زمینی و جسمی. فضای رازآلود جا برای همه اینها گذاشته است، همان گونه که برخی تلاش دارند که به ما بقبولانند که شراب در ادبیات فارسی، آن نوشیدنی شراب انگور نیست و منظور چیزی است معنوی.

می گویم که ما در نقاشی مینیاتور ایرانی که به شدت تحت تاثیر فرهنگ چینی، مغولی و هندی نیز هست، تفاوت زیادی میان زن و مرد نمی بینیم و تنها پوست زن را کمی روشن تر می کشند و گهگاه نیز روشن نیست که مردی و زنی در آغوش یکدیگر هستند یا دو مرد یا دو زن. لباسشان نیز یکی است. اینها نیز می تواند در تایید حرفهای تو باشد. ولی من تاکنون چنین تحلیلی در مورد شعر کلاسیک فارسی نشنیده بودم.

می پرسم تو چرا در کانادا به دنبال این موضوع رفته ای و چه جذابیتی برایت دارد؟ می گوید من به جز این که ادبیات تطبیقی می خوانم، هم جنس گرا نیز هستم و هیچ گرایش و احساسی نسبت به مردان ندارم. از این روست که این چیزها همواره ذهن مرا مشغول می کند و من در ادبیات ایران زمینه گسترده ای برای پژوهش در این باره یافته ام.

برایم جالب بود. چون هم جنس گرایان زنی که در آن سالها در اروپا می دیدم، به دید من انسان های متعادلی نمی آمدند. یا دست کم آنهایی که همیشه با سروصدا و توهین به مردان («اینجا بوی گند مرد می آید») در برنامه های گوناگون سیاسی، جنبش صلح، جنبش زنان، حفظ محیط زیست، جنبش ضد سلاح های هسته ای و دیگر جنبش های اجتماعی می دیدی، آدمهای بی فرهنگ، خشن، مهاجم و تهوع آوری بودند که تنها در چنین برنامه هایی (در سالهای 80 و 90 میلادی) می دیدیشان. کسانی بودند که هویت اجتماعی خود را از کمر به پایین تعریف کرده بودند و فرای آن چیزی نداشتند. اگر از آنها پرسشی در باره جنبش زنان و یا جنبش صلح جهانی می پرسیدی، به جز گردوغبار حرفی برای گفتن نداشتند.

اینها را به هریت می گویم و آرامش و لبخند تمسخرآمیزش توجه مرا جلب می کند.

می گوید: اینها به دنبال مد هستند. اینجا هم زیاد است. مد شده که بیایی و بگویی که «لزبین» یا «گی» هستی. اینها تعادل شخصیتی و روانی ندارند، حال دلیلش هر چه می خواهد باشد. می گوید اینها پیش از این که هم جنس گرا باشند، ضد مرد یا ضد زن هستند و با این ضدیت هویت خود را تعریف می کنند تا این که از خود چیزی برای گفتن داشته باشند. با آدم روشنفکر و اندیشمند طرف نیستی که بتوانی از آنها توقع داشته باشی.

یادم می افتد که آن زمانی که در انستیتوی پزوهشی «فراونهوفر» در برلین کار می کردم، یکی از همکارانم روزی آمد و گفت می خواهم یک مدت «گی» بشوم ببینم چگونه است. گفتم: از کی تا حالا می شود «گی» شد یا نشد؟ مگر این با تصمیم توست؟ گفت: کنجکاوم. می خواهم ببینم یعنی چی. آقا یکی دوسال «گی» تشریف داشتند و اکنون نیز ازدواج کرده و بچه دارد. کنجکاویش هم شاید پایان یافته باشد. خبری ندارم.

هریت جمله جالبی نیز به کار برد. گفت: «اینها برده های گرایش جنسی خود هستند و با آن گرایش همه چیز را می بینند و می سنجند تا با فکر و اندیشه.» می گویم در آلمان هر کجا که برنامه ای باشد از اینها می بینی و چون تندرو، پر سروصدا و تهاجمی هستند، توجه همه را جلب می کنند. می گوید: من معتقد هستم که اینها مد است و اینها را چند سال دیگر نخواهی دید. کسی که به گونه طبیعی و بیولوژیک هم جنس گراست که نمی تواند با جنس مخالف دشمن باشد و ضدیت داشته باشد. من همان گونه به عنوان یک انسان هم جنس گرا طبیعی و معمولی هستم که یک زن یا یک مرد هتروسکشوال طبیعی و معمولی است. آدم باید احمق و سطحی باشد که با دیگران که گرایش دیگر دارند، دشمنی بورزد.

و چقدر نیز حق با او بود.

هریت چند ماه بعد در سال 1996 در اشتوتگارت نزد من آمد و شبی را در رصدخانه اشتوتگارت گذراندیم و بحث خود را ادامه دادیم. در تابستان سال 1997 نیز به همراه سیلوی، دختری که با او زندگی می کرد، برای شش ماه برای کاری پژوهشی در دانشگاه آزاد برلین به آنجا آمد و یک هفته با هم در موزه های بی شمار برلین چرخیدیم و به بحث و جدل پرداختیم.

جنبش زنان دست کم در آلمان راه خود را به خوبی پیش برده است و دستاوردهای آن نیز چشم گیر است. از این پشه های یک روزه بیست سال پیش نیز زیاد چیزی نمی شنوی. حال برخی ایراد می گیرند که چرا به شادی صدر ایراد می گیری. خوب، چرا ایراد نگیرم وقتی کسی می آید و حرفهای تکراری کسل کننده عوام فریبانه می زند و گمان می کند که شق القمر کرده است؟ کیست که بر ضعف های وحشتناک مرد «تیپیک» ایرانی آگاه نباشد؟ کیست که نداند که در خیابان های تهران چه می گذرد؟ من که خود نوشته های بی شمار پیرامون «بی غیرتی» تاریخی و ملی مرد ایرانی نوشته ام، که هیچ گونه کمپین ده امضایی ندارد، که بر علیه حجاب اجباری زنان اعتراض نکرده است، که بر علیه توهین روزانه به خودش، بر علیه چندهمسری توهین آمیز به مرد و زن، بر علیه حقوق نابرابر زن و مرد، بر علیه حق قانونی کشتن فرزند به دست پدر و بسیار چیزهای دیگر، هیچ گاه اعتراض نکرده است و اکنون نیز هیچ کمپینی به راه نیانداخته است. حال مزاحمت ها و رفتار زشت و بی فرهنگ بسیاری از مردان ایرانی در خیابان و تاکسی به کنار، که انگار ما خود ندیده بودیم و تحلیل نداشتیم. این چیزها بیش از آن برای انسان هوشمند و روشنفکر آشکار است که حالا یکی بیاید و با این روش ابتدایی همه را جمع ببندد که ما حس کنیم که گویا مثلا فاطمه رجبی از دید شادی صدر شخصیتش از نلسون ماندلا والاتر است چون زن است. خودش نیز گفت که آخوند صدیقی از مردان طرفدار جنبش سبز بهتر است چون یک روست. این حرفها سبک و مسخره است. با پوزش واژه دیگری به ذهنم نمی آید.

هریت پس از پایان تحصیل در مونترال، در تورنتو نیز حقوق خواند و وکیل شد. دوستش و شریک زندگیش سیلوی نیز وکیل است و آنها کماکان با هم زندگی می کنند. در این سالها همواره رد پای هریت را در مطالعات بین المللی جنبش زنان، جایگاه اجتماعی جنسیت و مطالعات و مقاله های پژوهشی این گونه می بینم. آخرین بار نیز در وزارت دادگستری انگلیس کاری پژوهشی انجام می داد.

حال، چه کسی اعتبار بیشتری دارد؟ یک انسان اندیشمند چون هریت دوست من، با آن آرامش و تعادل و دانش گسترده به روز و دید پژوهشی، یا یک هوچی بنیادگرای تازه از راه رسیده از یک جامعه بسته و سرکوبگر احمدی نژادی که در آن مبارز بودن اصلا هنر نیست، با حرفها و دیدگاههای بیست سال پیش که با این کارها تنها و تنها به جنبش زنان صدمه می زند و ما را نیز وا می دارد که به این سخنان سخیف بپردازیم و در پاسخ بشنویم که مورچه هستیم. البته یک بنیادگرای دیگر نیز پیشتر ما را خس و خاشاک و بزغاله خوانده بود.

این حق ما نیست که بگوییم حوصله مان از این حرفهای تکراری و عوام فریبانه سر می رود؟ کمی در این جامعه باز پژوهش کنید و سخن تازه ای بگویید که نشنیده باشیم تاکنون!

من منتظر هستم که از شادی صدر چیزی ببینیم و بخوانم که نشان دهد که به آخرین پژوهش های جنبش زنان در اروپا آشنایی دارد و بر آن اساس سخنان تازه ای پیرامون جنبش زنان ایران و جنبش سبز بگوید.

این گوی و این میدان!

دیگر نوشته ها در این زمینه:

بنیاد گرایی شادی صدر

–  جنبش زنان یک جنبش اجتماعی است و نه جنسی (پیرامون سخنرانی شادی صدر در کلن)

“زبان بدن” مرد ایرانی و دیگر چیزها

یادداشت های جشنواره ایران در وایمار، 2009: محمود دولت آبادی و بهمن نیرومند

روز یک شنبه شب محمود دولت آبادی در کتاب فروشی محبوب من «تالیا» از رمان تازه خود به نام «کلنل» می خواند. بهمن نیرومند که این کتاب را به آلمانی برگردانده است، نیز آن را به آلمانی می خواند.

ماجرای این کتاب دولت آبادی نیز به برکت حکومت اسلامی عجیب است. این کتاب چون بسیار کارهای ادبی دیگر در ایران اجازه چاپ نگرفته است. شاید این بار نخست باشد که یک رمان ایرانی ابتدا به زبانی دیگر انتشار می یابد. به هر رو، خواننده ایرانی از خواندن این کتاب محروم است.

به ایستگاه راه آهن می روم تا محمود دولت آبادی و پسرش را بیاورم. به شدت سرما خورده است و حالش دگرگون است. بهمن نیرومند نیز از برلین راه می رسد. در میان راه بهمن نیرومند می گوید: این بازدید از اردوگاه بوخنوالد چه ربطی به جشنواره فرهنگی دارد که شما آن را ترتیب داده اید؟ توضیح می دهم که من هیچ نقشی در سازمان دهی جشنواره نداشته ام و جریان سفارت حکومت اسلامی و فشار آنها برای لغو بازدید از اردوگاه را می گویم که چگونه آنها تلاش دارند که از جشنواره برای خود تبلیغات کنند و مخالف دیدار از آنجا هستند. می گویم: «درست است که اردوگاه بوخنوالد ربطی به جشنواره ندارد ولی برگزارکنندگان با توجه به وضعی که حکومت اسلامی با نفی هولوکاست به راه انداخته، اصرار به این بازدید در برنامه دارند. از سوی دیگر، کمیته مرکزی یهودیان آلمان نیز چند روز است که بر علیه این جشنواره تبلیغ می کند که باید ایران در انزوای بین المللی قرار گیرد و این چیزها. از این رو، به نظر می آید که برگزارکنندگان برنامه در چنین فضایی قرار گرفته اند که تندروها از دو طرف فشار می آورند. یهودی های تندرو که در هر کاری دخالت می کنند نیز بدشان نمی آید که این جشنواره اصلا برگزار نشود.»

بهمن نیرومند دیگر چیزی نمی گوید. به او می گویم: «شما دو نفر که دعوت جشنواره را پذیرفته اید و آمده اید، بدون این که خود بدانید، یاری بزرگی به جشنواره رسانده اید تا این جشنواره مورد سوء استفاده تبلیغاتی حکومت اسلامی و سفارتش در برلین قرار نگیرد و از سوی دیگر نیز به آن انگ حمایت از حکومت اسلامی نخورد.» نیرومند می گوید: «من به جایی که آدم های سفارت باشند، وارد نمی شوم و اگر آنها را جایی ببینم، بساطشان را به هم می ریزم.«

بهمن نیرومند را سالهاست می شناسم و به اخلاق این رهبر جنبش دانشجویی 1968 در آلمان و یار یوشکا فیشر و دیگران آشنایی دارم.

محمود دولت آبادی در آن شب از کتاب خود می خواند. داستان در باره یک سرهنگ ارتش است که در سالهای پیش از انقلاب از سرکوب مردم در ظفار سرپیچی می کند، همسرش را می کشد و به زندان می رود. پس از انقلاب شکنجه گر سابق خودش به او پناه می آورد که تلاش دارد خود را با شرایط جدید تطبیق دهد. داستان پر است از درگیری های روحی و رویارویی با واقعیت های خردکننده و پر از تودرتو های تاریخی.

رادیوی آلمان (Deutschlandradio) در باره این کتاب می گوید که این کتاب «نقطه مقابل ادبی نقاشی گرنیکا (اثر پیکاسو) است. کتابی است که انسان آن را هیچ گاه فراموش نخواهد کرد.«

شب خوبی بود با این دو چهره برجسته ادبیات کنونی ایران.