اپیسود فرودگاه (2)

اسکات همکار آمریکایی من است. آدم بدعنق و غرغرویی است که اگر هوا آفتابی باشد، شاکی است، اگر ابری باشد هم شاکی است. هیچ وقت از کار راضی نیست. می دانم که از من نیز زیاد خوشش نمی آید. در اجرای کار اختلاف داریم و صراحت مرا در کار دوست ندارد. البته هیچ گاه چیزی به روی من نمی آورد. در این زمینه، (اگر بشود با احتیاط جمع بست) آمریکایی ها در مقایسه با آلمانی ها و مردم اروپای مرکزی، به ایرانی ها و خاورمیانه ای ها نزدیک تر هستند. حرف های منفی بیشتر پشت سر گفته می شود و تعریف و تمجیدها روبرو.

به او گفته ام که با این همه نارضایتی منتظر سکته قلبی اش باشد.

قرار است با هم از بوستون به مینیاپولیس برویم، پرواز داخلی در آمریکا. سال 2002 است و با وجودی که 11 سپتامبر را پشت سر گذاشته ایم، کماکان وضعیت امنیتی در فرودگاههای آمریکا را می توان نسبت به اروپا «شل و ول» توصیف کرد. یک بار در فرودگاه «نوارک Newark» در کنار نیویورک برای سوار شدن به پرواز پاریس از چارچوب فلزیاب گذشتم و دستگاه صدا کرد. ماموری که آنجا نشسته بود و سرش به سگ یکی از مسافران گرم بود، واکنشی نشان نداد. برگشتم و دوباره از دستگاه رد شدم که صدا داد. بازهم هیچ! کماکان سرش با سگ گرم بود. من نیز راهم را کشیدم و رفتم. هر چیزی را می توانستم همراهم داشته باشم.  به جایش در فرودگاه شیکاگو وقتی با پروازی وارد می شوی و با بارت می خواهی فرودگاه را ترک کنی، باید همه بار را در دستگاه بگذاری (چون فرودگاه امام خمینی تهران). ایرانی ها گمان کنم دنبال چیزی می گردند که شبیه شیشه آب انگور باشد. ولی نمی دانم ماموران فرودگاه شیکاگو دنبال چه می گردند وقتی که می خواهی از فرودگاه به داخل شهر بروی. اسلحه؟ دو کیلومتر که از فرودگاه شیکاگو دور شوی، یک فروشگاه اسلحه فروشی بزرگ در کنار جاده هست که هر چه بخواهی دارد.

اما این بار در فرودگاه بوستون گویا جریان تفاوت می کرد.

در بازرسی بدنی اسکات پشت سر من است. من از چارچوب فلزیاب می گذرم و صدا می کند. به مامور می گویم: «شاید این کمربند باشد.» کمربند را باز می کنم و دوباره می گذرم. مشکل برطرف شده است. در گوشه ای منتظر می مانم.

اسکات پشت سر من می آید و دستگاه صدا می کند. این بار مامور از جایش بلند می شود و به او می گوید: «ببخشید. لطفا با من بیایید.» او را با دو مامور دیگر با خود می برند. من در همان جا می ایستم در انتظار. نیم ساعت، یک ساعت … از آن مامور که در جایش نشسته است، می پرسم: « پس این همکار من کجاست؟» جواب استاندارد (سربالا) می دهد: «الان می آید. چیزی نیست. تنها یک کنترل است.»

پس از دو ساعت اسکات می آید. آنقدر عصبانی است که نمی شود با او حرف زد. چهره اش سرخ تر از همیشه است. می گوید: «می بینی با آدم در مملکت خودش چه رفتاری دارند؟ مرا در یک اتاق کاملا برهنه کرده اند، لباس های مرا برای بازرسی برده اند و دو ساعت بعد آورده اند. پاسخ هیچ سوال و اعتراضی را هم نمی دهند. عذرخواهی هم نکرده اند.«

می گویم: «چه ربطی به مملکت کسی دارد؟ مگر اینها از تو گذرنامه خواستند که ترا با خودشان بردند؟ کنترل امنیتی است دیگر. حالا بدشانسی تو بود که به تو بند کردند. اگر مرا می بردند مثلا طبیعی تر می بود؟» عصبانی است. گمان کنم که شاید بیشتر انتظار همین را داشته است و حالا ماموران امنیتی فرودگاه بوستون دماغش را سوزانده اند.

سربه سرش می گذارم که از عصبانیت درآید: «می دانی مشکل تو چی بود؟ تو قیافه ات به آمریکایی ها می خورد. به تو مشکوک شدند. به من که ایرانی هستم که مشکوک نمی شوند.«

پرواز مینیاپولیس را از دست داده ایم. یک پرواز دیگر نزدیک است که با آن می رویم. در طی پرواز یک کلمه هم حرف نزد.

گهی پشت به زین و گهی زین به پشت!

دیگر نوشته ها در این زمینه

–  اپیسود فرودگاه (1)

اپیسود فرودگاه (3)

اپیسود فرودگاه (4)

 

5 پاسخ

  1. خوب چیزی گفتی بهش.کلا آمریکایی ها معروفن به غر زدن !

  2. جالب بود.

  3. مثل همیشه جالب
    با ارزوی سلامتی

  4. slm.
    parakande gooyee hatoon ro bishtar doost daram.

  5. Makan news

    http://www.spiegel.de/politik/ausland/0,1518,695955,00.html

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: