افکار مغشوش از روزمرگی یک مسافر (2)

پنج ماه گذشته را در هتل های گوناگون گذرانده ام و اکنون دو هفته است که پس از پایان پروژه در خانه خود هستم. در خانه بودن برایم احساس غریبی است. در این پنج ماه هر 4-5 هفته برای یک آخر هفته به خانه برمی گشتم، چمدانی را می گذاشتم و چمدانی دیگر برمی داشتم. ماشینم (چون همیشه) هم اتاق کار است، هم اتاق نشیمن وهم انباری و کمد لباس و کتابخانه. هر بار که در خانه هستم، در برابر قفسه های گوناگون می ایستم و فکر می کنم که چه چیزهایی را لازم دارم و با خود ببرم. انگار ترا در فروشگاه مورد علاقه ات رها کرده اند و گفته اند که ده دقیقه زمان داری که هر چه دلت می خواهد برداری و پس از آن باید بیرون بروی و تو مانده ای که از این فرصت طلایی چگونه استفاده کنی… احساسی است همواره غریب!

پس از 450 کیلومتر رانندگی، پس از چهار هفته دوری در ساعت دو صبح به خانه می رسی. در زمستان سخت امسال آلمان، درجه حرارت بیرون از خانه هشت درجه زیر صفر است. اتاق خواب شش درجه بالای صفر نشان می دهد و تو می اندیشی که چگونه می شود در این سرما در این اتاق خوابید.

از روزمرگی خارج شده ای. قهوه خورهای حرفه ای شاید همه این مورد را می شناسند: آب در قهوه جوش ریخته ای، فیلتر و پودر قهوه را هم گذاشته ای. سپس می روی و برمی گردی و می بینی که  کتری یا فلاسک (چه واژه های نخراشیده ای) را فراموش کرده ای زیر قهوه جوش بگذاری. قهوه سررفته و از همه جا سرازیر است.

دستگاه مایکروویو در آشپزخانه از دید من یکی از بهترین دستگاه هایی است که اختراع شده و من 15 سال است که بیشترین استفاده را از آن دارم. حالا، صبح زود می آیی و اشتیاق اولین قهوه را داری.  می خواهی شیر را بجوشانی. در برابر دستگاهت ایستاده ای و یادت رفته که چگونه کار می کرد. همه اش شش دکمه دارد و نمی دانی که کدام مال زمان بود، کدام مال وات و کدام روشنش می کرد. به قول آلمانی ها چون گاومیش در برابر کوه ایستاده ای و نمی دانی که از این طرف کوه را دور بزنی یا از آن طرف. و چون نمی دانی، ایستاده ای و به کوه نگاه می کنی.

====

این نوشته را در زمستان نوشته بودم ولی در بهار نوبتش شده است.