مارینا نعمت: زندانی اوین، «زندانی تهران

زندان اوین همان گونه به یکی از سمبل های تهران تبدیل شده است که میدان آزادی، برج میلاد یا کوههای البرز. نمی دانم یک خواننده اروپایی یا آمریکایی با خواندن «زندانی تهران»، داستان زندگی مارینا نعمت و یا دیگران چون او، چه احساسی دارد. اما برای خواننده ایرانی، این احساس دیگر است، این روزها در همان زندان اوین فرزاد کمانگر، شیرین علم هولی، علی حیدریان، فرهاد وکیلی و مهدی اسلامی اعدام شده اند. همان زندانی که پس از انقلاب 57 قرار بود موزه شود و اکنون دوران پیش از انقلاب آن را کسانی که در آن سالها در آنجا بوده اند، در مقایسه با دوران پس از انقلاب تا امروز، متمدن می خوانند. به کجا رسیده ایم!

شاید یک سال و نیم پیش بود، در آن شبی که احمدرضا بهارلو در ابتدای برنامه «میز گردی با شما» از میهمان خود مارینا نعمت نام برد و من تا پایان برنامه دیگر از برابر تلویزیون دور نشدم. نام مارینا نعمت را پیش از آن پراکنده شنیده بودم و اکنون خودش در تلویزیون از آنچه بر او رفته بود می گفت.

این روزها نیز سرگذشت مارینا نعمت را که خود به انگلیسی»زندانی تهران» (The Prisoner of Tehran) نوشته است و به بیش از بیست زبان دیگر نیز منتشر شده است، را به دست گرفته بودم و تا پایان بر زمین نگذاشتم. من کتاب را به آلمانی خواندم و از نامی که در آلمانی برایش گذاشته اند (Ich bitte nicht um mein Leben) «، خوشم نیامد. بی معنی است و ارتباطی با روح کتاب برقرار نمی کند.  ترجمه اش به فارسی از آلمانی هم بی معنی تر می شود (یک چیزی می شود شبیه: «من برای زندگی خود التماس نمی کنم»). در حالی که برداشت من از «زندانی تهران» این است که مارینا تنها زندانی زندان اوین نبود. او زندانی علی موسوی، بازجویش، زندانی ازدواج اجباری، زندانی دین اسلام اجباری با همه پی آمدهای آن بود. و این نام گویاتر است.

در آن شب در تلویزیون مارینا نعمت به پرسش های آقای بهارلو پاسخ می داد. جدا از آنچه که  بر او گذشته بود، آنچه توجه مرا در آن شب جلب کرد، این بود که هیچ گونه تنفر و یا حس انتقام جویی در او نبود. او از آنچه بر او رفته بود، می گفت و حتی در مورد جنایتکاران اوین، چون اسدالله لاجوردی و کسی که او را در کتاب حامد می نامد، نیز برخورد بدی نداشت. این روح مسالمت جویانه (بدون آن که ببخشد) را در کتابش نیز دیدم و احساس می کنم که برای چنین روح بزرگی باید احترام قایل بود.

من هر چند که با مذهب فاصله روشنی دارم، برای عیسی مسیح تاریخی احترام زیادی قابل هستم و  با در نظر گیری آنچه که از او می دانیم و خوانده ایم، مسیح تاریخی را در شخصیت مارینا نعمت کاتولیک و همسرش آندره دیدم. و این بسیار زیباست. این نشانگر روح انسانی آنهاست که از دین خود برداشت و چهره ای انسانی نشان می دهند.

مارینا از نسل مهاجران روسی است که در دوران انقلاب اکتبر به ایران مهاجرت کرده بودند. آندره نیز از مهاجران مجاری است که در دوران جنگ جهانی دوم به ایران آمده بودند و پس از آن که مجارستان راه سوسیالیستی را در پیش گرفت، دیگر بازنگشتند و در ایران ماندند.

مارینا در سال 1361 و در شانزده سالگی دستگیر می شود. روشن نیست که آیا او با سازمان خاصی بوده است یا نه و تنها برای اعتراض به سرکوب گسترده حکومت اسلامی در روزنامه دیواری مدرسه اش می نوشته است. اهمیتی هم ندارد. هر چند که او به روشنی نمی گوید که او و دوستانش در مدرسه چه کارهایی کرده بودند. تا این که مدیر دبیرستان، خانم محمودی گزارشی از بچه هایی که از دید او شورشی بودند، را تهیه می کند و گزارش می دهد. آنها همگی دستگیر شده و به زندان اوین برده می شوند و در آنجا به اعدام محکوم می شوند. این را می دانیم که این چیزها در آن روزها بسیار راحت روی می دادند و یادمان نرفته است. در همان سالها آقای موسوی و بسیار دیگر از سبزهای امروزی در حکومت بودند و صد البته که از این چیزها کوچکترین اطلاعی نداشتند و ندارند.

مارینا که شلاق زیادی خورده بوده است، خود نمی داند که به اعدام محکوم شده بوده است. هم بندی هایش پس از بازگشت او از شکنجه به بندش، او را می بینند که نامش بر پیشانیش نوشته شده بوده است. این کار را تنها با اعدامی ها پیش از اعدام می کردند تا بتوانند پس از اعدام جنازه ها را شناسایی کنند.

بازجوی او، سید علی موسوی، که گویا به او علاقمند شده بوده است، با اعمال نفوذ و رفتن نزد خمینی حکم اعدام او را به حبس ابد تبدیل می کند و سپس با تهدید مارینا به این که پدر و مادرش و آندره را دستگیر خواهد کرد، مارینا را وادار می کند که در زندان با او ازدواج کند و  به اسلام بگراید. صحنه ای که در آن آیت الله گیلانی جلاد اوین، مارینا را در زندان اوین مسلمان می کند، بسیار زشت و تنفرانگیز است.

مارینا به روشنی و بدون اغراق نشان می دهد که چگونه دختری شانزده ساله، در شرایطی بدون هیچ گونه آزادی و پر از وحشت مرگ، هر چند از مرگ نجات یافته، گام به گام هویت خود و پایه ای ترین حقوق انسانی خود را یکی پس از دیگری خود را از دست می دهد. او هر چند که چون دیگران اعدام نشده و علی او را نجات داده است، اما شاهد تغییر خارج از اراده خود از یک انسان به انسانی دیگر با هویتی ناخواسته و دیگر است. نامش از مارینا به فاطمه تغییر یافته، بازجویش، سید علی موسوی، هر چند که بر او دست بلند نکرده، با تهدید، او را مسلمان ساخته و با او ازدواج کرده است و به تجاوز، مشروعیت اسلامی بخشیده است. مارینا نه مسلمان است، نه می تواند مسیحی باشد. نه زندانی است، نه آزاد. نه مرده و نه حقوق زندگان را دارد. در میان توفانی از حوادث، به اجبار رابطه خود را با خانواده خود قطع کرده و عضو خانواده موسوی شده است. آنها از این که او عروسشان شده است، از این که یک مسیحی را مسلمان کرده اند، خوشحال هستند و بر خود می بالند. برای خواننده کتاب نیز تردیدی نیست که این خانواده با صداقت تمام او را دوست دارند و سرانجام نیز، سید علی موسوی که خود نیز با کاری که کرده، کم کم چشمانش باز شده و می خواهد از اوین بیرون آید و به کار دیگری بپردازد، از سوی لاجوردی و گیلانی ترور می شود. شاید اگر چنین کسی که آن گونه که بر می آید، زنده مانده بود، امروز از سبزهای پر و پا قرص می بود.

به هر رو، پدر علی، آقای موسوی که خود از مریدان امام خمینی است، فهمیده که پسرش را لاجوردی کشته است. اما کاری از دستش برنمی آید. اما او تمام تلاش خود را انجام می دهد تا مارینا سرانجام بخشیده شود و آزاد شود. نمی دانیم که به راستی علی موسوی و پدرش تا آن میزان بانفوذ بوده اند که چنین کارهایی انجام دهند، با یک زندانی اعدامی یا حبس ابدی از اوین بیرون روند و برگردند، گویی که آن دروازه و برج و باروی بلند برای آنها وجود ندارند. اینها را نمی دانیم. اما امکان ناپذیر نیزنیست. فرهنگ ایرانی-اسلامی را خوب می شناسیم و در این فرهنگ نقش مصلحت و رابطه بسیار برتر از ضابطه است.نگاهی به حکومت اسلامی امروز بیندازید تا ببینید که به چه آسانی می شود پا بر روی قوانین خود نیز گذاشت و هر کاری را انجام داد.

اما مارینا نعمت این اطلاعات را در کتاب خود به ما نمی دهد و البته او در شرایطی نیز نیست که این چیزها را بداند.

آقای موسوی مارینا را چون دختر خود دوست دارد. اما او و خانواده اش، هر چند به مارینا محبت می ورزند، بردگان صادق اندیشه های سنتی خود هستند. آنها را نمی شناسیم. از این رو قضاوت در باره آنها بدون خطا ممکن نیست. اما کسی که اسلام شیعه سیاسی تندروی ایرانی را بشناسد، می تواند گمانه زند (البته با خطای احتمالی) که آنها از این که یک مسیحی را مسلمان کرده اند و اسلام را گسترش داده اند، می تواننند خوشحال باشند. آنها مریدان امام خمینی هستند و صادقانه و بر اساس اعتقادات خود و گردآوری ثواب اخروی پا به پای او می روند. آنها در آن سالها هنوز از این که انقلاب همیشه فرزندان خود را می خورد، چیزی نشنیده اند و در آستانه این تجربه هستند. آیا آقای موسوی که این گونه موثر برای نجات جان مارینا تلاش می کند و چند بار پشت سرهم جان او را نجات داده است، این کار را به خاطر آخرین کلمات پسرش («پدر، مارینا را به خانواده اش بازگردان!«) انجام می دهد، چون بر اساس اعتقاد مذهبی اش موظف به اجرای وصیت است؟ یا برای آن که مارینا  را دوست دارد یا متوجه راه خطای انقلاب اسلامی شده است؟ نمی دانیم! شاید همه اینها با هم درست باشند و باز هم دلیل های دیگری وجود داشته باشند. اما این را می دانیم که برای یک شیعه ایرانی خدمت در راه خدا و گردآوری ثواب اخروی برای خود، بسیار فراتر از بشردوستی بدون چشم داشت قرار دارد. این را خیلی خوب می دانیم. در این راستا، تا زمانی که از خانواده موسوی بیشتر ندانیم، احساس می کنیم که از دید اخلاقی، مارینا بسیار بر آنها برتری دارد.

کاش روزی آنها نیز به سخن درآیند و از دید خود این ماجرا را بازگویند که از لابلای کتاب چنین برمی آید که آنها نیز بسیار ناگفته ها دارند و کتاب دارای خلاء فراوانی است.

در جشن تولد 19 سالگی مارینا همه دوستان خانوادگی و فامیل ها آمده اند. اما شکافی ژرف میان آن دختری که بیش از دو سال گم شده بود و آنهایی که به زندگی روزانه خودادامه داده بودند، پیش آمده است. گفتگوها کوتاه و روزمره هستند و با سکوتی ناگهانی و آزاردهنده پایان می یابند.

یکی می پرسد: «چطوری مارینا؟ چه خوشگل شدی!»

– «مرسی، خوبم.» … سکوت طولانی!

– «این شیرینی ها چه خوشمزه اند. مادرت درست کرده؟» …

از عمه سیران می پرسم: «چرا کسی نمی خواد بدونه که بر من تو این دو سال چه گذشته؟

– جواب ساده ست: ما از این که چیزی بپرسیم، هراس داریم که از چیزی باخبر بشیم که نمی خواهیم بدونیم. من فکر می کنم که اینم یک شکل حفظ خود ما باشه. شاید به این امید هستیم که اگر ما در باره این چیزا حرفی نزنیم، اگر جوری رفتار کنیم که انگاه هیچ چیزی نشده، شاید بشه همه چیزو فراموش کرد.«

این شاید توضیح خوبی برای ناتوانی دوستان و فامیل ها باشد.

تصویری که مارینا از خانواده موسوی نشان می دهد، مثبت تر از تصویری است که او از خانواده خود می دهد. مادر مارینا با او چندان کاری ندارد، پدرش، آقای مرادی بخت (که اتفاقا معلم رقص است) هیچگاه احساسات خود را نشان نمی دهد و در حیاتی ترین نقطه زندگی مارینا که او نیاز به یاری و کمک پولی دارد، از کمک به او و دادن قرض به او برای خروج از کشور خودداری می کند. مادر مارینا به او گفته است که زمانی که پدر خبر مسلمان شدن مارینا را شنیده است، گفته است که مارینا دیگر دختر او نیست. برای پدر این مهم نبوده است که دخترش در زندان اوین زندانی بوده است. این همه برای او مهم نیست. هیچ گاه نیز در کنار دخترکش نمی نشیند تا از او بپرسد که در آنجا چه بر او گذشته است و این در حالی است که مارینا در انتظار این است که کسی از فامیل ها و دوستان خانوادگی از او چیزی بپرسند تا او بگوید که چه پیش آمده است. اما همه در سکوت هستند و وانمود می کنند که انگار جیزی روی نداده است.

و در اینجا برتری اخلاقی خانواده موسوی بر خانواده مارینا آشکار است و بدون تردید. هر چند که از خانواده مارینا نیز چیز زیادی نمی دانیم.

«مادر اینها را در حال که ظرفها را می شست، می گفت و حتی سرش را نیز به سوی من بلند نکرد. من تعجب نکرده بودم، اما دلم شکسته بود. من امیدوار بودم که در خانه حامی داشته باشم. اما درها بسته بودند و فاصله بیشتر از همیشه شده بود. او دستهایش را خشک کرد و از آشپزخانه بیرون رفت. حتی اگر من رازهایم را با او در میان می گذاشتم، او توانایی دادن آنچه که نیاز داشتم را به من نداشت.«

عجب تناقضی در کسی که معلم رقص های کلاسیک اروپایی در ایران است و والس و چاچا و رومبا درس می دهد، اما محبت خود را به هیچ کس نشان نمی دهد و از دختر خود نیز دریغ می کند! اما خانواده موسوی مارینا را چون دختر خود دوست دارند و احساس خود را به او با گرمی تمام نشان می دهند.

اینها را مارینا نعمت برای ما می گوید و آنچه که توجه مرا جلب می کند، تلاش او برای نشان دادن همه جنبه های شخصیت انسان هایی است که او با آنها درگیر بوده است و خواننده تلاطم روحی و گیجی میان این همه تناقض را از نزدیک لمس می کند. آنچه که توجه خواننده را جلب می کند، این است که مارینا نه تلاش دارد از خود چهره قهرمان بسازد و نه یک قربانی باشد. سیاه و سفید نمی بیند. نه کسی را محکوم می کند و نه کسی را فرشته می داند. همین برخی از خوانندگان توضیح المسایلی کتابش را به هم ریخته است.

«… در روز 18 اوت 1991 در یک روز زیبای آفتابی هواپیمای ما در فرودگاه «پیرسون» در تورنتو بر زمین نشست. برادرم در انتظار ما بود. همسرم و پسر دو و نیم ساله ام و من قرار یود تا زمانی که خانه ای برای خود بیابیم، نزد او بمانیم. … ما گذشته را پشت سر خود نهاده بودیم و این به نفع همه ما بود که من دفترچه گذشته را ببندم. ما باید یک زندگی جدید را در این کشور بیگانه ای آغاز می کردیم که به ما پناه داده بود و جای دیگری که ما بتوانیم برویم، نیز برای ما وجود نداشت. من باید تمام نیروی خود را برای ادامه زندگی می گذاشتم و این دین را نسبت به شوهر و پسرم بر گردن داشتم.

و ما زندگی تازه ای را ساختیم. همسرم کار خوبی یافت. پسر دوم ما نیز به دنیا آمد و من گواهی نامه رانندگی گرفتم. در ژوییه 2000، 9 سال پس از ورود ما به کانادا، سرانجام خانه ای با شش اتاق در کناره تورنتو خریدیم. با افتخار به این که ما نیز به شمار قشر متوسط کانادا پیوسته ایم، به باغ خود می پرداختیم، پسران خود را به استخر، زمین فوتبال و کلاس پیانو می بردیم و دوستان خود را به میهمانی دعوت می کردیم.

و ناگهان من دیگر نتوانستم شبها بخوابم. …«

«نخستین خواننده، همسرم بود. حتی او نیز جزییات دوران زندان مرا نمی دانست. پس از آن که یادداشتهایم را به او دادم، آنها را زیر تشک تختمان در سوی خودش گذاشت و سه روز دست به آنها نزد. کی می خواهد آنها را بخواند؟ آیا می تواند آنها را درک کند؟ آیا مرا به خاطر این که همه اینها را از او مخفی نگاه داشته بودم، خواهد بخشید؟

«چرا اینها را قبلا به من نگفتی؟» این را پس از آن که نوشته ها را خوانده بود، پرسید. از ازدواج ما هفده سال گذشته بود.

–          سعی کردم، ولی نمی توانستم. آیا مرا می بخشی؟

–          چیزی نیست که من باید ببخشم. تو مرا می بخشی؟

–          من باید ترا ببخشم؟

–          برای این که من هیچ گاه از تو چیزی نپرسیدم.«

مارینا تصویر زیبایی از همسر خود می دهد. آندره جوانی است که در تمام کتاب هیچ گاه حضور مستقیم ندارد. اما سایه اش حس می شود. هر گاه که به او نیاز است، او حضور دارد. هیچ گاه حرف نمی زند و تمام جمله هایش در کتاب شاید به بیست جمله هم نرسد. دوست و  عاشقی وفادار، بدون توقع و فداکار.

کتاب را دوست دارم. این که تا چه میزان تصویرهایی که مارینا از رویدادها ارایه می دهد، واقعی است یا نه، چیزی نیست که تشخیص آن برای من ممکن باشد. اما از آنجایی که او جزییات احساس و اندیشه خود را بیان می کند، به خواننده این امکان را می دهد که در جایگاه او خود تصویری برای خود بسازد، به آن بنگرد و ببیند که تا میزان واقعی و قابل درک است. و برای من قابل درک است.

پس از آزادی از زندان در راه میان زندان اوین و لونا پارک، جایی که خانواده های زندانیان باید در انتظار تحویل فرزندانشان می ماندند:

«متوجه دختری شدم که با کمی فاصله جلوی من می رفت. او نیز چون من کیسه پلاستیکی چون کیسه من در دست داشت و دمپایی های لاستیکی اش دست کم سه شماره برایش بزرگ بودند. هر چند گامی که بر می داشت، می ایستاد و به کوهها می نگریست. به نظر می رسید که متوجه حضور من نیست. وقتی که به شاهراه رسید که لونا پارک در آنسویش بود، ایستاد و با وجودی که چراغ عابر پیاده سبز بود، از عرض شاهراه نگذشت. من چند گام پشت سر او ایستادم. او در برابر خط کشی عابر پیاده ایستاده بود و تنها به چراغ عابر می نگریست که سبز می شد و قرمز و برعکس. ماشین ها نیز می ایستادند و دوباره به راه می افتادند.

پرسیدم: «چرا از خیابان رد نمی شی؟»

چون کسی که غافلگیر شده باشد، برمی گردد و به من می نگرد. لبخند می زنم: «من هم از زندان اوین میام. می تونیم با هم از عرض خیابون رد بشیم.»

لبخندی لرزان تحویلم می دهد. دست یکدیگر را می گیریم و از خیابان رد می شویم. دستش از دست من هم سردتر بود. …«

«سید علی موسوی، سرباز شجاع اسلام، …

در کناره گور، روی سنگریزه ها نشستم و ده بار خواندم: «سلام بر تو، ماریا!» برای علی، شوهر مسلمانم که در گلزار شهدا به خاک سپرده شده بود. می خواستم او را ببخشم. و می دانستم که این بخشش یکجا و کامل نمی توانست به دست آمده باشد، آن هم در بسته بندی زیبا و روبان قرمز، بلکه کم کم و آهسته. و این که من او را بخشیدم، درد مرا پایان نداد، دردی که او مسبب آن بود.

و این درد مرا در تمام زندگی همراهی خواهد کرد. اما این که من او را بخشیده بودم، شاید باید مرا یاری می داد که گذشته را به کناری نهم و بتوانم با آنچه که پیش آمده بود، رودررو شوم. باید می گذاشتم که او برود تا خود نیز رها گردم.«

» کسی هیچ گاه سنگ  گور ترانه، سیروس یا گیتا را نخواهد شست و یا به یادبود آنها ویترین شیشه ای بر گورشان نخواهد ساخت تا دوستانشان، بستگان و بیگانگان به یاد آنها باشند و برایشان دعایی بخوانند. اما من به یاد آنها خواهم بود، من که اکنون زنده مانده بودم و اکنون این وظیفه من بود تا راهی بیابم تا یاد آنها همیشه زنده باشد. زندگی من بیشتر مال آنهاست تا من.

بر می خیزم و ویترین شیشه ای بر گور علی را می گشایم، تسبیح دعایم را از کیفم بیرون آورده و درون ویترین می نهم..

اکرم (خواهر علی) نگاهش به تسبیح دعاست: «این چیه؟»

– «تسبیح دعایم!»

– «چه زیباست. ناکنون چنین تسبیح دعایی ندیده بودم.»

– این برای دعا با ماریا ست.«

* * *

چند ساعتی را در کنکاش پیرامون مارینا نعمت در اینترنت گذراندم. غوغایی است. در این دو سه سال که از انتشار این کتاب گذشته، هر چه که بخواهید می یابید. گروهی می گویند که همه اش دروغ است. به دیدگاههایشان که می نگری، متوجه می شوی که از این که کسی آمده و تصویری ارایه می دهد که با کلیشه های موجود تفاوت دارد، خشمگین هستند. در کلیشه آنها نمی گنجد که کسی با عینک سیاه و سفید نبیند، کسی بازجو باشد ولی ملایم باشد، یا خانواده آقای موسوی مردمانی خوب باشند، هر چند با روش خود. به نظرم می آید که آنهایی که از اوین تصویری وحشتناک دارند و البته تردیدی هم در تصویرشان نیست، از درک این که در چنین جایی کسی تجربه دیگری کرده باشد، عاجز هستند. ساده اندیش هستند و کلیشه ای. کسی در جایی نوشته بود: «آدم خوب در دستگاه شکنجه چه می کند؟» … کاش زندگی به همین سادگی ذهن بعضی ها بود! دیگر نیازی نبود که سلول های خاکستری مغزمان را به زحمت اندازیم.

در کتاب «زندانی تهران» گفتگویی میان مارینا و علی موسوی هست که ما را به آن چه که در باره تجاوز به دختران پیش از اعدام شنیده ایم، نزدیک می کند. در آنجا علی با پرسش روشن مارینا در این باره، تجاوز را انکار می کند. می گوید: مگر به تو کسی تجاوز کرده است؟ مارینا می خواهد پاسخ مثبت دهد و منظورش خود علی است، اما چیزی نمی گوید و می گوید: نه! از دید مارینا (یا دست کم مارینای امروزی سال 2000 که این کتاب را نوشته است)، تجاوز در رابطه زن و شوهری نیز می تواند وجود داشته باشد. اما در دید علی چنین چیزی وجود ندارد. از سوی دیگر مارینا مسیحی است و از دید یک مسلمان، او شامل دختران باکره ای که به بهشت خواهند رفت، نمی شود. در سالهای 60 این حکایت نیز در بین مسلمانان این چنینی رواج داشت که دختری که باکره بمیرد، یک پسر جوان را نیز با خود به زیر خاک خواهد کشید. این شامل مارینای مسیحی نمی توانست شود. بنابراین او نمی توانست مورد تجاوز اعتقادی قرار گیرد. علی به این پرسش پاسخ منفی می دهد. البته روشن است که درک او از تجاوز با درک مارینا و دنیای متمدن تفاوت دارد. اگر کسی با کسی صیغه محرمیت خواند، دیگر تجاوزی صورت نگرفته است. ما نیز شنیده ایم که پاسداران در زندان اوین در ابتدا صیغه محرمیت می خواندند، مهریه تعیین می کرده اند و پس از اعدام دختران، آن مهریه را به خانواده دختر می پرداختند. بنابراین، چه تجاوزی می تواند صورت گرفته باشد؟ مارینا در این ابهام می ماند که آیا خود علی نیز تا آن روز از این کارها کرده است یا نه.

دانستن این جزییات برای درک و بازشناسی آنچه در ایران گذشته و می گذرد، بسیار مهم است. به این سادگی نیست که گویی عده ای متجاوز جنایت کار در اوین این کارها را کرده اند، همچون دیگر جنایتکاران که در هر جامعه ای یافت می شوند. نه، گروهی نیز هستند که بر اساس اعتقادات خود و در راه خدا و آخرت این کارها را انجام داده اند و تمام اصول شرعی را نیز بدون کم و کاست رعایت کرده اند.

اما از دید آدمهای کلیشه ای زندانی سیاسی مقاوم، قهرمان است. آنکه در هم شکسته، تواب است و خائن. شکنجه گر پلید است و انسان نیست … اینها کلیشه هایی هستند که هر چند از واقعیت ها می آیند، اما آن را ساده می سازند و تک بعدی. جالب این است که شمار دون کیشوت های خارج نشین که این گونه می اندیشند، بسیار زیاد است. برخی از آنها با رفتاری که نشان می دهند، در کنار همان بازجویان اوین می ایستند. من هم در داخل ایران و هم در خارج با زندانیان آزادشده تماس داشتهام. در داخل ایران دست کم کسی را ندیدم که این گونه بیندیشد. این دیدگاه های افرطی بنیادگرایانه  را بیشتر در خارج می بینی.

یکی از مضحک ترین واکنش ها به کتاب «زندانی تهران» را در اینجا دیدم.

به شهرنوش پارسی پور در رادیو زمانه می پرند که چرا گفته که کتاب «زندانی تهران» بیان واقعیت است. یادشان رفته که شهرنوش پارسی پور خود نیز در همان زندان بوده و کتاب «خاطرات زندان» را نوشته است. اینها هیچ کدام مهم نیست. مهم این است که کسی حق ندارد دنیای ساده لوحانه سیاه و سفید، خیر و شر و فرشته و شیطان گروهی دون کیشوت خارج از کشورنشین را برهم زند.

به نظر می آید که مارینا نعمت عذاب وجدان بعضی هاست!

زندگی هیچ گاه تک بعدی نیست، حتی با عینک سیاه و سفید. اگر به جنبش سبز بنگریم، می بینیم که این دیدگاه های سیاه و سفید بنیادگرایانه کم کم رنگ می بازند. دیگر کسی زندانی را که می شکند را محکوم نمی کند، به ویژه که پای خودش هیچ گاه به زندان نرسیده باشد و همین دستاوردی است بزرگ برای ایرانی استبداد زده، هر چند که شاید برای دیگران بدیهی باشد.

دید منطقی تر این است که بپذیریم که همه این تصویرها می توانند درست باشند و بخشی از پازل پیچیده ای به نام زندان اوین. هم برای مارینا نعمت این آزادی را قایل باشیم که آنچه را که بر او رفته است را بنویسد و هم برای دیگران. او خاطراتش را نوشته است و آنچه خود دیده و تجربه کرده است. خاطره نویسی نیز امری شخصی است. اگر کسی تفاوت میان خاطره نویسی یا مستندسازی یا تاریخ نویسی را نمی داند، مشکلش جای دیگری است و بهتر است در سکوت برود روی نیمکت مدرسه بنشیند و ابتدا گوش فرا دهد و سپس سخن گوید.

دوباره کلیپ «داستان رقص در ایران» را دیدم که در آن پدر مارینا، آقای مرادی بخت سخن می گوید. او در 87 سالگی داستان زندگی و کار خود را می گوید؛ داستانی غم انگیز و تاسف بار برای ملتی که خوب و بد خود را نمی شناسد.

* نام ماریا را برای مریم به کار برده ام. (نویدار)

لینک ها:

–          مصاحبه بهنود مکری با مارینا نعمت

–          مصاحبه رادیو زمانه با مارینا نعمت