یادداشت های جشنواره ایران در وایمار، 2009: محمود دولت آبادی و بهمن نیرومند

روز یک شنبه شب محمود دولت آبادی در کتاب فروشی محبوب من «تالیا» از رمان تازه خود به نام «کلنل» می خواند. بهمن نیرومند که این کتاب را به آلمانی برگردانده است، نیز آن را به آلمانی می خواند.

ماجرای این کتاب دولت آبادی نیز به برکت حکومت اسلامی عجیب است. این کتاب چون بسیار کارهای ادبی دیگر در ایران اجازه چاپ نگرفته است. شاید این بار نخست باشد که یک رمان ایرانی ابتدا به زبانی دیگر انتشار می یابد. به هر رو، خواننده ایرانی از خواندن این کتاب محروم است.

به ایستگاه راه آهن می روم تا محمود دولت آبادی و پسرش را بیاورم. به شدت سرما خورده است و حالش دگرگون است. بهمن نیرومند نیز از برلین راه می رسد. در میان راه بهمن نیرومند می گوید: این بازدید از اردوگاه بوخنوالد چه ربطی به جشنواره فرهنگی دارد که شما آن را ترتیب داده اید؟ توضیح می دهم که من هیچ نقشی در سازمان دهی جشنواره نداشته ام و جریان سفارت حکومت اسلامی و فشار آنها برای لغو بازدید از اردوگاه را می گویم که چگونه آنها تلاش دارند که از جشنواره برای خود تبلیغات کنند و مخالف دیدار از آنجا هستند. می گویم: «درست است که اردوگاه بوخنوالد ربطی به جشنواره ندارد ولی برگزارکنندگان با توجه به وضعی که حکومت اسلامی با نفی هولوکاست به راه انداخته، اصرار به این بازدید در برنامه دارند. از سوی دیگر، کمیته مرکزی یهودیان آلمان نیز چند روز است که بر علیه این جشنواره تبلیغ می کند که باید ایران در انزوای بین المللی قرار گیرد و این چیزها. از این رو، به نظر می آید که برگزارکنندگان برنامه در چنین فضایی قرار گرفته اند که تندروها از دو طرف فشار می آورند. یهودی های تندرو که در هر کاری دخالت می کنند نیز بدشان نمی آید که این جشنواره اصلا برگزار نشود.»

بهمن نیرومند دیگر چیزی نمی گوید. به او می گویم: «شما دو نفر که دعوت جشنواره را پذیرفته اید و آمده اید، بدون این که خود بدانید، یاری بزرگی به جشنواره رسانده اید تا این جشنواره مورد سوء استفاده تبلیغاتی حکومت اسلامی و سفارتش در برلین قرار نگیرد و از سوی دیگر نیز به آن انگ حمایت از حکومت اسلامی نخورد.» نیرومند می گوید: «من به جایی که آدم های سفارت باشند، وارد نمی شوم و اگر آنها را جایی ببینم، بساطشان را به هم می ریزم.«

بهمن نیرومند را سالهاست می شناسم و به اخلاق این رهبر جنبش دانشجویی 1968 در آلمان و یار یوشکا فیشر و دیگران آشنایی دارم.

محمود دولت آبادی در آن شب از کتاب خود می خواند. داستان در باره یک سرهنگ ارتش است که در سالهای پیش از انقلاب از سرکوب مردم در ظفار سرپیچی می کند، همسرش را می کشد و به زندان می رود. پس از انقلاب شکنجه گر سابق خودش به او پناه می آورد که تلاش دارد خود را با شرایط جدید تطبیق دهد. داستان پر است از درگیری های روحی و رویارویی با واقعیت های خردکننده و پر از تودرتو های تاریخی.

رادیوی آلمان (Deutschlandradio) در باره این کتاب می گوید که این کتاب «نقطه مقابل ادبی نقاشی گرنیکا (اثر پیکاسو) است. کتابی است که انسان آن را هیچ گاه فراموش نخواهد کرد.«

شب خوبی بود با این دو چهره برجسته ادبیات کنونی ایران.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: