صداقت یا کم ظرفیتی؟ زلزله سیاسی در پی کناره گیری رییس جمهور آلمان

تا این لحظه که این نوشته را می نویسم، خبر کناره گیری رییس جمهور آلمان تمام رسانه های آلمان را گرفته است. روز دوشنبه، 31 ماه مه رییس جمهور آلمان، هورست کولر(Horst Köhler)، بدون مقدمه در برابر خبرنگاران حاضر شد و گفت که در پی انتقادهایی که به سخنان او پیرامون شرکت ارتش آلمان در عملیات در خارج خاک آلمان شده است، از همین لحظه از سمت خود استعفا می دهد. در تاریخ سیاسی آلمان فدرال استعفای رییس جمهور تاکنون پیش نیامده بود، به جز یک مورد در سال 1967 که آقای لوبکه به خاطر بیماری کناره گیری کرد.

هفته پیش که آقای کولر از بازدید واحدهای ارتش آلمان در مزار شریف در افغانستان می آمد، در هواپیما در گفتگویی با رادیو آلمان گفته بود که ارتش آلمان می تواند برای دفاع از منافع اقتصادی آلمان در سراسر جهان عمل کند: «ارزیابی من این است که در مجموع ما در مسیری هستیم که در همه پهنه های جامعه این را درک کنیم که کشوری به بزرگی کشور ما و با این ابعاد صادرات خارجی و وابستگی به صادرات این را باید بداند که در صورت لزوم، برای حفظ منافع خود حتی دخالت نظامی لازم است، به عنوان نمونه برای آن که راههای تجارت آزاد را باز نگاه داریم، از بی ثباتی های منطقه ای جلوگیری کنیم که به یقین تاثیر منفی بر امکانات ما در تجارت، بازار کار و درآمد ما خواهد داشت.«

در تعجب ماندم آن گاه که این سخنان را در رادیو شنیدم. آن هم  از کسی که چندی پیش بازارهای مالی جهانی که مسبب بحران اقتصادی این روزها هستند، را «هیولا» خوانده بود، از کسی که خود اقتصاددان است و تا پنج سال پیش که رییس جمهور آلمان شد، رییس صندوق بین المللی پول در نیویورک بوده است، از کسی که در این سالها توجه ویژه ای به آفریقا داشته است و در میان مردم آلمان محبوب است.

پس از این سخنان او از سوی حزب سوسیال دمکرات، حزب سبزها و حزب چپ مورد انتقاد قرار گرفت. همه آنهایی که از او به خاطر این سخنان انتقاد کرده بودند، از کناره گیری او تعجب کردند. نماینده حزب سبز گفت: ما از او انتقاد کردیم ولی از او نخواسته بودیم کنار رود.

من برای شخصیت آقای کولر به خاطر استقلال سیاسی اش و شفافیت اندیشه و عملش احترام قابل بودم. در نظام سیاسی آلمان که از دید من کمی از دید دمکراسی عجیب و غریب نیز هست، او استقلال اندیشه خود را حفظ کرده بود و از درگیری با حزب دمکرات مسیحی خود نیز ابایی نداشت. آن چه که در این نیم روز پس از کناره گیری او در رسانه ها شنیده می شود این است که به او انتقاد می کنند که ظرفیت تحمل انتقاد را نشان نداده است و از دید من این انتقاد درست است. آنگاه که حرفهای او را در رادیو شنیدم، به خود گفتم: آقای رییس جمهور دارد پا جای پای امپریالیسم می گذارد. جناب رییس جمهور، رفتار امپریالیستی همین است که شما گفته اید. دیگر همین مانده است که ارتش آلمان در سال 2010 چون ارتش انگلیس و اسپانیا و پرتغال و فرانسه و دیگر کشورهای دوران استعمار 100 سال پیش برای حفظ منافع اقتصادی وارد عمل شود. این حرفها را در آلمان که سابقه استعماری جدی ندارد و مهد اندیشه سوسیالیستی است، کسی برنمی تابد. کسی که از این حرفها می زند، باید پوست کلفت شنیدن انتقاد را نیز داشته باشد. کسی که در هواپیمایی نشسته است که از افغانستان می آید و اینها را می گوید، دیگر نمی تواند پس از آن که سروصدا به راه افتاد، بیاید بگوید که منظورش راهزنان دریایی سومالی بوده است. ریاست جمهوری یک کشور دمکراتیک و بزرگ چون آلمان چون ریاست یک بانک یا یک واحد اقتصادی نیست. آقای کولر از یک سو از صدراعظم و دولت آلمان و دیگر مراکز قدرت انتقاد می کند و از سوی دیگر توانایی تحمل انتقاد به خود را ندارد. این دو با هم نمی خواند. از یک سو پس از آن که از امضای دو قانون که در مجلس تصویب شده بودند، خودداری کرد و آنها را به مجلس برگرداند، می گوید: «من دستگاه اتوماتیک امضای قوانین نیستم و اندیشه خود را دارم.» و از سوی دیگر امروز در توضیح دلیل کناره گیری خود گفت: «من احساس می کنم که در انتقادهایی که به من می شود، به مقام ریاست جمهوری در این کشور احترام لازم گذاشته نمی شود.» او اینها را گفت و حتی برای یافتن جانشین نیز فرصتی برای کشور نگذاشت و گفت: من از همین لحظه کنار می روم. و رفت و اکنون آلمان که شماری از مشکلات گوناگون دارد،  رییس جمهور ندارد و دولت، مجلس و ارگان های قانون اساسی اکنون برابر قانون اساسی سی روز فرصت دارند رییس جمهور جدید بیابند. این کار کمی غیرمسئولانه است و نشان گر دلخوری شدید و برخوردی از روی احساس و نه از روی منطق است. اکنون خانم مرکل یک مشکل دیگر نیز در کنار دیگر مشکلات دارد.

شاید او از جنگ قدرت در پشت پرده خسته شده بود. هنوز روشن نیست. بیست سال پیش نیز که هلموت کوهل (Helmut Kohl) صدراعظم آلمان بود و ریچارد فون وایتسزکر (Richard von Weizsäcker) رییس جمهور، این دو همواره با هم درگیر بودند. هلموت کوهل رهبر قدرت طلب حزب دمکرات مسیحی بود و آدمی بدون پرنسیپ های سیاسی و اخلاقی (که امروز نماد فساد سیاسی در آلمان شده است) و ریچارد فون وایتسزکر (که این روزها نود ساله می شود)، از همان حزب بود و شخصیتی با سواد، روشنفکر و با پرنسیپ و مورد احترام. درگیری میان آنها همیشه وجود داشت ولی هیچ یک این گونه کناره گیری نکردند.

از سوی دیگر، برای آقای کولر این احترام را نیز قابل هستم که حرف خود را همان گونه که می اندیشد، روشن می زند و در بندبازی های سیاسی که در این کشور فراوان است، شرکت نمی کند. او که خود سالها در فعالیت های اقتصادی جهانی شرکت داشته است و رییس صندوق بین المللی پول بوده است، این جرات را نیز دارد که محافل قدرتمند بین المللی مالی را که اقتصاد دنیا را به بحران کشانده اند و در ورشکستگی کشورهایی چون یونان، اسپانیا و پرتغال سهم داشته اند، را «هیولا» بخواند و خواستار دخالت دولت ها در اقتصاد جهانی باشد. این حرف را هر کسی نمی تواند بر زبان راند. او شخصیتی است سالم، بدون کوچک ترین ابهام سیاسی یا مالی، کاملا شفاف و پاک. بدون توجه به حرف نابخردانه آقای رییس جمهور در آن مصاحبه  و ضعف او در تحمل انتقاد، او در شمار انسان های سالم، شفاف و با ارزشی است که در آلمان زیادند و در ایران پنج تایش را نداریم.

به هر رو، نوشته بالا را در چارچوب شرایط سیاسی جامعه آلمان نوشتم. اما نمی شود اینها را نوشت و مقایسه با ایران نکرد. ببینید دو جامعه چقدر با هم تفاوت دارند. در یکی رییس جمهور این گونه کناره گیری می کند و در دیگری رییس جمهور نماد دروغ و تقلب، پستی، حقارت وجنایت است.

چنین تناقض هایی هر روز در برابر دیدگان ماست. دیدن اینها و انتقال این تجربه ها برای ایرانیان که هنوز راهی دشوار در برابر خود دارند، بسیار لازم است.

حمله کماندو های اسراییلی به کشتی های کمک رسان برای نوار غزه

اسراییل با این حرکت جنایتکارانه امروز دوباره خود را داوطلبانه به انزوای جهانی کشاند. به هر سو در رسانه های جهان می نگری، واکنش تنفرآمیز می بینی. حتی رسانه های آلمان که به خاطر تاریخ سیاه جنگ جهانی دوم از دید من در رابطه با هر چه که به اسراییل مربوط شود، جزو «بزدل ترین» رسانه ها هستند، قلم به انتقاد شدید برداشته اند. چه شده است؟ کماندوهای اسراییلی به چند کشتی ترکیه که کمک های انسانی و مواد غذایی برای نوار غزه می بردند، حمله کردند و 15 نفر را کشتند. این کشتی ها فعالان صلح از کشورهای مختلف و از جمله دو نماینده حزب چپ پارلمان آلمان را به همراه داشتند. فیلم های منتشر شده نشان می دهند که اسراییلی ها به سرنشینان کشتی تیراندازی می کنند و آنها با میله و چوب و هر چه در دستشان بود، از خود دفاع می کند. شرم و ننگ بر آن سرباز و آن نظامی که این گونه می جنگد.

اسراییل عادت کرده است که برای پیش برد هدف های خود به غیرنظامی ها و مردم عادی حمله کند و چه کثیف است این سیاست از سوی حکومتی که خود هنوز باج کشتار یهودیان را همه جانبه از آلمانی ها می گیرد. تاکنون غیرنظامی های فلسطینی هدف بودند و اکنون نویت دیگران است و از هدف قرار دادن غیرنظامی های بی دفاع ترک  و اروپایی و حتی نماینده پارلمان آلمان نیز ابایی ندارند.

چه اهمیتی دارد اینها برای مشتی بنیادگرا که پایه های اخلاقی شان ریشه در عصر حجر دارد؟ حال چه بنیادگراهای اسراییلی باشند با دولت کنونی نتانیاهو، چه در آن سو در نوار غزه، بنیادگراهای حماس که تنها به قدرت می اندیشند و تنها چیزی که برایشان کوچک ترین اهمیتی ندارد، مردم زندانی شده نوار غزه و آرمان حکومت آزاد فلسطینی است؟ هیچ تفاوتی ندارند این دو با یکدیگر. برای هیچ یک نه دمکراسی اهمیت دارد نه حقوق بشر، نه صلح جهانی و نه هیچ چیز دیگر. تنها دید کور ضدبشری عصر حجر اهمیت دارد؛ در این سو گسترش سرزمین های اسراییلی و سرکوب فلسطینی ها، محاصره نوار غزه و تمام اقدامات بی نتیجه و بی فایده به بهای زندگی مردم اسراییل در وحشت دایمی و شرایط جنگی و در آن سو نفرت کور حماس و حزب الله و حامیان شان، هر کدام با هدف های ویژه گروهی و حزبی خود تنها مردم فلسطین را قربانی کرده اند و همواره خود را پشت آنها مخفی کرده اند. اکنون آن یکی باند بنیادگرا، حماس، دست به مظلوم نمایی خواهد زد.

اما مردم اسراییل (همه آنها) در مقایسه با مردم فلسطین و دیگر کشورهای منطقه مسئولیت ویژه ای در این جنایت ها دارند. در اسراییل دمکراسی حاکم است. شما این جانیان را در انتخابات آزاد (هر چند در شرایطی دشوار) انتخاب کرده اید و مسئول انتخاب خود هستید. این مسئولیت شما در دمکراسی است. در دمکراسی حق و مسئولیت در کنار یکدیگر هستند و این نیست که روزی بروید رای دهید و پس از آن به خانه روید تا چهار یا پنج سال بعد. تمام کسانی که در انتخاب دولت کنونی اسراییل و ترکیب پارلمان رای مثبت داده اند، مسئولیت اخلاقی دارند. از کشورهای دیگر منطقه، چه کشورهای عربی و یا ایران چندان انتظاری نمی رود، چرا که آنها کمابیش هر کدام آنها تیول شخصی مشتی شیخ فئودال مسلک، رییس جمهورهای ابدی و ولایت فقیه امام زمانی هستند و نه دمکراسی مردمی.

در خاورمیانه بشریت و انسان های آزاده گروگان بنیادگراها شده اند.

دیگر نوشته ها در این زمینه:

جنگ غزه، جنایت دو طرف و بی عقلی تاریخی خاورمیانه ای ها

کاوبوی کلاه سفید، کاوبوی کلاه سیاه

– باز هم جنگ در فلسطین، داستان های تکراری و کاسه های داغ تر از آش ایرانی

حمایت از غزه به سبک ایرانی

جنایت و بلاهت از نوع اسراییلی

انتشار عکس های پلیسی هانیبال قذافی در سویس و ادامه داستان جهاد بر علیه سویس

معمر القذافی را آمریکایی ها از دهها سال پیش «سگ دیوانه خاورمیانه (The Mad Dog of Middleeast)  نام نهاده اند. این نام چه برازنده اوست! داستان درگیری سویس و لیبی را در نوشته های «مضحکه دوباره قذافی و جهاد بر علیه سویس» و » دلقکی به نام معمرالقذافی در نیویورک» بیان کرده بودم. پیش از آن نیز او به ایتالیا رفته بود و در آنجا در کنفرانسی خواستار تقسیم سویس میان آلمان، فرانسه و ایتالیا شده بود. سویسی ها که هیچ گاه در تاریخ به کسی باج نمی دهند، کماکان کوتاه نمی آیند. این روزها روزنامه «تریبون دو ژنو» عکسی را که پلیس سویس به هنگام دستگیری هانیبال قذافی، پسر «سگ دیوانه» از او برای پرونده گرفته بود را منتشر ساخت. پس از انتشار این عکس دوباره لیبیایی ها چون اسفند بر آتش بالا و پایین می پرند. «پی یر روچی» سردبیر این روزنامه در یک مصاحبه گفت که منبعی که این عکس را از اداره پلیس به او داده است را فاش نمی کند و از قذافی نیز عذرخواهی نمی کند.

اینجانب سردبیر کل «آقا اجازه؟» نیز از این که این عکس مسخره را دوباره در اینجا گذاشته، عذرخواهی نمی کند و اگر هم روزی و روزگاری لیبی به اینجانب ویزا ندهد نیز به جاییش برنمی خورد و گمان می برد که این دایناسورها از این اردنگی ها در قرن بیست و یکم بیشتر لازم دارند.

دولت سویس پس از آن که از مذاکره با دولت لیبی برای آزادی ماگس گلدی، بازرگان سویسی که تصادفی در لیبی بود و اکنون دو سال است که به تلافی در زندان است، نتیجه ای نگرفته بود، در یک اقدام متقابل ورود 180 نفر از وابستگان حکومت لیبی به کشورهای پیمان شنگن ممنوع کرد. سویس که مدت کوتاهی است وارد این پیمان شده است، با این کار دردسر بزرگی برای دولت لیبی درست کرد. لیبی نیز در اقدام متقابل ورود همه افراد تابع کشورهای پیمان شنگن به لیبی را ممنوع کرد. سپس دولت های اتحادیه اروپا بر سویس فشار آوردند که حکم را فسخ کند و سویس پذیرفت با این امید که گشایشی بر این درگیری به دست آید و بازرگان بی گناه سویسی که گناهش تنها این بوده که در زمان دستگیری آقای هانیبال در ژنو در لیبی بوده است، آزاد شود.

وزیر خارچه ایتالیا، آقای فراتینی سویس را به باد انتقاد گرفت که «اتحادیه اروپا را به گروگان گرفته است و ایتالیا نه تنها روابط اقتصادی با لیبی دارد، بلکه قذافی دوست شخصی آقای برلوسکونی نیز هست.» البته قذافی باید هم دوست شخصی برلوسکونی باشد! به هم می آیند. الیته آقای فراتینی منظورش از روابط دوستانه، آن میلیاردها دلاری است که لیبی در ایتالیا سرمایه گذاری کرده است.

وزیر خارجه اسپانیا نیز پس از آن که سویس حکم عدم ورود 180 نفر را لغو کرد، به جای آن که از سویس حمایت کند و از لیبی بخواهد که بازرگان سویسی را آزاد کند، از لیبی عذرخواهی کرد و گفت: «از این که برای لیبی به خاطر این حکم دردسر ایجاد شده است، عذرخواهی می کنیم. این حکم را دولتی صادر کرده بود که عضو پیمان شنگن است ولی عضو اتحادیه اروپا نیست.» حال، این بی پرنسیپی اروپایی ها در این مورد باعث شد که کلاه بر سر سویس برود و بازرگان سویسی کماکان بی گناه در زندان باشد. چند هفته پیش او را به سلول انفرادی بدون پنجره نیز منتقل کردند.

ولی انتشار عکس پلیسی و مضحک هانیبال قذافی دل خنکی هم دارد! … واین داستان میان سویس و لیبی کماکان ادامه دارد.

«ندا در گور خود خواهد لرزید» (افشاگری اشپیگل آنلاین در باره کاسپین ماکان)

اشپیگل آنلاین دیروز نوشته ای به نام «»ندا در گور خود خواهد لرزید» در باره کاسپین ماکان منتشر کرده است و در آن از او به عنوان کسی که از نام ندا برای جاه طلبی های خود سوء استفاده می کند، نام برده است.

من از کاسپین ماکان به خاطر افشاگری های او در باره جنایتی که رخ داد، حمایت کردم و در نوشته «سفر کاسپین ماکان به اسراییل و واکنش مبصرهای خودخوانده»  از این مبصرها انتقاد. اشپیگل در این نوشته زاویه های تازه ای بر کارهای کاسپین ماکان می گشاید که برای همه ما تجربه ای است ارزنده. این نوشته را در زیر بازگردانده ام.

آب گل آلود است دیگر … داستان کاسپین ماکان و کارهایش را در اینجا و آنجا می شنیدم، همان گونه که در باره بسیاری دیگر، که در این روزها و ماهها از ایران خارج شده اند و در پی چیزهای دیگری هستند که بیشتر در راه منافع خود آنهاست تا منافع جنبش سبز. اما ما نیز در این سالهای دراز از این چیزها بسیار دیده ایم. کاسپین ماکان نخستین نفر نیست و شاید نیز آخرین نفر نباشد.

آب گل آلود است دیگر …

نویدار

* * *

اشپیگل آنلاین، دوشنبه، 24 مه 2010

مرگ ندا آقا سلطان میلیون ها نفر را تکان داد. یک سال پیش این زن جوان در تهران به قتل رسید و از آن روز او به نماد اپوزیسیون ایران تبدیل شده است. اما از سرنوشت او کس دیگری سود ویژه ای می جوید: مدعی نامزدی با او کاسپین ماکان.

او در سراسر جهان خود را نامزد ندا معرفی کرد، دوست زن جوانی که یک سال پیش در تظاهرات اپوزیسیون ایران در تهران کشته شد. اما امروز کاسپین ماکان دشمنان زیادی نیز دارد.

پرده نخست این تراژدی ایرانی پیرامون ندا آقا سلطان، در روز 20 ژوئن سال گذشته آغاز می گردد. ده روز پیش از آن انتخابات ایران برگزار شده بود و رییس جمهور وقت، محمود احمدی نژاد با اکثریتی زیاد و مشکوک برنده شده بود. شمار کسانی که در روزهای پس از آن در اعتراض به به تقلب آشکار انتخاباتی به خیابان ها می ریزند، رو به افزایش است.

در این روز شنبه که دهها هزار نفر به خیابان ها می ریزند، چند نفر نیز کشته شده اند و ندا یکی از آنهاست. این که آیا این دانشجوی 26 ساله برای شرکت در تظاهرات به مرکز شهر رفته بود و یا تاکسی او به گونه تصادفی در میان جمعیت گیر افتاده بود، دیگر روشن نمی شود. روشن این است که ندا و همراهش، معلم موسیقی او حمید پناهی پیاده می شوند و این که پس از آن او باید در تیررس یک تیرانداز قرار گرفته بوده باشد.

یکی از تظاهرکنندگان که از جمعیت فیلم می گیرد، صحنه ای را که ندا پس از برخورد گلوله به سینه اش بر زمین می افتد را ثبت می کند. و این که خون از دهان و بینی او فوران می کند و پیرامون او گرد می آید، و مردانی که گرد او زانو زده اند و ناامیدانه تلاش برای نجات او دارند: «ندا، بمون! ندا، بمون!» ندا می میرد و تصویرهای مرگ او به اینترنت راه می یابند. یک روز نیز نمی گذرد و او نماد انقلاب سبز در ایران می گردد.

در هر مصاحبه ای جزییات جدیدی اضافه می شوند

با همان شتابی که نام ندا در جهان بازتاب می یابد، ابهام نیز رشد می کند. با وجودی که ندا در کنار معلم موسیقی خود می میرد و دوستان انها می گویند که آنها دلداده بوده اند، شخصی دیگر خود را به میان می اندازد و خود را مرد زندگی ندا می داند: کاسپین ماکان 37 ساله می گوید که او و ندا یک سال پیش از آن در ترکیه با هم آشنا شده بودند و قرار ازدواج گذاشته بودند. گزارشگران غربی که در نخستین ساعت ها پس از مرگ زن جوان با خانواده او در تماس بوده اند، از ناباوری و تعجب آنها پیرامون این نامزد ناشناخته می گویند که در سوگواری ندا سروکله اش پیدا شده است.

این که نزدیکان ندا از عشق بزرگ او چیزی نمی دانسته اند، را کاسپین به سنت ها و باورها پیوند می دهد: روابط پیش از ازدواج در ایران امری است مشکل دار و این روابط همیشه پنهان نگاه داشته می شوند. اما منتقدان او می گویند که او معیارهای سنتی ایرانی را به سود خود به کار می گیرد: اطرافیان می گویند که پس از آن که او نامزدی خود با ندا را جار می زند، برای مادر ندا راهی بیش نمی ماند جز آن که این نامزدی را تایید کند. هر چیز دیگری به آبروی ندا پس از مرگش لطمه وارد می ساخت.

این مهم نیست که آیا ماکان و ندا در زمان مرگ او نامزد بودند و یا این یک آشنایی کوتاه مدت در تفریح گاهی در ترکیه و پایان یافته بوده است: ماکان عکاس از این موقعیت به دست آمده برای طرح نام خود در رسانه ای جهانی سود می جوید.  در هفته ها و ماه های پس از آن او با واژه های رنگین تر و گلگون تر از انگیزه های ندا برای رفتن به خیابان می گوید. در هر مصاحبه ای جرییات تازه ای کشف می گردند: گویا ندا از پیش احساسی گنگ داشته است که او مبارزه خواهد کرد و گلوله ای به قلبش خواهد خورد و با وجودی که ماکان همواره به او هشدار می داده است، ندا اصرار به شرکت درتظاهرات داشته است؟ مرگ برای ندا تنها قربانی کوچکی است در راه آزادی.

مشاور رسانه ای، درخواست پول برای مصاحبه و کاسبی بزرگ

این که ماکان این روزها با ادعای افکار سیاسی استوار ندا به گدایی می رود، خود کنایه ای ویژه در بر دارد. آنگاه که اشپیگل آنلاین از ماکان می پرسد که چرا بسیاری از اصلاح طلبان در ایران و در خارج به او می تازند، می گوید: «مهم ترین دلیل این که چرا اصلاح طلبان مرا رد می کنند، مصاحبه ای است کوتاه از من که پس از مرگ او انجام داده ام.» در آن مصاحبه او گفته بود که ندا جزو جنبش سبز نبود و حتی در انتخابات نیز شرکت نکرده بود. و به گفته او جنبش سبز در این مصاحبه، تخریب نماد خود را دیده است و از آن زمان به بعد به ستیز با او برخاسته است.

ادعای ماکان که ندا بسیار سیاسی بوده است، در ماههای پس از آن خشم رژیم را نیز برمی انگیزد: در پاییز سال گذشته ماکان ناپدید می شود و به گفته خودش گویا 65 روز نیز در اوین به سر برده است. سپس از مرزهای کوهستانی ایران به ترکیه می گریزد. به لندن می رود و از آنجا نیز به کانادا.

پس از رسیدن به غرب، او به مقابله می پردازد: ماکان یک مشاور رسانه ای استخدام می کند و خبرنگارها برای مصاحبه با ماکان می توانند از او وقت بگیرند. در ماه نوامبر این مشاور رسانه ای به اشپیگل آنلاین خبر می دهد که ماکان در سه هفته آینده وقت برای مصاحبه ندارد. و این که برای گفتگو با او پول باید پرداخت شود نیز کاملا بدیهی است. حتی فعالان حقوق بشر نیز با علاقه او را دعوت می کنند و او از این سخنرانی به آن سخنرانی پرواز می کند. سازمان ملل متحد او را به همایشی در ژنو دعوت می کند و او اجازه دارد در کنار مخالفان سیاسی کره شمالی و کوبا حضور یابد.

در کنار حضور رسانه ای ماکان، ناخشنودی و رنچش فعالان جنبش سبز در ایران نیز افزایش می یابد. در سایت های اینترنتی نزدیک به اپوزیسیون که سبزها از آنها برای انتشار مواضع خود استفاده می کنند، ماکان به عنوان حقه باز و خالی بند مورد ناسزا قرار می گیرد. مسیح علی نژاد در وبسایت اصلاح طلب «جرس» بر ماکان می تازد که: این عکاس از ندا برای مطرح سازی خود سود می جوید. او می تواند با نام خود هر کاری که دوست دارد انجام دهد. اما بدبختی این است که او با نام ندا در جهان به گدایی می رود. خانواده ندا اجازه حرف زدن ندارد، اما او به این سو و آن سو می رود و مدعی نمایندگی ندا و ایران است. این را علی نژاد در نوشته ای به نام «کاسپین نامزد ندا نبود» می گوید.

«ملت ایران کی این آقا را به عنوان سفیر خود انتخاب کرد؟»

در ماه مارس ماکان به بزرگترین موفقیت رسانهای خود دست یافت. او با همکاری کانال دو تلویزیون اسراییل دیداری پر سروصدا با شیمون پرز رییس جمهور اسراییل برگزار کرد. در برابر دوربین های زنده کانال دو که تمام هزینه های سفر را پرداخته بود و امتیاز فیلم برداری و بازاریابی را خریده بود، این ایرانی وارد تل آویو شد. با چهره ای جدی و مسلط، در کت و شلواری خاکستری در دفتر پرز حاضر می شود. بر اساس گزارش اسراییلی ها او خود را به رییس جمهور سالخورده به عنوان «سفیر مردم ایران» معرفی می کند و اطمینان می دهد که «روح ندا گرما و لطافتی را حس می کند» که او به هنگام دیدار خود با پرز حس کرده است.

ماکان این گزارش را تکذیب می کند: «همه اش اتهام این آدمهاست.» او می گوید که تنها زمانی که پرز به او تندیس کبوتر صلح را هدیه داده است، او به نام همه ایرانیان تشکر کرده است.

در این میان مادر ندا در تهران تلاش دارد از ماکان فاصله گیرد و می گوید: ماکان می تواند هر کاری می خواهد انجام دهد، اما نه به نام ندا.

بسیاری از طرفداران جنبش سبز نیز برآشفته اند. آنها نگرانند که این سفیر خودخوانده سبب گردد که رژیم آنها را جاسوسان اسراییل بخواند. صدها نفر از اصلاح طلبان ایرانی با اعتراض در فیس بوک گرد می آیند و می گویند که ماکان حق ندارد خود را در صدر «سبزها» قرار دهد. بهمن قلی پور در وبلگش می نویسد: «من نمی دانم که ملت ایران کی این آقا را به عنوان سفیر خود انتخاب کرده و به اسراییل فرستاده است.«

تحمل برخی از روزنامه نگاران که داستان ماکان را در گذشته گزارش کرده اند، نیز به سر آمده است. «یاسون آتاناسیادیس» گزارشگر پرسابقه «واشنگتن تایمز» در تهران در نوشته ای در وبلاگ خود آشفتگی خود را بازتاب می دهد: «هیچ کس ما را در آغوش نمی گیرد، به ویژه زمانی که تصویری نادرست نیز به هزاران نفر ارایه دهیم.«

آتاناسیادیس از مقلاقات های گوناگونی با ماکان گزارش می دهد که در آنها ماکان تصویر های ماجراجویانه و متضادی از خود ارایه داده است. اومی گوید: ماکان با ارایه این افسانه های حقیر آنچه را که می خواست، به دست آورده است: پناهندگی در کانادا و هدفی برای زندگیش: «ندا در گور خود خواهد لرزید.«

دیگر نوشته ها در این زمینه:

–  سفر کاسپین ماکان به اسراییل و واکنش مبصر های خود خوانده

مصاحبه کاسپین ماکان، دوست پسر ندا با روزنامه “ابزرور” پس از ترک ایران

اپیسود فرودگاه (2)

اسکات همکار آمریکایی من است. آدم بدعنق و غرغرویی است که اگر هوا آفتابی باشد، شاکی است، اگر ابری باشد هم شاکی است. هیچ وقت از کار راضی نیست. می دانم که از من نیز زیاد خوشش نمی آید. در اجرای کار اختلاف داریم و صراحت مرا در کار دوست ندارد. البته هیچ گاه چیزی به روی من نمی آورد. در این زمینه، (اگر بشود با احتیاط جمع بست) آمریکایی ها در مقایسه با آلمانی ها و مردم اروپای مرکزی، به ایرانی ها و خاورمیانه ای ها نزدیک تر هستند. حرف های منفی بیشتر پشت سر گفته می شود و تعریف و تمجیدها روبرو.

به او گفته ام که با این همه نارضایتی منتظر سکته قلبی اش باشد.

قرار است با هم از بوستون به مینیاپولیس برویم، پرواز داخلی در آمریکا. سال 2002 است و با وجودی که 11 سپتامبر را پشت سر گذاشته ایم، کماکان وضعیت امنیتی در فرودگاههای آمریکا را می توان نسبت به اروپا «شل و ول» توصیف کرد. یک بار در فرودگاه «نوارک Newark» در کنار نیویورک برای سوار شدن به پرواز پاریس از چارچوب فلزیاب گذشتم و دستگاه صدا کرد. ماموری که آنجا نشسته بود و سرش به سگ یکی از مسافران گرم بود، واکنشی نشان نداد. برگشتم و دوباره از دستگاه رد شدم که صدا داد. بازهم هیچ! کماکان سرش با سگ گرم بود. من نیز راهم را کشیدم و رفتم. هر چیزی را می توانستم همراهم داشته باشم.  به جایش در فرودگاه شیکاگو وقتی با پروازی وارد می شوی و با بارت می خواهی فرودگاه را ترک کنی، باید همه بار را در دستگاه بگذاری (چون فرودگاه امام خمینی تهران). ایرانی ها گمان کنم دنبال چیزی می گردند که شبیه شیشه آب انگور باشد. ولی نمی دانم ماموران فرودگاه شیکاگو دنبال چه می گردند وقتی که می خواهی از فرودگاه به داخل شهر بروی. اسلحه؟ دو کیلومتر که از فرودگاه شیکاگو دور شوی، یک فروشگاه اسلحه فروشی بزرگ در کنار جاده هست که هر چه بخواهی دارد.

اما این بار در فرودگاه بوستون گویا جریان تفاوت می کرد.

در بازرسی بدنی اسکات پشت سر من است. من از چارچوب فلزیاب می گذرم و صدا می کند. به مامور می گویم: «شاید این کمربند باشد.» کمربند را باز می کنم و دوباره می گذرم. مشکل برطرف شده است. در گوشه ای منتظر می مانم.

اسکات پشت سر من می آید و دستگاه صدا می کند. این بار مامور از جایش بلند می شود و به او می گوید: «ببخشید. لطفا با من بیایید.» او را با دو مامور دیگر با خود می برند. من در همان جا می ایستم در انتظار. نیم ساعت، یک ساعت … از آن مامور که در جایش نشسته است، می پرسم: « پس این همکار من کجاست؟» جواب استاندارد (سربالا) می دهد: «الان می آید. چیزی نیست. تنها یک کنترل است.»

پس از دو ساعت اسکات می آید. آنقدر عصبانی است که نمی شود با او حرف زد. چهره اش سرخ تر از همیشه است. می گوید: «می بینی با آدم در مملکت خودش چه رفتاری دارند؟ مرا در یک اتاق کاملا برهنه کرده اند، لباس های مرا برای بازرسی برده اند و دو ساعت بعد آورده اند. پاسخ هیچ سوال و اعتراضی را هم نمی دهند. عذرخواهی هم نکرده اند.«

می گویم: «چه ربطی به مملکت کسی دارد؟ مگر اینها از تو گذرنامه خواستند که ترا با خودشان بردند؟ کنترل امنیتی است دیگر. حالا بدشانسی تو بود که به تو بند کردند. اگر مرا می بردند مثلا طبیعی تر می بود؟» عصبانی است. گمان کنم که شاید بیشتر انتظار همین را داشته است و حالا ماموران امنیتی فرودگاه بوستون دماغش را سوزانده اند.

سربه سرش می گذارم که از عصبانیت درآید: «می دانی مشکل تو چی بود؟ تو قیافه ات به آمریکایی ها می خورد. به تو مشکوک شدند. به من که ایرانی هستم که مشکوک نمی شوند.«

پرواز مینیاپولیس را از دست داده ایم. یک پرواز دیگر نزدیک است که با آن می رویم. در طی پرواز یک کلمه هم حرف نزد.

گهی پشت به زین و گهی زین به پشت!

دیگر نوشته ها در این زمینه

–  اپیسود فرودگاه (1)

اپیسود فرودگاه (3)

اپیسود فرودگاه (4)

 

افکار مغشوش از روزمرگی یک مسافر (2)

پنج ماه گذشته را در هتل های گوناگون گذرانده ام و اکنون دو هفته است که پس از پایان پروژه در خانه خود هستم. در خانه بودن برایم احساس غریبی است. در این پنج ماه هر 4-5 هفته برای یک آخر هفته به خانه برمی گشتم، چمدانی را می گذاشتم و چمدانی دیگر برمی داشتم. ماشینم (چون همیشه) هم اتاق کار است، هم اتاق نشیمن وهم انباری و کمد لباس و کتابخانه. هر بار که در خانه هستم، در برابر قفسه های گوناگون می ایستم و فکر می کنم که چه چیزهایی را لازم دارم و با خود ببرم. انگار ترا در فروشگاه مورد علاقه ات رها کرده اند و گفته اند که ده دقیقه زمان داری که هر چه دلت می خواهد برداری و پس از آن باید بیرون بروی و تو مانده ای که از این فرصت طلایی چگونه استفاده کنی… احساسی است همواره غریب!

پس از 450 کیلومتر رانندگی، پس از چهار هفته دوری در ساعت دو صبح به خانه می رسی. در زمستان سخت امسال آلمان، درجه حرارت بیرون از خانه هشت درجه زیر صفر است. اتاق خواب شش درجه بالای صفر نشان می دهد و تو می اندیشی که چگونه می شود در این سرما در این اتاق خوابید.

از روزمرگی خارج شده ای. قهوه خورهای حرفه ای شاید همه این مورد را می شناسند: آب در قهوه جوش ریخته ای، فیلتر و پودر قهوه را هم گذاشته ای. سپس می روی و برمی گردی و می بینی که  کتری یا فلاسک (چه واژه های نخراشیده ای) را فراموش کرده ای زیر قهوه جوش بگذاری. قهوه سررفته و از همه جا سرازیر است.

دستگاه مایکروویو در آشپزخانه از دید من یکی از بهترین دستگاه هایی است که اختراع شده و من 15 سال است که بیشترین استفاده را از آن دارم. حالا، صبح زود می آیی و اشتیاق اولین قهوه را داری.  می خواهی شیر را بجوشانی. در برابر دستگاهت ایستاده ای و یادت رفته که چگونه کار می کرد. همه اش شش دکمه دارد و نمی دانی که کدام مال زمان بود، کدام مال وات و کدام روشنش می کرد. به قول آلمانی ها چون گاومیش در برابر کوه ایستاده ای و نمی دانی که از این طرف کوه را دور بزنی یا از آن طرف. و چون نمی دانی، ایستاده ای و به کوه نگاه می کنی.

====

این نوشته را در زمستان نوشته بودم ولی در بهار نوبتش شده است.

مارینا نعمت: زندانی اوین، «زندانی تهران

زندان اوین همان گونه به یکی از سمبل های تهران تبدیل شده است که میدان آزادی، برج میلاد یا کوههای البرز. نمی دانم یک خواننده اروپایی یا آمریکایی با خواندن «زندانی تهران»، داستان زندگی مارینا نعمت و یا دیگران چون او، چه احساسی دارد. اما برای خواننده ایرانی، این احساس دیگر است، این روزها در همان زندان اوین فرزاد کمانگر، شیرین علم هولی، علی حیدریان، فرهاد وکیلی و مهدی اسلامی اعدام شده اند. همان زندانی که پس از انقلاب 57 قرار بود موزه شود و اکنون دوران پیش از انقلاب آن را کسانی که در آن سالها در آنجا بوده اند، در مقایسه با دوران پس از انقلاب تا امروز، متمدن می خوانند. به کجا رسیده ایم!

شاید یک سال و نیم پیش بود، در آن شبی که احمدرضا بهارلو در ابتدای برنامه «میز گردی با شما» از میهمان خود مارینا نعمت نام برد و من تا پایان برنامه دیگر از برابر تلویزیون دور نشدم. نام مارینا نعمت را پیش از آن پراکنده شنیده بودم و اکنون خودش در تلویزیون از آنچه بر او رفته بود می گفت.

این روزها نیز سرگذشت مارینا نعمت را که خود به انگلیسی»زندانی تهران» (The Prisoner of Tehran) نوشته است و به بیش از بیست زبان دیگر نیز منتشر شده است، را به دست گرفته بودم و تا پایان بر زمین نگذاشتم. من کتاب را به آلمانی خواندم و از نامی که در آلمانی برایش گذاشته اند (Ich bitte nicht um mein Leben) «، خوشم نیامد. بی معنی است و ارتباطی با روح کتاب برقرار نمی کند.  ترجمه اش به فارسی از آلمانی هم بی معنی تر می شود (یک چیزی می شود شبیه: «من برای زندگی خود التماس نمی کنم»). در حالی که برداشت من از «زندانی تهران» این است که مارینا تنها زندانی زندان اوین نبود. او زندانی علی موسوی، بازجویش، زندانی ازدواج اجباری، زندانی دین اسلام اجباری با همه پی آمدهای آن بود. و این نام گویاتر است.

در آن شب در تلویزیون مارینا نعمت به پرسش های آقای بهارلو پاسخ می داد. جدا از آنچه که  بر او گذشته بود، آنچه توجه مرا در آن شب جلب کرد، این بود که هیچ گونه تنفر و یا حس انتقام جویی در او نبود. او از آنچه بر او رفته بود، می گفت و حتی در مورد جنایتکاران اوین، چون اسدالله لاجوردی و کسی که او را در کتاب حامد می نامد، نیز برخورد بدی نداشت. این روح مسالمت جویانه (بدون آن که ببخشد) را در کتابش نیز دیدم و احساس می کنم که برای چنین روح بزرگی باید احترام قایل بود.

من هر چند که با مذهب فاصله روشنی دارم، برای عیسی مسیح تاریخی احترام زیادی قابل هستم و  با در نظر گیری آنچه که از او می دانیم و خوانده ایم، مسیح تاریخی را در شخصیت مارینا نعمت کاتولیک و همسرش آندره دیدم. و این بسیار زیباست. این نشانگر روح انسانی آنهاست که از دین خود برداشت و چهره ای انسانی نشان می دهند.

مارینا از نسل مهاجران روسی است که در دوران انقلاب اکتبر به ایران مهاجرت کرده بودند. آندره نیز از مهاجران مجاری است که در دوران جنگ جهانی دوم به ایران آمده بودند و پس از آن که مجارستان راه سوسیالیستی را در پیش گرفت، دیگر بازنگشتند و در ایران ماندند.

مارینا در سال 1361 و در شانزده سالگی دستگیر می شود. روشن نیست که آیا او با سازمان خاصی بوده است یا نه و تنها برای اعتراض به سرکوب گسترده حکومت اسلامی در روزنامه دیواری مدرسه اش می نوشته است. اهمیتی هم ندارد. هر چند که او به روشنی نمی گوید که او و دوستانش در مدرسه چه کارهایی کرده بودند. تا این که مدیر دبیرستان، خانم محمودی گزارشی از بچه هایی که از دید او شورشی بودند، را تهیه می کند و گزارش می دهد. آنها همگی دستگیر شده و به زندان اوین برده می شوند و در آنجا به اعدام محکوم می شوند. این را می دانیم که این چیزها در آن روزها بسیار راحت روی می دادند و یادمان نرفته است. در همان سالها آقای موسوی و بسیار دیگر از سبزهای امروزی در حکومت بودند و صد البته که از این چیزها کوچکترین اطلاعی نداشتند و ندارند.

مارینا که شلاق زیادی خورده بوده است، خود نمی داند که به اعدام محکوم شده بوده است. هم بندی هایش پس از بازگشت او از شکنجه به بندش، او را می بینند که نامش بر پیشانیش نوشته شده بوده است. این کار را تنها با اعدامی ها پیش از اعدام می کردند تا بتوانند پس از اعدام جنازه ها را شناسایی کنند.

بازجوی او، سید علی موسوی، که گویا به او علاقمند شده بوده است، با اعمال نفوذ و رفتن نزد خمینی حکم اعدام او را به حبس ابد تبدیل می کند و سپس با تهدید مارینا به این که پدر و مادرش و آندره را دستگیر خواهد کرد، مارینا را وادار می کند که در زندان با او ازدواج کند و  به اسلام بگراید. صحنه ای که در آن آیت الله گیلانی جلاد اوین، مارینا را در زندان اوین مسلمان می کند، بسیار زشت و تنفرانگیز است.

مارینا به روشنی و بدون اغراق نشان می دهد که چگونه دختری شانزده ساله، در شرایطی بدون هیچ گونه آزادی و پر از وحشت مرگ، هر چند از مرگ نجات یافته، گام به گام هویت خود و پایه ای ترین حقوق انسانی خود را یکی پس از دیگری خود را از دست می دهد. او هر چند که چون دیگران اعدام نشده و علی او را نجات داده است، اما شاهد تغییر خارج از اراده خود از یک انسان به انسانی دیگر با هویتی ناخواسته و دیگر است. نامش از مارینا به فاطمه تغییر یافته، بازجویش، سید علی موسوی، هر چند که بر او دست بلند نکرده، با تهدید، او را مسلمان ساخته و با او ازدواج کرده است و به تجاوز، مشروعیت اسلامی بخشیده است. مارینا نه مسلمان است، نه می تواند مسیحی باشد. نه زندانی است، نه آزاد. نه مرده و نه حقوق زندگان را دارد. در میان توفانی از حوادث، به اجبار رابطه خود را با خانواده خود قطع کرده و عضو خانواده موسوی شده است. آنها از این که او عروسشان شده است، از این که یک مسیحی را مسلمان کرده اند، خوشحال هستند و بر خود می بالند. برای خواننده کتاب نیز تردیدی نیست که این خانواده با صداقت تمام او را دوست دارند و سرانجام نیز، سید علی موسوی که خود نیز با کاری که کرده، کم کم چشمانش باز شده و می خواهد از اوین بیرون آید و به کار دیگری بپردازد، از سوی لاجوردی و گیلانی ترور می شود. شاید اگر چنین کسی که آن گونه که بر می آید، زنده مانده بود، امروز از سبزهای پر و پا قرص می بود.

به هر رو، پدر علی، آقای موسوی که خود از مریدان امام خمینی است، فهمیده که پسرش را لاجوردی کشته است. اما کاری از دستش برنمی آید. اما او تمام تلاش خود را انجام می دهد تا مارینا سرانجام بخشیده شود و آزاد شود. نمی دانیم که به راستی علی موسوی و پدرش تا آن میزان بانفوذ بوده اند که چنین کارهایی انجام دهند، با یک زندانی اعدامی یا حبس ابدی از اوین بیرون روند و برگردند، گویی که آن دروازه و برج و باروی بلند برای آنها وجود ندارند. اینها را نمی دانیم. اما امکان ناپذیر نیزنیست. فرهنگ ایرانی-اسلامی را خوب می شناسیم و در این فرهنگ نقش مصلحت و رابطه بسیار برتر از ضابطه است.نگاهی به حکومت اسلامی امروز بیندازید تا ببینید که به چه آسانی می شود پا بر روی قوانین خود نیز گذاشت و هر کاری را انجام داد.

اما مارینا نعمت این اطلاعات را در کتاب خود به ما نمی دهد و البته او در شرایطی نیز نیست که این چیزها را بداند.

آقای موسوی مارینا را چون دختر خود دوست دارد. اما او و خانواده اش، هر چند به مارینا محبت می ورزند، بردگان صادق اندیشه های سنتی خود هستند. آنها را نمی شناسیم. از این رو قضاوت در باره آنها بدون خطا ممکن نیست. اما کسی که اسلام شیعه سیاسی تندروی ایرانی را بشناسد، می تواند گمانه زند (البته با خطای احتمالی) که آنها از این که یک مسیحی را مسلمان کرده اند و اسلام را گسترش داده اند، می تواننند خوشحال باشند. آنها مریدان امام خمینی هستند و صادقانه و بر اساس اعتقادات خود و گردآوری ثواب اخروی پا به پای او می روند. آنها در آن سالها هنوز از این که انقلاب همیشه فرزندان خود را می خورد، چیزی نشنیده اند و در آستانه این تجربه هستند. آیا آقای موسوی که این گونه موثر برای نجات جان مارینا تلاش می کند و چند بار پشت سرهم جان او را نجات داده است، این کار را به خاطر آخرین کلمات پسرش («پدر، مارینا را به خانواده اش بازگردان!«) انجام می دهد، چون بر اساس اعتقاد مذهبی اش موظف به اجرای وصیت است؟ یا برای آن که مارینا  را دوست دارد یا متوجه راه خطای انقلاب اسلامی شده است؟ نمی دانیم! شاید همه اینها با هم درست باشند و باز هم دلیل های دیگری وجود داشته باشند. اما این را می دانیم که برای یک شیعه ایرانی خدمت در راه خدا و گردآوری ثواب اخروی برای خود، بسیار فراتر از بشردوستی بدون چشم داشت قرار دارد. این را خیلی خوب می دانیم. در این راستا، تا زمانی که از خانواده موسوی بیشتر ندانیم، احساس می کنیم که از دید اخلاقی، مارینا بسیار بر آنها برتری دارد.

کاش روزی آنها نیز به سخن درآیند و از دید خود این ماجرا را بازگویند که از لابلای کتاب چنین برمی آید که آنها نیز بسیار ناگفته ها دارند و کتاب دارای خلاء فراوانی است.

در جشن تولد 19 سالگی مارینا همه دوستان خانوادگی و فامیل ها آمده اند. اما شکافی ژرف میان آن دختری که بیش از دو سال گم شده بود و آنهایی که به زندگی روزانه خودادامه داده بودند، پیش آمده است. گفتگوها کوتاه و روزمره هستند و با سکوتی ناگهانی و آزاردهنده پایان می یابند.

یکی می پرسد: «چطوری مارینا؟ چه خوشگل شدی!»

– «مرسی، خوبم.» … سکوت طولانی!

– «این شیرینی ها چه خوشمزه اند. مادرت درست کرده؟» …

از عمه سیران می پرسم: «چرا کسی نمی خواد بدونه که بر من تو این دو سال چه گذشته؟

– جواب ساده ست: ما از این که چیزی بپرسیم، هراس داریم که از چیزی باخبر بشیم که نمی خواهیم بدونیم. من فکر می کنم که اینم یک شکل حفظ خود ما باشه. شاید به این امید هستیم که اگر ما در باره این چیزا حرفی نزنیم، اگر جوری رفتار کنیم که انگاه هیچ چیزی نشده، شاید بشه همه چیزو فراموش کرد.«

این شاید توضیح خوبی برای ناتوانی دوستان و فامیل ها باشد.

تصویری که مارینا از خانواده موسوی نشان می دهد، مثبت تر از تصویری است که او از خانواده خود می دهد. مادر مارینا با او چندان کاری ندارد، پدرش، آقای مرادی بخت (که اتفاقا معلم رقص است) هیچگاه احساسات خود را نشان نمی دهد و در حیاتی ترین نقطه زندگی مارینا که او نیاز به یاری و کمک پولی دارد، از کمک به او و دادن قرض به او برای خروج از کشور خودداری می کند. مادر مارینا به او گفته است که زمانی که پدر خبر مسلمان شدن مارینا را شنیده است، گفته است که مارینا دیگر دختر او نیست. برای پدر این مهم نبوده است که دخترش در زندان اوین زندانی بوده است. این همه برای او مهم نیست. هیچ گاه نیز در کنار دخترکش نمی نشیند تا از او بپرسد که در آنجا چه بر او گذشته است و این در حالی است که مارینا در انتظار این است که کسی از فامیل ها و دوستان خانوادگی از او چیزی بپرسند تا او بگوید که چه پیش آمده است. اما همه در سکوت هستند و وانمود می کنند که انگار جیزی روی نداده است.

و در اینجا برتری اخلاقی خانواده موسوی بر خانواده مارینا آشکار است و بدون تردید. هر چند که از خانواده مارینا نیز چیز زیادی نمی دانیم.

«مادر اینها را در حال که ظرفها را می شست، می گفت و حتی سرش را نیز به سوی من بلند نکرد. من تعجب نکرده بودم، اما دلم شکسته بود. من امیدوار بودم که در خانه حامی داشته باشم. اما درها بسته بودند و فاصله بیشتر از همیشه شده بود. او دستهایش را خشک کرد و از آشپزخانه بیرون رفت. حتی اگر من رازهایم را با او در میان می گذاشتم، او توانایی دادن آنچه که نیاز داشتم را به من نداشت.«

عجب تناقضی در کسی که معلم رقص های کلاسیک اروپایی در ایران است و والس و چاچا و رومبا درس می دهد، اما محبت خود را به هیچ کس نشان نمی دهد و از دختر خود نیز دریغ می کند! اما خانواده موسوی مارینا را چون دختر خود دوست دارند و احساس خود را به او با گرمی تمام نشان می دهند.

اینها را مارینا نعمت برای ما می گوید و آنچه که توجه مرا جلب می کند، تلاش او برای نشان دادن همه جنبه های شخصیت انسان هایی است که او با آنها درگیر بوده است و خواننده تلاطم روحی و گیجی میان این همه تناقض را از نزدیک لمس می کند. آنچه که توجه خواننده را جلب می کند، این است که مارینا نه تلاش دارد از خود چهره قهرمان بسازد و نه یک قربانی باشد. سیاه و سفید نمی بیند. نه کسی را محکوم می کند و نه کسی را فرشته می داند. همین برخی از خوانندگان توضیح المسایلی کتابش را به هم ریخته است.

«… در روز 18 اوت 1991 در یک روز زیبای آفتابی هواپیمای ما در فرودگاه «پیرسون» در تورنتو بر زمین نشست. برادرم در انتظار ما بود. همسرم و پسر دو و نیم ساله ام و من قرار یود تا زمانی که خانه ای برای خود بیابیم، نزد او بمانیم. … ما گذشته را پشت سر خود نهاده بودیم و این به نفع همه ما بود که من دفترچه گذشته را ببندم. ما باید یک زندگی جدید را در این کشور بیگانه ای آغاز می کردیم که به ما پناه داده بود و جای دیگری که ما بتوانیم برویم، نیز برای ما وجود نداشت. من باید تمام نیروی خود را برای ادامه زندگی می گذاشتم و این دین را نسبت به شوهر و پسرم بر گردن داشتم.

و ما زندگی تازه ای را ساختیم. همسرم کار خوبی یافت. پسر دوم ما نیز به دنیا آمد و من گواهی نامه رانندگی گرفتم. در ژوییه 2000، 9 سال پس از ورود ما به کانادا، سرانجام خانه ای با شش اتاق در کناره تورنتو خریدیم. با افتخار به این که ما نیز به شمار قشر متوسط کانادا پیوسته ایم، به باغ خود می پرداختیم، پسران خود را به استخر، زمین فوتبال و کلاس پیانو می بردیم و دوستان خود را به میهمانی دعوت می کردیم.

و ناگهان من دیگر نتوانستم شبها بخوابم. …«

«نخستین خواننده، همسرم بود. حتی او نیز جزییات دوران زندان مرا نمی دانست. پس از آن که یادداشتهایم را به او دادم، آنها را زیر تشک تختمان در سوی خودش گذاشت و سه روز دست به آنها نزد. کی می خواهد آنها را بخواند؟ آیا می تواند آنها را درک کند؟ آیا مرا به خاطر این که همه اینها را از او مخفی نگاه داشته بودم، خواهد بخشید؟

«چرا اینها را قبلا به من نگفتی؟» این را پس از آن که نوشته ها را خوانده بود، پرسید. از ازدواج ما هفده سال گذشته بود.

–          سعی کردم، ولی نمی توانستم. آیا مرا می بخشی؟

–          چیزی نیست که من باید ببخشم. تو مرا می بخشی؟

–          من باید ترا ببخشم؟

–          برای این که من هیچ گاه از تو چیزی نپرسیدم.«

مارینا تصویر زیبایی از همسر خود می دهد. آندره جوانی است که در تمام کتاب هیچ گاه حضور مستقیم ندارد. اما سایه اش حس می شود. هر گاه که به او نیاز است، او حضور دارد. هیچ گاه حرف نمی زند و تمام جمله هایش در کتاب شاید به بیست جمله هم نرسد. دوست و  عاشقی وفادار، بدون توقع و فداکار.

کتاب را دوست دارم. این که تا چه میزان تصویرهایی که مارینا از رویدادها ارایه می دهد، واقعی است یا نه، چیزی نیست که تشخیص آن برای من ممکن باشد. اما از آنجایی که او جزییات احساس و اندیشه خود را بیان می کند، به خواننده این امکان را می دهد که در جایگاه او خود تصویری برای خود بسازد، به آن بنگرد و ببیند که تا میزان واقعی و قابل درک است. و برای من قابل درک است.

پس از آزادی از زندان در راه میان زندان اوین و لونا پارک، جایی که خانواده های زندانیان باید در انتظار تحویل فرزندانشان می ماندند:

«متوجه دختری شدم که با کمی فاصله جلوی من می رفت. او نیز چون من کیسه پلاستیکی چون کیسه من در دست داشت و دمپایی های لاستیکی اش دست کم سه شماره برایش بزرگ بودند. هر چند گامی که بر می داشت، می ایستاد و به کوهها می نگریست. به نظر می رسید که متوجه حضور من نیست. وقتی که به شاهراه رسید که لونا پارک در آنسویش بود، ایستاد و با وجودی که چراغ عابر پیاده سبز بود، از عرض شاهراه نگذشت. من چند گام پشت سر او ایستادم. او در برابر خط کشی عابر پیاده ایستاده بود و تنها به چراغ عابر می نگریست که سبز می شد و قرمز و برعکس. ماشین ها نیز می ایستادند و دوباره به راه می افتادند.

پرسیدم: «چرا از خیابان رد نمی شی؟»

چون کسی که غافلگیر شده باشد، برمی گردد و به من می نگرد. لبخند می زنم: «من هم از زندان اوین میام. می تونیم با هم از عرض خیابون رد بشیم.»

لبخندی لرزان تحویلم می دهد. دست یکدیگر را می گیریم و از خیابان رد می شویم. دستش از دست من هم سردتر بود. …«

«سید علی موسوی، سرباز شجاع اسلام، …

در کناره گور، روی سنگریزه ها نشستم و ده بار خواندم: «سلام بر تو، ماریا!» برای علی، شوهر مسلمانم که در گلزار شهدا به خاک سپرده شده بود. می خواستم او را ببخشم. و می دانستم که این بخشش یکجا و کامل نمی توانست به دست آمده باشد، آن هم در بسته بندی زیبا و روبان قرمز، بلکه کم کم و آهسته. و این که من او را بخشیدم، درد مرا پایان نداد، دردی که او مسبب آن بود.

و این درد مرا در تمام زندگی همراهی خواهد کرد. اما این که من او را بخشیده بودم، شاید باید مرا یاری می داد که گذشته را به کناری نهم و بتوانم با آنچه که پیش آمده بود، رودررو شوم. باید می گذاشتم که او برود تا خود نیز رها گردم.«

» کسی هیچ گاه سنگ  گور ترانه، سیروس یا گیتا را نخواهد شست و یا به یادبود آنها ویترین شیشه ای بر گورشان نخواهد ساخت تا دوستانشان، بستگان و بیگانگان به یاد آنها باشند و برایشان دعایی بخوانند. اما من به یاد آنها خواهم بود، من که اکنون زنده مانده بودم و اکنون این وظیفه من بود تا راهی بیابم تا یاد آنها همیشه زنده باشد. زندگی من بیشتر مال آنهاست تا من.

بر می خیزم و ویترین شیشه ای بر گور علی را می گشایم، تسبیح دعایم را از کیفم بیرون آورده و درون ویترین می نهم..

اکرم (خواهر علی) نگاهش به تسبیح دعاست: «این چیه؟»

– «تسبیح دعایم!»

– «چه زیباست. ناکنون چنین تسبیح دعایی ندیده بودم.»

– این برای دعا با ماریا ست.«

* * *

چند ساعتی را در کنکاش پیرامون مارینا نعمت در اینترنت گذراندم. غوغایی است. در این دو سه سال که از انتشار این کتاب گذشته، هر چه که بخواهید می یابید. گروهی می گویند که همه اش دروغ است. به دیدگاههایشان که می نگری، متوجه می شوی که از این که کسی آمده و تصویری ارایه می دهد که با کلیشه های موجود تفاوت دارد، خشمگین هستند. در کلیشه آنها نمی گنجد که کسی با عینک سیاه و سفید نبیند، کسی بازجو باشد ولی ملایم باشد، یا خانواده آقای موسوی مردمانی خوب باشند، هر چند با روش خود. به نظرم می آید که آنهایی که از اوین تصویری وحشتناک دارند و البته تردیدی هم در تصویرشان نیست، از درک این که در چنین جایی کسی تجربه دیگری کرده باشد، عاجز هستند. ساده اندیش هستند و کلیشه ای. کسی در جایی نوشته بود: «آدم خوب در دستگاه شکنجه چه می کند؟» … کاش زندگی به همین سادگی ذهن بعضی ها بود! دیگر نیازی نبود که سلول های خاکستری مغزمان را به زحمت اندازیم.

در کتاب «زندانی تهران» گفتگویی میان مارینا و علی موسوی هست که ما را به آن چه که در باره تجاوز به دختران پیش از اعدام شنیده ایم، نزدیک می کند. در آنجا علی با پرسش روشن مارینا در این باره، تجاوز را انکار می کند. می گوید: مگر به تو کسی تجاوز کرده است؟ مارینا می خواهد پاسخ مثبت دهد و منظورش خود علی است، اما چیزی نمی گوید و می گوید: نه! از دید مارینا (یا دست کم مارینای امروزی سال 2000 که این کتاب را نوشته است)، تجاوز در رابطه زن و شوهری نیز می تواند وجود داشته باشد. اما در دید علی چنین چیزی وجود ندارد. از سوی دیگر مارینا مسیحی است و از دید یک مسلمان، او شامل دختران باکره ای که به بهشت خواهند رفت، نمی شود. در سالهای 60 این حکایت نیز در بین مسلمانان این چنینی رواج داشت که دختری که باکره بمیرد، یک پسر جوان را نیز با خود به زیر خاک خواهد کشید. این شامل مارینای مسیحی نمی توانست شود. بنابراین او نمی توانست مورد تجاوز اعتقادی قرار گیرد. علی به این پرسش پاسخ منفی می دهد. البته روشن است که درک او از تجاوز با درک مارینا و دنیای متمدن تفاوت دارد. اگر کسی با کسی صیغه محرمیت خواند، دیگر تجاوزی صورت نگرفته است. ما نیز شنیده ایم که پاسداران در زندان اوین در ابتدا صیغه محرمیت می خواندند، مهریه تعیین می کرده اند و پس از اعدام دختران، آن مهریه را به خانواده دختر می پرداختند. بنابراین، چه تجاوزی می تواند صورت گرفته باشد؟ مارینا در این ابهام می ماند که آیا خود علی نیز تا آن روز از این کارها کرده است یا نه.

دانستن این جزییات برای درک و بازشناسی آنچه در ایران گذشته و می گذرد، بسیار مهم است. به این سادگی نیست که گویی عده ای متجاوز جنایت کار در اوین این کارها را کرده اند، همچون دیگر جنایتکاران که در هر جامعه ای یافت می شوند. نه، گروهی نیز هستند که بر اساس اعتقادات خود و در راه خدا و آخرت این کارها را انجام داده اند و تمام اصول شرعی را نیز بدون کم و کاست رعایت کرده اند.

اما از دید آدمهای کلیشه ای زندانی سیاسی مقاوم، قهرمان است. آنکه در هم شکسته، تواب است و خائن. شکنجه گر پلید است و انسان نیست … اینها کلیشه هایی هستند که هر چند از واقعیت ها می آیند، اما آن را ساده می سازند و تک بعدی. جالب این است که شمار دون کیشوت های خارج نشین که این گونه می اندیشند، بسیار زیاد است. برخی از آنها با رفتاری که نشان می دهند، در کنار همان بازجویان اوین می ایستند. من هم در داخل ایران و هم در خارج با زندانیان آزادشده تماس داشتهام. در داخل ایران دست کم کسی را ندیدم که این گونه بیندیشد. این دیدگاه های افرطی بنیادگرایانه  را بیشتر در خارج می بینی.

یکی از مضحک ترین واکنش ها به کتاب «زندانی تهران» را در اینجا دیدم.

به شهرنوش پارسی پور در رادیو زمانه می پرند که چرا گفته که کتاب «زندانی تهران» بیان واقعیت است. یادشان رفته که شهرنوش پارسی پور خود نیز در همان زندان بوده و کتاب «خاطرات زندان» را نوشته است. اینها هیچ کدام مهم نیست. مهم این است که کسی حق ندارد دنیای ساده لوحانه سیاه و سفید، خیر و شر و فرشته و شیطان گروهی دون کیشوت خارج از کشورنشین را برهم زند.

به نظر می آید که مارینا نعمت عذاب وجدان بعضی هاست!

زندگی هیچ گاه تک بعدی نیست، حتی با عینک سیاه و سفید. اگر به جنبش سبز بنگریم، می بینیم که این دیدگاه های سیاه و سفید بنیادگرایانه کم کم رنگ می بازند. دیگر کسی زندانی را که می شکند را محکوم نمی کند، به ویژه که پای خودش هیچ گاه به زندان نرسیده باشد و همین دستاوردی است بزرگ برای ایرانی استبداد زده، هر چند که شاید برای دیگران بدیهی باشد.

دید منطقی تر این است که بپذیریم که همه این تصویرها می توانند درست باشند و بخشی از پازل پیچیده ای به نام زندان اوین. هم برای مارینا نعمت این آزادی را قایل باشیم که آنچه را که بر او رفته است را بنویسد و هم برای دیگران. او خاطراتش را نوشته است و آنچه خود دیده و تجربه کرده است. خاطره نویسی نیز امری شخصی است. اگر کسی تفاوت میان خاطره نویسی یا مستندسازی یا تاریخ نویسی را نمی داند، مشکلش جای دیگری است و بهتر است در سکوت برود روی نیمکت مدرسه بنشیند و ابتدا گوش فرا دهد و سپس سخن گوید.

دوباره کلیپ «داستان رقص در ایران» را دیدم که در آن پدر مارینا، آقای مرادی بخت سخن می گوید. او در 87 سالگی داستان زندگی و کار خود را می گوید؛ داستانی غم انگیز و تاسف بار برای ملتی که خوب و بد خود را نمی شناسد.

* نام ماریا را برای مریم به کار برده ام. (نویدار)

لینک ها:

–          مصاحبه بهنود مکری با مارینا نعمت

–          مصاحبه رادیو زمانه با مارینا نعمت

اپیسود فرودگاه (1)

فرودگاه جای جالبی است و پر از چیزهای غیرمنتظره. در فرودگاه روزمرگی وجود ندارد، چون خود، پایگاه سفر و سبب برهم خوردن روزمرگی است. شاید برای آنهایی که در آنجا کار می کنند نیز این گونه باشد و یا نه، برای آنها روزمره باشد، نمی دانم. برای مسافر، بدون تردید این گونه است. هیجان انگیز است.

فرودگاه جای مرموزی است. همیشه دلهره داری از این که چیزی وجود دارد که نمی دانی چیست. دلهره تاخیر پرواز؟ کنترل گذرنامه؟ این که در تهران نگذارند از کشور خارج شوی؟ سقوط هواپیما و آخرین سفرت؟ هیجان پرواز؟ دیدن چیزهای ناشناخته و پیش بینی نشده؟ … پس از بیست سال سفر و گذر از فرودگاه های چهارگوشه جهان، هنوز هم فرودگاه برای من جاذبه ای عجیب دارد.

سفر تنها جابجایی جغرافیایی از اینجا به آنجا نیست. در سفر، اندیشه ات، معیارهایت، تصویرها و ذهنیت هایت و نظام ارزشی ات نیز به سفر می روند. در آنجا با دیگران می آمیزند و سنتزی ایجاد می کنند که در اختیار تو نیست. این گونه به سفر می روی و به گونه ای دیگر باز می گردی. هیچ گاه آنی نیستی که پیش از سفر بودی.

سفر زندگی ات را شتاب می بخشد و گهگاه از سرعت سرسام می گیری. شاید بتوان گفت که فرودگاه دروازه ای است به سوی ناشناخته ها.

سفر نسبی بودن تو و اندیشه ات را بدون هیچ گذشت و رحمی به تو نشان می دهد.

آدمهای فرودگاه نیز عجیب هستند. می توانی ساعت ها در گوشه ای بنشینی و مسافران را تماشا کنی که می آیند و می روند. در هر گوشه دنیا هر چند که استانداردها و روندهای فرودگاهها مشابه است، هر کدام رنگ فرهنگی خود را دارد. یک پرواز که از جایی می نشیند، رنگ و هوای آن بخش از فرودگاه عوض می شود، می شود هندی، عربی، اروپایی، چینی، آفریقایی … در اروپا در زمستان یکی از کناره دریای کاراییب می آید و شلوار کوتاه و تی شرت کوتاه تنش است و یا از اروپا کسی با پالتوی ضخیم به هنگ کنگ می رود و یادش رفته که آنجا زمستان ندارد.

در فرودگاه ریاض حاجی ها می آیند از جهان اسلام و هنگام بازگشت یک دبه 5 لیتری آب زمزم با خود به داخل هواپیما می برند. هر پروازی شاید دو هزار لیتر آب با خود می برد؛ آن هم در روزهایی که در فرودگاههای دیگر کشورها هر مایعی (و تازگی ها هر جامدی نیز) که در بار دستی بیشتر از 100 میلی لیتر باشد را می گیرند و روانه زباله می کنند. همین دو سه هفته پیش در فرودگاه ژنو خمیر ریش تراشی مرا که در کیفم فراموش کرده بودم، گرفتند. جالب این است که زحمت انداختن آن به سطل زباله  را نیز نمی کشند و خودت باید آن را دور بیاندازی. باید این کار تاثیر روانی فراموش نشدنی داشته باشد که دیگر از این کارها نکنی.

یک بار برای یکی از ماموران در اروپا که به گوشه ای از کیف بزرگ «خلبانی» من بند کرده بود که خودم هم درست نمی دانم که در درونش چیست، جریان فرودگاههای عربستان سعودی و دبه های 5 لیتری آب را تعریف کردم. چشمهایش چهارتا شده بود. می گفت که در رویا هم نمی تواند چنین چیزی را تصور کند.

دیگر نوشته ها در این زمینه

–  اپیسود فرودگاه (2)

اپیسود فرودگاه (3)

اپیسود فرودگاه (4)

 

یادداشت های جشنواره ایران در وایمار، 2009: کنسرت پایانی و میهمانی شام رسمی

روز دوشنبه، 12 اکتبر 2009 سه برنامه گذاشته اند: یکی بازدید از اردوگاه بوخنوالد است که در پیش در باره آن نوشته ام. ساعت هفت بعد از ظهر کنسرت پایان جشنواره در قصر وایمار است و پس از آن میهمانی شام رسمی در هتل مجلل «گراند هتل روسیشه هوف (دربار روسیه)».

در سالن کنسرت قصر وایمار در ابتدا اثری از «محسن میرمهدی» به نام «چهار ترانه فولکلور» برای پیانو اجرا شد. محسن میرمهدی که با او در این جشنواره آشنا شده ام، آدم بسیار جالبی است. او هم موسیقی دان است و هم دکتر فلسفه در مذاهب و در برلین زندگی می کند. در این کنسرت پیانو او ترانه های محلی ایرانی را برای سازهای اروپایی تنظیم کرده است. این گرایشی است که اکنون در میان بسیاری از موسیقی دانان ایرانی دیده می شود و کارهای با ارزشی در تلفیق موسیقی سنتی ایرانی و موسیقی غربی ارایه داده اند. هر چند که کسانی چون نادر مشایخی، که دوست مشترک ما نیز هست، درست راه مقابل آن را در پیش گرفته اند و به موسیقی نگاهی فراملی دارند.

پس از کنسرت پیانو آنت رنه برگ (Annett Renneberg) و برند لانگه (Bernd Lange)، دو هنرپیشه آلمانی قطعه «زلیخا» از «دیوان غربی-شرقی» گوته را برگزار کردند و در پایان «سویت به سبک سنتی» اثر محسن میرمهدی با پیانو اجرا شد.

پس ار کنسرت به هتل «دربار روسیه» می رویم. هتلی است بسیار مجلل که دویست سال پیش و در دوران سلطنت رومانوف ها ساخته شده است. در برابر در ورودی سالن چند دختر جوان ایستاده اند و به میهمانان گیلاس های نوشیدنی تعارف می کنند. گیلاس ها این توهم را به وجود می آورند که گویا در آنها شامپاین یا مارتینی باشد. اما من می دانم که در آنها آب انگور و دیگر آب میوه هاست. ظهر همان روز، پس از بازگشت از اردوگاه بوخنوالد گفتگوی تندی میان آقای گالاس و من درگرفته بود. از او پرسیده بودم که آیا در میهمانی شب شراب نیز هست؟ و او پاسخ داده بود که: نه، نیست. چون ممکن می بود که سفیر ایران بیاید و چون جناب فرش فروش سازماندهی (و هزینه) آن شام را بر عهده گرفته بود، او به تنهایی تصمیم گرفته بود که شراب نباشد و برگزارکنندگان آلمانی نیز چیزی نگفته بودند. در این میان جریان بازدید از اردوگاه بوخنوالد نیز سبب شده بود که سفیر ایران و سفارتچی هایش این میهمانی را نیز با کمال بی ادبی تحریم کنند و نیایند. همه اینها روی داده بود و من در ظهر امروز به دکتر گالاس گفته بودم که «شماها انعطاف فرهنگی در برابر ارزش های دیگران را با بی پرنسیپی اشتباه گرفته اید. چگونه است که کسی که به میهمانی می آید، برای میزبان و دیگر میهمانان تعیین می کند که چه کسی چه بنوشد یا بخورد یا نه. شما چنین چیزی را به همین راحتی می پذیرید و از آن میهمان بی فرهنگ نمی پرسید که انعطاف فرهنگی او کجاست؟» گفته بودم: «امشب این همه میهمان آلمانی دارید و این یعنی آبروریزی برای همه شما. کسی از آن سوی دیگر جهان برای شما تعیین می کند که در کشور و خانه خود و در برنامه خود چه چیزی بنوشید یا ننوشید. این اگر بی پرنسیپی نیست، پس چیست؟ سخن بر سربود یا نبود نوشابه الکلی نیست.»

یکی از کلیشه هایی که در باره مردم آلمان وجود دارد، به مطلق گرایی آنها اشاره دارد. این هر چند بیش از یک کلیشه ارزش ندارد، ولی گهگاه این اشاره به افراط یا تفریط آنها درست است. ملایمت و آرامش تیپیک آلمانیها نیز گهگاه از مرز معقول فراتر می رود. این را نیز به او گفته بودم که مرز انعطاف و بی پرنسیپی باید روشن باشد. دکتر گالاس نیز به سوی تلفن رفته بود، به هتل زنگ زده بود و تلاش کرده بود که برنامه را تغییر دهد و شراب و مارتینی را به برنامه بیافزاید و آنها گفته بودند که برای همه چیز تدارک دیده اند و نمی توانند برنامه را تغییر دهند.

و حال من نیز گیلاس آب انگور را می گیرم و به داخل سالن می روم.

در کنار در ورودی، سیلکه و رافائل، مسئول بخش فرهنگی و بخش اقتصادی سفارت آلمان در تهران ایستاده اند که از تهران با هم آشنا هستیم. تنها کسانی هستند که در اینجا در نگاه اول می شناسم. با هم به سفر اصفهان رفته ایم و برای برگزاری جشنواره در ایران پله های ارگان های دولتی ایرانی را بدون نتیجه بالا و پایین رفته ایم. به سوی آنها می روم و با هم گپ می زنیم. کماکان در فضای جریان شراب، به آنها که یکی شان آب انگور دارد و دیگری آب پرتقال، می گویم: «هنوز شش ماه نگذشته است که ما در یک میهمانی سفارت آلمان در تهران که همه ما نیز آنجا بودیم، بهترین شراب آلمانی در دسترس ما بود و حال اینجا در قلب آلمان و در شهر گوته،  آب انگور به دست شما و من داده اند. این مضحک نیست؟» لبخند می زنند و چیزی نمی گویند. دیپلمات هستند دیگر! ماموریتشان در تهران نیز هنوز تمام نشده است.

در این میان یکی از مدیران وزارت خارجه آلمان که تنها نامش را شنیده بودم، به ما می پیوندد.  او نیز آب انگور دارد و می گوید: «به سلامتی!» می گویم: «باید در فانتزی خود تصور کنیم که این شراب است. آنگاه مشکل حل می شود.» آنگاه به نماینده وزارت خارجه می گویم: «از شوخی گذشته، از زمانی که فرانسوی ها در سفر آقای خاتمی به فرانسه تسلیم مدیر پروتکل دولت ایران شدند و سر میز همه میهمانان آب پرتقال گذاشتند، در همه جا این کار جا افتاد و شما هم همین کار را با آقای خاتمی و دیگر نماینده های دولت ایران کردید و در میهمانی شام به افتخار خاتمی در قصر یلووی برلین به 500 میهمان آب پرتقال و آب معدنی دادید.» می گوید: «این بحث را ما نیز در وزارت خارجه داریم و من نیز نمی دانم که چگونه این تصمیم ها را می گیرند.» می گویم: «خانم رییس مجلس بلژیک سفر رییس مجلس ایران (گمان کنم آقای کروبی بود) به بلژیک را لغو کرد چون از او خواسته بودند که از دست دادن با رییس مجلس ایران خودداری کند. از دید شما کدام اقدام درست تر است؟» چیزی نمی گوید. می گوید: «من تاکنون در سازماندهی این گونه برنامه ها برای ایرانی ها درگیر نبوده ام و برایم چنین موقعیتی پیش نیامده است.» دیپلمات است. حرف می زند بدون آن که چیزی گفته باشد. می گویم: «اگر در این چیزهایی که شاید هم پیش پا افتاده به نظر بیایند، کوتاه بیایید، فردا می آیند و می خواهند که در باره آنها در آلمان  قانون مدنی نباید عمل کند و شریعت اسلامی باید باشد. بتوانند زنشان را کتک بزنند یا جهار تا زن بگیرند. آن وقت می خواهید چکار کنید؟» لبخند می زند. من نیز انتظار ندارم که چیزی بگوید. مسئولان دولتی محتاط تر از این حرفها هستند که به راحتی اظهار نظر کنند. آنهم در زمانی که رییسشان، آقای اشتاین مایر، وزیر خارجه، می خواهد در انتخابات پیش رو صدراعظم آلمان شود. اما از رفتارش به نظر می آید که این بحث ها در میان خودشان هم داغ است. من هم اینها می گویم که برود و طرح کند. البته بعدا دوباره سراغم آمد و تاریخ ماجرای لغو سفر رییس مجلس ایران به بلژیک را پرسید. گمان کنم آن را لازم داشت تا از آرشیو درآورد تا شابد برای سفر بعدی یکی از سران ایرانی لازم داشته باشد. البته این که احمدی نژاد یا یکی دیگر از حضرات بتواند پایش را به آلمان بگذارد، از محالات باید باشد. ولی شاید دیگر آلمانی ها آب انگور و پرتقال سر میز شام نگذارند.

در مجموع به عنوان کسی که شاید در سال 5 گیلاس شراب هم ننوشد، از این که تا این حد درگیر این بحث شده ام؛ لز خودم تعجب می کنم. البته روشن است که بحث بر سر نوشیدن شراب نیست. به هر رو میهمانی خوبی بود و تا نیمه شب ادامه یافت. پس از آن من بودم و شب و رانندگی تا صبح برای رسیدن به محل کار. اگر شراب نیز می بود، به خاطر 400 کیاومتر رانندگی حتما از نوشیدن صرفنظر می کردم.

باز هم پیرامون گرد و غبار شادی صدر

جنجال بی فایده و سخیفی که شادی صدر به راه انداخت و بسیاری را نیز در وبلاگستان با آن سرگرم ساخت، مرا به یاد یکی از دوستانم انداخت.

در نوشته «بنیاد گرایی شادی صدر» نوشتم که سخنان شادی صدر چیز تازه ای نداشت و من تنها به محتوای اندیشه پشت آن پرداختم که از دید من بنیادگرایانه است و حتی همین نیز تکراری است. او تنها با این سخنان سخیف و تکراری، گروهی از مردان سخیف، همان هایی که شادی صدر به درستی در نوشته اش به تصویر می کشد، را به راه انداخت که بیایند و در پای دیدگاهها چرند بگویند، عده ای نیز به طرفداری از شادی صدر بپردازند و کل ماجرا در سطحی بسیار پایین جریان یابد. این کار شادی صدر، اعتباری را که برای خود به خاطر فعالیت هایش در ایران به دست آورده بود، یک باره بر باد داد و این مایه تاسف است. من انتظار نداشتم که کسی که وکیل دادگستری است، بدون استدلال و اندیشه حکم براند و چون یک آخوند از بالا به پایین ابلاغ کند. این کار تنها از بنیادگرایان برمی آید. بگذریم! حرفها تکراری می شوند.

در سال 1996 در شهر مونترال در کانادا بودم. دوست خوب من، نیما، که اکنون در لندن استاد دانشگاه است، در آن سالها در دانشگاه مونترال درس می داد. شبی با هم به همراه گروهی به کافه ای در مونترال زیبا رفتیم که در آمریکای شمالی یکی از معدود شهرهایی است که با کافه های بی شمارش حال و هوای اروپایی دارد. در آنجا با هریت ن.ا. آشنا شدم که یکی از دوستان نیما بود. او دختر یکی از فیلسوف های معاصر و مشهور انگلیس است  که تئوری هایی پیرامون «مرگ» دارد. هریت در آن سالها در مونترال ادبیات تطبیقی می خواند و گرم آخرین درسها بود.

در آن شب از آسمان و ریسمان گفتیم تا به ادبیات ایران رسیدیم. او برایم از پژوهش های خود در ادبیات ایران از دید جایگاه جنسیت و سکسوالیته چیزهایی گفت که برای من تازگی داشت. برایم گفت که در ادبیات کلاسیک ایران سمبولیسم، دوپهلو گویی و استفاده از رمز و راز گسترده است که البته این سخن تاز گی نداشت. اما هریت معتقد بود که این دوپهلو گویی در رابطه میان دو جنس نیز خود را در ادبیات نشان می دهد و از جمله، آنگاه که در ادبیات کلاسیک ایران ابراز عشقی می بینی، این لزوما ابراز عشق یک مرد به زن یا یک زن به مرد نیست بلکه به همان میزان می تواند ابراز علاقه به هم جنس باشد و همیشه هاله ای از ابهام وجود دارد. از این فراتر، هریت اشاره به سعدی کرد و گفت: سعدی گرایش آشکار به بچه بازی دارد و هر چه که می گوید، در ستایش از پسربچه است. اگر با این دید به شعرهای سعدی بنگری، مفهوم بسیاری از آنها را بهتر درمی یابی. در حافظ این ابهام گویی بیشتر و نیرومندتر وجود دارد و نمی توان در این مورد به آن روشنی نظر داد که در مورد سعدی می شود.

دیدگاه های جسورانه ای بود که نمی شود به سادگی آنها را رد کرد، به ویژه که رمز و راز و ابهام فراوان در شعر فارسی جای را برای این گونه برداشت ها باز می گذارد. اگر به مولانا و شمس تبریزی نیز بنگریم، می توانیم در همین راستا بیندیشیم، هر چند که ممکن است به ما بگویند که: نخیر، این عشق معنوی است و نه زمینی و جسمی. فضای رازآلود جا برای همه اینها گذاشته است، همان گونه که برخی تلاش دارند که به ما بقبولانند که شراب در ادبیات فارسی، آن نوشیدنی شراب انگور نیست و منظور چیزی است معنوی.

می گویم که ما در نقاشی مینیاتور ایرانی که به شدت تحت تاثیر فرهنگ چینی، مغولی و هندی نیز هست، تفاوت زیادی میان زن و مرد نمی بینیم و تنها پوست زن را کمی روشن تر می کشند و گهگاه نیز روشن نیست که مردی و زنی در آغوش یکدیگر هستند یا دو مرد یا دو زن. لباسشان نیز یکی است. اینها نیز می تواند در تایید حرفهای تو باشد. ولی من تاکنون چنین تحلیلی در مورد شعر کلاسیک فارسی نشنیده بودم.

می پرسم تو چرا در کانادا به دنبال این موضوع رفته ای و چه جذابیتی برایت دارد؟ می گوید من به جز این که ادبیات تطبیقی می خوانم، هم جنس گرا نیز هستم و هیچ گرایش و احساسی نسبت به مردان ندارم. از این روست که این چیزها همواره ذهن مرا مشغول می کند و من در ادبیات ایران زمینه گسترده ای برای پژوهش در این باره یافته ام.

برایم جالب بود. چون هم جنس گرایان زنی که در آن سالها در اروپا می دیدم، به دید من انسان های متعادلی نمی آمدند. یا دست کم آنهایی که همیشه با سروصدا و توهین به مردان («اینجا بوی گند مرد می آید») در برنامه های گوناگون سیاسی، جنبش صلح، جنبش زنان، حفظ محیط زیست، جنبش ضد سلاح های هسته ای و دیگر جنبش های اجتماعی می دیدی، آدمهای بی فرهنگ، خشن، مهاجم و تهوع آوری بودند که تنها در چنین برنامه هایی (در سالهای 80 و 90 میلادی) می دیدیشان. کسانی بودند که هویت اجتماعی خود را از کمر به پایین تعریف کرده بودند و فرای آن چیزی نداشتند. اگر از آنها پرسشی در باره جنبش زنان و یا جنبش صلح جهانی می پرسیدی، به جز گردوغبار حرفی برای گفتن نداشتند.

اینها را به هریت می گویم و آرامش و لبخند تمسخرآمیزش توجه مرا جلب می کند.

می گوید: اینها به دنبال مد هستند. اینجا هم زیاد است. مد شده که بیایی و بگویی که «لزبین» یا «گی» هستی. اینها تعادل شخصیتی و روانی ندارند، حال دلیلش هر چه می خواهد باشد. می گوید اینها پیش از این که هم جنس گرا باشند، ضد مرد یا ضد زن هستند و با این ضدیت هویت خود را تعریف می کنند تا این که از خود چیزی برای گفتن داشته باشند. با آدم روشنفکر و اندیشمند طرف نیستی که بتوانی از آنها توقع داشته باشی.

یادم می افتد که آن زمانی که در انستیتوی پزوهشی «فراونهوفر» در برلین کار می کردم، یکی از همکارانم روزی آمد و گفت می خواهم یک مدت «گی» بشوم ببینم چگونه است. گفتم: از کی تا حالا می شود «گی» شد یا نشد؟ مگر این با تصمیم توست؟ گفت: کنجکاوم. می خواهم ببینم یعنی چی. آقا یکی دوسال «گی» تشریف داشتند و اکنون نیز ازدواج کرده و بچه دارد. کنجکاویش هم شاید پایان یافته باشد. خبری ندارم.

هریت جمله جالبی نیز به کار برد. گفت: «اینها برده های گرایش جنسی خود هستند و با آن گرایش همه چیز را می بینند و می سنجند تا با فکر و اندیشه.» می گویم در آلمان هر کجا که برنامه ای باشد از اینها می بینی و چون تندرو، پر سروصدا و تهاجمی هستند، توجه همه را جلب می کنند. می گوید: من معتقد هستم که اینها مد است و اینها را چند سال دیگر نخواهی دید. کسی که به گونه طبیعی و بیولوژیک هم جنس گراست که نمی تواند با جنس مخالف دشمن باشد و ضدیت داشته باشد. من همان گونه به عنوان یک انسان هم جنس گرا طبیعی و معمولی هستم که یک زن یا یک مرد هتروسکشوال طبیعی و معمولی است. آدم باید احمق و سطحی باشد که با دیگران که گرایش دیگر دارند، دشمنی بورزد.

و چقدر نیز حق با او بود.

هریت چند ماه بعد در سال 1996 در اشتوتگارت نزد من آمد و شبی را در رصدخانه اشتوتگارت گذراندیم و بحث خود را ادامه دادیم. در تابستان سال 1997 نیز به همراه سیلوی، دختری که با او زندگی می کرد، برای شش ماه برای کاری پژوهشی در دانشگاه آزاد برلین به آنجا آمد و یک هفته با هم در موزه های بی شمار برلین چرخیدیم و به بحث و جدل پرداختیم.

جنبش زنان دست کم در آلمان راه خود را به خوبی پیش برده است و دستاوردهای آن نیز چشم گیر است. از این پشه های یک روزه بیست سال پیش نیز زیاد چیزی نمی شنوی. حال برخی ایراد می گیرند که چرا به شادی صدر ایراد می گیری. خوب، چرا ایراد نگیرم وقتی کسی می آید و حرفهای تکراری کسل کننده عوام فریبانه می زند و گمان می کند که شق القمر کرده است؟ کیست که بر ضعف های وحشتناک مرد «تیپیک» ایرانی آگاه نباشد؟ کیست که نداند که در خیابان های تهران چه می گذرد؟ من که خود نوشته های بی شمار پیرامون «بی غیرتی» تاریخی و ملی مرد ایرانی نوشته ام، که هیچ گونه کمپین ده امضایی ندارد، که بر علیه حجاب اجباری زنان اعتراض نکرده است، که بر علیه توهین روزانه به خودش، بر علیه چندهمسری توهین آمیز به مرد و زن، بر علیه حقوق نابرابر زن و مرد، بر علیه حق قانونی کشتن فرزند به دست پدر و بسیار چیزهای دیگر، هیچ گاه اعتراض نکرده است و اکنون نیز هیچ کمپینی به راه نیانداخته است. حال مزاحمت ها و رفتار زشت و بی فرهنگ بسیاری از مردان ایرانی در خیابان و تاکسی به کنار، که انگار ما خود ندیده بودیم و تحلیل نداشتیم. این چیزها بیش از آن برای انسان هوشمند و روشنفکر آشکار است که حالا یکی بیاید و با این روش ابتدایی همه را جمع ببندد که ما حس کنیم که گویا مثلا فاطمه رجبی از دید شادی صدر شخصیتش از نلسون ماندلا والاتر است چون زن است. خودش نیز گفت که آخوند صدیقی از مردان طرفدار جنبش سبز بهتر است چون یک روست. این حرفها سبک و مسخره است. با پوزش واژه دیگری به ذهنم نمی آید.

هریت پس از پایان تحصیل در مونترال، در تورنتو نیز حقوق خواند و وکیل شد. دوستش و شریک زندگیش سیلوی نیز وکیل است و آنها کماکان با هم زندگی می کنند. در این سالها همواره رد پای هریت را در مطالعات بین المللی جنبش زنان، جایگاه اجتماعی جنسیت و مطالعات و مقاله های پژوهشی این گونه می بینم. آخرین بار نیز در وزارت دادگستری انگلیس کاری پژوهشی انجام می داد.

حال، چه کسی اعتبار بیشتری دارد؟ یک انسان اندیشمند چون هریت دوست من، با آن آرامش و تعادل و دانش گسترده به روز و دید پژوهشی، یا یک هوچی بنیادگرای تازه از راه رسیده از یک جامعه بسته و سرکوبگر احمدی نژادی که در آن مبارز بودن اصلا هنر نیست، با حرفها و دیدگاههای بیست سال پیش که با این کارها تنها و تنها به جنبش زنان صدمه می زند و ما را نیز وا می دارد که به این سخنان سخیف بپردازیم و در پاسخ بشنویم که مورچه هستیم. البته یک بنیادگرای دیگر نیز پیشتر ما را خس و خاشاک و بزغاله خوانده بود.

این حق ما نیست که بگوییم حوصله مان از این حرفهای تکراری و عوام فریبانه سر می رود؟ کمی در این جامعه باز پژوهش کنید و سخن تازه ای بگویید که نشنیده باشیم تاکنون!

من منتظر هستم که از شادی صدر چیزی ببینیم و بخوانم که نشان دهد که به آخرین پژوهش های جنبش زنان در اروپا آشنایی دارد و بر آن اساس سخنان تازه ای پیرامون جنبش زنان ایران و جنبش سبز بگوید.

این گوی و این میدان!

دیگر نوشته ها در این زمینه:

بنیاد گرایی شادی صدر

–  جنبش زنان یک جنبش اجتماعی است و نه جنسی (پیرامون سخنرانی شادی صدر در کلن)

“زبان بدن” مرد ایرانی و دیگر چیزها

یادداشت های جشنواره ایران در وایمار، 2009: محمود دولت آبادی و بهمن نیرومند

روز یک شنبه شب محمود دولت آبادی در کتاب فروشی محبوب من «تالیا» از رمان تازه خود به نام «کلنل» می خواند. بهمن نیرومند که این کتاب را به آلمانی برگردانده است، نیز آن را به آلمانی می خواند.

ماجرای این کتاب دولت آبادی نیز به برکت حکومت اسلامی عجیب است. این کتاب چون بسیار کارهای ادبی دیگر در ایران اجازه چاپ نگرفته است. شاید این بار نخست باشد که یک رمان ایرانی ابتدا به زبانی دیگر انتشار می یابد. به هر رو، خواننده ایرانی از خواندن این کتاب محروم است.

به ایستگاه راه آهن می روم تا محمود دولت آبادی و پسرش را بیاورم. به شدت سرما خورده است و حالش دگرگون است. بهمن نیرومند نیز از برلین راه می رسد. در میان راه بهمن نیرومند می گوید: این بازدید از اردوگاه بوخنوالد چه ربطی به جشنواره فرهنگی دارد که شما آن را ترتیب داده اید؟ توضیح می دهم که من هیچ نقشی در سازمان دهی جشنواره نداشته ام و جریان سفارت حکومت اسلامی و فشار آنها برای لغو بازدید از اردوگاه را می گویم که چگونه آنها تلاش دارند که از جشنواره برای خود تبلیغات کنند و مخالف دیدار از آنجا هستند. می گویم: «درست است که اردوگاه بوخنوالد ربطی به جشنواره ندارد ولی برگزارکنندگان با توجه به وضعی که حکومت اسلامی با نفی هولوکاست به راه انداخته، اصرار به این بازدید در برنامه دارند. از سوی دیگر، کمیته مرکزی یهودیان آلمان نیز چند روز است که بر علیه این جشنواره تبلیغ می کند که باید ایران در انزوای بین المللی قرار گیرد و این چیزها. از این رو، به نظر می آید که برگزارکنندگان برنامه در چنین فضایی قرار گرفته اند که تندروها از دو طرف فشار می آورند. یهودی های تندرو که در هر کاری دخالت می کنند نیز بدشان نمی آید که این جشنواره اصلا برگزار نشود.»

بهمن نیرومند دیگر چیزی نمی گوید. به او می گویم: «شما دو نفر که دعوت جشنواره را پذیرفته اید و آمده اید، بدون این که خود بدانید، یاری بزرگی به جشنواره رسانده اید تا این جشنواره مورد سوء استفاده تبلیغاتی حکومت اسلامی و سفارتش در برلین قرار نگیرد و از سوی دیگر نیز به آن انگ حمایت از حکومت اسلامی نخورد.» نیرومند می گوید: «من به جایی که آدم های سفارت باشند، وارد نمی شوم و اگر آنها را جایی ببینم، بساطشان را به هم می ریزم.«

بهمن نیرومند را سالهاست می شناسم و به اخلاق این رهبر جنبش دانشجویی 1968 در آلمان و یار یوشکا فیشر و دیگران آشنایی دارم.

محمود دولت آبادی در آن شب از کتاب خود می خواند. داستان در باره یک سرهنگ ارتش است که در سالهای پیش از انقلاب از سرکوب مردم در ظفار سرپیچی می کند، همسرش را می کشد و به زندان می رود. پس از انقلاب شکنجه گر سابق خودش به او پناه می آورد که تلاش دارد خود را با شرایط جدید تطبیق دهد. داستان پر است از درگیری های روحی و رویارویی با واقعیت های خردکننده و پر از تودرتو های تاریخی.

رادیوی آلمان (Deutschlandradio) در باره این کتاب می گوید که این کتاب «نقطه مقابل ادبی نقاشی گرنیکا (اثر پیکاسو) است. کتابی است که انسان آن را هیچ گاه فراموش نخواهد کرد.«

شب خوبی بود با این دو چهره برجسته ادبیات کنونی ایران.