یادداشت های جشنواره ایران در وایمار، اردوگاه آدم سوزی بوخنوالد 2009 و یا: چرا احمدی نژاد یعنی ننگ و شرمساری

نوشته های پراکنده ای پیرامون جشنواره دیوان غربی-شرقی وایمار و تلاش آقای دکتر گالاس برای برگزاری این جشنواره آورده بودم که اکنون تلاش می کنم آنها را تکمیل کنم. در جریان تلاش ما برای برگزاری این جشنواره چیزهایی را دیدیم که ارزش این را دارند که نوشته شوند. یکی از اینها برنامه جشنواره برای بازدید از اردوگاه بوخنوالد در شهر وایمار است.

وایمار تنها یک پایتخت فرهنگی، شهر گوته و حافظ و خواهرخوانده شیراز نیست. این شهر اردوگاه آدم سوزی بوخنوالد را نیز دارد که پدر آقای گالاس از قربانیان آنجاست. او و همه اعضای شورای شهر وایمار که در برگزاری این جشنواره دست داشتند، برنامه بازدید از اردوگاه بوخنوالد را در برنامه جشنواره گذاشته بودند.

هر چند که من پس از شکست تلاشمان برای برگزاری این جشنواره در تخت جمشید، اصفهان و تهران در برگزاری این جشنواره در وایمار نقشی نداشتم و تنها میهمان بودم، اما از لحظه ورود به وایمار دوباره درگیر برگزاری شدم و این با توجه به دوستی آقای گالاس و من امری بود کاملا بدیهی. هر چه که دوسال پیش دولت ایران هیچ گونه همکاری با ما برای برگزاری این جشنواره نکرد، اکنون در اکتبر 2009 بودیم، افتضاح انتخابات خرداد روی داده بود و جنبش سبز پا گرفته بود. همه اینها باعث شده بود که حکومتیان برای کسب آبروی از دست رفته به دنبال ما بیافتند که بتوانند چهره زشت خود در برابر جهان را تغییر دهند. سفارت متکبر ایران در برلین که یک سال پیش از آن تنها کارش سنگ اندازی و سردواندن بود، ناگهان درهایش باز شده بود و همه آدمهایشان را بسیج کرده بودند که در جشنواره وایمار شرکت کنند. آقای شیخ عطار، سفیر محترم جههوری اسلامی در برلین که سال پیش کوچکترین توجهی به جشنواره نداشت، حالا بدون آن که کسی از او دعوت کرده باشد، آمادگی خود را اعلام کرده بود که سخنرانی در گشایش جشنواره را انجام دهد. البته آقای دکتر گالاس به روشنی گفته بود که برای گشایش جشنواره کسی از مسئولان سفارت اسلامی را دعوت نخواهد کرد.به گفته آقای گالاس «آنها می خواهد جشنواره را برای خود مصادره کنند»، همان گونه که رای مردم را چند ماه پیش از آن برای رییس جمهور حقیرشان مصادره کرده بودند.

با این وجود سفارتی ها بسیج کرده بودند که خود را جوری در جشنواره جای دهند. آقای سفیر هم دو روز پیش آمده بود و در «بازارچه» ای که فرش فروش ایرانی برای فروش صنایع دستی ایرانی راه انداخته بود و ربطی به جشنواره نداشت، سخنرانی کرده بود. «کاچی به از هیچی!»

شبی که کنسرت سالار عقیلی برگزار شد، نیز سالن پر بود از سفارتی ها و خانواده هایشان. تاکنون این همه سفارتی در یک جا ندیده بودم. آقایانی که هیچ گاه ما را که برای دوستی فرهنگی ایران و آلمان تلاش می کردیم، درست تحویل نمی گرفتند، تلاش داشتند ما را فرسوده سازند، سر می دواندند و همیشه برایشان «عنصر نامطلوب» بودیم، اکنون سلام و علیک می کردند و دور ما می چرخیدند. این همه بی پرنسیپی و خودفروشی جالب بود که البته برای من تازگی نداشت.

روز شنبه 11 اکتبر 2009 است. برای روز دوشنبه برنامه بازدید از اردوگاه بوخنوالد را گذاشته اند.کلاوس گالاس عصبانی است. می گوید: از سفارت تماس گرفته اند که: برنامه بازدید از بوخنوالد را باید حذف کنید و چه اصراری دارید به آنجا بروید؟ اسپانسر ایرانی این جشنواره که یک فرش فروش از شهر رگنسبورگ است، نیز به آقای گالاس فشار می آورد که برنامه حذف شود. او که فرش فروشی اش را خانه ایران نام نهاده و تلاش دارد که خود را علاقه مند به فرهنگ نشان دهد، کمک مالی زیادی به جشنواره کرده است. البته درکش از فرهنگ کمابیش در چارچوب کارش و فروش است و چندان از آن فراتر نمی رود. به راحتی می توان دید که فروش فرش و صنایع دستی و چیزهایی که به آنجا آورده است بیشتر در مرکز توجهش است تا حمایت از فرهنگ ایرانی. همه جا تلاش داشت که خود را به میان اندازد و در مرکز توجه باشد و با این کار بیشتر آشکار می شد که از این کارها سر درنمی آورد.این از دو سه بار دست زدنش در میان قطعه های موسیقی کلاسیک اروپایی پیدا بود تا ناپختگی های پی در پی در برنامه های جشنواره و تلاش در دخالت در تصمیم های مدیرهای آن. همین امر باعث می شد تلاش کند که میان دو صندلی بنشیند و میان سفارت ایران و برگزار کنندگان جشنواره مانور دهد که: نه سیخ بسوزد و نه کباب. حال اگر شرکت کنندگان از کباب او دلشان درد گرفت، مهم نیست. او نیز در ابندا فشار می آورد که بازدید انجام نشود. او برای سه شنبه شب سفارتی ها را به یک میهمانی اختصاصی شام دعوت کرده است که البته این میهمانی جزو برنامه رسمی جشنواره نیست و از سوی برگزار کنندگان آلمانی کسی نمی رود. اکنون نگران آن میهمانی است. دو شنبه شب نیز از سوی جشنواره کنسرت پایانی به همراه میهمانی شام رسمی برگزار می شود که نمایندگان وزارت خارجه آلمان، نمایندگان سفارت آلمان در تهران، سفیر ایران در آلمان،اعضای شورای شهر و شهردار وایمار نیز دعوت شده اند. سفارتی ها گفته اند که اگر بازدید از اردوگاه بوخنوالد برگزار شود، آنها در این برنامه ها شرکت نخواهند کرد. آقای گالاس نیز گفته است که در برنامه تغییر نخواهد داد. به او می گویم: «اگر کوتاه بیایی و باج دهی، اعتبارت را در میان ایرانیان با فرهنگ از دست خواهی داد.» او می گوید که تردیدی ندارد و به کسی باج نمی دهد.

روز دوشنبه است و هوا بارانی. با اتوبوس به اردوگاه بوخنوالد می رویم. آقای فرش فروش نیز آمده است. با این کارش دیگر ظرفیت نشان داده است و تکلیف سفارتی ها را روشن کرده است و همین گونه نیز میهمانی اختصاصی اش برای روز سه شنبه را. این باید درسی باشد برای او که در مسایل پایه ای اخلاقی و پرنسیپ ها نمی شود چانه زد و به ویژه با آدم هایی که هیچ گونه پرنسیپ اخلاقی ندارند. به هر رو میان دو انتخاب، راه درست را گرفته است هر چند که تا آنجا لطمه زیادی به جشنواره زده است ولی دارد تجربه گرد می آورد و همین خوب است. آقای دکتر گالاس نیز از این کار او خوشش آمد و گفت که دست آخر یک تصمیم درست گرفته است.

عکس ها از آن روز است. این عکس های را باید دید و روی برنگرداند. اکنون دیگر بوخنوالد نیز به ما ایرانیان مربوط است.

–          مدیر اردوگاه موقعیت آنجا را برای ما توضیح می دهد. این اردوگاه بیش از صد هزار نفر را در خود جای داده بوده است. شهر وایمار امروزی 67000 نفر جمعیت دارد.

–          „Jedem Das Seine“، «به هرکس آن چه که لایقش است» این جمله نفرت انگیز را بر دروازه اردوگاه به گونه ای آورده اند که تنها از داخل اردوگاه قابل خواندن است، در آنجا که زندانی هستی، ایستاده ای و از خود می پرسی که چه شده است که ترا به اینجا آورده اند. این پاسخ توست: «لیاقت تو همین است.»

–          دسته گل به یادبود قربانیان اردوگاه بوخنوالد است که شعر سعدی «بنی آدم اعضای یکدیگرند …» به زبان های فارسی، آلمانی و عبری بر نوارهای آن نقش بسته است.

–          به این لوح توجه کنید. این لوح یادبود نام کشورهایی را بر خود دارد که در اینجا قربانی داشته اند، از جمله ایران. حرارت این لوح همیشه 37 درجه ثابت نگاه داشته می شود؛ حرارت بدن همه آنهایی که در اینجا جان خود را باخته اند. کسی در آن روز در کنار نام «ایران» کبوتر صلح را گذاشته بود.

–          کوره های آدم سوزی (قابل توجه آقای احمدی نژاد و یارانش در برلین)

Advertisements

9 پاسخ

  1. ممنون. پست بسیار جالب و البته ناراحت کننده ای هم بود. جالبه، من هم تو آمریکا به بازدید از موزۀ هولوکاست رفتم که پر بود از اسناد و مدارک و فیلمهای مستند که البته بعدش هم تا یه چند وقتی حالم حسابی گرفته و شوکه بودم. اونجام سؤال من این بود که خب وقتی آقای احمدی نژاد برای کنفرانس و اجلاس تشریف میارن آمریکا و میرن سازمان ملل، چرا کسی نمی برتش بازدید از این موزه و توری براش نمیذاره.

  2. یه سوال. آخه این فقط احمدی نژاد نیست که هولوکاست رو نفی می کنه. رژه گاردی رو چی میگید؟ تازه این هم حرف درستیه که خب بر فرض که نازیها این بلا رو سر یهودیها آوردند چه ربطی به یک مشت فلسطینی مسلمان بیچاره داره که حالا باید تاون پس بدهند؟

    • هیچ کس ارتباطی میان هولوکاست و درگیری میان فلسطینی ها و اسراییل نمی بیند. این خلط مبحث کار نئونازی های امروزی، چون احمدی نژاد است. با یکی نمی توان آن دیگری را توجیه کرد. در باره اسراییل و فلسطین من در اینجا زیاد نوشته ام. حتی اگر هم اسراییل را دولت متجاوز بدانیم، این اجازه را نداریم که آنچه را که در جنگ جهانی دوم روی داده است و در اینجا هر روز در برابر دیدگان ماست، زیر سوال ببریم.

  3. مثلا این لینک رو ببینید.
    http://www.ariaye.com/dari6/siasi/saeedi.html

    • این لینک تنها آنچه را که سالهاست دیگران آورده اند، تکرار کرده است. تمام سخنان ضد یهودیان شناخته شده در اروپا و آمریکا را گرد آورده و بازگو کرده است. آقای ایروینگ «پروفسور مشهور» نیست، بلکه در اروپا به عنوان فردی ضد یهودی شناخته شده است.
      یک انسان متفکر نام وبسایتش را «آریایی» نمی گذارد و روی هز نام و واژه ای بیشتر تامل می کند.
      جدا زا همه این اسنادی که وجود دارد، کسی که در اروپای مرکزی زندگی کند و چند تا از این اردوگاه ها را ببیند و با بازمانده های آنجا که البته هر روز کمتر می شوند، سخن گوید، بیشتر تامل می کند.

  4. خيلی خوشحالم که سفارتيها بور شدند، به خصوص جناب سفير که لابد ميخواست از اون سخنرانيهايی بکنه که برای نئونازيها در هامبورگ کرد.

    نه آقا، علت ننوشتنم رو دوباره شرح داده‌ام. صبح رفتم به پاريس و شب برگشتم. بهانهء قانع‌کننده‌ای برای ننوشتن نبود 🙂

  5. عالی بود! چه حالی گرفتین از سفارتیها!
    تمام بدبختی ما ایرانیها از همین بی پرنسیپ بودن است. هیچکس حاضر نیست از منافعش بگذره و پای اعتقادش بایسته. از این نظر فرش فروشه در نهایت شاهکار کرده. انتظار همچین پایان خوشی رو نداشتم!

  6. باز هم مرام خانومچه…

  7. اقا از دیدگاه تاریخی هم که بخوای نگاه کنی بزرگترین شخصیت تاریخی سرزمیتمون(کورش)ناجی قوم یهود بوده.خوب چرا ما باید دشمنی کنیم؟بر هیچ کس پوشیده نیست که اسراییل متحمل جنایت علیه فلسطینیا شده ولی این فلسطینیا هم کم جنایت نکردن علیه اسراییلیا.خوب جنگه دیگه.نونو حلوا که پخش نمیکنن.حالا چرا ما این وسط جانب فلسطینو میگیریم نمیدونم.230000 عکس تو گوگل راجع به هولوکاست هست.ده ها هزار بازمانده داشته قضیه.کللی سندو فیلمو مکتوباتو….وجود داره.اصلا خود المانیا پذیرفتن.حتی نئو نازیها هم منکر این واقعه تاریخی نیستن.حالا این اقا از کجا در میاره این حرفارو…،! اصلا اقا همه این اسنادو مدارکو….چرت.نفی این قضیه چه سودی به حال ایران داره.افراط گراییم حد داره به خدا…خوب می خندن بهمون.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: