نامه شبنم مددزاده از زندان اوین

به نام آگاهی ، آزادی و عدالت

۵/۱۱/۸۸ ساعت ۹:۱۵ شب ، بند نسوان ، زندان اوين : بلندگو اسامی کسانی که قرار است فردا به دادگاه اعزام شوند را می‌خواند . در اين لحظه صدای تمام تلويزيون‌ها قطع می‌شود و همه سکوت می‌کنند. در سلول تا به آخر باز می‌شود تا صدای بلندگو را بشنوند، می‌توان گفت اين تنها زمانی است که در اين کلونی سر و صدا می‌شود سکوت را احساس کرد. اسامی خوانده می‌شود . اسم من هم بين اسامی خوانده شده است. در طول ۵ ماهی که در بند عمومی هستم اين سومين باری است که اسمم برای دادگاه خوانده می‌شود اما هر بار جلسه دادرسی به خاطر قصور دادگاه تشکيل نشده است .

يک سال تمام را به انتظار برگزاری دادگاه پشت ميله‌ها سپری کرده ام. اولين چيزی که بعد از شنيدن اسمم به ذهنم خطور می‌کند، ديدار برادرم، فرزاد است، که هر بار ديدنش تجديد انرژی برای تحمل تمام ناخواسته‌هايی است که هر شب و روز را بايد با آنها سپری کنم و بی اختيار خدا خدا می کنم ماموری که قرار است فردا همراهی‌مان کند خوب باشد تا بتوانيم يک دل سير همديگر را ببينيم.

۶/۱۱/۸۸ ساعت ۷ صبح ، بند نسوان، زندان اوين، برای رفتن به دادگاه آماده می‌شوم و با دعای هم اتاقی هايم که » انشاالله با خبر خوش برگردی » راهی می شوم .

۸:۲۵ صبح بازداشتگاه موقت زندان اوين، مامور زنی که قرار است همراهم باشد اسمم را می خواند و دستبند را آماده می کند. بر خلاف زندانی های ديگر که ابا دارند از دستبند خوردن که مبادا کسی آنها را در دادگاه با دستبند ببيند –با آرامش – دستهايم را جلو می آورم که دستبند بزند، چرا که از دل ايمان آورده ام که در روزگاری که انديشه رابه زنجير می کشند و هر چراغ به دستی تا پستوی ذهنت را ميگردد مبادا انديشيده باشی . » زندان ،زنجير و دستبند نه وهنی به ساحت آدمی که معيار ارزش های اوست «. به سمت اتوبوس روانه می شويم . وارد اتوبوس که می شوم بی اختيار در بين همه زندانيان که در چشم های تک تکشان موجی از نگرانی ديده می شود به دنبال فرزاد می گردم . چهره ای آشنا با لبخند همراهيم می کند ، نگاهش آرامم می کند و با آرامش روی صندلی اتوبوس می نشينم تا دادگاه .

در سالن دادگاه آغوش گرم و نگاههای محبت آميز خواهر و پدرم پذيرای ماست. پدرم سعی می‌کند نگرانی و غمش را با لبخند بپوشاند. قلب بزرگش فرياد رس است و سرگردانی و ترس در پناهش به شجاعت می گرايد و در آن لحظه کوتاه می‌خواهد اين شجاعت را با تمام وجودش انتقال دهد گرم در آغوشم می کشد و در گوشم آرام می گويد » محکم باش » و من خوب می دانم که در دلش هزار آشوب است از برگزار شدن يا نشدن دادگاه ، چرا که اين ششمين بار است که در اين سالن ها انتظار برگزاری دادگاه ما را کشيده ودر طول مدت اين يک سال سهمش از اين انتظار و ميراث محنت جفاکاران برايش از دست دادن بينايی چشمش بوده است.

به سمت اتاق قاضی می رويم ، منشی اعلام ميکند تا آمدن کارشناس پرونده بايد منتظر بمانيد و ما در سالن دادگاه می‌نشينيم . بعد از مدتی بازجو‌ها را می بينم. با ديدنشان تمام صحنه های بازجويی ، تمامی فشارها ؛ وتوهين ها ، شکنجه ها و روزهای انفرادی گويی دوباره برايم تکرار می شوند و عين صفحه‌ی سينما در برابر چشمانم به نمايش در می آيند: چهره تکيده ورنجور فرزاد باصدای گرفته که بعد از ضرب وشتم پيش من آورده بودندش جلوی چشمانم می آيد و حسی از کينه ونفرت بر من مستولی می‌شود . ياد روز ملاقاتی می‌افتم که بعد از داد و بيدادهای بازجو بر سر پدرم ، من و فرزاد فهميديم بر اثرفشارهايی که در دادگاه بر پدرم آمده بينايی يک چشمش را از دست داده و در آن لحظه تسلای اين غم تنها اين بيت بود که فرزاد به زبان ترکی خطاب به بازجو گفت » سن اگر زور دميرسن ميلتمی خوار اديسن / گون لگر صفحه لگر چونر مجبور اولارسان گدسن » که اين جفاهای رفته برای نشستن در مقابل قاضی محکمم می کنند . دادگاه با حضور نماينده دادستان ، و بازجوهای اطلاعات برگزار می شود . کيفرخواست خوانده می شود . اتهامات محاربه و تبليغ عليه نظام … در مقابل اين اتهامات اجازه دفاع از ما سلب می‌شود .در مقابل دفاعيات فرزاد که من در مراحل بازجويی شکنجه شدم ، مرا مورد ضرب وشتم قرار دادند ، قاضی آثار شکنجه را می خواهد ! و اين در حالی است که يک سال از بازداشت ما می گذرد. در طول يک سال هر زخمی التيام می يابد الا زخم روح ! اما کيست که آن را بشنود يا ببيند؟! در مقابل اعتراض ما قاضی جواب داد مشت و لگد که شکنجه محسوب نمی‌شود. دروغ می گوييد!شما منافقها همه اينطوری هستيد! اين چنين بود که قاضی، قضاوت نکرده رای صادر می کرد و اين به يقينت می رساند که در وجدان قاضی تنها تصويری از دغدغه عدالت کشيده شده است . بازجو ها هم درعين نمايش قدرت نه تنها از جانب خود بلکه از جانب تمامی همکارانشان ادعا کردند که هيچگونه شکنجه و هيچ ضرب وشتمی در بازداشتگاه صورت نمی گيرد … داگاه تمام می شود و قاضی اعلام می کند که تا هفته آينده حکم صادر می شود . می دانيم همه چيز از پيش روشن است و حساب شده و پرده در لحظه ی معلوم فرو خواهد افتاد . تنها چيزی که راضيمان می کند اينست که بلاخره بعد از يک سال دادگاه تشکيل شد!

۲۰/۱۰/۸۸ درست ۱۵ روز از روز دادگاهی می گذرد ، دوباره اعزام می شويم به دادگاه برای ابلاغ حکم . پله های دادگاه را برای چهارمين بارو شايد آخرين بار بالا می رويم . تنها چند دقيقه بعد ، از حکمی که تمامی زندگيم را تحت الشعاع قرار خواهد داد با خبر می شويم در اتاق منشی به انتظار خواندن حکم می نشينيم. در نا باوری تمام منشی اجازه خواندن حکم را به ما نمی دهد وبه ما می گويد امضا کنيد!! در حالی که نه تنها بايد حکم برايمان خوانده شود بلکه رو نوشتی از حکم هم بايد در اختيارمان قرار بگيرد که در مقابل اصرار من و فرزاد برای خواندن حکم با توهين های مدير دفتر و توهينهای مامور زندان روبه رو می شويم . منشی می گويد حکمتان ۵ سال رندان با تبعيد به رجايی شهر است ديگر می خواهيد چه بدانيد ؟! با شنيدن حکم بی اختيار ياد روزی می افتم که در اعتراض به اتهام محاربه به بازجو، جوابم را چنين داد: فوقش ۵ سال می گيری!

موقع برگشتن از پنجره اتوبوس مناظر اطرافم را می نگرم ، دستان بسته ام آزاد نبود تا هر چشم انداز را به جان در کشم . هر نغمه هر چشمه هر پرتو ، هر قله ، هر درخت و هرانسان را وهمه اين مناظر راتنها به چشم بايد نگاه کنم . در طول مسير برگشت صحنه دادگاه ، مراحل قضاوت ،و حکمی که ناعادلانه داده شده بود می انديشيدم ، قاضی که می خواست نشان دهد در عدالتش شائبه‌ای نيست در آن لحظه انسانيت را محکوم می کرد .

آقای مقيسه ای! رئيس شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب! همانطور که در روز دادگاه خطاب به شما گفتم ، باز گفته خود را تکرار ميکنم ، حال که شما در مسند قضاوت نشسته ايد و بنا به گفته خودتان بنا به قانون اسلام قضاوت می کنيد داوری در پس اين روزها و شب ها نشسته است .بی ردای شما قاضيان که ذاتش درايت و انصاف است و هيئتش زمان و اعمال همه ما تا جاودان جاويدان در گذرگاه ادوار داوری خواهد شد و وقتی که با قضاوت شما شاهين ترازويی که بايد نماد عدالت و انصاف و برابری باشد به سمت کفه ی بازجويان و وزارت اطلاعات خم شد . برای من اين نابرابری و بی عدالتی تنها تسلای عشقی بود که شاهين ترازو را به جانب کفه فردا خم می ، فردايی که حتی انديشيدن به عدالت دست نايافته اش زيبا می نماياندش. فردايی که گرمای آفتاب عشق و اميد و عدالت و برابری را احساس می کنيم . زندان و زنجير و شکنجه به افسانه ها خواهد پيوست و برقی که در چشمان يک اعدامی خواهد درخشيد اميد نام دارد . اگر چه با حکمی که شما داده ايد تا ۵ سال آينده من و برادرم را به بند می کشيد ولی من فتح نامه های زمانمان را تقرير خواهم کرد . اگرچه اين فتح نامه با خواندن نوشته شود يا در قالب سکوت .

روی سخنم با بازجويان وزارت اطلاعات است .هيچ وقت اولين روز بازجويی های مستمر و عذاب آور را فراموش نکرده و نخواهم کرد . يادتان است که در روز اول به من گفتيد يک بار در تمام زندگيت به وزارت اطلاعات کشوری که در آن زندگی می کنی اعتماد کن ومن اکنون از شما اين سوال را دارم، از کدام اعتماد سخن می گوييد ؟ از يک سال بلا تکليفی ؟ از سه ماه انفرادی ؟ از ضرب و شتم خود و برادرم؟ از ۵ ساعت بازجويی از مادر بيمار و سالخورده ام در دادگاه؟ يا از ۱۰ سال حکم با تبعيد به رجايی شهر؟ ار کدام اعتماد حرف می زنيد؟ و من بی آنکه بی اعتمادی را دوست داشته باشم به هيچ کدام از حرف های شما اعتماد نکرده و نمی کنم .

آقای کارشناس! وقتی که شما از دخترتان برايم حرف می زديد که دخترتان هم سن و سال من است در آن لحظه من نه به خودم که به تمامی دختران و پسران سرزمينم می انديشيدم که » باتلاق تقدير بی ترحم در پيش و دشنام پدران خسته در پشت و هيچ از اميد و فردا در مشت » و سهمشان از زندگی هجمه ی طوفانی است که بی محابا گل زيبای زندگيشان را بدون آنکه بشکفد پر پر می کند و وقتی سه ماه مرا در سلول های انفرادی ۲۰۹ نگه داشتی تا مرا در برابر تنهايی به زانو در بياوری و در آن لحظه ی به ظاهر تنها، من با ياد و خاطره کسانی می زيستم که که عاشق ترين زندگان بودند » و نه به خاطر همه انسانها که به خاطر نوزاد دشمنشان شايد به خاک افتاده اند » و با تارهای قلب پرشور و پر تپششان آهنگ زندگی برای همه نسل ها نواخته اند .

جناب بازجو! شما می دانستيد دندان برای تبسم نيز هست، اما تنها بر دريديد.

ياران دبستانيم با شما سخن می گويم ، شما هايی که از فاجعه آگاه هستيد و غم نامه مرا پيشاپيش حرف به حرف باز می شناسيد . اکنون که قرار است زندگی تا پنج سال آينده زير سنگ چين ديوارهای زندان برايم سرود بخواند با شما سخن می گويم . اکنون من منظر جهان را تنها از رخنه حصارهای بی عدالتی و ظلم می بينم و سهمم از زمين خدا سيم های خاردار و تپه های اوين و آسمان زندانی شده با سيم های خاردار است . و اين موج سنگين زمان است که بر من می گذرد . من با شما سخن می گويم . با اين همه از ياد مبريم که » ما انسان را رعايت کرده ايم وعشق را.»

آی هم کلاسی ها! ما نه تفنگ داريم نه چماق. ما تنها دلی کوچک داشتيم و عشق. عشق به انسانيت، عشق به بهاری که امسال برای دومين بار از پشت ديوارهای سرد اوين می گذرانمش.

در من فرياد زيستن است و می دانم فرياد من بی جواب نمی ماند . قلب های پاک شما جواب فرياد من است روزی چنان بر خواهيم آمد که تمام شهر حضور ما را در خواهند يافت.

روزی آزادی سرودی خواهد خواند
طولانی تر از هر غزل و ماندنی تر از ترانه…
روزی اينهمه زنجير ، زندان و شکنجه
فرزندی خواهد زاد
فرزندی به نام آزادی

شبنم مددزاده
بند نسوان زندان اوين
بهار۸۹

ترجمه شعر ترکی : تو اگر زور می گويی و ملت مرا خوار می کنی / روزی خورشيد طلوع خواهد کرد و صفحه بر خواهد گشت و در آن روز مجبور می شوی بروی

Advertisements

5 پاسخ

  1. چرا اصلاح طلبان را بهترین گزینه برای رهبری اعتراضات می دانم?

    مباحثی که این چند روزه درمی گیرد در این باب که اصلاح طلبان جزئی از حاکمیت اند و نباید بدانان اطمینان کرد، مرا یاد روزهای پیش از انتخابات 22 خرداد می اندازد. اعتقادی به رای دادن نداشتم. از سویی طرفداران میرحسین موسوی را هم جوزدگانی می دانستم که خود نمی دانند در پی چیستند و تنها از پی هیجان و خوش گذرانی وارد عرصه ی کارزار خیابانی شده اند و این همه شور و شوق نه تنها هیچ فایده ای به حال ملت ندارد، بلکه ابزار خوبی برای تبلیغات جمهوری اسلامی است که به دنیا بگوید ما نیز انتخابات آزاد داریم. آنقدر آزاد که اینقدر هیجان ایجاد می کند در جامعه.

    دوستان زیادی داشتم که در ستادهای میرحسین موسوی فعالیت می کردند و کار صبح تا شامم بحث بود و بحث با آنان که میرحسین موسوی پاسخی به درد همیشگی جامعه ی ما نیست. جمهوری اسلامی باید برود. این کار نیز نه به واسطه ی انقلابی دیگر، بلکه به واسطه ی فسادی است که دامنگیر دستگاه حاکم شده است و راه دیگری به جز سقوط پیش رو ندارد. دیر و زود دارد و سوخت سوز ندارد. این سرنوشت تمامی حاکمیت های تمامیت خواه است که اینقدر درگیر فساد و تباهی می شوند و از درون می پوسند که سقوطشان حتمی است.

    دوستان بر من خرده می گرفتند که ایده آل گرا هستم. نبودم. یاد شانزده آذری افتادم که خاتمی به دانشگاه آمد و فحش شنید. دوست و دشمن به خاتمی تاختند و محکومش کردند که چرا سکوت کرده است. یادم آمد که منی که امروز به ایده آلگرایی متهمم می کنند، همان روزها هم حنجره پاره کرده بودم در دفاع از کارکرد خاتمی. هنوز هم باور داشتم. ما نسلی بودیم که در دوران اصلاحات وارد دانشگاه شده بودیم و رسوبات جناح تمامیت خواه را در دانشگاه دیده بودیم که چطور هیبت شان رنگ می بازد و میدان را تهی می کنند. دیده بودیم که دانشگاه برای دانشجویان شده است و دیده بودیم که چطور روز به روز حرف دانشجو در دانشگاه برو دارد و چطور رفته رفته آزادی عمل مان در بیان حرف هایمان بیشتر می شود. دیده بودیم چطور کتاب هایی که سال های پیش خمیر می شدند، اکنون مجوز چاپ می گیرند و دیده بودیم که چطور خون تازه ای در رگ های مرده و خشک مطبوعات این مملکت دویدن گرفته است. دیده بودیم که چطور نخبگان فرهنگی و هنری منفذی یافته اند تا باز استعداد و هنر خویش را بروز دهند و مخاطب را جذب کنند و تاثیر بگذارند بر جامعه. که گذاشتند. دیده بودیم که نسل جدیدی از روزنامه نگاران و نویسندگان، چطور مجال یافته اند تا مفاهیم اولیه و بنادین جامعه ی مدنی و حقوق شهروندی را به گوش عامه ی مردم برسانند و چطور واژگان جدید سیاسی و فرهنگی و اجتماعی ورد زبان زن و مرد و پیر و جوان شده است.

    از سویی دیده بودیم که چطور تمامیت خواهان، آزاداندیشان را مجال نمی دهند و یک یک اندیشمندان را روز به روز راهی بند و تبعید می کنند و یک یک می کوشند تا دهان منتقدان را بربندند و روزنامه بود که پشت روزنامه بسته می شد. اما از سویی هم دیده بودیم که مانند گذشته این همه ستم به سکوت ختم نمی شود. صدای اعتراض بلند بود. از همه سو. مردم یاد گرفته بود که حقوق خود را طلب کنند. یاد گرفته بودند راه اعتراض را. جسارت انتقاد و اعتراض را یافته بودند. من این همه دستاورد را قدر می دانستم و قدر می دانم. آن روز که خاتمی ناسزا شنید، روز غم انگیزی بود.

    اما در جامعه ی ما این رسم همیشگی است که جماعت کثیری به اصطلاح با غوره ای سردی می کنند و با مویزی گرمی. بسیاری از کسانی که پیش از انتخابات می کوشیدند تا برای موسوی رای جمع کنند، خود از آن دسته کسانی بودند که در آن روز غمناک خاتمی را به باد ناسزا گرفته بود و بدتر از آن این که انکار می کردند! نمی توانستم بپذیرمشان. اعتقادم بر این بود که این همه انرژی که آن روزها در خیابان هدر می رفت باید به منظوری مورد استفاده قرار گیرد که مفید به حال مردم باشد. که به کاری بیاید. نه این که مردم چند دسته شوند و داد بزنند و فردا هر یک سر خانه و زندگی شان برگردند و باز روز از نو و روزی از نو. می گفتم که مردم بیست و دو میلیون رای به خاتمی دادند و آن روز که تحت تاثیر تبلیغات ضد اصلاح طلبی قرار گرفتند، بلایی مثل احمدی نژاد بر سرشان نازل شد. مردم ما سیاه و سفیدند. دوست دارند یا همه چیز خوب خوب باشد و یا این که بد بد. پیش از انتخابات همه چیز بد بد بود.

    یکی از صحبت هایم با دوستان بحث کشتارهای سیاسی دهه ی شصت بود. فقط سال 67 هم نبود. سال 67 فجیع ترینشان بود. قتل عام بود. نسل کشی بود. می گفتم میرحسین موسوی را باید در این باره به پرسش گرفت. باید پاسخ خواست از کسی که مسوولیت اجرایی مملکت را در آن زمان به دست داشته است. می گفتم اگر این مشکل لاینحل باقی بماند، حتا با انتخاب موسوی هم مشکلی از مشکلات این جامعه گشوده نخواهد شد. هنوز هم به حرف هایم باور دارم. اما بعد از انتخابات، مسیر به سمتی رفت که تحلیل جداگانه ای می طلبید.

    صحبت را در این باب به درازا نمی کشم. مجاب شدم رای بدهم. فکر نمی کنم نیازی به توضیح داشته باشد. که همگان دیدیم که چگونه کسانی که هیچگاه در طول عمر جمهوری اسلامی رای نداده بودند، چطور مشتاقانه پای صندوق ها رفتند. من که در مخالفت به پای آنان نمی رسیدم. اما رای من برای کروبی بود. جماعت طرفدار کروبی را آگاه تر می دیدم. از شعارهای ساختارشکن شان در خیابان لذت می بردم. می گفتند این ها شعار است و آب و نان نمی شود. می گفتم بعضی وقت ها شنیدن بعضی حرف ها در خیابان هم گام بزرگی به جلوست. بگذار حالاحالاها عملی نشود. همین که برای اولین بار در خیابان های مملکتم فریادشان می زنند، خودش جای بسی امیدواری است. تیم همراه کروبی را دوست داشتم. در دوران پرفراز و نشیب اصلاحات همراهشان بودم و مقالاتشان را می خواندم و لذت می بردم از این همه واژگان نوپایی که وارد لغت نامه ی زندگی سیاسی من و دیگران می شد. من به مهدی کروبی رای دادم. با این حال شک نداشتم که فرد برگزیده میرحسین موسوی خواهد بود.

    هیچ گاه گمان نمی کردم حاکمیت اینقدر جسارت یافته باشد تا در این حجم وسیع دست به تقلب بزند. تقلب در انتخابات واضح بود. مثل روز روشن بود. نیمه شب که با زنگ های ممتد دوستانم از خواب بیدار شدم و صفحه ی تلویزیون را گشودم، حالم همان شد که دوستان خود همگی تجربه اش کرده اند. با خود گفتم حالا چه می شود. آن همه مردمی که تا دیروز سر کوی و برزن فریاد موسوی موسوی سر می دادند و هلهله می کردند، آیا به خیابان می آیند تا رای خود را طلب کنند؟ آیا فقط رفیق روزهای خوشی خواهند بود و در این روزهای سخت در خانه خواهند نشست؟ خودم جزو اولین کسانی بودم که راهی خیابان شدم و دوستانم نیز با من آمدند. میدان ونک، 23 خرداد. مردم مصمم تر از آن بودند که با اولین حمله ی طراران عقب بنشینند. موسوی هم عقب نشینی نکرد. حالا خود را سبز می دانستم. چرا که مردم خود را سبز می دیدم. موسوی و کروبی و خاتمی را می دیدم که روی خواست های ملت معامله نمی کنند و تاکید دارند که دولت غیرقانونی است و در انتخابات تقلب شده است.

    منی که تا پیش از انتخابات از جامعه ام فراری بودم، در آن روزهای آتش و خون آنقدر زیبایی از مردمم دیدم که عاشقشان شدم. این مردم را با هیچ مردمی در هیچ کجای دنیا عوض نمی کردم. دیگر جوزدگی در کار نبود. در خیابان که می دویدیم و کتک می خوردیم و شعار می دادیم و یا در سکوت راهپیمایی می کردیم، همه می دانستند برای چه آمده اند. لذت بخش بود بودن در میان این مردم. هیچ اختلافی نمی دیدی. نه این که یادشان رفته باشد. هیچ کدام را فراموش نکرده بودند. اما برای هدف مشترکی آمده بودند. برای این که حق پایمال شده ی خود را بستانند از ستم پیشگان. اتحاد مردم لرزه بر اندام طراران انداخته بود. خون می ریختند و مردم پس نمی کشیدند. زن و مرد و پیر و جوان را وحشیانه کتک می زدند و باز همه می آمدند. مردم همه برای خود می آمدند. برای این که به تنگ آمده بودند. برای این که مفری یافته بودند تا بغض های سی ساله را فریاد بزنند. جنبش سبز تازه متولد نشده بود. نطفه ای بود که سی سال پیش در این خاک کاشته شده بود. مردم ابتدا موسوی را بهانه ای ساخته بودند برای فریادشان. اما وقتی موسوی همراه حاکمیت نشد و بر حق مردم تاکید کرد، خود نیز به جمع مردم افزون شد. موسوی، کروبی و خاتمی و دیگرانی که سال ها در رکاب ملت بودند و زمانی بخشی از حاکمیت بودند که عنوان اصلاح طلبان را یدک می کشیدند.

    کمتر کسی از خود می پرسد که اگر اصلاح طلبان بخشی از بدنه ی حاکمیت و در پی ابقای آنند، چرا روز به روز از صحنه ی سیاسی ایران رانده می شوند. چرا احکام سنگین زندان می گیرند و چرا اینقدر تحت فشار قرار می گیرند. وقتی دوستانی اصلاح طلبان را سوپاپ اطمینان رژیم می خوانند و آنان را معتقد به ولایت فقیه می شمارند، یاد خاطره ای می افتم از نخستین روزی که پا به صحن علنی مجلس شورای اسلامی گذاشتم. مجلس ششم. روز بررسی دوباره ی قانون مطبوعات بود و آنان که در کوران حوادث سیاسی بودند، آن روز را خوب به یاد دارند که واژه ی نوین «حکم حکومتی» را وارد قاموس مطبوعات و دهان مردم کرد. پیش از ورود به دستور مجلس که قانون مطبوعات بود، کروبی درخواست کرد تا نامه ای را قرائت کند که خامنه ای خطاب به مجلسش نوشته بود. نامه ی خامنه ای محرمانه بود، اما کروبی آن را در صحن علنی مجلس خواند. مفاد نامه را همگان به یاد دارند. مجلس را برحذر می داشت از بررسی دوباره ی قانون مطبوعات. ناگهان در مجلس غلغله ای به پا شد. باورم نمی شد که نمایندگان چطور به خامنه ای ناسزا می گفتند. حتا یکی از نمایندگان فریاد برآورد که آقای خامنه ای غلط کرده اند. که عده ای از اصولگرایان به سمتش حمله ور شدند. همهمه ای برپا شده بود و نمی دانستم قرار است به کجا ختم شود. مهدی کروبی با زحمت بعد از ساعتی همگان را به آرامش فراخواند تا صحبتی کند. به قانون اساسی اشاره کرد که در آن ولایت مطلقه ی فقیه درج شده است و حکم حکومتی امری قانونی است و کسانی که فریاد برمی آورند کار خلاف قانون می کنند. صحبت های کروبی از نگاه دیگری تحلیل شد. چرا که کلمات او را خواندند و لحن وی را درنیافتند. منظور کروبی این بود که باید به تغییر قانون برخواست. نه این که لجوجانه در پی تخلف از آن برآمد و بهانه به دست رقیب داد. حتا در همین قانون ناقص جمهوری اسلامی هم راهکارهای انتقال قدرت حتا از رهبری پیش بینی شده است. مشکل این است که اجازه ی اجرای همه ی مفاد قانونی از جانب تمامیت خواهان داده نمی شود. کروبی و دیگران اصلاح را در گام نخست بازگشت به قانون می دانستند. تاکید خاتمی و هم رکابانش بر قانون از این رو بود.

    خامنه ای در دوران ریاست جمهوری خاتمی منزوی شده بود. کمتر کسی حرف وی را وقعی می نهاد. به جز روزنامه ی کیهان که هر روز سخنان وی را با آب و تاب پوشش می داد و از القاب بلندبالا استفاده می کرد در وصف رهبر مسلمین جهان، کمتر نشانی ار ابهتی که امروز دارد داشت. همگان جسارت یافته بودند که نقدش کنند. با القاب ساده خطابش کنند و هیمنه ی پوشالی اش را بشکنند. حمایت تمام و کمال خامنه ای احمدی نژاد و وحشت وی از بازگشت دوران اصلاحات، زاییده ی عقده ی عمیقی است که از آن روزها در وی به جای مانده است. همگان ویدئویی را به خاطر دارند که راهی گوشی های موبایل شده بود. ویدئویی که خامنه ای با عصبانیت از اوضاع دانشگاه ها انتقاد می کرد و گوش شنوایی نبود. حتا محمد معین که وزیر علوم بود، در جلسه حاضر نشده بود. پس حمایت بی چون و چرای خامنه ای دولت جعلی کنونی بی دلیل نیست. خامنه ای می داند که با تکرار دوران اصلاحات، کار خود وی نیز به پایان خواهد رسید.

    برخی دوستان که اکثریت شان را دوستان خارج نشین تشکیل می دهند، اصلاح طلبان را به ولایتمداری متهم می کنند. در عین حال عدم التزام به ولایت فقیه پاشنه ی آشیل اصلاح طلبان بوده است در ورود به حاکمیت. شورای نگهبان نمایندگان اصلاح طلب را بدین دلیل رد صلاحیت می کند و دلیل موجهی نیز هست. عدم اعلام این مطلب از سوی شورای نگهبان برای لوث نشدن موضوع است. بدنه ای درون حاکمیت (که دیگر چندان درون حاکمیت نیستند) که با نام اصلاح طلبان خوانده می شوند، اعتقادی به ولایت فقیه و التزامی بدان ندارند، که اگر داشتند اکنون زمانه با آنان سر سازگارتر داشت. اگر خاتمی را متهم می کنند که در دورانش روشنفکران در بند شدند و دانشجویان شکنجه شدند و روزنامه ها بسته شدند، حق دارند. اما اعضای دولت خود وی نیز از این بلایا مصون نماندند. عبدالله نوری، مصطفی تاجزاده و دیگرانی که هنوز هزینه می دهند. کسی که از نزدیک دستی بر آتش سیاست و هنر و فرهنگ ایران در دوره ی اصلاحات داشته است، منکر آن نمی تواند باشد که متولیان امر که خاستگاه اصلاح طلبی داشتند، به تفکرات گوناگون از جمله سکولار و لیبرال و آزادیخواه مجال بروز و ظهور دادند و از همین رو نیز خشم ابدی محافظه کاران و تمامیت خواهان و بنیادگرایان اسلامی را برانگیختند. اصلاح طلبان امتحان خود را در این وادی پس داده اند. حال چرا باید به کسی اعتماد کنیم که نه اکثریت جامعه شناختی از تفکراتش دارد و نه این که می دانیم این تفکرات در عمل چگونه پیاده خواهند شد. چه کسی است که وعده های شیرین خمینی در نوفل لوشاتو را از یاد ببرد؟ اما آیا آنگونه شد که وی وعده داده بود؟ پس عقلانی ترین کار این است که زمام امور را به دست کسانی بسپاریم که امتحان خود را پس داده اند و نمره ی قبولی گرفته اند. به دنبال نمره ی بیست بودن تنها ناامیدی به همراه می آورد و ناکامی.

    دوستان مخالف خوان از خود نمی پرسند که اگر خاتمی و همفکرانش ولایت فقیه را به رسمیت می شناسند و دل در گرو آن دارند، چرا التزام خود را به صورت عملی نشان نمی دهند. چرا تنها به واژه اکتفا می کنند؟ خامنه ای انتخابات 22 خرداد را سالم دانست و بر قانونی بودن دولت احمدی نژاد تاکید کرد. اما هیچ یک از افرادی که از آنان با نام سران فتنه یاد می شود، زیر بار نرفتند. دیگر باید چطور ثابت کنند که برای آرای آن که خود را رهبر مسلمین جهان می داند، پشیزی ارزش قائل نیستند.

    دوستی از دوستان جامعه شناسم می گفت که ایده آلگرا بودن و سیاه و سفید بودن مردم ایران دلیل تاریخی دارد. تمام قهرمانان ایرانی و اسلامی انسان های کامل اند. هیچ نقصی ندارند. از ائمه ی شیعیان بگیر که «معصوم» اند تا شخصیت های افسانه ای که همگی «رویین تن» اند. بعضی از ایرانیان به دنبال مرد کاملی می گردند که رویین تر باشد. هنوز از اشتباهات کوچک مردم، به بزرگی یاد می کنند و هنوز به دنبال اینند که زمام امور را به دست کسی بسپارند که در عمر خود خطایی را مرتکب نشده باشد.

    همگان تجربه ی انقلاب سال 57 را دیدیم که به کجا ختم شد. به دیکتاتوری دینی و هزاران هزار قربانی و جنگی خونین و فقر و فلاکت و عقب ماندگی و فاجعه ی اجتماعی و سیاسی و پیامدهای آن. راهی که اصلاح طلبان در پیش گرفته اند، پرهیز از گزیده شدن دوباره از یک سوراخ است. انقلاب هرج و مرج به بار می آورد. در هرج و مرج قانون جایی ندارد و زمام امور هرج و مرج در دست کسانی که زور بازوی بیشتری داشته باشند و نه اندیشه. یعنی باز به سوی کسانی خواهیم رفت که هم اکنون قدرت را در دست دارند و به تنها چیزی که اتکا دارند زور بازو و سلاح است. شرایط انقلابی بهترین شرایط برای به دست گیری قدرت از سوی لمپن ها و بی قانونان است. آنانی که به اندیشه مجال بروز نمی دهند. کیست در ایران که به دنبال چنین شرایطی باشد؟ راهی که اصلاح طلبان در پیش گرفته اند، منطبق بر شرایط اقلیمی و مذهبی و اجتماعی ایران است. الگوهای غربی زاییده ی شرایط تاریخی و اجتماعی مغرب زمین است. دلیل ندارد که عین آن الگوها را به زور خورد جامعه ی ایران بدهیم. اگر غرب قرون وسطای خود را صدها سال پیش از سر گذرانده است و اکنون علاوه بر این، تجربه ی عظیم جنگ جهانی دوم را دارد، از مسیری جریان ساز گذشته است و اکنون به جایی رسیده که هست. بگذاریم ایران نیز تجربه های خاص خود را از سر بگذراند. مردم ایران با بیش از صد سال مبارزه برای آزادیخواهی، لیاقت آن را دارند تا نسخه ی خاص خود را از دموکراسی به دنیا معرفی کنند.

    و اما سخنی با دوستانی که این روزها اصلاح طلبان را آماج حمله قرار داده اند. در وهله ی نخست باید گفت که دوستان! چرا به سمت دروازه ی خودی می دوید؟ دشمن تر از اصلاح طلبان را نابود کردید و اکنون به کار اصلاح طلبان مشغول شده اید؟ تمامیت خواهان را از حاکیت رانده اید و هم اکنون به دنبال آنید تا زمام امور را به دست دیگری بسپارید؟ چرا فراموش می کنیم که دشمن مشترک یکی است؟ از سویی اهداف مخالفان گوناگون جمهوری اسلامی نیز با هم فاصله ی چندانی ندارند. البته به جز آنانی که در پی آنند تا دیکتاتوری دیگری را در رنگ دیگری سر کار بیاورند که در اقلیت اند و ما را با آنان کاری نیست. ما همه در پی ساخت جامعه ای چند صدایی هستیم که مخالف حرف خود را در چهارچوب قانونی امروزی بزند و تک تک ایرانی ها از حقوق مساوی برخوردار بوده و دارای موقعیت های برابری باشد و هیچ یک را به صرف اعتقاد و مذهب و رنگ و نژاد و قومیت مورد تبعیض قرار ندهند. ما به دنبال آنیم تا ایرانی را به مقامی در دنیا برسانیم که شایسته اش باشد، با ایرانی با احترام برخورد شود. تبعیض نبیند. گذرنامه اش بی ارزش ترین گذرنامه ی دنیا نباشد. در او به دیده ی تحقیر نگاه نشود. ایرانی ای که دوباره سرش را در دنیا بالا بگیرد و به ایرانی بودنش ببالد.

    دوستان عزیز! راه تغییر از داخل ایران می گذرد. از درون همین حاکمیت. تنها شما تجربه ی انقلاب سال 57 را در نظر بگیرید. اگر به همین رویه ی تغییر از داخل در همان زمان هم عمل شده بود و شادوران دکتر بختیار و نهضت آزادی (که هر دو بخشی از حاکمیت بودند) قدرت را در کف خویش نگاهداشته بودند، اکنون ایرانی و ایرانی در جایگاه دیگری بود. لطفن شمشیرهای خود را به سمت کسی بگیرید که خون جوانان این ملت را بر سنگفرش خیابان جاری ساخته است و به پسران و دختران ما تجاوز کرده است و پیر و جوان را در شکنجه گاه های خود در بند کشیده است و ایران عزیز ما را به سمت سرازیری سقوطی می برد که لرزه بر اندام هر کسی می اندازد که عشق به این آب و خاک دارد. جامعه ی ایران برای برون رفت از این بحران نیازمند راهکارهای عملی و ملموس و واقعی است. و نه حرف های کلی و امتحان نشده و مبهم که شخص گوینده نیز اطلاعات چندانی از چند و چون اجرایشان ندارد. اگر چیزی را نفی می کنیم، باید چیزی را سر جایش بنشانیم. راه حل های سلبی، هیچ جامعه ای را به سمت هیچ آینده ی روشنی هدایت نخواهند کرد. همگی نتیجه ی طرز فکر «می دانم که چه چیز را نمی خواهم» را در انقلاب سال 57 دیدیم. پس این بار راهی دیگر پیشه کنیم و بدانیم که چه چیز را می خواهیم

    آوریل 17, 2010 توسط khordad25

    • عالی بود جناب Khordad25

    • البته اینجا قرار بود دیدگاه خود را در مورد نوشته های من و یا در اینجا، در باره نامه شبنم بگذارید. ولی نوشته ای را از خود در اینجا گذاشته اید. کار درستی نیست ولی چون نوشته خوبی است، می گذارم بماند.

  2. وای به حال روزی که زندانیان هنوز در بند رو فراموش کنیم …
    ممنون که هنوز در این موارد می‌نویسی / منتشر می‌کنی.

  3. khordad25 متشکرم
    بسیار زیبا بود.زنده باد آزادی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: