نامه شبنم مددزاده از زندان اوین

به نام آگاهی ، آزادی و عدالت

۵/۱۱/۸۸ ساعت ۹:۱۵ شب ، بند نسوان ، زندان اوين : بلندگو اسامی کسانی که قرار است فردا به دادگاه اعزام شوند را می‌خواند . در اين لحظه صدای تمام تلويزيون‌ها قطع می‌شود و همه سکوت می‌کنند. در سلول تا به آخر باز می‌شود تا صدای بلندگو را بشنوند، می‌توان گفت اين تنها زمانی است که در اين کلونی سر و صدا می‌شود سکوت را احساس کرد. اسامی خوانده می‌شود . اسم من هم بين اسامی خوانده شده است. در طول ۵ ماهی که در بند عمومی هستم اين سومين باری است که اسمم برای دادگاه خوانده می‌شود اما هر بار جلسه دادرسی به خاطر قصور دادگاه تشکيل نشده است .

يک سال تمام را به انتظار برگزاری دادگاه پشت ميله‌ها سپری کرده ام. اولين چيزی که بعد از شنيدن اسمم به ذهنم خطور می‌کند، ديدار برادرم، فرزاد است، که هر بار ديدنش تجديد انرژی برای تحمل تمام ناخواسته‌هايی است که هر شب و روز را بايد با آنها سپری کنم و بی اختيار خدا خدا می کنم ماموری که قرار است فردا همراهی‌مان کند خوب باشد تا بتوانيم يک دل سير همديگر را ببينيم.

۶/۱۱/۸۸ ساعت ۷ صبح ، بند نسوان، زندان اوين، برای رفتن به دادگاه آماده می‌شوم و با دعای هم اتاقی هايم که » انشاالله با خبر خوش برگردی » راهی می شوم .

۸:۲۵ صبح بازداشتگاه موقت زندان اوين، مامور زنی که قرار است همراهم باشد اسمم را می خواند و دستبند را آماده می کند. بر خلاف زندانی های ديگر که ابا دارند از دستبند خوردن که مبادا کسی آنها را در دادگاه با دستبند ببيند –با آرامش – دستهايم را جلو می آورم که دستبند بزند، چرا که از دل ايمان آورده ام که در روزگاری که انديشه رابه زنجير می کشند و هر چراغ به دستی تا پستوی ذهنت را ميگردد مبادا انديشيده باشی . » زندان ،زنجير و دستبند نه وهنی به ساحت آدمی که معيار ارزش های اوست «. به سمت اتوبوس روانه می شويم . وارد اتوبوس که می شوم بی اختيار در بين همه زندانيان که در چشم های تک تکشان موجی از نگرانی ديده می شود به دنبال فرزاد می گردم . چهره ای آشنا با لبخند همراهيم می کند ، نگاهش آرامم می کند و با آرامش روی صندلی اتوبوس می نشينم تا دادگاه .

در سالن دادگاه آغوش گرم و نگاههای محبت آميز خواهر و پدرم پذيرای ماست. پدرم سعی می‌کند نگرانی و غمش را با لبخند بپوشاند. قلب بزرگش فرياد رس است و سرگردانی و ترس در پناهش به شجاعت می گرايد و در آن لحظه کوتاه می‌خواهد اين شجاعت را با تمام وجودش انتقال دهد گرم در آغوشم می کشد و در گوشم آرام می گويد » محکم باش » و من خوب می دانم که در دلش هزار آشوب است از برگزار شدن يا نشدن دادگاه ، چرا که اين ششمين بار است که در اين سالن ها انتظار برگزاری دادگاه ما را کشيده ودر طول مدت اين يک سال سهمش از اين انتظار و ميراث محنت جفاکاران برايش از دست دادن بينايی چشمش بوده است.

به سمت اتاق قاضی می رويم ، منشی اعلام ميکند تا آمدن کارشناس پرونده بايد منتظر بمانيد و ما در سالن دادگاه می‌نشينيم . بعد از مدتی بازجو‌ها را می بينم. با ديدنشان تمام صحنه های بازجويی ، تمامی فشارها ؛ وتوهين ها ، شکنجه ها و روزهای انفرادی گويی دوباره برايم تکرار می شوند و عين صفحه‌ی سينما در برابر چشمانم به نمايش در می آيند: چهره تکيده ورنجور فرزاد باصدای گرفته که بعد از ضرب وشتم پيش من آورده بودندش جلوی چشمانم می آيد و حسی از کينه ونفرت بر من مستولی می‌شود . ياد روز ملاقاتی می‌افتم که بعد از داد و بيدادهای بازجو بر سر پدرم ، من و فرزاد فهميديم بر اثرفشارهايی که در دادگاه بر پدرم آمده بينايی يک چشمش را از دست داده و در آن لحظه تسلای اين غم تنها اين بيت بود که فرزاد به زبان ترکی خطاب به بازجو گفت » سن اگر زور دميرسن ميلتمی خوار اديسن / گون لگر صفحه لگر چونر مجبور اولارسان گدسن » که اين جفاهای رفته برای نشستن در مقابل قاضی محکمم می کنند . دادگاه با حضور نماينده دادستان ، و بازجوهای اطلاعات برگزار می شود . کيفرخواست خوانده می شود . اتهامات محاربه و تبليغ عليه نظام … در مقابل اين اتهامات اجازه دفاع از ما سلب می‌شود .در مقابل دفاعيات فرزاد که من در مراحل بازجويی شکنجه شدم ، مرا مورد ضرب وشتم قرار دادند ، قاضی آثار شکنجه را می خواهد ! و اين در حالی است که يک سال از بازداشت ما می گذرد. در طول يک سال هر زخمی التيام می يابد الا زخم روح ! اما کيست که آن را بشنود يا ببيند؟! در مقابل اعتراض ما قاضی جواب داد مشت و لگد که شکنجه محسوب نمی‌شود. دروغ می گوييد!شما منافقها همه اينطوری هستيد! اين چنين بود که قاضی، قضاوت نکرده رای صادر می کرد و اين به يقينت می رساند که در وجدان قاضی تنها تصويری از دغدغه عدالت کشيده شده است . بازجو ها هم درعين نمايش قدرت نه تنها از جانب خود بلکه از جانب تمامی همکارانشان ادعا کردند که هيچگونه شکنجه و هيچ ضرب وشتمی در بازداشتگاه صورت نمی گيرد … داگاه تمام می شود و قاضی اعلام می کند که تا هفته آينده حکم صادر می شود . می دانيم همه چيز از پيش روشن است و حساب شده و پرده در لحظه ی معلوم فرو خواهد افتاد . تنها چيزی که راضيمان می کند اينست که بلاخره بعد از يک سال دادگاه تشکيل شد!

۲۰/۱۰/۸۸ درست ۱۵ روز از روز دادگاهی می گذرد ، دوباره اعزام می شويم به دادگاه برای ابلاغ حکم . پله های دادگاه را برای چهارمين بارو شايد آخرين بار بالا می رويم . تنها چند دقيقه بعد ، از حکمی که تمامی زندگيم را تحت الشعاع قرار خواهد داد با خبر می شويم در اتاق منشی به انتظار خواندن حکم می نشينيم. در نا باوری تمام منشی اجازه خواندن حکم را به ما نمی دهد وبه ما می گويد امضا کنيد!! در حالی که نه تنها بايد حکم برايمان خوانده شود بلکه رو نوشتی از حکم هم بايد در اختيارمان قرار بگيرد که در مقابل اصرار من و فرزاد برای خواندن حکم با توهين های مدير دفتر و توهينهای مامور زندان روبه رو می شويم . منشی می گويد حکمتان ۵ سال رندان با تبعيد به رجايی شهر است ديگر می خواهيد چه بدانيد ؟! با شنيدن حکم بی اختيار ياد روزی می افتم که در اعتراض به اتهام محاربه به بازجو، جوابم را چنين داد: فوقش ۵ سال می گيری!

موقع برگشتن از پنجره اتوبوس مناظر اطرافم را می نگرم ، دستان بسته ام آزاد نبود تا هر چشم انداز را به جان در کشم . هر نغمه هر چشمه هر پرتو ، هر قله ، هر درخت و هرانسان را وهمه اين مناظر راتنها به چشم بايد نگاه کنم . در طول مسير برگشت صحنه دادگاه ، مراحل قضاوت ،و حکمی که ناعادلانه داده شده بود می انديشيدم ، قاضی که می خواست نشان دهد در عدالتش شائبه‌ای نيست در آن لحظه انسانيت را محکوم می کرد .

آقای مقيسه ای! رئيس شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب! همانطور که در روز دادگاه خطاب به شما گفتم ، باز گفته خود را تکرار ميکنم ، حال که شما در مسند قضاوت نشسته ايد و بنا به گفته خودتان بنا به قانون اسلام قضاوت می کنيد داوری در پس اين روزها و شب ها نشسته است .بی ردای شما قاضيان که ذاتش درايت و انصاف است و هيئتش زمان و اعمال همه ما تا جاودان جاويدان در گذرگاه ادوار داوری خواهد شد و وقتی که با قضاوت شما شاهين ترازويی که بايد نماد عدالت و انصاف و برابری باشد به سمت کفه ی بازجويان و وزارت اطلاعات خم شد . برای من اين نابرابری و بی عدالتی تنها تسلای عشقی بود که شاهين ترازو را به جانب کفه فردا خم می ، فردايی که حتی انديشيدن به عدالت دست نايافته اش زيبا می نماياندش. فردايی که گرمای آفتاب عشق و اميد و عدالت و برابری را احساس می کنيم . زندان و زنجير و شکنجه به افسانه ها خواهد پيوست و برقی که در چشمان يک اعدامی خواهد درخشيد اميد نام دارد . اگر چه با حکمی که شما داده ايد تا ۵ سال آينده من و برادرم را به بند می کشيد ولی من فتح نامه های زمانمان را تقرير خواهم کرد . اگرچه اين فتح نامه با خواندن نوشته شود يا در قالب سکوت .

روی سخنم با بازجويان وزارت اطلاعات است .هيچ وقت اولين روز بازجويی های مستمر و عذاب آور را فراموش نکرده و نخواهم کرد . يادتان است که در روز اول به من گفتيد يک بار در تمام زندگيت به وزارت اطلاعات کشوری که در آن زندگی می کنی اعتماد کن ومن اکنون از شما اين سوال را دارم، از کدام اعتماد سخن می گوييد ؟ از يک سال بلا تکليفی ؟ از سه ماه انفرادی ؟ از ضرب و شتم خود و برادرم؟ از ۵ ساعت بازجويی از مادر بيمار و سالخورده ام در دادگاه؟ يا از ۱۰ سال حکم با تبعيد به رجايی شهر؟ ار کدام اعتماد حرف می زنيد؟ و من بی آنکه بی اعتمادی را دوست داشته باشم به هيچ کدام از حرف های شما اعتماد نکرده و نمی کنم .

آقای کارشناس! وقتی که شما از دخترتان برايم حرف می زديد که دخترتان هم سن و سال من است در آن لحظه من نه به خودم که به تمامی دختران و پسران سرزمينم می انديشيدم که » باتلاق تقدير بی ترحم در پيش و دشنام پدران خسته در پشت و هيچ از اميد و فردا در مشت » و سهمشان از زندگی هجمه ی طوفانی است که بی محابا گل زيبای زندگيشان را بدون آنکه بشکفد پر پر می کند و وقتی سه ماه مرا در سلول های انفرادی ۲۰۹ نگه داشتی تا مرا در برابر تنهايی به زانو در بياوری و در آن لحظه ی به ظاهر تنها، من با ياد و خاطره کسانی می زيستم که که عاشق ترين زندگان بودند » و نه به خاطر همه انسانها که به خاطر نوزاد دشمنشان شايد به خاک افتاده اند » و با تارهای قلب پرشور و پر تپششان آهنگ زندگی برای همه نسل ها نواخته اند .

جناب بازجو! شما می دانستيد دندان برای تبسم نيز هست، اما تنها بر دريديد.

ياران دبستانيم با شما سخن می گويم ، شما هايی که از فاجعه آگاه هستيد و غم نامه مرا پيشاپيش حرف به حرف باز می شناسيد . اکنون که قرار است زندگی تا پنج سال آينده زير سنگ چين ديوارهای زندان برايم سرود بخواند با شما سخن می گويم . اکنون من منظر جهان را تنها از رخنه حصارهای بی عدالتی و ظلم می بينم و سهمم از زمين خدا سيم های خاردار و تپه های اوين و آسمان زندانی شده با سيم های خاردار است . و اين موج سنگين زمان است که بر من می گذرد . من با شما سخن می گويم . با اين همه از ياد مبريم که » ما انسان را رعايت کرده ايم وعشق را.»

آی هم کلاسی ها! ما نه تفنگ داريم نه چماق. ما تنها دلی کوچک داشتيم و عشق. عشق به انسانيت، عشق به بهاری که امسال برای دومين بار از پشت ديوارهای سرد اوين می گذرانمش.

در من فرياد زيستن است و می دانم فرياد من بی جواب نمی ماند . قلب های پاک شما جواب فرياد من است روزی چنان بر خواهيم آمد که تمام شهر حضور ما را در خواهند يافت.

روزی آزادی سرودی خواهد خواند
طولانی تر از هر غزل و ماندنی تر از ترانه…
روزی اينهمه زنجير ، زندان و شکنجه
فرزندی خواهد زاد
فرزندی به نام آزادی

شبنم مددزاده
بند نسوان زندان اوين
بهار۸۹

ترجمه شعر ترکی : تو اگر زور می گويی و ملت مرا خوار می کنی / روزی خورشيد طلوع خواهد کرد و صفحه بر خواهد گشت و در آن روز مجبور می شوی بروی

تا آشویتس راهی نیست و کهریزک نخستین ایستگاه است

آشویتس نامی است که هیچ کس نمی تواند در دنیای امروز زندگی کند و آن را نشنیده باشد. کسی که در اروپای مرکزی زندگی کند، نیز هیچ گاه نمی تواند از کنار این نام بی تفاوت رد شود؛ هر چند که در سالهای 1990 نام های دیگری چون سربنیتسا و حلبچه و بسیار دیگر نیز در کنار آن قرار گرفتند. آشویتس نخستین کارخانه ساخت انسان برای نابود سازی صنعتی انسانهاست. این افتخار نصیب نازی های آلمانی و شریک هایشان در فرانسه، ایتالیا، اسپانیا و بیشتر کشورهای اروپای شرقی شد. هر چند که آشویتس تنها کارخانه این چنینی نیست. بوخنوالد، داخائو، مایدانک-لوبلین، بوخنوالد، راونسبروک، ماوتهاوزن، بلگن-بلزن و بسیار دیگر. شاید شمار آنها از 100 بیشتر باشد و گروه بندی آنها نیز متفاوت است.

این روزها که گرم تبدیل نوارهای ویدئو به فیلم دیجیتال بودم، به چند نوار ویدئو برخوردم که در سالهای 90 به مناسبت 50 مین سالگرد آزادی آشویتس از برنامه ها و فیلم های تلویزیون آلمان گرد آورده بودم. احساس غریبی است. در سال 1995 گاهی این توجه بیش از معمول به جنگ جهانی دوم و گردآوری اطلاعات در این مورد، خود مرا به اندیشه وا می داشت. در آن زمان احساس من این بود که به عنوان ایرانی با این مورد ارتباطی نداریم. ایران کماکان برای داشتن کوروش به خود می بالد که یهودیان را آزاد ساخت و آنها نیز نامش را در تورات آوردند و مقدسش نامیدند. هر چند که ایران در دوران رضا شاه به آلمان نزدیک شد، نازی ها در ایران می رفتند و می آمدند و فاشیست های ایرانی از آلمان نازی به عنوان کشور پیشرفته و نمونه آریایی نام می بردند (نگاهی به روزنامه ها و مجله های آن زمان بسیار روشن گرانه است)، این دوره خوشبختانه زیاد طول نکشید و با اشغال ایران از سوی انگلیس و شوروی شبح فاشیسم پایش به ایران نرسید و از تبلیغات و حرف فراتر نرفت. هر چند که هنوز تحت تاثیر آن زمان از ایرانیان می شنویم که گویا با آلمانی ها نژاد مشترک دارند و آریایی هستند و دیگر هجویات از این دست.

پانزده سال گذشت و امروز می بینیم که اگر پانزده سال پیش من احساس می کردم که جریان کوره های آدم سوزی در جنگ جهانی دوم ربط چندانی به ایرانیان ندارد، امروز دارد. امروز هر گاه که در باره آشویتس سخن گفته می شود، نام ایران و رییس جمهور ابله و دیوانه اش برده می شود. دیگر نمی توان احساس کرد که به ما ربطی ندارد. اکنون در میان لجن زار قهوه ای رنگ آدم سوزی و یهودی ستیزی قرار گرفته ایم. بسیار ایرانیان برای فرار از این مرداب امروزی، سر خود را کبک وار به برف 2500 سال پیش فرو برده اند و پرچم کوروش، داریوش و زرتشت را بالا برده اند، غافل از این که این کار دشواری را بیشتر می کند و این پرسش را پیش می آورد که: اگر صاحب تمدنی این چنین درخشان هستید، پس چرا امروز وضعتان این است؟ پس صاحب این تمدن نیستید و این تنها بخشی از تاریخ شماست، اما صاحب آن نیستید. چون چیز زیادی از آن در رفتار کشورتان در جهان آشکار نیست و آن تمدن درخشان را به ارث نبرده اید. دلیل های زیادی دارد که چرا این گونه است ولی آن چه که آشکار است این است که از آن تمدن چیزی در رفتار و منش ایرانی (به جز چهارشنبه سوری و دید و بازدید های سخیف و کودکانه نوروز و پز و قمپز) پدیدار نیست. ایران امروزی همین هست که هست، احمدی نژاد، خامنه ای و جنتی و جماعت ساندیس خور در یک سو و جنبش سبز و دیگرانی که می خواهند این کابوس پایان یابد، در سوی دیگر. دلیلش هر چه می خواهد باشد.

تا آشویتس راهی نیست و کهریزک نخستین ایستگاه در آن مسیر است.

در نوشته بعدی جریانی را می آورم که نشان می دهد که چگونه در سراشیبی احمدی نژادی افتاده ایم.