بنیاد گرایی شادی صدر

شادی صدر این روزها با یادداشتی که در باره سخنان امام جمعه تهران نوشته و در آن به همه مردان ایرانی پنچه کشیده، توجه همه را به خود جلب کرده است. یکی از خوانندگان خوب اینجا نیز از من خواسته است که در این باره چیزی بنویسم.

سخنان شاهکار آخوند صدیقی کم دنیا را به تفریح و خنده کشانده بود، حالا شادی صدر هم در همان مایه ادامه داده که البته در گستردگی جلب توجه به پای صدیقی هم نمی رسد ولی آن قدر هست که وبلاگستان را به این بحث بیراهه بکشاند. صدیقی گفته بود که زلزله از زنا می آید و عدم رعایت حجاب زنان. و شادی صدر نیز می گوید که شما مردهای ایرانی همه سروته یک کرباسید و زن ستیز و متلک گو و مزاحم و … البته کمی مودبانه گفته است. منظور او نیز بیشتر از این حرفهاست.

عجب بساطی داریم!

بخش نخست (کمی تا حدی جدی)

نوشته اش را که خواندم، چیزی توجهم را جلب نکرد که ارزش پاسخ دادن داشته باشد. ابتدا از آن گذشتم. حال که از من خواسته اند که بنویسم، دوباره آن را خواندم و پاسخ های دیگران را.

نمی دانم چه بنویسم. دیدگاه من در باره جنبش های اجتماعی و از جمله جنبش زنان در همه نوشته های من روشن است. حال بیاییم در برابر کسی که این گونه می نویسد، پژوهش اجتماعی ارایه دهیم که مثلا: درست است که این کار زشت در ایران بسیار گسترده است، اما این به خاطر این است و آن؟ گمان می کنید کسی که این گونه می نویسد، به استدلال و تبادل دیدگاه توجه دارد؟

سرخپوست ها می گویند: «انسان یک دهان دارد و دو گوش و باید یک بار حرف بزند و دو بار گوش دهد.» در فرهنگ های دیگر هم مشابه این سخن هست. چینی ها هم دارند. اگر شادی صدر به  جای سخنرانی کمی هم گوش می داد شاید از کسی می شنید که این معضل جدی اجتماعی در ایران که بسیاری از مردان ایرانی به آن دچار هستند، تنها به خاطر بسته بودن جامعه و پایین بودن فرهنگ اجتماعی نیست و ریشه های فرهنگی بیشتری دارد و در آن زنان نیز سهیم هستند. بیاییم از بسیار پژوهش های جامعه شناسی و اجتماعی و تربیتی بگوییم؟ در واقع، مشکل ژرف تر از این حرفهاست. در آنچه که شادی صدر در ایران مشاهده و تجربه کرده، تردیدی نیست. من نیز آن را دیده ام و کسی در ایران نیست که نداند از چه سخن می گوییم. اشکال در نتیجه های عجیب و غریبی است که او به ما تحویل می دهد.

از سوی دیگر، این مورد مزاحمت مردان برای زنان در خیابان، تنها ویژه ایرانی ها نیست. آن را در کشورهای عربی می بینید و شکل بسیار خشن آن در عربستان سعودی بسیار گسترده است که خود در آنجا دیده ام و بسیار شنیده و خوانده ام. در ترکیه هست، در یونان هست. به شکل دیگر در ایتالیا هست و حتی در فرانسه. دوستان زن مو طلایی آلمانی من از نیشگون های مردان ایتالیایی در ایتالیا همیشه شاکی هستند. پس جریان ابعادش گسترده تر از تحلیل های سطحی و حرفهای آبکی است که: شما پسرها چای را …

خوب، شادی خانم؟ دیدگاه شما چیست؟ آیا این مشکل جنسی است؟ مشکل اجتماعی است؟ این پرسش یک زمینه پژوهش برای شما که خود را پژوهشگر می خوانید! بروید و پس از شش ماه بیایید و یک نوشته پخته بنویسید به جای این چیزهای الکی.

شادی صدر گفتگو نکرده است. حکم داده است، آن هم قطعی. در این روش نیز با صدیقی و آخوندها اشتراک دارد. تا کنون حتی یک بار دیده اید که آخوند بیاید و مشورت کند؟ یا بیاید و گفتگو و تبادل دیدگاه داشته باشد؟ چیزی بپرسد و در باره آن بیندیشد؟ نه! آخوند همیشه ابلاغ می کند. از بالای منبر به عوام و خلق الله نفهم ابلاغ می کند و راه زندگی را به آنها یاد می دهد.

شادی صدر نیز همین گونه با ما سخن گفته است، ابلاغ کرده است. برای همین است که من نیز برایم دشوار است که پاسخی بنویسم.

شاید یکی نیز بیاید و این پایین بنویسد که: با بغض برخورد کرده ای و یا عصبانی شده ای و … هیچ کدام نیست. اصلا نمی دانم چه باید بنویسم. البته آن کسی که به من بگوید با بغض برخورد کرده ای، شاید یادش برود که پیش از من باید به شادی صدر انتقاد کند.

شادی صدر می گوید: «نگویید که می‌توان در ایران پسری تازه به سن بلوغ رسیده بود و بزرگ و بالغ شد، بی آنکه به زنان متلک گفت؛ بی‌اغراق، این بخشی از روند بزرگ‌شدن برای مردان در ایران است. تجربه‌ای که بدون آن، مرد ایرانی، مرد نمی‌شود.«

چشم! نمی گوییم. خوب، بگویم چه؟ نمی دانم. در مردانگی خود تردید کردم و یا به بیان دیگر اکنون شادی صدر در مردانگی من تردید جدی دارد چون این چیزهایی را که شادی صدر می گوید را در خود نمی بینم. نمی شود که! نخیر باید باشد.  از حالا پاسخ مرا داده که: نخیر! دروغ می گویی. من ترا از خودت بهتر می شناسم.  تو هم چای ات را هورت کشیده ای و متلک گفته ای. و من حکم خود را از پیش صادر کرده ام.

چشم! نمی گوییم که می توان در ایران پسری … چه پاسخی می توان داد؟

می گوید: « چندان فرقی بین حجت‌الاسلام صدیقی با هر یک از پسران تازه‌بالغ دیروز و مردان طرفدار حقوق بشر و حقوق زنان امروز نمی‌بینم؛ غیر از اینکه او دست‌کم در آنچه هست و آنچه می‌گوید، یک‌رو تر است.«

خوش به حال آخوند صدیقی که شادی صدر او را به ما ترجیح می دهد. حال بگویید که بنیادگراها با هم متحد نیستند و هوای یکدیگر را ندارند. بفرمایید! حجت الاسلام شادی صدر-صدیقی! نوبر است!

چیز دیگری به ذهنم نمی رسد. در واقع، نمی توانم جدی بنویسم. چون آدم مجبور می شود خود را در همان سطح قرار دهد و همان گونه فکر کند. مجبور می شویم ما نیز بحث «پلمیک» کنیم و همین همه چیز را سبک می کند. بحث تبدیل می شود به کشتی گیری، آن هم در پشه وزن.

حالا من چگونه خودم را بنیاد گرا کنم؟ بلد نیستم.

می گوید: » منظور من خود شما هستید، بله، خود شما، آقایان! همه کسانی که اظهارات امام جمعه تهران را خلاف قواعد علمی ثابت‌شده در مورد علل وقوع زلزله دانسته‌اید و در یک بعد از ظهر مطبوع بهاری، چای را که مادراتان، زنتان، خواهرتان یا حتی دوست‌دخترتان جلویتان گذاشته، هورت کشیده‌اید و مفرح‌شده از صحبت‌های امام جمعه، زندگی و کارتان را ادامه داده‌اید بی آنکه حتی یک لحظه فکر کنید شما، خود شما نیز عضو همان باشگاهی هستید که امام‌جمعه تهران از بلندپایگان آن است. تعجب می‌کنید؟ می‌پرسید چرا؟!«

من؟ به پشت سرم می نگرم. ولی کسی نیست. نه، منظورش منم. مگر جرات دارم بپرسم چرا؟؟ البته کافر همه را به کیش خود پندارد. شادی صدر به ما بگوید که خود در چه محیطی رشد یافته و بزرگ شده است. آنجا چای را این گونه می نوشند و با امام جمعه مفرح می شوند؟

بخش دو(کامل جدی)

شادی خانم، از شوخی های بی مزه گذشته، آنقدر نمونه های  زنانی چون شما را دیده ام که در جنبش زنان و سازمان های سیاسی ایرانی گوناگون در اروپا بوده اند، بسیار هم تندرو بوده اند. پس از مدتی، ناگهان غیب شده اند. پس از مدتی دیدیم که رفته اند به دنبال کار و زندگی. همان هایی که به ناحق، در اوج تندروی خود دیگران را به انفعال و بی تفاوتی و زندگی عادی محکوم می کردند، پس از مدتی خود به دنبال همان رفته اند و البته از نوع منفی اش. برخی که زمانی چپ و ضد مذهب (و نه غیر مذهبی) بودند، حالا سفره حضرت ابوالفضل می اندازند. در میان اروپا، در آلمان، در هلند، در سوئد، … نذر می کنند و پول به ایران می فرستند که کسی برایشان در حرم مطهر امام رضا نذر کند.

نمی گویم همه این گونه هستند. ولی از اینها زیاد دیده ایم. حرفهای شبیه شما می زدند و چون از این حرفها زیاد شنیده ایم، اکنون به شما نیز شک داریم. از کجا معلوم شما هم یکی از آنها نشوید؟ گام هایتان خیلی شبیه است. یا باید یواشتر بروید، یا باید در انتظار باشیم که تب تند کنونی شما به عرق بنشیند، همان گونه که تب آنها نیز!

شادی صدر از دنیا عقب است. چرخ را می خواهد از نو اختراع کند. این را نه تنها به خاطر این آخرین سخنانش، بلکه به خاطر افکارش تا آنجا که شنیده ایم و خوانده ایم،  می گویم. او دستاوردهای جنبش زنان در اروپا را ندیده و گویا کنجکاو هم نیست که بداند وگرنه کمی تامل می کرد و کمی سکوت. بیشتر می خواند، می پرسید و گوش می داد تا این که بیاید و به ما در قلب اروپا بخواهد ثابت کند که یا مرد نیستیم و یا فطرتمان در خشونت و زن آزاری و … است. انگار که حالا من و بسیار دیگران باید بیایند و ثابت کنند که این گونه نبوده اند و نیستند و …

شادی صدر وکیل دادگستری هم تشریف دارند و این اتهام ها را می زنند و همین جریان را جالب می کند. هم حقوق خوانده باشی و هم در اروپای آزاد زندگی کنی، آنگاه بیایی از این حرفها بزنی.

البته هنوز شادی صدر به آنجا نرسیده که مثلا بگوید: مردان متجاوز بالفطره هستند. این گام بعدی می تواند باشد و او عقب تر از این حرفهاست. شاید هم رسیده ولی هنوز رویش نمی شود بگوید. آن را گذاشته برای نوشته بعدی که بمب بعدی را بترکاند. از این حرفهایی که در اینجا زده، بویش می آید که به چنین چیزی می تواند اعتقاد داشته باشد.

هوم، عجب غیب گویی شد! ولی بدون شوخی تا آنجا راه دوری نیست.

گمان کنم بیست سال پیش بود که یکی از زنان جنبش زنان آلمان که نماینده پارلمان ایالتی یا وزیر ایالتی بود، در سخنرانی فرمود:»مردان همگی متجاوز بالقوه هستند.» غوغایی به پا شد، البته سروصدایش هنوز به گوش شادی صدر نرسیده است.

از آن خانم وزیر یا وکیل سالهاست دیگر خبری نیست. از همان پشه های یک روزه بود که آمد، مزاحم همه و از جمله جنبش زنان شد و رفت. حالا شادی صدر هم آمده و چیزی در همین مایه ها می گوید.

ما چه گناهی کرده ایم که باید از این چیزها بشنویم و مجبور شویم پاسخ گوییم؟ آن هم در حالی که کسانی که این حرفها را می زنند، حرفهایشان تاریخ مصرف دارد و پایه پرنسیپی ندارد؟

چندی پیش در نوشته ای به مناسبت سخنرانی شادی صدر در کلن این ها را نوشته بودم:

به گفته خانم والترود شوپه، وزیر خانواده ایالت نیدرزاکسن، یکی از فعالان جنبش زنان آلمان و عضو حزب سبز، که در سال 1994 در باره بخشی از جنبش زنان آلمان می گفت: “در ساعت عادی کاری در طی روز، مردان را به عنوان متجاوز بالقوه و پدرسالار مورد تهاجم قرار می دهند. اما پس از ساعت کاری، به خانه خود و به نزد شوهر و دوست و شریک زندگی و خانواده خود برمی گردند.” (هفته نامه دی تسایت، 1994)

این تندروی ها تنها ویژه تندروهای جنبش زنان نیست. تب تند همه جا زود عرق می آورد. در جنبش 68 در آلمان، بسیاری از آنهایی که در آن سالها رادیکال بودند، “کمون یک (K1)” را در برلین راه انداخته بودند، در دود حشیش و الکل و آزادی جمعی جنسی زندگی می کردند و دیگران را متهم می کردند که بود گند “خرده بورژوایی” می دهند، اکنون تک به تک به دنبال پول و زن و شوهر سنتی و زندگی بورژوایی رفته اند و از این که گهگاه خبرنگاری به سراغشان می اید و پرسش هایی از آن سالها می پرسد، خشمگین می شوند.

اینها را ما دیده ایم.

سالهاست که هیچ کدام از آن زنان بنیاد گرای جنبش زنان آلمان را دیگر ندیده ام و خبری ازشان نیست. گروهی همجنس گرا بودند و مبارزه برای حقوق همجنس گرایان را با جنبش زنان برای برابری حقوق اجتماعی اشتباه گرفته بودند. آنگاه که  جامعه انعطاف بیشتری برای همجنس گرایان نشان دادو حقوق اجتماعی آنها را تامین کرد، همه شان محو شدند و رفتند به دنبال علایق شان و مبارزه برای برابری حقوق اجتماعی زنان یادشان رفت.

گروهی دیگر از تندروها در میان راه نفس شان بند آمد و تب شان به عرق تبدیل شد. بسیاری نیز رفتند به دنبال کار و زندگی، در میان ایرانی ها برخی شوهر پولدار و حتی حاجی بازاری پیدا کردند و خوششان نمی آید اگر چیزی یادشان بیاوری. در انجمن های زنان مدتی آمدند و مزاحم شدند و رفتند. برخی نیز چون در زندگی شخصی شان با شوهر سابق شان مشکل داشتند و صدمه زیاد خورده بودند، آمده بودند و در جنبش زنان می خواستند از همه مردان انتقام بگیرند. اینها نیز بیش از آن که بتوانند به این جنبش یاری برسانند، خود نیاز به روانپزشک ومددکار اجتماعی داشتند. بیشتر بار بودند تا یار.

حال شادی صدر جایش در کدام یک از این گروههاست، نمی دانم. خودش نشان دهد. تنها این را می دانم که با این کارها به جنبش اجتماعی زنان برای برابری حقوق اجتماعی یاری نمی رساند.

جامعه بسته ایران و سرکوب حکومت اسلامی، بسیاری را به مبارزه کشیده است که شادی صدر نیز یکی از آنهاست. از سوی دیگر در جامعه بسته، مخالف بودن و کشیده شدن به جبهه اپوزیسیون کاری است بسیار آسان. لازم نیست کاری انجام دهی. با کسی و چیزی هم کار نداشته باشی، حکومت جاهل با تو کار دارد و اگر هم نخواهی، خود حکومت ترا به دشمنی با خودش وا می دارد. از همین رو هر کسی که در خیابان راه می رود را می گیرند و وادارش می کنند که بشود چهره شاخص و برجسته و مبارز اپوزیسیون. یک چشم می شود پادشاه. بسیار کسانی که مورد آزار قرار گرفته اند، به زندان افتاده اند و یا از کشور گریخته اند، قصد این کارها را نداشته اند. حکومت جاهل اسلامی آنها را واداشته است که مخالفش شوند. اگر شرایط آزاد شود، بسیاری بر می گردند سر زندگی خودشان و کاری به کار مبارزه اجتماعی و جنبش زنان و حفظ محیط زیست و دیگر جنبش های اجتماعی نخواهند داشت. اشکالی هم نیست. شرکت در جنبش اجتماعی امری است داوطلبانه.  از اینروست که در میان آنها از این رفیق های نیمه راه بسیار خواهید یافت. حال نامشان شهاب یک ثانیه باشد یا پشه یک روزه، تفاوتی نمی کند.

شادی صدر کدام یک از اینهاست؟ نمی دانم. بسیاری از آنها کاری به کار کسی ندارند و دشواری هم وجود ندارد. برخی دیگر از شب تا صبح در گوشت وزوز می کنند و تا تاریخ شان تمام نشود، نمی گذارند بخوابی.

اگر شادی صدر در اروپا و در جامعه آزاد و دمکراتیک پنج سال دیگر، ده سال دیگر کماکان با جنبش زنان ماند و با آن همکاری سازنده کرد، حساب است. این روزها حرف زیاد زده می شود. تاکنون که او کار سازنده ای نکرده است. از همین حرفهای سطحی و سخیف پیداست. کسی که در آلمان، در مهد جنبش های اجتماعی بزرگ جهان و مهد جنبش زنان، در کشور کلارا تستکین و روزا لوگزامبورگ زندگی کند و به جای آن که تلاش کند از جنبش زنان آلمان که بسیار نیز پخته و نیرومند است، یاد بگیرد، از تجربه های آنها استفاده کند و اشتباه های آنها را تکرار نکند، بیاید و چرخ را از نو اختراع کند و خطاهای دیگران را بیست سال بعد دوباره تکرار کند و چنین چرندیاتی را سرهم کند، روشن است که به کدام سو می خواهد برود. در آن جلسه ای که برای سخنرانی شادی صدر در شهر کلن گذاشته شده بود و من نیز در آنجا بودم، وقتی گروهی همجنس گرا با عربده کشی و توهین به مردان حاضر در جلسه (که همگی همراه جنبش زنان بودند) آنجا را به تشنج کشیدند، شادی صدر در سکوت نشسته بود و حرفی برای گفتن نداشت. همان جا نیز انتقادی از او نشنیدیم. در آنجا احساس کردم که شادی صدر بازیگر این میدان مبارزه جنبش زنان نیست و اصلا شاید خود نیز نداند که برای چه در آنجاست.

نه عقب ماندگی توهین است و نه بنیادگرایی. این واژه ها تعریف روشن دارند و من با توجه به تعریف آنها را در باره شادی صدر به کار می برم. شادی صدر در این سخنان هر دو اینها را به نمایش می گذارد و اگر اعتراض دارد (حتما دارد) می تواند گفتگو را آغاز کند. آنگاه است که می توانیم تبادل دیدگاه درست داشته باشیم و نه این گونه. گفتگو دو جانبه است. گفته شود تا گوش بشنود و شنیده شود آنچه گفته شده باشد.

راستی حمایت از جنبش Boobsquake یادتان نرود! یک نوشته دیگر هم دوسال پیش نوشته بودم که در آنجا خودمان را آن گونه که شادی صدر دوست دارد، نواخته بودم.

دیگر نوشته ها در این زمینه:

–  جنبش زنان یک جنبش اجتماعی است و نه جنسی (پیرامون سخنرانی شادی صدر در کلن)

“زبان بدن” مرد ایرانی و دیگر چیزها

یادداشت های جشنواره ایران در وایمار، 2009: حافظ و گوته در برابر یکدیگر

احترام زیاد گوته برای حافظ،  دو شهر وایمار و شیراز را به هم پیوند داده است. این عکس بنای یادبود حافظ را در شهر وایمار نشان می دهد. این مجسمه را آقای خاتمی در دوران ریاست جمهوریش پرده برداری کرد، نماد گفتگو میان دو تمدن. در روز یکشنبه 11 اکتبر 2009 گروهی از شرکت کنندگان جشنواره دیوان غربی-شرقی در برابر بنای یادبود حافظ در وایمار گرد آمدند. شاگردان مدرسه موسیقی وایمار نیز برنامه هایی اجرا کردند.

(برای دیدن بهتر عکس ها روی آنها کلیک کنید.)

دیگر نوشته ها در همین زمینه:

– «

برگزاری جشنواره ایرانی “دیوان غربی، شرقی وایمار”در شهر وایمار

نه آقای نوری زاده! جامعه بی دین، هرهری و بی اخلاق نیست.

چند بار تاکنون علیرضا نوری زاده در برنامه «پنجره ای به سوی خانه پدری» در پاسخ به آنهایی که انتقادهای او به آخوندها را برنمی تابند و به او انگ بی مذهبی و یا توهین به اسلام می زنند، گفته است که او هیچ گاه به مذهب توهین نمی کند، آن را امری شخصی می داند و حمله اش به شیادان و خرافات پرستان وآخوندهای حکومت اسلامی است. او می گوید که مذهب را امری شخصی می داند. کدام انسان آزادی خواهی است که با این جمله دشواری داشته باشد. من نیز دیدگاهم با او در این مورد یکی است.

در برنامه روز دوشنبه 19 آوریل 2010 آقای نوری زاده سخنانی پشت سرهم در دفاع از خود بیان داشت که برای من بسیار پرسش برانگیز است و از این رو می خواهم آن را در اینجا بیاورم. او گفت: «من خودم شخصا انسانی هستم که اعتقاداتی دارم. حالا در نوع اعتقادات با هم می تونیم بحث بکنیم. من خرافات رو اعتقاد ندارم. ولی در چارچوب کلی جامعه بدون دین و هرهری مذهب رو جامعه خطرناکی می دونم که امروز ولایت فقیه برای ما درست کرده. …«

کمی آنورتر:

«وقتی در جامعه ای ایمان نباشه، همه کار عملی است. پسر مادر رو می کشه، دخترا نقشه قتل پدر و مادر رو می کشن؛ مرد میره  زنش رو تیکه تیکه می کنه، زن میره یه مزدور می گیره که بیاد شوهرشو بکشه، پدر وسیله دزدیدن بچشو فراهم می کنه، … جامعه ای است که اخلاق نداره، اعتقادات نداره. پس عزیزان من، من اصلا با مذهب مخالفتی ندارم. مذهب در حوزه شخصی و زندگی فرد می تواند یک صافی باشد، می تواند یک مسئله مثبتی باشه که انسان رو از وارد شدن به خیلی از ورطه ها حفظ کنه.«

البته روشن است که من به هیچ رو قصد ندارم وارد بحث مذهبی با آقای نوری زاده شوم. آنگاه که از اعتقادات خود می گوید، حرفهایش به شدت متناقض می شود. من از او انتظار دارم که بداند که از دید علمی و تاریخی تفاوت میان خرافات و اعتقاد واقعی وجود ندارد. وارد این بحث شدن سخت است و کار دست انسان می دهد. اما این به خودش مربوط است. اعتقادات او به هر چیزی که می خواهد باشد، به خودش مربوط است. خود او نیز این را در مورد دیگران رعایت می کند. دشواری من با سخنان نوری زاده (که البته برای کاری که انجام می دهد و نقشی که در این روزها ایفا می کند، ارزش زیادی قائل هستم) با جمله هایی این گونه است که هر از چندی از او می شنویم:

–          وقتی در جامعه ای ایمان نباشه، همه کار عملی است.

–         جامعه ای که اخلاق نداره، اعتقادات نداره.

آقای نوری زاده از جمهوری چک چه می دانید؟ از فرانسه چه می دانید و از سوئد، نروژ، دانمارک و همین ایسلند که این روزها به خاطر آتش فشانش بر سر زبانهاست و اروپا را زمین گیر کرده است؟ از استونی و لتونی و این کشورهای بی دین و هرهری مذهب چه می دانید که به این سادگی این جملات را بر زبان می رانید؟

این کشورها که مردمان بی دین (یعنی کسانی که رسمی بیان داشته اند که به هیچ دینی اعتقاد ندارند) در آنها اکثریت دارند، پایین ترین آمار جنایت و کارهای خلاف اجتماعی را دارند. ایسلند بیشترین سرانه را در تحصیل کرده های دانشگاهی دارد. جمهوری چک گل سرسبد ادبیات و فرهنگ است، کشورهای اسکاندیناوی هم تقریبا در هر زمینه پیشرفت اجتماعی و ارزش های انسانی پیش رو هستند: حفظ محیط زیست، برابری حقوق اجتماعی، جنبش برابری زنان، حقوق بشر، پذیرش پناهندگان (و از جمله صدها هزار پناهنده قلابی و واقعی ایرانی) و دادن امکانات اجتماعی و رشد و رسیدن به مقام های دولتی و کشوری و چیزهایی که در رویا هم در کشور خودشان نمی توانستند ببینند…

از همسایه خودتان ایرلند مذهبی چه می دانید؟ سوءاستفاده جنسی کشیش های کاتولیک از کودکان، معلولین و عقب مانده های ذهنی همین شش ماه پیش در آنجا رسوا شد و تاکنون هزار کشیش (توجه کنید 1000 کشیش) را گرفته اند. در همین آلمان افتضاح کشیش های کاتولیک و پروتستان غوغا می کند. خود پاپ و برادرش نیز پایشان گیر است، هر چند با جرم های ساده تر چون کاربرد خشونت بدنی در برابر کودکان و یا اجازه کار مجدد به یک کشیش پدوفیل متجاوز.

جریان کشیش های آمریکایی هم یادتان است؟ کلیسای کاتولیک تاکنون تنها در آمریکا دو میلیارد دلار خسارت به قربانیان تجاوزهای آخوندهای کاتولیک به کودکان پرداخته است و البته با حکم و چماق دادگاه مدنی دنیوی. اگر دادستان به سراغشان نمی رفت، همه را به آخرت رجوع می دادند. همین پاپ ریاکار امروزی به یکی از قربانیان آلمانی تجاوز کشیش های کاتولیک که به او شکایت نامه ای نوشته بود، در پاسخ به او گفته بود که از خداوند برایش صبر و تحمل طلب کرده است. (در اینجا)

حال شما می آیید و می گویید: » … ولی در چارچوب کلی جامعه بدون دین و هرهری مذهب رو جامعه خطرناکی می دونم که امروز ولایت فقیه برای ما درست کرده. …«

عجب! جامعه ای که ولایت فقیه درست کرده بدون دین است؟ با شناختی که از شما  دارم، گمان نمی برم خود نیز چندان به درستی این سخنان خود اصرار داشته باشید. چون ادامه این حرفها به جاهای عجیبی می رسد و ناگهان خود را در جایگاهی می یابید که مجبور شوید بگویید: دین واقعی این نیست و آن است و آنچه است که فلانی و بهمانی و فلان روحانی والامقام نماینده اش بود و … آنگاه است که  گفتگو سخت می شود و ما خود را در همان بحث بی فایده می یابیم که سالهاست بسیاری از مذهبی ها تلاش دارند که نشان دهند که مذهب راستین این نیست و آن است و …

بله، مسیحیت و اسلام دو هزار سال است نمی توانند آن «دین راستین» را حتی در حرف نشان دهند و ثابت کنند که ارزش هایشان از «منشور جهانی حقوق بشر» والاتر و بهتر است.، چه رسد به این که آن را در جامعه ای پیاده کنند تا انسان معتقد، پاک و خوب ببیند که دین راستین هم می تواند وجود داشته باشد. مثلا هر کسی بر اساس اندیشه های آقای شریعتمداری و منتظری (خوب ها را نام می برم و می دانم که شما هم احترام زیادی برای اینها قایل هستید) زندگی کند، بهترین انسان است و بهتر از مردمان بی دین چک و فرانسوی و سوئدی زندگی خواهد کرد. آن وقت است که باید شما را به رساله های همین آقایان ارجاع دهیم و یاد شما بیاوریم که آقایان منتظری و شریعتمداری هم در رساله های خود احکام لازم برای سنگسار و طهارت و غسل و حیض و قطع دست و پا دارند.

حال، گمان برم برخی بیایند اینجا و بنویسند که: شما خارج از کشوری های اروپانشین از ایرانی در روستا خبر ندارید و … خوب این استدلالی است که شاید در دید نخست قابل قبول باشد و بتواند پشت هر کسی را که در خارج زندگی کند و دیدگاهی متفاوت داشته باشد، بر خاک برساند.  در مورد من درست نیست. من با شناخت همه اینها، اینها را می گویم و از همه کسانی که مردم ایران را کم فهم و ساده لوح می دانند، انتقاد می کنم. شعور مردم را و به ویژه همان مردم روستانشین از دید شما مذهبی ساده لوح را دست کم نگیرید. اگر دین را شخصی می دانید، در بیان و عملش قاطع باشید و کاری به آن نداشته باشید.به جای تبلیغ دین خوب و بد و «پروردگارعاشق خود» (که تنها در ذهن شما وجود دارد) و به جای توهین به آنهایی که «دین ندارند و هرهری مذهب» هستند، «منشور جهانی حقوق بشر» سازمان ملل متحد را تبلیغ کنید که من می دانم آن را کامل قبول دارید. آن را به مردم ایران بشناسانید، به جای این سخنان ابهام برانگیز و گمراه کننده.

شما باید به خوبی بدانید که خامنه ای و حکومت اسلامی بی دین و مذهب نیستند. آنها همان چیزی را نمایندگی می کنند که می اندیشند. یک روز بیایید و تمام کارهای اینها را بشمارید و بگویید که کدامش بر خلاف احکام اسلامی است. یک روز بیایید و به ما نشان دهید که کدام کار طالبان افغانستان خلاف اسلام است، کدام کار حکومت عربستان سعودی خلاف اسلام واقعی است. شما کشورهای کناره خلیج فارس را خوب می شناسید و من نیز در عربستان سعودی مدتی زندگی کرده ام. استدلال های جاری بر علیه اینها را می شناسم: قرائت خشن از اسلام، اسلام سلفی و وهابی و … تنها شعار می شنویم و تاکنون کسی نیامده با استدلال به ما بگوید که کدام کار حکومت اسلامی ایران و طالبان و عربستان سعودی با احکام صدر اسلام مغایر است و آن را بر اساس اسناد تاریخی موجود ثابت کند و نه بر اساس چرندیات ساخته و پرداخته های آخوندها و حلیه المتقین و کلینی و …

تاریخ اسلام و دیگر ادیان را ببینید.

علیرضا نوری زاده در همان جا می گوید: «من مکارم شیرازی را روحانی نمی دونم. من جنتی را روحانی نمی دونم. خسرو خوبان که روحانی نیست ..«

پس روحانی کیست؟ این سخنان خلط مبحث است. از شما انتظار نمی رود که ندانید که دست کم این سه مذهب غربی ابراهیمی و الهی هیچ کدام روحانیت نداشته اند و این حقه بازی کار آخوندهای مفت خور دین فروش این مذاهب است که ارگانی به نام روحانیت را صدها سال پس از ایجاد آن دین و مذهب ساخته و به آن افزوده اند. انگار مسیح که آن سخنرانی مشهور را کرد و کارش تنها رفتن به اینجا و آنجا و موعظه در دیاسفرا بود، مسیحی که یهودی به دنیا آمد و یهودی ماند و یهودی مرد، انگار می خواست دینی جدید ارایه دهد. چه رسد به این که بیاید و این همه ارگان های عریض و طویل و میلیاردر کلیسای کاتولیک با آن پاپ مفتش عقاید مرتجع کنونی به نام «بندیکت شانزدهم» و یا آن کلیسای مرتجع تر ارتدکس شرق و غرب و شمال و جنوب را پدید آورد. به همان جامعه انگلیس بنگرید. شما که می دانید که کلیسای آنگلیکن چگونه و بر اساس کدام دروغ و حقه بازی درست شد. بقیه شان هم همین است. قلابی و راستین ندارد. هر دروغی که هزار سال از آن گذشت که تبدیل به واقعیت و اصیل نمی شود. دست کم، دیگر نمی شود و با دانش و خرد امروزی دیگر نمی شود.

مسیح جانش را برای مبارزه با آخوندهای فاسد یهودی گذاشت. آنها او را به نام یهوه به صلیب کشیدند و آخوندهای مسیحی به نام  او، مردمان را سوزاندند و جنگ های صلیبی راه انداختند و اکنون نیز نامشان با تجاوز به کودکان و معلولین بر زبانهاست. در آخوندهای اسلامی نیز کمابیش همین وضع است، آخوندهای زرتشتی نیز پرونده شان به سپیدی کلاه سرشان نیست. کاست های ساسانیان که یادمان نرفته و …

با این سخنان و «بی دین و اخلاق» نامیدن آخوندهای حکومت اسلامی، شاید بتوان در کوتاه مدت این یا آن حقه باز را با معیارهای خودشان افشا کرد اما در دراز مدت آسیب فکری سنگینی به جامعه و نسل جوان کنجکاو و تشنه دانشی وارد می آورید که هر شب در پای برنامه پربیننده شما نشسته است. آنها را از تله حکومت اسلامی بیرون می کشید و به بیراهه دیگری می فرستید که حالا یکی دیگر بیاید و پنجاه سال دیگر روشن گری کند. پای مذهب را از برنامه خود کنار بکشید و بگذارید مردم خود قضاوت خود را داشته باشند.

شاید کسی بگوید که: جامعه ما مذهبی است و … یا شما در خارج از کشور نشسته اید و بیگانه هستید با واقعیت های جامعه …

روشن است که جامعه ما مذهبی است. کسی هم نمی خواهد به آنها بگوید که مذهبی نباشند. مذهب امری شخصی است و جایش در جامعه و خیابان و مجلس و دولت نیست. خوب یا بد، به کسی ارتباطی ندارد که کسی اعتقاد دارد یا ندارد و یا به چه اعتقاد دارد. اما چه کسی به ما اجازه می دهد تنها با این بیان که مردم ایران مذهبی هستند، خود نیز به تحمیق آنها ادامه دهیم و با این خود سانسوری که چون ممکن است به کسی برخورد، حقیقتی را که خود به آن معتقد هستیم، پنهان داریم و به آنها یا چیزی را سربسته بگوییم و یا دروغی بگوییم که گمان می بریم آنها دوست دارند بشنوند؟ ما هم بیاییم و چون آخوندهای شیعه حقه باز تقیه کنیم؟

زبان فارسی یک واژه دارد به نام «اخلاق». زبان های اروپایی دو واژه دارند: «مورال (Moral) » و «اتیک (Ethic)». «مورال» را در فارسی برابر اخلاق می دانند و برای «اتیک» واژه عجیب علم اخلاق را ساخته اند که اصلا گویا نیست. فرهنگ امروزی اروپایی در مسیری پیش می رود که «مورال» (اخلاق) را کم کم ضد ارزش بشناسد و آن را با دورویی و ریاکاری مشابه بداند. این جا به جایی سمانتیک دارد روی می دهد. ارزش های واقعی رفتار انسانی را در اروپا در اتیک می یابند و نه در «مورال». «مورال» به مذهب، سنت و هر آن چه که روی به گذشته دارد، تعلق دارد. «اتیک» به رشد تمدن امروزی، نظام ارزشی اجتماعی بر پایه ارزش های حقوق بشر تعلق دارد.

«مورال» ثابت است، دگم است. هزاران سال نیز که بگذرد، پیروان آن و به وِیژه مذاهب، اجازه تغییر آن را نمی دهند و اعتقاد دارند که اصالت باید حفظ شود، هر چه در گذشته بوده، بهتر است و آینده یعنی تیرگی و گمراهی و از میان رفتن اخلاق.  اما «اتیک» حرکت دارد و زنده است. «اتیک» با پیشرفت جامعه انسان پیشرفت می کند، ایستا نیست و هیچ گاه نگاه به گذشته ندارد. حال، اگر با این تعریف های من موافق هستید، برای ما توضیح دهید که آن اخلاقی که شما می گویید جامعه دین دار به آن معتقد است و خوب است،  کدام یک از این هاست و آن چه که «جامعه بی دین هرهری» ندارد، کدام یک است.

اگر کاظمینی بروجردی که در مخالفت با ولایت فقیه و حکومت حقه باز اسلامی اکنون در زندان است و از هر گونه امکاناتی محروم است، اگر آقای منتظری با شهامت آمد و گذشته خود و نقش خود را در ایجاد حکومت اسلامی و ولایت فقیه به انتقاد کشید و یا اگر همه آن روحانیونی که شما همیشه نام می برید و می گویید که انسان های شریفی هستند (که من نمی شناسم و از شما می پذیرم که انسان های شریفی هستند)، اگر اینها همه خوب و شریف هستند، از این رو نیست که اینها روحانی واقعی و راستین هستند، از این رو نیست که اینها نماینده دین واقعی و راستین هستند. از این روست که اینها انسان های متمدن و شریف امروزی هستند و از ارزش های امروزی حقوق بشری و تمدن و مدنیت تاثیر گرفته اند و نه از ارزش های هزار سال پیش.ارزش های امروزی هستند که اینها را به جایی می رسانند که بیایند از حقوق دیگران بگویند، از تسامح بگویند و یا سکولار باشند و بگویند که دین باید از سیاست جدا باشد. اینها را همین روزها و از انقلاب کبیر فرانسه و انقلاب مشروطیت خودمان و دیگر جنبش های اجتماعی یاد گرفته اند و نه از آموزش های 1300 سال پیش که شمشیر همان گونه حرف می زد که کهریزک امروز.

اینها اگر به جای حوزه علمیه راه دیگری را در پیش گرفته بودند، شاید به خاطر شخصیت ویژه شان جایگاهی بسیار بهتر می داشتند و نقشی باز هم والاتر. نمی دانیم، ولی این گونه گمان بردن منطقی تر به نظر می آید.

آقای خاتمی آن روزهایی که مدیر کتابخانه ملی بود به یکی از دوستان من گفته بود که از این که این لباس روحانیت را بر تن دارد، شرمسار است ولی نمی تواند آن را درآورد. البته امروز دیگر بر همگان آشکار شده است که آقای خاتمی هر چند انسان خوبی است، ولی شهامت ندارد و تنها حرف خوب می زند. اشکالی هم نیست به شرطی که قدرت در دستش نباشد تا آن نکند که نکرد.

نباید برای رسیدن به اهداف کوتاه مدت سیاسی (که افشای حکومت فاسد اسلامی است) خسارت سنگین درازمدت به جامعه وارد آورید. تریبون شما «پنجره ای رو به خانه پدری» جایگاه ارزشمندی است و شما خود خوب می دانید که در ایران و به ویژه در نسل جوان بازتاب گسترده ای دارد. چرا از هم اکنون پایه های آن چه را که درست می دانیم را درست نگذاریم به این بهانه که گویا جامعه آمادگی این را ندارد و آمادگی آن را ندارد؟ چرا دارد! من هم بر اساس تجربه شخصی خود و هم بر اساس پژوهش های دیگران بر این دیدگاه هستم که جامعه ایرانی ظرفیت پذیرش بسیار چیزها را دارد و اتفاقا ما خارج از کشوری های اروپا نشین تاکنون از جامعه ایران عقب بوده ایم و این جامعه را دست کم گرفته ایم، همان گونه که در جریان پیدایش جنبش سبز همه ما غافلگیر شدیم و در رویا نیز گمان نمی بردیم که چنین چیزی در ایران آخوندزده امکان پذیر باشد.

دیگر نوشته ها در همین زمینه:

–          نتیجه رفراندم یکشنبه در برلین: مذهب پایه ارزش های اخلاقی نیست

–          رسوایی جنسی جدید آخوندهای کلیسای کاتولیک در آلمان

–          کهریزک کلیسای کاتولیک … mea culpa

–          ادامه زمین لرزه در آلمان: سوء استفاده جنسی گسترده کلیسای کاتولیک از کودکان

–          جنبش مدنی سبز و ادبیات آخوندی

–          برتری اخلاقی و مسالمت جویی، راز جنبش سبز

–          آقای خاتمی، روضه امام حسین و جنبش مدنی

دیدگاه شما چیست؟


یادداشت های جشنواره ایران در وایمار، اردوگاه آدم سوزی بوخنوالد 2009 و یا: چرا احمدی نژاد یعنی ننگ و شرمساری

نوشته های پراکنده ای پیرامون جشنواره دیوان غربی-شرقی وایمار و تلاش آقای دکتر گالاس برای برگزاری این جشنواره آورده بودم که اکنون تلاش می کنم آنها را تکمیل کنم. در جریان تلاش ما برای برگزاری این جشنواره چیزهایی را دیدیم که ارزش این را دارند که نوشته شوند. یکی از اینها برنامه جشنواره برای بازدید از اردوگاه بوخنوالد در شهر وایمار است.

وایمار تنها یک پایتخت فرهنگی، شهر گوته و حافظ و خواهرخوانده شیراز نیست. این شهر اردوگاه آدم سوزی بوخنوالد را نیز دارد که پدر آقای گالاس از قربانیان آنجاست. او و همه اعضای شورای شهر وایمار که در برگزاری این جشنواره دست داشتند، برنامه بازدید از اردوگاه بوخنوالد را در برنامه جشنواره گذاشته بودند.

هر چند که من پس از شکست تلاشمان برای برگزاری این جشنواره در تخت جمشید، اصفهان و تهران در برگزاری این جشنواره در وایمار نقشی نداشتم و تنها میهمان بودم، اما از لحظه ورود به وایمار دوباره درگیر برگزاری شدم و این با توجه به دوستی آقای گالاس و من امری بود کاملا بدیهی. هر چه که دوسال پیش دولت ایران هیچ گونه همکاری با ما برای برگزاری این جشنواره نکرد، اکنون در اکتبر 2009 بودیم، افتضاح انتخابات خرداد روی داده بود و جنبش سبز پا گرفته بود. همه اینها باعث شده بود که حکومتیان برای کسب آبروی از دست رفته به دنبال ما بیافتند که بتوانند چهره زشت خود در برابر جهان را تغییر دهند. سفارت متکبر ایران در برلین که یک سال پیش از آن تنها کارش سنگ اندازی و سردواندن بود، ناگهان درهایش باز شده بود و همه آدمهایشان را بسیج کرده بودند که در جشنواره وایمار شرکت کنند. آقای شیخ عطار، سفیر محترم جههوری اسلامی در برلین که سال پیش کوچکترین توجهی به جشنواره نداشت، حالا بدون آن که کسی از او دعوت کرده باشد، آمادگی خود را اعلام کرده بود که سخنرانی در گشایش جشنواره را انجام دهد. البته آقای دکتر گالاس به روشنی گفته بود که برای گشایش جشنواره کسی از مسئولان سفارت اسلامی را دعوت نخواهد کرد.به گفته آقای گالاس «آنها می خواهد جشنواره را برای خود مصادره کنند»، همان گونه که رای مردم را چند ماه پیش از آن برای رییس جمهور حقیرشان مصادره کرده بودند.

با این وجود سفارتی ها بسیج کرده بودند که خود را جوری در جشنواره جای دهند. آقای سفیر هم دو روز پیش آمده بود و در «بازارچه» ای که فرش فروش ایرانی برای فروش صنایع دستی ایرانی راه انداخته بود و ربطی به جشنواره نداشت، سخنرانی کرده بود. «کاچی به از هیچی!»

شبی که کنسرت سالار عقیلی برگزار شد، نیز سالن پر بود از سفارتی ها و خانواده هایشان. تاکنون این همه سفارتی در یک جا ندیده بودم. آقایانی که هیچ گاه ما را که برای دوستی فرهنگی ایران و آلمان تلاش می کردیم، درست تحویل نمی گرفتند، تلاش داشتند ما را فرسوده سازند، سر می دواندند و همیشه برایشان «عنصر نامطلوب» بودیم، اکنون سلام و علیک می کردند و دور ما می چرخیدند. این همه بی پرنسیپی و خودفروشی جالب بود که البته برای من تازگی نداشت.

روز شنبه 11 اکتبر 2009 است. برای روز دوشنبه برنامه بازدید از اردوگاه بوخنوالد را گذاشته اند.کلاوس گالاس عصبانی است. می گوید: از سفارت تماس گرفته اند که: برنامه بازدید از بوخنوالد را باید حذف کنید و چه اصراری دارید به آنجا بروید؟ اسپانسر ایرانی این جشنواره که یک فرش فروش از شهر رگنسبورگ است، نیز به آقای گالاس فشار می آورد که برنامه حذف شود. او که فرش فروشی اش را خانه ایران نام نهاده و تلاش دارد که خود را علاقه مند به فرهنگ نشان دهد، کمک مالی زیادی به جشنواره کرده است. البته درکش از فرهنگ کمابیش در چارچوب کارش و فروش است و چندان از آن فراتر نمی رود. به راحتی می توان دید که فروش فرش و صنایع دستی و چیزهایی که به آنجا آورده است بیشتر در مرکز توجهش است تا حمایت از فرهنگ ایرانی. همه جا تلاش داشت که خود را به میان اندازد و در مرکز توجه باشد و با این کار بیشتر آشکار می شد که از این کارها سر درنمی آورد.این از دو سه بار دست زدنش در میان قطعه های موسیقی کلاسیک اروپایی پیدا بود تا ناپختگی های پی در پی در برنامه های جشنواره و تلاش در دخالت در تصمیم های مدیرهای آن. همین امر باعث می شد تلاش کند که میان دو صندلی بنشیند و میان سفارت ایران و برگزار کنندگان جشنواره مانور دهد که: نه سیخ بسوزد و نه کباب. حال اگر شرکت کنندگان از کباب او دلشان درد گرفت، مهم نیست. او نیز در ابندا فشار می آورد که بازدید انجام نشود. او برای سه شنبه شب سفارتی ها را به یک میهمانی اختصاصی شام دعوت کرده است که البته این میهمانی جزو برنامه رسمی جشنواره نیست و از سوی برگزار کنندگان آلمانی کسی نمی رود. اکنون نگران آن میهمانی است. دو شنبه شب نیز از سوی جشنواره کنسرت پایانی به همراه میهمانی شام رسمی برگزار می شود که نمایندگان وزارت خارجه آلمان، نمایندگان سفارت آلمان در تهران، سفیر ایران در آلمان،اعضای شورای شهر و شهردار وایمار نیز دعوت شده اند. سفارتی ها گفته اند که اگر بازدید از اردوگاه بوخنوالد برگزار شود، آنها در این برنامه ها شرکت نخواهند کرد. آقای گالاس نیز گفته است که در برنامه تغییر نخواهد داد. به او می گویم: «اگر کوتاه بیایی و باج دهی، اعتبارت را در میان ایرانیان با فرهنگ از دست خواهی داد.» او می گوید که تردیدی ندارد و به کسی باج نمی دهد.

روز دوشنبه است و هوا بارانی. با اتوبوس به اردوگاه بوخنوالد می رویم. آقای فرش فروش نیز آمده است. با این کارش دیگر ظرفیت نشان داده است و تکلیف سفارتی ها را روشن کرده است و همین گونه نیز میهمانی اختصاصی اش برای روز سه شنبه را. این باید درسی باشد برای او که در مسایل پایه ای اخلاقی و پرنسیپ ها نمی شود چانه زد و به ویژه با آدم هایی که هیچ گونه پرنسیپ اخلاقی ندارند. به هر رو میان دو انتخاب، راه درست را گرفته است هر چند که تا آنجا لطمه زیادی به جشنواره زده است ولی دارد تجربه گرد می آورد و همین خوب است. آقای دکتر گالاس نیز از این کار او خوشش آمد و گفت که دست آخر یک تصمیم درست گرفته است.

عکس ها از آن روز است. این عکس های را باید دید و روی برنگرداند. اکنون دیگر بوخنوالد نیز به ما ایرانیان مربوط است.

–          مدیر اردوگاه موقعیت آنجا را برای ما توضیح می دهد. این اردوگاه بیش از صد هزار نفر را در خود جای داده بوده است. شهر وایمار امروزی 67000 نفر جمعیت دارد.

–          „Jedem Das Seine“، «به هرکس آن چه که لایقش است» این جمله نفرت انگیز را بر دروازه اردوگاه به گونه ای آورده اند که تنها از داخل اردوگاه قابل خواندن است، در آنجا که زندانی هستی، ایستاده ای و از خود می پرسی که چه شده است که ترا به اینجا آورده اند. این پاسخ توست: «لیاقت تو همین است.»

–          دسته گل به یادبود قربانیان اردوگاه بوخنوالد است که شعر سعدی «بنی آدم اعضای یکدیگرند …» به زبان های فارسی، آلمانی و عبری بر نوارهای آن نقش بسته است.

–          به این لوح توجه کنید. این لوح یادبود نام کشورهایی را بر خود دارد که در اینجا قربانی داشته اند، از جمله ایران. حرارت این لوح همیشه 37 درجه ثابت نگاه داشته می شود؛ حرارت بدن همه آنهایی که در اینجا جان خود را باخته اند. کسی در آن روز در کنار نام «ایران» کبوتر صلح را گذاشته بود.

–          کوره های آدم سوزی (قابل توجه آقای احمدی نژاد و یارانش در برلین)

نامه شبنم مددزاده از زندان اوین

به نام آگاهی ، آزادی و عدالت

۵/۱۱/۸۸ ساعت ۹:۱۵ شب ، بند نسوان ، زندان اوين : بلندگو اسامی کسانی که قرار است فردا به دادگاه اعزام شوند را می‌خواند . در اين لحظه صدای تمام تلويزيون‌ها قطع می‌شود و همه سکوت می‌کنند. در سلول تا به آخر باز می‌شود تا صدای بلندگو را بشنوند، می‌توان گفت اين تنها زمانی است که در اين کلونی سر و صدا می‌شود سکوت را احساس کرد. اسامی خوانده می‌شود . اسم من هم بين اسامی خوانده شده است. در طول ۵ ماهی که در بند عمومی هستم اين سومين باری است که اسمم برای دادگاه خوانده می‌شود اما هر بار جلسه دادرسی به خاطر قصور دادگاه تشکيل نشده است .

يک سال تمام را به انتظار برگزاری دادگاه پشت ميله‌ها سپری کرده ام. اولين چيزی که بعد از شنيدن اسمم به ذهنم خطور می‌کند، ديدار برادرم، فرزاد است، که هر بار ديدنش تجديد انرژی برای تحمل تمام ناخواسته‌هايی است که هر شب و روز را بايد با آنها سپری کنم و بی اختيار خدا خدا می کنم ماموری که قرار است فردا همراهی‌مان کند خوب باشد تا بتوانيم يک دل سير همديگر را ببينيم.

۶/۱۱/۸۸ ساعت ۷ صبح ، بند نسوان، زندان اوين، برای رفتن به دادگاه آماده می‌شوم و با دعای هم اتاقی هايم که » انشاالله با خبر خوش برگردی » راهی می شوم .

۸:۲۵ صبح بازداشتگاه موقت زندان اوين، مامور زنی که قرار است همراهم باشد اسمم را می خواند و دستبند را آماده می کند. بر خلاف زندانی های ديگر که ابا دارند از دستبند خوردن که مبادا کسی آنها را در دادگاه با دستبند ببيند –با آرامش – دستهايم را جلو می آورم که دستبند بزند، چرا که از دل ايمان آورده ام که در روزگاری که انديشه رابه زنجير می کشند و هر چراغ به دستی تا پستوی ذهنت را ميگردد مبادا انديشيده باشی . » زندان ،زنجير و دستبند نه وهنی به ساحت آدمی که معيار ارزش های اوست «. به سمت اتوبوس روانه می شويم . وارد اتوبوس که می شوم بی اختيار در بين همه زندانيان که در چشم های تک تکشان موجی از نگرانی ديده می شود به دنبال فرزاد می گردم . چهره ای آشنا با لبخند همراهيم می کند ، نگاهش آرامم می کند و با آرامش روی صندلی اتوبوس می نشينم تا دادگاه .

در سالن دادگاه آغوش گرم و نگاههای محبت آميز خواهر و پدرم پذيرای ماست. پدرم سعی می‌کند نگرانی و غمش را با لبخند بپوشاند. قلب بزرگش فرياد رس است و سرگردانی و ترس در پناهش به شجاعت می گرايد و در آن لحظه کوتاه می‌خواهد اين شجاعت را با تمام وجودش انتقال دهد گرم در آغوشم می کشد و در گوشم آرام می گويد » محکم باش » و من خوب می دانم که در دلش هزار آشوب است از برگزار شدن يا نشدن دادگاه ، چرا که اين ششمين بار است که در اين سالن ها انتظار برگزاری دادگاه ما را کشيده ودر طول مدت اين يک سال سهمش از اين انتظار و ميراث محنت جفاکاران برايش از دست دادن بينايی چشمش بوده است.

به سمت اتاق قاضی می رويم ، منشی اعلام ميکند تا آمدن کارشناس پرونده بايد منتظر بمانيد و ما در سالن دادگاه می‌نشينيم . بعد از مدتی بازجو‌ها را می بينم. با ديدنشان تمام صحنه های بازجويی ، تمامی فشارها ؛ وتوهين ها ، شکنجه ها و روزهای انفرادی گويی دوباره برايم تکرار می شوند و عين صفحه‌ی سينما در برابر چشمانم به نمايش در می آيند: چهره تکيده ورنجور فرزاد باصدای گرفته که بعد از ضرب وشتم پيش من آورده بودندش جلوی چشمانم می آيد و حسی از کينه ونفرت بر من مستولی می‌شود . ياد روز ملاقاتی می‌افتم که بعد از داد و بيدادهای بازجو بر سر پدرم ، من و فرزاد فهميديم بر اثرفشارهايی که در دادگاه بر پدرم آمده بينايی يک چشمش را از دست داده و در آن لحظه تسلای اين غم تنها اين بيت بود که فرزاد به زبان ترکی خطاب به بازجو گفت » سن اگر زور دميرسن ميلتمی خوار اديسن / گون لگر صفحه لگر چونر مجبور اولارسان گدسن » که اين جفاهای رفته برای نشستن در مقابل قاضی محکمم می کنند . دادگاه با حضور نماينده دادستان ، و بازجوهای اطلاعات برگزار می شود . کيفرخواست خوانده می شود . اتهامات محاربه و تبليغ عليه نظام … در مقابل اين اتهامات اجازه دفاع از ما سلب می‌شود .در مقابل دفاعيات فرزاد که من در مراحل بازجويی شکنجه شدم ، مرا مورد ضرب وشتم قرار دادند ، قاضی آثار شکنجه را می خواهد ! و اين در حالی است که يک سال از بازداشت ما می گذرد. در طول يک سال هر زخمی التيام می يابد الا زخم روح ! اما کيست که آن را بشنود يا ببيند؟! در مقابل اعتراض ما قاضی جواب داد مشت و لگد که شکنجه محسوب نمی‌شود. دروغ می گوييد!شما منافقها همه اينطوری هستيد! اين چنين بود که قاضی، قضاوت نکرده رای صادر می کرد و اين به يقينت می رساند که در وجدان قاضی تنها تصويری از دغدغه عدالت کشيده شده است . بازجو ها هم درعين نمايش قدرت نه تنها از جانب خود بلکه از جانب تمامی همکارانشان ادعا کردند که هيچگونه شکنجه و هيچ ضرب وشتمی در بازداشتگاه صورت نمی گيرد … داگاه تمام می شود و قاضی اعلام می کند که تا هفته آينده حکم صادر می شود . می دانيم همه چيز از پيش روشن است و حساب شده و پرده در لحظه ی معلوم فرو خواهد افتاد . تنها چيزی که راضيمان می کند اينست که بلاخره بعد از يک سال دادگاه تشکيل شد!

۲۰/۱۰/۸۸ درست ۱۵ روز از روز دادگاهی می گذرد ، دوباره اعزام می شويم به دادگاه برای ابلاغ حکم . پله های دادگاه را برای چهارمين بارو شايد آخرين بار بالا می رويم . تنها چند دقيقه بعد ، از حکمی که تمامی زندگيم را تحت الشعاع قرار خواهد داد با خبر می شويم در اتاق منشی به انتظار خواندن حکم می نشينيم. در نا باوری تمام منشی اجازه خواندن حکم را به ما نمی دهد وبه ما می گويد امضا کنيد!! در حالی که نه تنها بايد حکم برايمان خوانده شود بلکه رو نوشتی از حکم هم بايد در اختيارمان قرار بگيرد که در مقابل اصرار من و فرزاد برای خواندن حکم با توهين های مدير دفتر و توهينهای مامور زندان روبه رو می شويم . منشی می گويد حکمتان ۵ سال رندان با تبعيد به رجايی شهر است ديگر می خواهيد چه بدانيد ؟! با شنيدن حکم بی اختيار ياد روزی می افتم که در اعتراض به اتهام محاربه به بازجو، جوابم را چنين داد: فوقش ۵ سال می گيری!

موقع برگشتن از پنجره اتوبوس مناظر اطرافم را می نگرم ، دستان بسته ام آزاد نبود تا هر چشم انداز را به جان در کشم . هر نغمه هر چشمه هر پرتو ، هر قله ، هر درخت و هرانسان را وهمه اين مناظر راتنها به چشم بايد نگاه کنم . در طول مسير برگشت صحنه دادگاه ، مراحل قضاوت ،و حکمی که ناعادلانه داده شده بود می انديشيدم ، قاضی که می خواست نشان دهد در عدالتش شائبه‌ای نيست در آن لحظه انسانيت را محکوم می کرد .

آقای مقيسه ای! رئيس شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب! همانطور که در روز دادگاه خطاب به شما گفتم ، باز گفته خود را تکرار ميکنم ، حال که شما در مسند قضاوت نشسته ايد و بنا به گفته خودتان بنا به قانون اسلام قضاوت می کنيد داوری در پس اين روزها و شب ها نشسته است .بی ردای شما قاضيان که ذاتش درايت و انصاف است و هيئتش زمان و اعمال همه ما تا جاودان جاويدان در گذرگاه ادوار داوری خواهد شد و وقتی که با قضاوت شما شاهين ترازويی که بايد نماد عدالت و انصاف و برابری باشد به سمت کفه ی بازجويان و وزارت اطلاعات خم شد . برای من اين نابرابری و بی عدالتی تنها تسلای عشقی بود که شاهين ترازو را به جانب کفه فردا خم می ، فردايی که حتی انديشيدن به عدالت دست نايافته اش زيبا می نماياندش. فردايی که گرمای آفتاب عشق و اميد و عدالت و برابری را احساس می کنيم . زندان و زنجير و شکنجه به افسانه ها خواهد پيوست و برقی که در چشمان يک اعدامی خواهد درخشيد اميد نام دارد . اگر چه با حکمی که شما داده ايد تا ۵ سال آينده من و برادرم را به بند می کشيد ولی من فتح نامه های زمانمان را تقرير خواهم کرد . اگرچه اين فتح نامه با خواندن نوشته شود يا در قالب سکوت .

روی سخنم با بازجويان وزارت اطلاعات است .هيچ وقت اولين روز بازجويی های مستمر و عذاب آور را فراموش نکرده و نخواهم کرد . يادتان است که در روز اول به من گفتيد يک بار در تمام زندگيت به وزارت اطلاعات کشوری که در آن زندگی می کنی اعتماد کن ومن اکنون از شما اين سوال را دارم، از کدام اعتماد سخن می گوييد ؟ از يک سال بلا تکليفی ؟ از سه ماه انفرادی ؟ از ضرب و شتم خود و برادرم؟ از ۵ ساعت بازجويی از مادر بيمار و سالخورده ام در دادگاه؟ يا از ۱۰ سال حکم با تبعيد به رجايی شهر؟ ار کدام اعتماد حرف می زنيد؟ و من بی آنکه بی اعتمادی را دوست داشته باشم به هيچ کدام از حرف های شما اعتماد نکرده و نمی کنم .

آقای کارشناس! وقتی که شما از دخترتان برايم حرف می زديد که دخترتان هم سن و سال من است در آن لحظه من نه به خودم که به تمامی دختران و پسران سرزمينم می انديشيدم که » باتلاق تقدير بی ترحم در پيش و دشنام پدران خسته در پشت و هيچ از اميد و فردا در مشت » و سهمشان از زندگی هجمه ی طوفانی است که بی محابا گل زيبای زندگيشان را بدون آنکه بشکفد پر پر می کند و وقتی سه ماه مرا در سلول های انفرادی ۲۰۹ نگه داشتی تا مرا در برابر تنهايی به زانو در بياوری و در آن لحظه ی به ظاهر تنها، من با ياد و خاطره کسانی می زيستم که که عاشق ترين زندگان بودند » و نه به خاطر همه انسانها که به خاطر نوزاد دشمنشان شايد به خاک افتاده اند » و با تارهای قلب پرشور و پر تپششان آهنگ زندگی برای همه نسل ها نواخته اند .

جناب بازجو! شما می دانستيد دندان برای تبسم نيز هست، اما تنها بر دريديد.

ياران دبستانيم با شما سخن می گويم ، شما هايی که از فاجعه آگاه هستيد و غم نامه مرا پيشاپيش حرف به حرف باز می شناسيد . اکنون که قرار است زندگی تا پنج سال آينده زير سنگ چين ديوارهای زندان برايم سرود بخواند با شما سخن می گويم . اکنون من منظر جهان را تنها از رخنه حصارهای بی عدالتی و ظلم می بينم و سهمم از زمين خدا سيم های خاردار و تپه های اوين و آسمان زندانی شده با سيم های خاردار است . و اين موج سنگين زمان است که بر من می گذرد . من با شما سخن می گويم . با اين همه از ياد مبريم که » ما انسان را رعايت کرده ايم وعشق را.»

آی هم کلاسی ها! ما نه تفنگ داريم نه چماق. ما تنها دلی کوچک داشتيم و عشق. عشق به انسانيت، عشق به بهاری که امسال برای دومين بار از پشت ديوارهای سرد اوين می گذرانمش.

در من فرياد زيستن است و می دانم فرياد من بی جواب نمی ماند . قلب های پاک شما جواب فرياد من است روزی چنان بر خواهيم آمد که تمام شهر حضور ما را در خواهند يافت.

روزی آزادی سرودی خواهد خواند
طولانی تر از هر غزل و ماندنی تر از ترانه…
روزی اينهمه زنجير ، زندان و شکنجه
فرزندی خواهد زاد
فرزندی به نام آزادی

شبنم مددزاده
بند نسوان زندان اوين
بهار۸۹

ترجمه شعر ترکی : تو اگر زور می گويی و ملت مرا خوار می کنی / روزی خورشيد طلوع خواهد کرد و صفحه بر خواهد گشت و در آن روز مجبور می شوی بروی

تا آشویتس راهی نیست و کهریزک نخستین ایستگاه است

آشویتس نامی است که هیچ کس نمی تواند در دنیای امروز زندگی کند و آن را نشنیده باشد. کسی که در اروپای مرکزی زندگی کند، نیز هیچ گاه نمی تواند از کنار این نام بی تفاوت رد شود؛ هر چند که در سالهای 1990 نام های دیگری چون سربنیتسا و حلبچه و بسیار دیگر نیز در کنار آن قرار گرفتند. آشویتس نخستین کارخانه ساخت انسان برای نابود سازی صنعتی انسانهاست. این افتخار نصیب نازی های آلمانی و شریک هایشان در فرانسه، ایتالیا، اسپانیا و بیشتر کشورهای اروپای شرقی شد. هر چند که آشویتس تنها کارخانه این چنینی نیست. بوخنوالد، داخائو، مایدانک-لوبلین، بوخنوالد، راونسبروک، ماوتهاوزن، بلگن-بلزن و بسیار دیگر. شاید شمار آنها از 100 بیشتر باشد و گروه بندی آنها نیز متفاوت است.

این روزها که گرم تبدیل نوارهای ویدئو به فیلم دیجیتال بودم، به چند نوار ویدئو برخوردم که در سالهای 90 به مناسبت 50 مین سالگرد آزادی آشویتس از برنامه ها و فیلم های تلویزیون آلمان گرد آورده بودم. احساس غریبی است. در سال 1995 گاهی این توجه بیش از معمول به جنگ جهانی دوم و گردآوری اطلاعات در این مورد، خود مرا به اندیشه وا می داشت. در آن زمان احساس من این بود که به عنوان ایرانی با این مورد ارتباطی نداریم. ایران کماکان برای داشتن کوروش به خود می بالد که یهودیان را آزاد ساخت و آنها نیز نامش را در تورات آوردند و مقدسش نامیدند. هر چند که ایران در دوران رضا شاه به آلمان نزدیک شد، نازی ها در ایران می رفتند و می آمدند و فاشیست های ایرانی از آلمان نازی به عنوان کشور پیشرفته و نمونه آریایی نام می بردند (نگاهی به روزنامه ها و مجله های آن زمان بسیار روشن گرانه است)، این دوره خوشبختانه زیاد طول نکشید و با اشغال ایران از سوی انگلیس و شوروی شبح فاشیسم پایش به ایران نرسید و از تبلیغات و حرف فراتر نرفت. هر چند که هنوز تحت تاثیر آن زمان از ایرانیان می شنویم که گویا با آلمانی ها نژاد مشترک دارند و آریایی هستند و دیگر هجویات از این دست.

پانزده سال گذشت و امروز می بینیم که اگر پانزده سال پیش من احساس می کردم که جریان کوره های آدم سوزی در جنگ جهانی دوم ربط چندانی به ایرانیان ندارد، امروز دارد. امروز هر گاه که در باره آشویتس سخن گفته می شود، نام ایران و رییس جمهور ابله و دیوانه اش برده می شود. دیگر نمی توان احساس کرد که به ما ربطی ندارد. اکنون در میان لجن زار قهوه ای رنگ آدم سوزی و یهودی ستیزی قرار گرفته ایم. بسیار ایرانیان برای فرار از این مرداب امروزی، سر خود را کبک وار به برف 2500 سال پیش فرو برده اند و پرچم کوروش، داریوش و زرتشت را بالا برده اند، غافل از این که این کار دشواری را بیشتر می کند و این پرسش را پیش می آورد که: اگر صاحب تمدنی این چنین درخشان هستید، پس چرا امروز وضعتان این است؟ پس صاحب این تمدن نیستید و این تنها بخشی از تاریخ شماست، اما صاحب آن نیستید. چون چیز زیادی از آن در رفتار کشورتان در جهان آشکار نیست و آن تمدن درخشان را به ارث نبرده اید. دلیل های زیادی دارد که چرا این گونه است ولی آن چه که آشکار است این است که از آن تمدن چیزی در رفتار و منش ایرانی (به جز چهارشنبه سوری و دید و بازدید های سخیف و کودکانه نوروز و پز و قمپز) پدیدار نیست. ایران امروزی همین هست که هست، احمدی نژاد، خامنه ای و جنتی و جماعت ساندیس خور در یک سو و جنبش سبز و دیگرانی که می خواهند این کابوس پایان یابد، در سوی دیگر. دلیلش هر چه می خواهد باشد.

تا آشویتس راهی نیست و کهریزک نخستین ایستگاه در آن مسیر است.

در نوشته بعدی جریانی را می آورم که نشان می دهد که چگونه در سراشیبی احمدی نژادی افتاده ایم.

پرسش های کلیشه ای از خارجی ها

خانومچه در اینجا در نوشته ای به نام رادیو و مبارزه با کلیشه ها در باره پرسش های کلیشه ای آلمانی ها از خارجی ها نوشته است و این که کسی در آلمان از او پرسیده که «شما تو ایران ماشین هم دارین یا سوار شتر میشین؟«

یک بار در روز 4 جولای، روز استقلال آمریکا، که با دوستانم در نیویورک با قایق روی هادسون ریور به تماشای آتش بازی ایستاده بودیم، کسی که خیال می کرد من آلمانی هستم، از من پرسید: «ببیینم شما در آلمان هم ترقه و فشفشه و از این چیزها دارین؟» گفتم: «بله داریم.» ناباورانه گفت: «جدی می گی یا منو دست میندازی؟» گفتم: «راستشو بخوای، شوخی کردم. نداریم. من بار اوله که از این چیزا می بینم.» با این پاسخ هم اوتایید احساس خود را گرفت، آرام شد و هم دست از مزاحمت برداشت. طرف نوجوان 15 ساله نبود بلکه سنش بالای چهل بود. ما نیز در دهات آریزونا نبودیم بلکه در میان نیویورک بودیم، شهری جهانی و با مردمی به نسبت روشن و باسواد.

در ایران هم مردمانی که ذهنشان پر از کلیشه های عجیب و غریب در مورد دیگران است، هم زیاد هستند. تتها به ذهنیت ایرانی ها در مورد روابط زن و مرد در اروپا فکر کنید و ببینید که چقدر با واقعیت فاصله دارد. یا در مورد کار و درآمد و نزاد آریایی و …