سفر کاسپین ماکان به اسراییل و واکنش مبصر های خود خوانده

من کاسپین ماکان را نمی شناسم. در واقع همان گونه او را می شناسم که هر کسی این روزها در رابطه با ندا او را می شناسد. هیچ اهمیتی هم ندارد که او کیست و چه انگیزه ای در سر می تواند داشته باشد. اما این را می دانم که او خود می خواهد عضوی از جنبش سبز باشد و این حق اوست، همان گونه که حق شماست و من، اگر بخواهیم بخشی از آن باشیم. نمی دانم که او، این گونه که این روزها برخی به او نسبت می دهند، آدم خودبزرگ بینی هست یا نه، قصد استفاده ابزاری از نام ندا را دارد یا نه. این را نمی دانم و در ذهن او نیز ننشسته ام. اما این را می دانم که زندگیش دگرگون شده است و همه چیزش را بدون آن که بخواهد، از دست داده است. اکنون نیز در توان خود برای افشای حکومت اسلامی و در راستای جنبش سبز کار کرده است. آدم پخته سیاسی به نظر نمی آید و ایراد گرفتن بر او نیز آسان است. من در همان چارچوبی برای او آزادی سخن و عمل قایلم که برای خود.

جنبش سبز رهبر کاریسماتیک ندارد، چون یک جنبش نیرومند مدنی است و نیازی به چوپان و فقیه عالیقدر و خدایگان ندارد. از سوی دیگر، جنبش سبز استراتژی روشن و ستاد هماهنگی ندارد و این نقطه ضعفی است که مدتی است آشکار شده است. یرخی این را با رهبری کاریسماتیک اشتباه گرفته اند و گمان می برند که این خوب و مثبت است. در حالی که نیست. نبود یک جبهه مشترک سیاسی که راه را نشان دهد و چارچوب جنبش سبز را ترسیم کند، یک ضعف بزرگ جنبش است. ار دید من، جمله میرحسین موسوی که گفت هر کسی خودش رهبر است و سرباز، با برداشت من هر دو زمینه بالا را می رساند؛ هم نکته منفی آن و هم مثبت.

حال دست کم به خاطر ضعف فرهنگ سیاسی دمکراتیک در ایران این روزها سبب شده است که برخی مبصر خود خوانده شوند و صلاح و مصلحت جنبش سبز را بهتر از همه بدانند. اگر نگاهی به همه این حمله هایی که به کاسپین ماکان می شود، بیاندازیم، می بینیم که همه آنها از دیدگاهی انجام می شوند که شباهت عجیبی به دیدگاه حکومت اسلامی دارد و در اینجاست که استبدادزدگی خود را نشان می دهد.

می گویند که کاسپین ماکان نماینده جنبش سبز نیست. انگار کسی گفته بود که هست. او همان گونه نماینده جنبش سبز هست که شما و من و همان گونه نیست که شما و من. آیا بیان چنین جمله ای سخیف نیست و آیا نمی توان شما را مبصر خود خوانده خواند؟ ار همین دیدگاه پرسشی که طرح می گردد این است: مشکل شما با اسراییل چیست؟ رفتن به اسراییل و دیدار با رییس جمهور آنجا چه اشکالی دارد و در اساس به شما چه ربطی دارد؟ سید ابراهیم نبوی و مسیح علی نژاد و دیگران کمی برای ما زمینه های فکری خود را باز کنند تا ما بدانیم که مشکل آنها با اسراییل چیست تا بتوانیم دلیل این حمله های عجیب به کاسپین ماکان را بفهمیم. فرض بفرمایید که شما به عنوان رییس جمهور ایران از سوی مردم انتخاب شده اید و اکنون باید سیاست خارجی ایران بر برابر کشورهای منطقه و از جمله اسراییل را ترسیم کنید. برای ما که شما را برگزیده ایم، بگویید که مشکل شما با اسراییل چیست و چرا. ببینیم آیا می توانید چهار خط بنویسید که جدا از آنچه باشد که حکومت اسلامی سی سال است که دارد به خورد مردم می دهد، در حالی که در سالهای جنگ قطعات یدکی هواپیماهای نظامی آمریکایی را از اسراییل دریافت می کرد و هم اکنون نیز از راه روتردام به آنجا نفت می فروشد؟

ابراهیم نبوی در نوشته اش می نویسد: » ندا آقاسلطان، شهید بزرگ جنبش سبز، قربانی بیرحمی حکومت در مقابل مردم است.» خوب، آقای نبوی، کسی بر شما تاکنون خرده گرفته است که چرا تلاش دارید جنبش سبز را اسلامی کنید و فرهنگ آخوندی را بر آن حاکم کنید؟ چه کسی به شما اجازه می دهد که ندا را شهید معرفی کنید؟ شهید یعنی چه؟ مگر جنبش سبز اسلامی است و برای یک حکومت اسلامی خوب مبارزه می کند؟

می بینید که شما نیز خالی از اشکال نیستید و به جز شما دیگرانی هم در جنبش سبز هستند و حکومت اسلامی را نمی خواهند. نمی خواهند دین در حکومت باشد و آن را شخصی می دانند. ولی برای شما و همه کسانی که حکومت اسلامی می خواهند، این آزدی بیان را قایل هستند و ایرادی به شما نمی گیرند و رای نهایی مردم را حکم قطعی می دانند و بس.

بازگردیم به اسراییل!

سیاست خارجی یک کشور بر اساس منافع ملی آن تعریف می شود (اگر عقل سالم بر آن حاکم باشد) و شاید ایران تنها کشوری باشد که این گونه نیست. ما چه مشکلی با اسراییل داریم؟ اسراییل کدام تهدید را بر علیه منافع ملی ایران ایجاد کرده است که ما با آن دشمن باشیم؟ مساله فلسطین بهانه ای بیش نیست و جالب اینجاست که ایران در این سی سال هیچ کمکی به فلسطینی ها نکرده است که کارساز باشد. اگر کسی باور نمی کند، از خود فلسطینی ها بپرسد و از رهبرانشان که بارها گفته اند که ایران نقش تخریبی دارد. یک حکومت ملی و انتخاب شده از سوی مردم که اعتماد به نفس ملی نیز داشته باشد، نیازی به این سروصداها و هوچی گری ها ندارد و می تواند سیاست خارجی خود را با اسراییل یا هر کشور دیگر بر اساس منافع ملی خود و تنها بر این اساس پایه ریزد.

اسراییل نیز درگیری های سیاسی خود را دارد که اتفاقا چقدر نیز شبیه درگیری های ماست. آنها نیز بنیادگراها و احمدی نژادها و جنتی های خود را دارند که در آن سو و با استدلال های مشابه آتش را داغ می کنند. تنها تفاوت در این است که در اسراییل دمکراسی حاکم است و همفکران احمدی نژادی مجبورند ظاهر بسیار چیزها را رعایت کنند. یک کاسه کردن همه جامعه اسراییل، سیاستمداران و گرایش های سیاسی موجود در آنجا تنها یا نشان گر بی سوادی و گنده گویی است و یا مصلحت اندیشی غیراخلاقی  و ریاکاری و فریب دوباره مردم ایران.

اگر کاسپین ماکان به جای شیمون پرز با بنیامین نتانیاهو نشسته بود، شاید می شد بر او خرده گرفت که البته آن هم نه به من مربوط است و نه به شما. کاسپین ماکان وزیر خارجه ایران نیست و همان گونه کاره ای نیست (یا هست) که من و شما و مسیح علی نژاد و سید ابراهیم نبوی و دیگران نیستیم (یا هستیم). به جای اشکال گیری بر کاسپین ماکان، شما ضعف سیاسی و ناآگاهی خود را آشکار می سازید که در باره موضوعی سخن می گویید که بر آن آگاهی ندارید و در باره اسراییل آنچه را تکرار می کنید که از زبان حکومت اسلامی شنیده اید.

به راستی مشکل آنهایی که به کاسپین ماکان حمله می کنند با اسراییل چیست؟ اینها به گونه ای سخن می گویند که گویا رفتن به اسراییل یک گناه کبیره است و اظهر من الشمس. به همین راحتی خط قرمزهای حکومت اسلامی را پذیرفته اید و نمی اندیشید. سید ابراهیم نبوی نوشته اش را این گونه تیتر زده است: «سفر کاسپین ماکان ربطی به سبزها ندارد.» در آنجا نیز با تکبر می گوید: «کاسپین ماکان یک فرد عادی و معمولی است.» یعنی چیزی بارش نیست و من این را تشخیص می دهم و من یک فرد عادی و معمولی نیستم و من می توانم تعیین کنم که چه کسی به جنبش سبز ربط دارد یا ندارد. آقای نبوی به اندازه کافی به زبان و ادبیات آشنا و از نبوغ کافی برخوردار هست (همان گونه که از کاریکاتورهای درجه یک او پیداست) که بداند چه می گوید. پس نمی توان به آسانی از آنچه که می گوید، گذشت.

هر گونه کاهش تشنج و گسترش دوستی میان مردم ایران و اسراییل و هر گامی که در این راستا باشد، به نفع مردم ایران و جنبش سبز است. این دیدگاه من است و اعتقاد دارم که شکستن توهم «هیولای اسراییل» و این دیوی که حکومت اسلامی برای حفظ خود برای مردم ایران ساخته است، کاری است درست و به سود جنبش مدنی مردم ایران. شجاعت نشان دهیم و این بت ها و این تابوهای ابلهانه را بشکنیم. کاهش تشنج میان ایران و اسراییل به سود ماست و اتفاقا به سود فلسطینی ها و اسراییلی هایی است که خواهان صلح هستند. گسترش تشنج به نفع احمدی نژاد و خامنه ای در این سو و حزب شاس و بنیادگراهای صهیونیست در اسراییل است. حساسیت ها نسبت به اسراییل را بشکنیم و به آنها همان گونه بنگریم که به دیگر کشورها. هر مشکلی هم با آنها داشته باشیم را نیز از راه درست و دیپلماتیک آن، با حکومت دمکراتیک و منتخب خودمان طرح کنیم. نگاهی به واکنش جهان و به ویژه به واکنش آمریکا نسبت به سیاست گسترش مجتمع های مسکونی یهودی نشین در بیت المقدس بیاندازید و کمی درس سیاست خارجی بگیرید. با ناسزاگویی و هوچی گری چیزی گیرمان نمی آید و همان گونه منزوی می شویم که حکومت اسلامی شده است. نگاهی به سیاست خارجی قطر، مصر، اردن، مراکش و غیره نسبت به اسراییل بیاندازید و کمتر سروصدا کنید.

اگر تلویزیون علی آباد بالا در اسراییل دوست داشت که مرا دعوت کند و با کدخدای ابرقو در آنجا ملاقات ترتیب دهد و من نیز تشخیص دهم که این کار به نفع جنبش سبز و برای کاهش تشنج میان ایران و اسراییل و افشای سیاست دروغین حکومت جهل اسلامی درست است، نه از شما، نه از ابراهیم نبوی یا مسیح علی نژاد و هر نیروی قدر قدرت دیگر اجازه نمی گیرم و آنچه را انجام می دهم که خود درست بدانم. همان گونه که اسکناس ها را با تمام نیرو شعار نویسی کردید، کاهش تشنج با اسراییل و هر کشور دیگری را تبلیغ کنید. این کار اخلاقی است و شهامت می خواهد. دشمنی با اسراییل به نفع مردم ایران نیست. آنقدر باید این را بگوییم تا پای بسیاری و از جمله مبصرهای خود خوانده بر زمین بیاید. اگر شهامت دارید، از ایرانیان بخواهید که به آنجا نیز در کنار دوبی و آنتالیا برای تفریح و گردشگری بروند.

در فرهنگ ایرانی چیزی است به نام «مصلحت گرایی». یعنی ما به درستی چیزی معتقد باشیم ولی بنا به «مصلحت هایی» آن را انجام ندهیم و یا آن را پنهانی انجام دهیم. بر عکس آن نیز صادق است. ما به نادرستی کار یا سخنی آگاه باشیم ولی بنا به «مصلحت هایی» آن را انجام دهیم و بگوییم. البته نام «مصلحت گرایی» را کسانی بر این کار نهاده اند که آن را درست و مثبت می  دانند. برگردان اسلامی و شیعی آن همان «تقیه» و دروغگویی است. من واژه های دیگری برایش دارم، چون «بی اخلاقی»، «بی پرنسیپی»، «نان را به نرخ روز خوردن»، «دورویی و ریاکاری» و غیره. این همان چیزی است که حکومت عدل اسلامی سی سال است دارد ترویج می دهد. در درون حکومت اسلامی و در خارج آن نیز پر است از کسانی که شب و روزشان را «مصلحت گرایی» تعیین می کند.

درود بر شکوه میرزادگی که چه بجا بر این «مصلحت اندیشی» مبصرهای خود خوانده انگشت گذاشته است.

می گویند کاسپین ماکان نماینده جنبش سبز نیست. انگار کسی گفته بود که هست. خیلی برای من عجیب بود که کسانی که خود را اتفاقا نماینده جنبش سبز می پندارند، از استدلال های حکومت اسلامی و ترفندهای آنها استفاده می کنند. چیزی را به میان می گذارند که نیست و سپس آن را نقد می کنند.

می گویند کاسپین ماکان نماینده خانواده ندا نیست. انگار کسی گفته بود که هست. و چه جالب که مادر و خواهر ندا این داستانی که مسیح علی نژاد به گونه ای غیراخلاقی و بی پرده به راه انداخت که «کاسپین نامزد ندا نبود» و «رابطه آنها تمام شده بود» و «من ایمیل از خواهر او دارم» و غیره، را به سرعت خواباندند و به روشنی گفتند که آنها با هم دوست (و یا نامزد) بودند. مادر ندا نیز شجاعت نشان داد و گفت که هر کسی به هر کجا که دوست دارد، می تواند برود یا نرود.

این سخن مادر ندا استدلال آنهایی که می گویند که کاسپین که خود در خارج است و جایش امن است، نباید این کار را می کرد که حکومت اسلامی بهانه به دستش بیافتد و داخلی ها را آزار دهد، را نیز بی اعتبار می کند. در میان همه استدلال هایی که در انتقاد به سفر کاسپین ماکان به اسراییل به میان آورده اند، شاید این یکی کمی قابل قبول می بود. اما با سخنان مادر ندا این استدلال نیز رنگ باخت و دیدیم که شجاعت داخلی ها بیشتر و اخلاقشان نیرومندتر است. مسیح علی نژاد تنها انشاء نوشته است و به گونه ای غیراخلاقی با واژه ها بازی کرده است. انتظار دارم که مسیح علی نژاد در همان جایی که کاسپین ماکان را با قاتل ندا مقایسه کرده است، برای این کار زشت از او عذرخواهی کند. نمی دانم چه واژه ای برای آنچه که نوشته است به کار برم. هر چه بگویم، در ذهن همه مصلحت گراها مشکل درست می کند. کاش در این نزدیکی ها می یود و به گفتگو می نشستیم. اما روش امنیتی ها و یا حتی آن چه که در فرهنگ ایرانی به آن «سبزی خرد کردن» می گویند، در نوشته اش روان است. حال بگویید که من گفته ام که او امنیتی است. نخیر نیست و من برای او ارزش قایل هستم وگرنه این چیزها را نمی نوشتم.

ببینید چه نوشته است: » ندا آقا سلطان  اینبار توسط  کسی که خودش را نامزد او معرفی کرده است،  کشته می شود. کاسپین ماکان دارد به پیشانی ندا گلوله شلیک می کند، تنها به این دلیل که در یک زمان کوتاه ندا به این مرد، تکیه کرده بود و سپس به هر دلیلی دیگر او را مرد زندگی خود نمی دانست و از او جدا شده بود.» یا اینجا: «هرگز قصد بی احترامی به ماکان را ندارم اما به عنوان یک زن اگر مردی را در موقع حیاتم نخواسته ام هرگز پس از مرگم هم رضا نخواهم بود که آن مرد از جنازه بی جان من بالا رود. به همان اندازه روحم از خیانت درد می گیرد که تنم از گلوله های ماموران مسلح در کف خیابان دردمند شده بود.»
چه واژگان زشتی و چه توهینی به کسی که نه تنها عزیزترینش را آن گونه از دست داده، اکنون باید آماج حملات این گونه باشد:

«من نماینده خانواده ندا نیستم اما این را خوب می دانم که دل مادر ندا این روزها از شلیک مکرر برخی از آدم های معمولی  به پیشانی کم اقبال دخترش،  رنجیده خاطر است. مادر ندا از کسانی که ندا را کشته اند تا کسانی که همچنان به کشتن روح او کمر بسته اند به یک اندازه دلگیر است.«

عجب! خوب است که مادر ندا آب پاکی بر دست مسیح علی نژاد ریخت.

یا اینجا را ببینید: «همه ما در زندگی مان مردان و زنانی را می شناسیم که رهگذران نیمه در زندگی خویش بسیار داشته اند. ماکان رهگذری  نیمه بود در زندگی ندا که باز هم تاکید می کنم بنا به هر دلیلی ندا دیگر او را نمی خواست . و حالا این پرسش مدام ذهن مرا مشغول کرده است که چرا باید یک انسان به خود اجازه دهد کسی را که روزی بر شانه او تکیه کرده بود و فردا دیگر آن شانه ها را تکیه گاه خود نمی دانست، تا این اندازه مورد بی احترامی قرار دهد که از نام  و نگاه زیبای ندا برای خود قبای شهرت بدوزد.  عکس های ندا امانتی بود در خلوت ماکان، آیا خیانت در امانت، کافی نیست تا انگیزه اصلی این روزهای کسی که قرار دیدار با رییس جمهور اسراییل می گذارد و از طرفی دیگر جنبش سبز ایران را به رسمیت نمی شناسد روشن شود؟«

خوب است که خواهر ندا نیز برایمان روشن کرد که ماکان رهگذر نیمه نبود و این حکومت اسلامی و قاتل ندا بود که آنها را جدا ساخت. برای این «سبزی خرد کردن ها» و بی احترامی به دیدگان و خرد ما که این انشای شما را خواندیم، بهتر است عذرخواهی کنید.

هزاران سال دیکتاتوری، نبود آزادی و ضعف مدنیت و اندیشه انسان آزاد و شهروندی در ایران و به ویژه سی سال حکومت جهل و خرافات و بی اخلاقی، بسیاری دیکتاتور کوچک پدید آورده است. تا اینجا شاید قابل قبول! ولی اگر کسی در آکسفورد و واشنگتن و لندن نشست و کماکان دیکتاتور کوچک ماند، دیگر نمی تواند انتظار داشته باشد که بر مصلحت اندیشی و مبصر بازی هایش کسی خرده نگیرد.

هلموت اشمیت و رابرت فراست

برنامه اول تلویزیون آلمان دوشنبه ها یک Talkshow دارد به نام مجری آن آقای بکمن (Beckmann)، که کسی چون مرا که از پدیده ای به نام Talkshow بدم می آید، می تواند به تماشا بکشد. این بار هلموت اشمیت و فریتز اشترن را دعوت کرده بود. از میان این دو، هلموت اشمیت است که چهره ای شناخته شده است. او اکنون 91 سال دارد و با صندلی چرخدار آمده بود. هلموت اشمیت در سالهای 80 صدراعظم آلمان غربی از حزب سوسیال دمکرات و هم رزم ویلی برانت بود. او از جمله سیاست مدارانی است که برای خود نظام اخلاقی دارند و کمابیش بر اساس آن عمل می کنند. ویلی برانت نیز در این زمره بود، همچون خانم مرکل، صدراعظم امروزی و یا ریچارد فون وایتسزکر، رییس جمهور سابق از حزب دمکرات مسیحی. اینها کسانی بودند که تلاش کردند که به آنچه که قول می دهند، عمل کنند و چارچوب اندیشه شان کمابیش برای همگان روشن است. این که می گویم کمابیش، از این روست که کسی ایراد نگیرد و برود و یک چیز منفی از زندگی اینها پیدا کند و با یک نمونه کل شخصیت کسی را زیر سوال برد. می خواهم بگویم که میان خانم مرکل و هلموت کهل (که هر دو از یک حزب هستند) تفاوت است. یکی تلاش بر پیشبرد برنامه انتخاباتی خود دارد و آن دیگری یک آدم بی پرنسیپ و فاسد است که در دورانی که صدراعظم آلمان بود، اخبار دزدی، رشوه خواری و فساد مالی حزبی رسانه ها را فراگرفته بود و باعث سقوط آلمان در لیست «شفافیت بین المللی» از رتبه های بالا به رتبه چهاردهم در سال 2008 شد. برای مقایسه: ایران در سال 2008 به رتبه 141 و در سال 2009 به رتبه 168 تنزل یافته است.

حزب دمکرات مسیحی کمتر از این شخصیت ها دارد و در دوران احمدی نژادی و یا شبیه آلمانی اش از حزب دمکرات های آزاد، جناب گیدو وستروله که وزیر خارجه است، سیاست مداران با پرنسیپ بیشتر به چشم می آیند. البته به خاطر این مقایسه باید از جناب وستروله یک کمی پوزش بخواهم. ولی کارهایش و بی پرنسیپی حزبش خیلی برای ایرانی ها آشناست.

هلموت اشمیت که سالهاست دیگر مصاحبه نمی کند، سالهای زیادی نیز سردبیر هفته نامه باارزش «دی تسایت(Die Zeit) » بود و هنوز نیز گهگاه در آنجا می نویسد. چه جالب است که کسی در 91 سالگی با تمرکز کامل و سلامت روانی بتواند کماکان در اوج تکامل شخصی خود بدون کمبود نیرو کماکان بیاندیشد و سخن گوید. از سالهای جوانیش که در آلمان هیتلری گذشته است و از گواهی تقلبی «آریایی» بودنش بگوید (پدربزرگش یهودی بوده است) و از این که زمانی که سرباز ارتش آلمان بوده است، او را آمریکایی ها در زمانی که در جبهه در خواب بوده است، به اسارت می گیرند.

هلموت اشمیت تنها کسی است که جرات سیگار کشیدن در برابر دوربین تلویزیون را دارد. سالهاست که ندیده بودم کسی در تلویزیون سیگار بکشد. شنیده بودم که او سیگار کشیدن را بخشی از آزادی شخصی خود می داند. البته گویا این را قبول ندارد که این آزادی شخصی اش تعرض به آزادی شخصی دیگران نیز هست. بکمن، مجری برنامه، در پایان گفت: «اکنون 75 دقیقه است که ما در محاصره ابر خاکستری اشمیتی نشسته ایم.»

چه جذاب است که در برابر تلویزیون نشسته باشی و کسی که مورد احترامت است، ناگهان به چیزی اشاره کند که مورد علاقه مشترک است. شعری بود از رابرت فراست (Robert Frost)، شاعر آمریکایی که در یک شب برفی زمستانی سروده بود:

The woods are lovely, dark and deep,
But I have promises to keep,
And miles to go before I sleep,
And miles to go before I sleep.

Der Wald ist lieblich, schwarz und tief,
doch ich muss tun, was ich versprach,
und Meilen gehn, bevor ich schlaf,
und Meilen gehn, bevor ich schlaf.

جنگل دوست داشتنی است، تاریک و ژرف،

اما من باید به قول هایم عمل کنم

و فرسنگ ها بروم، پیش از خواب،

و فرسنگ ها بروم، پیش از خواب

کهریزک کلیسای کاتولیک … mea culpa

اغراق است؟ نه، نیست! با این چیزهایی که این روزها از کلیسای کاتولیک در آلمان فاش می شود، کاربرد واژه کهریزک برای برخی از ارگان های کلیسای کاتولیک اغراق نیست.

در مورد ارگان های مذهبی و ارتباط میان منافع دنیوی و اعتقادات آنها من هیچ گونه توهمی ندارم و به دخیل آنها گره ای نمی زنم. در این چند روز نیز دو نوشته دیگر در مورد سوءاستفاده جنسی کشیش ها و راهبه های کاتولیک از کودکان بی سرپرست و انسان های ضعیف جامعه نوشته ام. اما هر روز ابعاد جدیدی از جنایت های این گونه فاش می گردند. برادر پاپ اعظم نیز همین روزها اعتراف کرد که کودکان را کتک می زده و مورد مجازات قرار می داده است.

این عکس پرمعنا از پاپ را روزنامه «زوددویچه تسایتونگ (SZ)» در این رابطه منتشر کرده است.

نمی خواستم زیاد این چیزها را وارد وبلاگستان فارسی زبان کنم ولی از سوی دیگر، گمان می برم که جامعه ایرانی نیز می تواند از این ماجرا درس های لازم برای خود را بگیرد. افشاگری ها چنان گسترده هستند که اگر بخواهی همه اطلاعات را گردآوری، باید کار و زندگیت را کنار بگذاری. هر روز رسوایی جدید …

فاش شد که پاپ کنونی، جناب «بندیکت شانزدهم» (نام آدمیزادیش یوزف راتسینگر است) زمانی که درسال 1980 در مونیخ آخوند اعظم کلیسای کاتولیک بوده، کشیشی را که بیمار «پدوفیل» (بچه باز) بوده و در شهر اسن در غرب آلمان در ارگان های کلیسای کاتولیک به کودکان تعرض کرده بود، را از آنجا به مونیخ منتقل کرده و او کماکان اجازه داشته است که در ارگان های مشاوره روانی و تربیتی کار کند و با کودکان ارتباط داشته باشد.

روزنامه معتبر «زوددویچه تسایتونگ (SZ)» می گوید که اسناد شهادت قربانی های این کشیش در شهر اسن را در اختیار دارد که جزییات کارهای این کشیش را شرح داده اند. این کشیش به بهانه «معالجه روانی» به مونیخ فرستاده می شود و در آنجا بلافاصله در ارگان های مشابه و با امکان دسترسی به کودکان شروع به کار می کند. در سال 1986 سرانجام دادگاه در ایالت بایرن او را به 18 ماه زندان و پرداخت 4000 مارک جریمه محکوم می کند. با تمام اینها این کشیش هنوز در آنجا مشغول به کار است. کلیسای واتیکان کماکان در این مورد سکوت کرده است و جناب کشیش بیمار جنسی نیز حاضر به مصاحبه نیست.

باید دید که واتیکان و پاپ تا کی می توانند به این سکوت خود ادامه دهند و پاپ کی خواهد گفت که تا چه میزان در جریان این چیزها بوده است.

کلیسای کاتولیک به جای آن که مسئولیت این کارها را بپذیرد، تبلیغات به راه انداخته که می خواهند به اعتبار پاپ لطمه بزنند، می خواهند اعتبار کلیسای کاتولیک را زیر سوال ببرند، توطئه گسترده است و … و چقدر این روش حاشا و جستجوی توطئه گران با روش های آخوندهای وطنی شباهت دارد!

در برابر تلویزیون نشسته ام و ناباورانه به آنچه می نگرم که در تلویزیون می گذرد. برنامه Nachtcafe است که مجری آن هر هفته موضوعی را انتخاب می کند، مخالف و موافق آن را به همراه چند متخصص آن دعوت می کند و همه به گفتگو می پردازند. موضوع این هفته «منجلاب انسانی» (Menschliche Abgründe) است که در آن از جمله به رسوایی جدید کلیسای کاتولیک می پردازند.

مردی که به نظر 50-55 ساله می رسد، از سرگذشت خود می گوید که او را به عنوان «نوزاد نامشروع» به پرورشگاه کلیسای کاتولیک سپرده بودند. او می گوید: «سیاست کلیسای کاتولیک بر این مبنا بود که یک کودک نامشروع را باید از دید شخصیتی خرد کرد و از نو ساخت. ما بیش از 500 هزار مورد ثبت شده مجازات و بد رفتاری با کودکان داریم. خود آنها مجازات هایی که برای ما تعیین می کردند، را در پرونده های خود ثبت می کردند و این اسناد موجود است. مثلا مرا که نمی خواستم گوشت بخورم، به 14 روز زندان انفرادی محکوم کرده بودند. رفتار وحشیانه ای که با من در آنجا می شد برای شما قابل تصور نیست. در این 14 روز تنها نان و آب می دادند و هر شب نیز کشیش می آمد و وحشیانه تجاوز می کرد. بعضی شبها نیز دوستان مرا می آوردند، آنها را به در سلول زنجیر می کردند، دهانشان را می بستند، و آنها مجبور بودند که صحنه تجاوز را تماشا کنند. … این تنها یک مورد در یک پرورشگاه خاص نبود و من خود در تمام سالها از 7 سالگی تا 22 سالگی، این رفتارها را در پرورشگاه های مختلف این را تجربه کردم….«

–     اینهایی که می گویید، قابل اثبات هستند؟

–          بله، همه آنچه که می گویم قابل اثبات است. به عنوان نمونه، من با یکی از این کشیش های متجاوز که هنوز هم سرکار است، دو ملاقات هر کدام سه ساعته داشته ام که در آنها وکیل خود را به عنوان روانپزشک برده بودم و گفتگو با این کشیش و اعتراف او را ضبط کرده ایم. او در همان ملاقات ها به من گفت: » از من چه می خواهید؟ من هشتاد سال از زندگیم گذشته است و همه اینها شامل مرور زمان شده است. بروید و از خدا بخواهید که به شما آرامش بدهد.»

–          او که بود؟

–          کشیش، کشیش کاتولیک معمولی. برای من اهمیتی ندارد که او به کدام فرقه تعلق داشت.

–          این رویدادها چه مدت ادامه داشت؟

–          هنگام نخستین سوءاستفاده من 5 سالم بود. هنگام اولین تجاوز 8 ساله بودم. و سپس از 14 سالگی تا 18 سالگی هر هفته دو تا سه بار مورد تجاوز قرار می گرفتم. پس از مدتی چنین کودکی روح خود را گم می کند و بدن نیز دیگر دردی حس نمی کند. … مقصر همه اینها کلیسا و تفکر جنسیتی آن است. اینها همه بیماران روانی و جنسی هستند که در آنجا کار می کنند. امروز نیز می بینیم که کماکان این وضع در آنجا ادامه دارد و موارد جدید هر روز افشا می شوند. تا زمانی که ما کودکان بی سرپرست و بی نام و نشان قربانی بودیم، هیچ کس توجهی نشان نمی داد ولی امروز که این جریان در مورد ارگان های سرشناس و مدرسه های نمونه فاش شده است، هر روز در رادیو و تلویزیون و روزنامه گزارش داده می شود. کلیسا تاکنون می گفت که اینها تنها موارد استثنایی و افراد تک بوده اند. اما با گستردگی موارد فاش شده، دیگر کلیسا نمی تواند این را مدعی شود.

اگر به آلمانی آشنایی دارید، می توانید این برنامه 90 دقیقه ای را در اینجا تماشا کنید.

mea culpa, mea culpa!

تمام اینها را می بینم و از سوی دیگر آزادی این جامعه را می بینم و شهامتی که ارگان های جامعه آزاد و دمکراتیک برای کنکاش در این جریان نشان می دهند. رسانه های آزاد، برنامه های رادیویی و تلویزیونی بی شمار، دادگستری و دولت و کلیسا همه در برابر دیدگان همگان به بحث پرداخته اند و همه چیز آشکار می شود. کلیسای کاتولیک دو راه پیش رو دارد: پذیرفتن مسئولیت تمام این جنایت ها و یا انزوای بیشتر.

در هفته های گذشته خروج مذهبیون از کلیسای کاتولیک شتاب بیشتری یافته است. گوسفندان ره گم کرده خدا دیگر به شبانشان اعتماد ندارند.

حال این فضا را مقایسه کنید با ایران و حکومت اسلامی و کهریزک های فراوانش، آخوندهای فاسد (عمامه ای یا یقه باز)، حکومت مافیایی و زندان هایش که بیشترین میزان روزنامه نگاران در جهان را در خود جای داده اند. ببینید در جامعه آلمان چگونه به این رسوایی پرداخته می شود و در جامعه ایران چگونه! ابراهیم شریفی و مریم صبری که با شهامت آنچه که بر آنها رفته بود را فاش کردند، اکنون برای حفظ جان خود از تعرض حکومت اسلامی به خارج رفته اند و خانواده هایشان زیر فشار هستند که آنها در خارج مصاحبه نکنند. تاکنون دو بار از قربانیان کلیسای کاتولیک شنیده ام که پس از افشای رویدادهای کهریزک در ایران، آنها نیز جرات یافته اند که زبان بگشایند و از آنچه که بر آنها رفته است، سخن گویند.

ولی این کجا و آن کجا!

دیگر نوشته ها در این زمینه:

ادامه زمین لرزه در آلمان: سوء استفاده جنسی گسترده کلیسای کاتولیک از کودکان

رسوایی جنسی جدید آخوندهای کلیسای کاتولیک در آلمان

آمازون و بازاریابی اش

بازاریابی مدرن با استفاده از امکانات الکترونیکی و اینترنت تا آنجا پیش رفته است که با گردآوری اطلاعات بسیار در باره تو،  چیزهایی که در نگاه نخست شاید هیچ ربطی به بازاریابی نداشته باشد (چون همه این اطلاعاتی که همه شماها با سخاوتمندی در فیس بوک، اورکات و جاهای دیگر می گذارید)، دسته بندی و تحلیل آنها، سیاست تبلیغ هدفمند و فروش را تدوین میکند. هر وقت از آمازون کتاب می خرم، همیشه پایین صفحه بخشی را می آورد که: «دیگرانی که این کتاب را خریده اند، کتاب های زیر را نیز خریده اند.» بد نیست، و به ویژه وقتی که مورد ویژه ای پژوهش می کنی، کمک خوبی است که ببینی دیگر چه کتاب هایی وجود دارد. مدتی پس از خرید هم برایت ایمیل می آید و کتاب های جدید در زمینه آخرین خریدت را معرفی می کند.

حالا مدتی است که آمازون ایمیل می فرستد و کتاب هایی از این دست معرفی میکند: «آشپزی برای کودکان کوچک»، «احتیاط! بچه!»(این یکی روی جلدش پدری را نشان می دهد که کودکی را روی شانه اش گذاشته و پیش بند آشپزی صورتی رنگ بسته است)، «آشپزی هوس انگیز»، «دوستان جدید خرگوش کوچولو»، …

شاید اتفاق های جدیدی می افتند و اینها چیزهایی می دانند که ما هنوز خبر نداریم. من که تغییر ویژه ای در خودم ندیدم. ولی کار دنیا را چه دیدی. حتما حکمتی در کار است! می خواهند ما را از راه به در کنند. بله آقا! هیچ چیز بی حساب و کتاب نیست.

ادامه زمین لرزه در آلمان: سوء استفاده جنسی گسترده کلیسای کاتولیک از کودکان

اومبرتو اکو سالها پیش با شاهکار ادبی خود «نام گل سرخ»، دریچه ای به دنیای پر از حقه بازی، مکر و ریای کلیسای کاتولیک در قرون وسطی گشود و این روزها در دنیای مسیحیت این کتاب و فیلم جلوه ای تازه یافته است.

پس از ایرلند، آمریکا و لهستان، اکنون آلمان را زمین لرزه ای پیرامون سوءاستفاده جنسی کشیش ها و راهبه های کلیسای کاتولیک از کودکان بی سرپرست و بیماران جسمی و روانی فرا گرفته است. هر روز شمار بیشتری از قربانیان، از تعرض های روحانیون و مردان و زنان خدا و از سرگذشت رنج بار خود می گویند. برخی از آنها اکنون در پنجاه و شصت سالگی برای نخستین بار از تجربه های کودکی خود در پرورشگاه ها، مدرسه های شبانه روزی و یا آسایشگاه های روانی می گویند که چگونه آخوند اعظم و مادر روحانی از آنها سالها سوءاستفاده جنسی کرده اند. این سوءاستفاده ها از تماس بدنی، گرفتن عکس برهنه از آنها بوده تا تعرض جنسی و قرار دادن کودکان در اختیار دیگران برای ارضای جنسی. در برابر، کودکان همواره مورد تنبیه و کتک نیز قرار می گرفته اند تا زبان برنگشایند و بپذیرند که گناهکار بوده اند و این کارها برای مجازات و برائت آنهاست.

این نقشه نام «نقشه ننگ کلیسای کاتولیک» را بر خود دارد و مکان های رسوایی های کلیسا را تا امروز نشان می دهد.

هفته پیش یکی از آخوندهای اعظم کلیسای کاتولیک در یک کنفرانس رسانه ای پیرامون این جریان، ناگهان در برابر دوربین تلویزیون درهم فروریخت و اشک ریزان اعتراف کرد که خود بر کودکان بسیاری خشونت روا داشته و آنها را کتک زده است و اکنون طلب بخشش دارد.

یکی از پدران روحانی اعتراف کرده است که عکس های نیمه برهنه ای که از کودکان می گرفته است رادر اینترنت در سایت های هم جنس گرایان منتشر می کرده است. یک مورد خودکشی یکی از قربانیان نیز تاکنون فاش شده که خود را در سن 24 سالگی در سال 1978 به زیر قطار انداخت.

از فساد اخلاقی و دورویی و حقه بازی دین فروشان کاتولیک هر چه بگوییم، باز هم کم گفته ایم. این ارگان عظیم اجتماعی پس از آن که بیش از هزار سال، میلیون ها انسان را قتل عام کرد، آدم سوزاند و جنگ های صلیبی به پا کرد، پس از آن که از سوی تمدن و بشریت، دست کم در اروپا به کنار رانده شد، خود را کماکان نماد اخلاق و پاکی می داند و با گرداندن میزان بی شماری از ارگان های اوقافی (چون مدرسه ها، بیمارستان ها، آسایشگاهها و غیره) که از سوی مردمان مذهبی وقف کلیسا شده اند، ثروت فراوانی نیز در اختیار دارد. از این روست که کودکان بی سرپرست، بیماران روانی و دیگر مردم بی پناه کارشان به آنجا می افتد. و اکنون می بینیم که بر بسیاری از آنها در آن سوی دیوار بلند صومعه ها، مدرسه های شبانه روزی، بیمارستان ها و آسایشگاه ها چه می رفته است. هر چند که بسیاری انسان های پاک و زحمت کش نیز در میان آنها هستند. کلیسا کماکان نمی خواهد بپذیرد که درک غیرانسانی، غیراخلاقی و بیمارگونه کلیسا از احساسات انسانی است که زمینه را برای این گونه چیزها آماده ساخته است تا برخی پا را از مرز فراتر گذارند و به این کارها دست زنند. کلیسای کاتولیک، که خود سرتاپا غرق منافع دنیوی و مادی است (انتقاد مارتین لوتر به پاپ)، احساسات انسانی را ناپاک می داند، روابط جنسی و ازدواج را پست و دنیوی می داند و کاری نیز به این همه دستاورد علمی ندارد که با این کار کشیش ها و راهبه ها و انسان های پیرامون آنها و کسانی که به آنها باور دارند را به بیماران روانی تبدیل ساخته است و زمینه را برای ارتکاب این گونه جنایت ها از سوی مردان و زنان خدا آماده ساخته است.

هنوز یادمان نرفته که سالها پیش فاش شد که کلیسای کاتولیک مخفیانه در شرکت های تولیدکننده ابزار جلوگیری از حاملگی سرمایه گذاری های سودآور زیادی انجام داده بود؛ همین کلیسای کاتولیک که هرگونه جلوگیری از بجه دار شدن را دخالت در کار خدا می داند و از این رو مستقیما در مشکلات کشورهای آمرکای لاتین و آفریقا، در انفجار جمعیت و گرسنگی و گسترش فقرنقش دارد.

جامعه شناس ها، روان شناس ها، دادستان ها، رسانه ها و افکار عمومی این روزها سرشان با این رسوایی تازه کلیسای کاتولیک گرم است. کلیسا نیز تمام تلاش خود را برای آرام کردن افکار عمومی به کار گرفته و روزی نیست که اعلام نکند که این یا آن اقدام را انجام خواهد داد. البته این نیز فاش شده است که آخوندهای اعظم خود از این چیزها خبر داشته اند و کاری انجام نداده اند. پاپ کنونی، بندیکت شانزدهم که نام مدنی و بشریش یوزف راتسینگر است، چند سال پیش برای یکی از قربانیان در پاسخ به شکایت او از یکی از روحانیون نوشته بود که برایش دعا و از خدا طلب صبر و تحمل خواهد کرد. برادر پاپ، گئورگ راتسینگر 86 ساله که خود مدیریت یکی از همین مدرسه های شبانه روزی در شهر رگنسبورگ را بر عهده داشت که در آن کودکان مورد تعرض قرار گرفته بودند، این روزها اعلام کرد که از هیچ چیز خبر نداشته است. کی بود،کی بود، من نبودم! یکی از قربانیان همین مدرسه به نام «مانفرد وان هووه» می گوید که در این مدرسه یک «حرمسرای پسربچه ها» درست شده بوده است.

یکی دیگر از آخوندهای کلیسای کاتولیک نیز اعلام کرد که سوءاستفاده های جنسی که پیش آمده، نتیجه آزادی های جنسی در جامعه آلمان از سال 1968 به بعد است. مکر و حیله آخوندی را می بینید؟ علم و دانش امروزی بشری که بارها نشان داده است که محدودیت جنسی ریشه بسیار بیماری های روانی و انحراف هاست، به کنار، همه آن چه که این روزها فاش و رسوا می گردند، به کنار. این آزادی مدنی و شخصی انسان ها و تربیت و آموزش سالم جنسی است که باعث این چیزها شده. بله، آزادی جنسی سال 1968 مقصر است که مادر روحانی که خود را مثلا وقف خدا کرده است، در سال 1955 دختر بچه هشت ساله و پسر بچه پنج ساله را سالها مورد تعرض قرار می داده است. این دو کودک آن زمان اکنون در سن بالا در تلویزیون از رنجی که دهها سال از این خاطرات ناخوشایند برده اند، می گفتند. بله، مقصر آزادی های مدنی جامعه است.

البته جناب آخوند از یک سو حق دارد. مقصر جامعه مدنی آزاد است که دارای ارگان ها و رسانه های مدنی است که این کارهای کلیسا را رسوا می کند و مچ شبان های خداوندگار را در حال تجاوز به گوسفندان سرگردان معصومش می گیرد.

در صومعه اتال (Ettal) پس از بازرسی ساختمان های صومعه از سوی پلیس و دادستانی، دو کشیش خود به دادستانی رفتند و خود را تسلیم کردند. تاکنون پنج روحانی از آنجا به سوءاستفاده از کودکان اعتراف کرده اند و بیش از بیست قربانی تنها از این صومعه شناسایی شده اند. در یک آسایشگاه، یک خواهر روحانی 44 ساله مجموعه بزرگی از فیلم های پورنوگرافیک گرد آورده بود و با بیماران بستری شده در آنجا رابطه «ویژه» برقرار کرده بود. یکی از بیماران این آسایشگاه که مدتی در آنجا بستری بود، لباس زیر این خواهر روحانی را که به یادگار برداشته بود، در برابر دوربین خبرنگاران گرفت. روزنامه جنجال نویس بیلد (Bild) نیز این عکس را با علاقه چاپ کرد.

آغاز این رسوایی از کالج آلویسیوس بود که به فرقه یزوییت ها تعلق دارد. پدر روحانی بارناباس بوگله 82 ساله این مدرسه شبانه روزی اکنون لقب «پدر روحانی ننگ» را گرفته است.

البته بسیاری از این چوپان ها نباید نگران مجازات های مدنی باشند، چون به برکت شرم و حیای قربانیان، جرم های بی شمار انها شامل مرور زمان شده است.

آمین!

پانوشت:

– یکی از قربانی های سوءاستفاده های جنسی کلیسای کاتولیک در تلویزیون آلمان گفت که افشای تجاوزهای سال گذشته در ایران و عکس العمل گسترده جامعه در برابر آن او را ترغیب کرده است که از تجربه خود بگوید.

– در میان این رسوایی گسترده کلیسای کاتولیک، نخستین مورد سوءاستفاده جنسی در کلیسای پروتستان نیز افشا شده است. پلیس اعلام کرد که یک دختر 14 ساله مورد تعرض یک روحانی 44 ساله کلیسهای پروتستان قرار داشته است.

دیگر نوشته ها در این زمینه:

رسوایی جنسی جدید آخوندهای کلیسای کاتولیک در آلمان

صد سال روز جهانی زن، روز زن سبز ایرانی

امروز روز جهانی زن است، 17 اسفند و 8 ماه مارس. یک صد سال پیش در سال 1910، کلارا تستکین (Clara Zetkin) که یک زن سوسیالیست آلمانی و از رهبران جنبش بین المللی زنان بود، در کنفرانسی در کپنهاگ پیشنهاد کرد که این روز به نام “روز جهانی زنان” شناخته شود. رهبران و جنبش های گوناگون سیاسی و اجتماعی هم از آن پس از دیدگاه خود این روز را روز زن خواندند و از آن سال به بعد این روز، نماد جنبش برابری حقوق زن و مرد در جهان شناخته می شود. در 8 مارس سال 1857 زنان کارخانه های نساجی در نیویورک در اعتراض به کار سنگین در شرایط غیرانسانی، دستمزد پایین و نابرابر و فشار دوگانه دست به یک راهپیمایی زدند. پلیس به این راهپیمایی حمله کرد و در تیراندازی زنان زیادی کشته و زخمی شدند. ریشه این روز به این مناسبت است.

سه روز پیش، اتحادیه اروپا آمار درآمد زنان برای کار در مقایسه با مردان در کشورهای اتحادیه اروپا را چند روز پیش منتشر کرد. این آمار چنان جالب است که آن را در این نوشته که البته ویژه 8 مارس است، می آورم. برابر این آمار، میانگین درآمد زنان در 27 کشور عضو اتحادیه اروپا 18% کمتر از درآمد مردان است. کمیسیون حقوقی اتحادیه اروپا می  گوید که این میانگین فاصله در پانزده سال گذشته تغییری نکرده است. این آمار درآمد زنان و مردان در تمام زمینه ها را، بدون توجه به کار برابر نشان می دهد.

آلمان آمدگاه تقریبا همگی اندیشه ها و جنبش های بزرگ برابری اجتماعی بوده است و یا دست کم نقش مهمی در آنها بازی کرده است؛ چه اندیشه چپ مارکسیستی، چه جنبش بزرگ برای صلح جهانی، جنبش دانشجویی 68، جنبش حفظ محیط زیست و یا جنبش برابری زنان. حال جالب است که برابر این آمار در زمینه برابری درآمد زنان و مردان، آلمان در میان عقب مانده هاست. در آلمان زنان 23/8% کمتر از مردان درآمد دارند. این روزها این آمار در جامعه آلمان بحث فراوانی را برانگیخته است. تنها استونی (30/3%)، جمهوری چک (26/2%)، اتریش ( 25/5%)  و هلند (23/6%) از آلمان عقب تر هستند.

رتبه نخست را (باورتان نمی شود) ایتالیا دارد. در ایتالیا این فاصله 4/9% است و این تمام کلیشه ها در باره «جنوبی ها»ی کاتولیک را به هم می ریزد. رتبه های دیگر را نیز جنوبی ها و شرقی ها دارند: اسلونی (8/5%)، رومانی و بلغارستان (9%) و مالت و پرتغال (9/2%).

از سوی دیگر این آمار نشان گر این نیز هست که این تنها مذهب نیست که مانع جدی در برابر برابری زنان و مردان است بلکه ساختارهای نظام مردسالاری پیچیده تر از آنی هستند که تنها بتوان با مذهب آن را توضیح داد. مذهب تنها بخشی از فرهنگ روبنایی جامعه است و معمولا خود را با آن تطبیق می دهد و نه برعکس. هر چند که مذهب نیز (پس از تطبیق خود با فرهنگ ملی) نقش خود را بازی می کند.

شاید هنوز 40 سال نشود که در آلمان (غربی) زنان برای کار در خارج از خانه نیاز به اجازه کتبی شوهر داشتند. بیست سال پیش خود شاهد بودم که در همین آلمان یک مادر برای باز کردن حساب بانکی برای فرزند خود، به اجازه کتبی شوهر نیاز داشت. از این نمونه ها بسیار می توان آورد و ببینید چه تغییراتی در این زمان کوتاه ایجاد شده است و کماکان راه دراز است.

خانم ویویان ردینگ، مدیر کمیسیون حقوقی اتحادیه اروپا که خود از لوکزامبورگ است، می گوید که اگر آلمان به برابری درآمد زن و مرد دست یابد، درآمد ناخالص سرانه آن 30% افزایش خواهد یافت. از این رو برابری درآمد زن و مرد چیزی تزیینی نیست که تنها ویژه کشورهای ثروتمند (که آلمان یکی از آنهاست) باشد، بلکه برابری درآمد زنان و مردان موتور رشد اقتصادی نیز هست.

این بحث از دید من بسیار به درد جامعه ایران می خورد که اکنون درگیر جنبش بزرگ اجتماعی است که جنبش سبز بخشی از آن است. زنان ایران که اکنون 60% دانشجویان را تشکیل می دهند، در بازار کار نقش پایینی دارند (که البته رو به رشد است). متاسفانه دسترسی به آمار قابل اعتماد ندارم. اما آنچه که با چشم بدون عینک قابل دید است، این است که بسیاری از زنان ایرانی پس از تحصیلات دانشگاهی یا بیکار می مانند و یا به کارهای پست تر از دانش خود می پردازند. ازدواج و به دنیا آمدن نخستین بچه نیز نقش طبیعت را در بیرون راندن زنان از بازار کار بازی می کند. ساختارهای جامعه و فرهنگ عمومی کار زنان را یا بد می دانند و یا چیزی تزیینی، که اگر هم نباشد به جایی برنمی خورد. هر چند که این نگرش نیز در حال تحول است.

درآمد برابر برای کار برابر تنها بخش کوچکی از حقوق اجتماعی زنان است. مبارزه زنان برای برابری اجتماعی بخشی از حقوق بشر است و از این رو تنها ویژه زنان نیست. برای من همیشه جالب بوده که بسیاری از مردان وانمود می کنند که مبارزه زنان تنها ویژه زنان است و به آنها برنمی گردد. در حالی که کسی که به گونه جدی خواستار حقوق بشر و اجرای منشور حقوق بشر سازمان ملل متحد باشد، باید خود را در جنبش زنان نیز سهیم بداند. روز 8 مارس را تنها به زنان تبریک نمی گویند، بلکه این روز به همه انسان های برابری خواه تعلق دارد. آن زنان مرتجع که در مجلس جمهوری اسلامی نشسته اند، شایسته تبریک و هیچ چیز نیستند. آن پدران و شوهران و برادرانی که افکار خود را از اندیشه های واپس گرایانه و سنتی پاک ساخته و از زنان پیرامون خود برای رشد و ایفای نقش در اجتماع حمایت کرده اند و می کنند، بخشی از جنبش زنان هستند و روز 8 مارس روز آنها نیز هست. این که اکنون زنان ایرانی با مبارزه بر علیه جهل حاکم چنین جایگاه اجتماعی را یافته اند، در گام نخست دستاورد خود آنها و سپس دستاورد آن پدران، شوهران، برادران و دیگر مردانی است که به آنها یاری رسانده اند و یا دست کم مانع آنها نشده اند.

حکومت اسلامی تلاش دارد یک روز قلابی را در تقویم هجری قمری به نام تولد فاطمه زهرا به جای روز جهانی زن جا زند. بهانه این است که گویا ما زن نمونه اسلامی خود را داریم. در این مورد در گذشته نیز در اینجا نوشته بودم. من که هر چه گشته ام، به جز چرندیات آخوندی چیزی که از دید تاریخی قابل توجه باشد در زندگی او نیافته ام که بشود آن را امروز، در سده بیست و یکم، مورد توجه قرار داد. تقصیر او نیز نیست که آخوندهای دین فروش زندگی بسیار کوتاه او را بازیچه منافع مادی امروزی خود قرار داده اند. به هر رو، در زندگی دختربچه ای که در کودکی در 9 سالگی در بیابان حجاز شوهر کرد و تا 18 سالگی سه بچه به دنیا آورد و سپس نیز درگذشت، چه مورد قابل توجهی می تواند سرمشق باشد، به جز آن که امروز از فرهنگی که دختربچه را مورد سوءاستفاده جنسی قرار می دهد، ابراز تنفر کنیم؟ آخوندها که روز و شب از مظلومیت فاطمه زهرا سخن می رانند، هنوز برای ما نیز توضیح نداده اند که در پهلوی انسان کدام ارگان وجود دارد که با شکستن آن انسانی بمیرد.

به هر رو، این روزا لوکزامبورگ آلمانی است که می تواند سرمشق قرار گیرد که 90 سال پیش گفت: آزادی یعنی آزادی دگراندیشان. او می تواند کماکان سرمشق باشد، چون سخنش هنوز تازه است و کاربرد دارد. نیازی به بازگشت به تاریخ پر گردوغبار نداریم. همین زنان سبز ایرانی، همین دختران گمنام که 60% از دانشگاه های ایران را گرفته اند، همین هایی که در این روزها در خیابان ها در ردیف نخست جنبش سبز هستند؛ این همه نویسنده و شاعر، این همه زن تحصیل کرده و باسواد، همین شیرین عبادی و همین شادی صدر و همه این روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان و فعالان اجتماعی زن که در زندان و بیرون آن هستند، اینها خود سرمشق هستند و از آنها بپرسید که سرمشق آنها چه کسانی بوده اند.

کسی که دیگری را سرکوب می کند، خود نمی تواند آزاد باشد. این سخن را از مارکس گرفته و برگردانده ام که گفته بود: «ملت هایی که ملت های دیگر را سرکوب می کنند، خود نمی توانند آزاد باشند.» از این روست که جنبش برابری زنان به مردان آزاداندیش نیز تعلق دارد و بخشی از جنبش برای آزادی و دمکراسی و برابری اجتماعی است.

دیگر نوشته ها در این زمینه:

–   روز جهانی زن، 8 مارس است

تایید حکم اعدام برای محمد امین ولیان به جرم پرتاب سنگ

سال ها پیش در جریان انتفاضه فلسطینی ها تلویزیون BBC عکسی را از یک سرباز اسراییلی پخش کرد که در آن سرباز با قنداق تفنگش بر روی دست جوان فلسطینی می کوبید که سنگ پرتاب کرده بود. این عکس (در کنار چند عکس و فیلم دیگر) در جهان موج اعتراض بر علیه اسراییل را برانگیخت و اسراییلی ها دست کم از دید اخلاقی مبارزه با انتفاضه را باختند.

اکنون می بینیم که حکومت اسلامی بر اساس حکم شرعی آیت الله ابوالقاسم مکارم شیرازی (که انحصار واردات شکر کشور را به دست خود گرفته است)، محمد امین ولیان، دانشجوی 20 ساله دامغانی را به جرم داشتن سنگ در دست (و یا به بیانی پرتاب سنگ) به اعدام محکوم کرده است. مقایسه آشکار است و تفسیر بی نیاز. به آنچه که که سایت هرانا نوشته است، چیزی نمی توان افزود:

پانوشت:

دفتر آیت الله مکارم شیرازی ارتباط این حکم با فتوای مکارم شیرازی را تکذیب کرده و بیان داشته که این حکم هیچ ارتباطی به مکارم شیرازی ندارد.

خبرگزاری هرانا – حکم اعدام یکی از اعضای شورای مرکزی انجمن اسلامی دانشگاه دامغان تایید شد.

به گزارش  ندای سبز آزادی، در پرونده محمد امین ولیان، به سخنان آیت‌الله مکارم شیرازی در خصوص محارب بودن حرمت‌شکنان روز عاشورا استناد شده است و این سخنان به عنوان یک فتوای شرعی تلقی گشته و بر اساس آن حکم اعدام صادر گشته است و در دادگاه تجدید نظر تایید شده و هر لحظه امکان اجرای آن وجود دارد.

دادستانی انقلاب طی اطلاعیه‌ای تأیید حکم اعدام این جوان ۲۰ ساله در دادگاه تجدید نظر را اعلام کرد.

محمدامین ولیان، عضو فعال انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه دامغان و ستاد انتخاباتی دانشجویی میرحسین موسوی در این شهر، برآمده از خانواده‌ای مذهبی است، همواره مواضعی در چارچوب قانون اتخاذ کرده است و هیچ‌گونه وابستگی فکری و تشکیلاتی به گروه‌های معاند نظام و تشکل‌های غیرقانونی ندارد و تنها با اتهام در دست داشتن سنگ در روز عاشورا بازداشت شده است.

گفتنی است چند روز پیش از بازداشت محمدامین ولیان، شبنامه‌ای مبنی بر شرکت او در تظاهرات اعتراض‌آمیز روز عاشورا در تهران توسط طیفی از دانشجویان افراطی وابسته به بسیج دانشجویی در دانشگاه پخش شد که طی آن خواهان برخورد جدی نیروهای امنیتی و مسئولین دانشگاه با وی شده بودند. پس از انتشار این شبنامه محمدامین ولیان بازداشت و به تهران منتقل شد و در دادگاه متهمان روز عاشورا به محاربه و افساد فی‌الارض متهم گشت.

جالب اینجاست که مظلومیت او چنان آشکار بوده‌است که پس از محکومیت او به اعدام، همان دانشجوی بسیجی که مطالب شبنامه را تنظیم و او را معرفی کرده دچار عذاب وجدان شده و برای درخواست لغو حکم اعدام او اقدام به گردآوری امضا از دانشجویان دانشگاه خود کرده است. ریاست دادگاه محمدامین ولیان را قاضی صلواتی برعهده داشت و او را به محاربه، افساد فی‌الارض، اجتماع و تبانی جهت انجام جرائم علیه امنیت کشور، فعالیت تبلیغی علیه نظام جمهوری اسلامی ایران و توهین به مقامات ارشد نظام متهم کرد.

بنا به گزارش خبرگزاری ایسنا محمدامین ولیان در جلسه دادگاه خود گفت: «من وقتی در زندان بودم در تلویزیون دیدم که سران بزرگ اصلاحات در این دادگاه ایستاده‌اند.» مطلبی که حاکی از تحت فشار قرار دادن وی و دادن اخبار دروغ و کذب توسط بازجویان به او است. گفتنی است در این دادگاه امین ولیان هیچ یک از اتهامات را نپذیرفت و حتی نماینده دادستان در پاسخ به ولیان و وکیل تسخیری وی که اتهام محاربه و افساد فی‌الارض را رد کردند، به طور غیرمستقیم از ایراد این اتهام به این فعال دانشجویی دانشگاه دامغان عقب‌نشینی کرد و گفت: «در باب محاربه اختلاف نظر زیادی وجود دارد که این موضوع جای بررسی دارد و تصمیم با ریاست دادگاه است».

همچنین گفتنی است در این دادگاه در مورد بیانیه‌های انجمن اسلامی دانشگاه دامغان و دفتر تحکیم وحدت و همچنین برگزاری مناظره انتخاباتی بین مصطفی تاج‌زاده و اسماعیل گرامی مقدم به وی اتهاماتی وارد شد. ولیان در جریان دادگاه فقط پذیرفت که در تظاهرات برای دفاع از خود و به دلیل عصبانیت ناشی از اقدامات وحشیانه نیروهای نظامی و لباس شخصی در سه مرحله سنگ پرتاب کرده است، اما این سنگ‌ها به کسی آسیب نزده است و از دادگاه خواست که بررسی کنند که چرا احساسات و نارضایتی او به این شکل بروز کرده است.

او همچنین اعلام کرد که در راهپیمایی‌ها شعار “مرگ بر دیکتاتور” سر داده است. محمدامین ولیان از روز بازداشتش تاکنون هیچ‌گونه ملاقاتی با خانواده و امکان انتخاب وکیل تعیینی و ملاقات با وی نداشته است و مستقیما از سلول انفرادی در بازداشتگاه‌های نامعلوم اطلاعات سپاه به دادگاه منتقل شده است.