رهبران نامرئی جنبش سبز و جهل حاکم

دیکتاتورها احمق هستند، به ویژه آن هنگام که گمان می برند که این سخن تنها در باره دیگر دیکتاتورها درست است و نه در باره آنها.

حکومتیان جهل آخوندی، این روزها دیگر هر کسی را که می شناسند، دستگیر می کنند. برخی می گویند که میان سپاه و وزارت اطلاعات اختلاف افتاده و سپاه، وزارت اطلاعات را به بی عرضگی متهم می کند. اکنون گویا وزارت اطلاعات هم با دستگیری این و آن می خواهد نشان دهد که بی عرضه نیست. حتی ابراهیم یزدی را که همیشه در تلاش بود راهی میانی و مسالمت جویانه میان درگیری های بی شمار حکومت اسلام و دنیای متمدن بیاید، را نیز گرفته اند و بسیار دیگران که من تاکنون نامشان را نیز نشنیده بوذم. به گفته ای تا هفته پیش 1100 نفر و حال شاید باز هم بیشتر را دستگیر کرده اند. از این همه که گرفته اند، بسیاری از مسئولان همین نظام بوده اند. از سخنگوی دولت خاتمی گرفته تا شمس الواعظین و این وزیر سابق و آن روزنامه نگار و فعال سیاسی و دانشگاهی. در برخی موارد به سراغ زندانی سیاسی دوران شاهنشاهی نیز رفته اند. دیگر علی می ماند و حوضش!

و روشن است که این کار در راستای تلاش آنها برای مهار جنبش سبز است و از دید آنها دستگیری «رهبران» یعنی خوابیدن جنبش.

اما تاثیر این دستگیری ها بر جنبش سبز چه بوده است؟ آیا قبول دارید که هیچ؟ نگاهی که از پنجره به بیرون می اندازیم، می بینیم که این دستگیری ها هیچ گونه تاثیر بازدارنده، خردکننده و یا حتی آرام کننده بر این جنبش نداشته است. بلکه در روز عاشورا دیدیم که جنبش تندروتر نیز شد و چهره ای نوین از خود نشان داد. چرا این گونه است؟ گمان کنم این پرسشی است که این روزها حکومتیان در جستجوی پاسخی برای آن هستند. مگر می شود 1100 نفر از دید آنها رهبر و فعال سیاسی را بگیرند و جنبش هیچ تکانی نخورد؟ کماکان همه فعالیت ها همان گونه هماهنگ و سازمان یافته پیش می روند و همه به گونه ای هماهنگ عمل می کنند که انگار ارتشی است در میدان، با یک ستاد فرماندهی! و همین است که اکنون حکومتیان وامانده و ندانم کار، به دنبال این ستاد می گردند و می روند سراغ هر کسی که می شناسند. ولی این ستاد نامرئی است، قابل رویت نیست. چون اصلا وجود خارجی ندارد.

نخستین نتیجه ای که می شود گرفت، همانی است که گویا سپاه گفته است. البته در اینجا این تنها وزارت اطلاعات نیست که بی عرضه است. بلکه همه حکومت اسلامی است که جاهل و نادان است و حتی از راستای حفظ خود نیز کارهای نابخردانه انجام می دهد. آقایان اکنون با این دستگیری ها نشان داده اند که به راستی نادان هستند. پس از آن عاشورای خونین چیزی به مفز آقایان نرسید به جز این که هر آن کس که هست را بگیرند. ندیدند که در روز عاشورا چیزی روی داد که از دید کیفی با جنبش سبز تا آن روز تفاوت داشت. در این روز این مردم بودند که دست به تهاجمی کوچک زدند و اجازه ندادند که اوباش آنها را چون روزهای گدشته کتک بزنند. این حرکت از سوی مردم جدید بود و دیدیم که به چه آسانی نیروهای سرکوب در هم ریختند. حکومت این را نفهمید که این کارها تنها باعث رادیکالیزه شدن جنبش می شود و در این مسیر حکومت نمی تواند برنده باشد. حال این همه را دستگیر کرده اند و ذره ای از تحرک جنبش سبز کاسته نشده است. چرا؟ آیا هنوز رهبران اصلی را نیافته اند؟

حال که دیده اند که سرکوبشان پیش نمی رود، گمان می کنند که خوب سرکوب نکرده اند و حال از چین ماشین سرکوب آب پاش و اسیدپاش وارد کرده اند. اوج جهل و نابخردی!

جنبش سبز یک جنبش مدنی است و بر پایه خواست های روشن مدنی حرکت می کند. هر چند که من در باره میزان پختگی مدنی جنبش سبز همیشه تردید داشته ام، اما تردیدهای من روز به روز کم رنگ تر می شوند و هر روز با حرکت های حدید، به گونه ای مثبت غافلگیر می شوم.  به هر رو، یک جنبش مدنی بر پایه یک آگاهی عمومی و یک درک مشترک خودساخته حرکت می کند و نه بر اساس یک برنامه سیاسی از پیش تعیین شده از سوی یک حزب و یا یک رهبر کاریسماتیک (که البته می تواند آن را هم داشته باشد). این یک تفاوت جدی میان این جنبش و انقلاب سال 57 است.

اهداف یک جنبش مدنی درازمدت و گسترده است. در اروپا از این گونه جنبش های مدنی در دهه های پیش بسیار داشته ایم، چون جنبش زنان، جنبش حفظ محیط زیست، جنبش علیه انرژی هسته ای، جنبش علیه نظامی گری در دوران جنگ سرد و استقرار موشک های برد متوسط آمریکایی در اروپا و غیره. همه اینها ده، بیست سال زمان داشته اند تا به درکی کمابیش یگانه و مشترک دست یابند و اهداف خود را بر آن پایه اساس گذارند. دستاوردهای بزرگشان را نیز امروز می شود در جامعه و در قانون های کشورهای مختلف دید.

جنبش سبز نیز یک جنبش مدنی است که البته ارایه یک تعریف همه جانبه برای آن جرات می خواهد، چرا که خطر آن می رود که جنبه ای و پهنه ای را از قلم بیاندازی. اما من تلاش می کنم تا آنجا که می شود، جنبه های گوناگون آن را بیاورم. باشد که دیگران نیز آن را تکمیل و یا به نقد و اصلاح بکشند.

–          آمدگاه جنبش سبز از شهر است، از شهر بزرگ و از میان آن قشر اجتماعی که نیروی پیش برنده زندگی شهری است، از میان قشر متوسط شهری. آن قشری که در سال های اخیر رشد کرده، هم از دید اقتصادی و هم از دید فرهنگ اجتماعی. هم از دید کمی رشد داشته و هم از دید کیفی. موتور آن نیز نسل جوان روشن اندیش است که نگاه به جلو دارد. این قشر شهری مرفه است که نیروی نخستین جنبش را تشکیل داده است و اکنون دیگر اقشار اجتماعی کم کم با انگیزه های خود به آن می پیوندند. در اینجا ما با یک یا چند شخص، با یک حزب یا جبهه مشترک با یک برنامه خاص سیاسی روبرو نیستیم. با یک درک اجتماعی روبرو هستیم که سی سال و یا به بیانی دیگر، دست کم از دوران انقلاب مشروطیت، صد سال زمان داشته است تا خود را بپرورد و تدوین کند. درکی که امروز بر خلاف سال 57 خیلی خوب می داند که با چه و چرا مخالفت می کند و به جایش چه را می خواهد بیاورد.

–          کسی در مقام کلیدی وجود ندارد که بشود او را دستگیر کرد. این درک همگانی آن بخش از جامعه ایران است که حکومت اسلامی را نمی خواهد. از این روست که به عمل یکسان می رسد چون بر پایه خرد مشترک عمل می کند و نیازی به هماهنگی جدی ندارد. تا می گویی الف، تا آخر را خود می خواند. این که موسوی، کروبی و دیگران می گویند که رهبران جنبش سبز نیستند، از روی احتیاط آنان و جلوگیری از دستگیر شدن نیست. آنها این جنبش را در اساس رهبری نمی کنند. آنها تنها رهبران نمادین هستند و به برکت جهل و بی خردی حکومتیان خواسته هایشان نیز خواسته های پایه ای و حداقل جنبش شده است. اکنون جنبش در مجموعه خویش از آنها گذشته است و می گوید: «ما بی شماریم!» و حکومت جهل هنوز این را درنیافته است که مفهومش چیست.

–          جنبش سبز یک جنبش خرد است بر علیه جهل. تضاد میان جهل حاکم در دستگاه حکومتی کشور و خرد ناشی از زندگی شهری و تاثیرهای دنیای متمدن در پرتوی امکانات ارتباطی و اینترنت و ماهواره، در پرتوی تاریخ باستانی ملی کشور (یا دست کم آنچه که مردم این کشور از تاریخ باستان خود دست چین کرده اند) و بسیار چیزهای دیگر، همه وهمه در تضاد آشکار به جهل حکومتی و نظام استوار بر پایه فساد اخلاقی، دروغ و ریاکاری، خرافات و حماقت، بی سوادی و ساده اندیشی و انگیزه های روشن اقتصادی و منافع شخصی گروهی دزد حاکم است.
در ایران، ما از جمله گسل های بسیار اجتماعی، گسلی داریم میان اندیشه و جهل، میان لباس شخصی و دانشجو، میان حوزه به اصطلاح علمیه و دانشگاه، میان آخوند جاهل و انسان اندیشمند، میان ذهن ساده اندیش خرافاتی جادو جنبلی و اندیشه بر اساس زمان و منطق، میان ذهن درهم برهم جن و پری و ورد و جادو و اندیشه خطی تاریخی و دترمینیستیک و غیره.  این گسل و اگر بخواهیم به زبان دیالکتیک سخن گوییم، این تز (جهل) و آنتی تز آن (خرد و اندیشه)، سنتزی پدید می آورد به نام جنبش سبز! چنین چیزی رهبر نمی خواهد و کسی نیست که بشود او را دستگیر کرد.

–          جنبش سبز تبلور درگیری گسترده و چند جانبه میان مردم و حکومت است. میان شما حکومتیان و زنانی که حجاب اجباری را به آنها تحمیل کرده اید، میان شما حکومتیان و مردمی که ماهواره را بر آنها ممنوع کرده اید، میان شما حکومتیان و جوانانی که با جداسازی جنسی زندگی سالم و طبیعی آنها را، شادی و شادابی آنها را تخریب کرده اید، میان شما حکومتیان و مردمی که از دوچهرگی و دروغ گویی خسته شده اند، میان شما و کودکانی که خسته شده اند که از شش سالگی دروغ بگویند که در خانه شان ویدئو نیست و ماهواره نیست و این نیست و آن نیست، در حالی که هست. میان شما و پدر و مادرهایی که از دورویی و این فاجعه تربیتی برای تربیت کودکان خود خسته شده اند. میان شما بنیادگرایان حکومتی و کسانی که حس می کنند که شما اعتقادات مذهبی آنها را به سخره گرفته اید، میان شما و اقلیت های مذهبی ایران، یهودی و مسیحی و بهایی و بی دین و سنی و درویش و هندو و هر عقیده دیگر که همیشه ایران خانه شان بوده است و اکنون شما خودخوانده صاحب خانه شده اید، میان شما و …چه کسی مانده است؟

چه کسی را گذاشته اید بماند که با شما دشمن نباشد؟ به راستی که به جرات می توان گفت که تک تک ایرانی ها با نگاهی به خود و پیرامون خود به اندازه کافی دلیل می یابند که با شما مخالفت ورزند و یا دست کم همراه نباشند. برای همین است که نیاز به پول و سوبسید و ساندیس و ساندویچ دارید تا بتوانید شماری مردمان ساده دل و یا بی مال و منال را برای زمانی کوتاه، برای یک راه پیمایی همراه خود سازید. آن قدر گسل های اجتماعی گوناگون میان خود و جامعه ایرانی ساخته اید که این جنبش دیگر نیازی به رهبر کاریسماتیک ندارد. البته جنبش مدنی در اساس و در طبیعت خویش نیازی به چنین کسی که رهنمود و فتوا بدهد، ندارد. اگر باشد، بهتر، اگر نباشد هم اتفاق خاصی نمی افتد. رهبری جنبش میان افراد بی شماری همواره تقسیم شده است. به گفته میرحسین موسوی، هر کسی خودش هم سرباز است و هم رهبر. این که آیا او این را با همین درکی که من گمان می کنم گفته است یا نه، را نمی دانم. ولی از دید من بسیار درست گفته است. این است که می گویند: «ما بی شماریم!» و این تنها یک شعار نیست.

تنها یک ذهن عقب افتاده و کودن و یا یک ذهن دروغ زن و ریاکار می تواند همه این دگرگونی ها و شکاف هایی را که شما در دهه های پیشین ساخته اید، را نبیند و آنچه را که اکنون در جنبش سبز تبلور یافته است، را توطئه آمریکا و انگلیس و بی بی سی و غیره بخواند. فاجعه اینجاست که گویا آقایان به این چیزها جدا باور دارند و این حرفها تنها تبلیغ برای گمراه سازی افکار عمومی نیست. ژرفش جهالت حاکم گویا بیش از اینهاست که بشود آن را تصور کرد.

جنبش سبز و یا هر جنبش مدنی دیگر، ارکستر فیلارمونیک اروپایی نیست که اگر رهبر آن را بگیرید، به هم ریخته و دیگر نتوان سازها را هماهنگ کرد، بلکه همان فی البداهه نوازی موسیقی سنتی خودمان است که صد سال تمرین کرده است و نیازی به رهبر ارکستر ندارد. باید همه آن 50، 60 و 70 میلیون نوازنده را بگیرید!

دیگر نوشته ها در این زمینه:

آقای مخملباف به کدام سو می رود؟

برتری اخلاقی و مسالمت جویی، راز جنبش سبز

– جنبش مدنی سبز و ادبیات آخوندی

آقای خاتمی، روضه امام حسین و جنبش مدنی

جنبش زنان یک جنبش اجتماعی است و نه جنسی (پیرامون سخنرانی شادی صدر در کلن)

V=2V

نمیدانم کیست و نامش چیست. زخمی است و خونین و با این حال دستش را یه علامت پیروزی بالا برده.

Vبرای Victory. اما این V که او برعکس گرفته، یک معنی دیگر نیز می دهد که اهالی انگلیس آن را می شناسند. هر چند که گمان نمی کنم که او خود آن را بداند، ولی نوش جانتان آقای خ.ر و ا.ن و دیگر کودتاچیان!

به این می گویند یک تیر و دو نشان یا: یک علامت و دو معنی بجا!