همایش اتحاد جمهوری خواهان در شهر کلن آلمان: دو دنیای جوانان جنبش سبز و جوانان سابق

هفته پیش در نزدیکی شهر کلن بودم که در اینترنت خواندم که اتحاد جمهوری خواهان در شهر کلن همایش سالانه خود را برگزار می کند و در روز نخست ورود برای همگان آزاد است. در برنامه ای که در اینترنت اعلام کرده بودند، سه «پنل» (یعنی میز گرد) گذاشته بودند که هر کدام حدود دو ساعت طول می کشید. من به میزگرد دوم و سوم رسیدم با موضوع «جوانان سبز» و » جنبش سبز، آینده‌ ایران و موقعیت جمهوری خواهان».untitled

انگیزه من که در ابتدا کنجکاوی و شاید دیدن برخی از دوستانم در شهر کلن بود، با دیدن این که نمایندگانی هم از جنبش سبز در آنجا هستند، بیشتر شد، نه برای این که بروم از آخرین مسایل با اطلاع شوم. دیگر در دوران ارتباطات و اینترنت نیازی به حضور فیزیکی در بسیاری جاها نیست. برایم این جالب بود که ببینم این دو گروه زمانی که در یک جا گرد می ایند، چه روی می دهد. به هر حال، من پیرامون اپوزیسیون خارج از کشور همیشه در اینجا نوشته ام و انتقادهای خود را گفته ام. آن چه که در آن چند ساعت برایم جالب شد و به آن پرداختم، کمتر محتوای دیدگاههای طرح شده بود. بیشتر می خواستم ببینم که در این چند سال چه کسانی چه تفاوتهای داشته اند و اکنون در برابر جنبش سبز چه حرفی برای گفتن دارند. 50 و 60 و 70 ساله هایی که رهبران نامدار اپوزیسیون خارج از کشور نیز هستند، در برابر جوانان 20 و 30 ساله چه حرفی برای گفتن دارند و چه تجربه ای را می توانند به آنها منتقل کنند.

انتقاد من به اپوزیسیون خارج از کشور همیشه این بوده که پایشان روی زمین نیست، پیشرو هم نیستند، نقش آنها در تحولات ایران نزدیک به صفر است و حتی از دیدگاه نظری و اجتماعی نیز از داخل کشور عقب تر هستند و با وجودی که نه فشار سانسور بر آنهاست و نه کسی تعقیبشان می کند و نه برای کارشان دشواری مالی دارند، در این سی سال تقریبا دستاوردی جدی نداشته اند، نه توانسته اند جبهه واحدی حتی برای یک کار یک روزه تشکیل دهند و نه دیدگاه جدیدی تدوین کرده اند. نه برنامه سیاسی روشنی برای دوران پس از جمهوری اسلامی ارایه داده اند و نه همین چندی پیش که سرجوخه آرادان به نیویورک رفته بود، توانستند یک تظاهرات واحد به راه بیاندازند و به جایش سه گروه با پرچم زرد و سرخ و شیروخورشید به رقابت با جنبش سبز پرداختند. انتقاد من به عموم آنها و به ویژه رهبرانشان (نگویید همه را یک کاسه کرده ای) این است که از اهالی دیروز هستند و سازمان هایی که می گردانند، بیشتر به کلوپ آدم های بیکار و بیعار شبیه است که در آنها  می نشینند و به قول یکی از دوستان قدیمی من که زبانی تیز داشت، «به خودارضایی فکری» مشغولند. حتی این پیش نویس قانون اساسی که این روزها گویا به بحث گذاشته شده است (من آن را ندیده ام)، در داخل ایران تهیه شده و برای تبادل نظر به خارج فرستاده شده است.

البته این را هم بگویم که اینهایی که در اتحاد جمهوری خواهان جمع شده اند، بخش خوب، سالم و معتدل تر اپوزیسیون خارج از کشور هستند. اگر تنها سازمان های خارج از کشوری را در نظر بگیریم، اینها جزو بهترین ها هستند. ولی به هررو، خوب یا بد، نقش چندانی در جایی ندارند.

انتقاد دیگر من به بخش عمده اپوزیسیون خارج از کشور این است که اینها در کشورهایی که زندگی می کنند، در زندگی سیاسی و اجتماعی آنجا شرکت چندانی ندارند. ایرانیانی که دارای نام و اعتبار در این یا آن زمینه علمی یا شغلی و حتی سیاسی در این یا آن کشور هستند، زیاد به سازمان های گوناگون اپوزیسیون محل نمی گذارند و اهمیتی برای آنها قایل نیستند. بیشتر نامهایی که این روزها در رسانه ها می شنویم و می بینیم که صاحب نظر هستند، کسانی هستند که در خارج از سازمان های موجود رشد کرده اند، با نام خودشان می آیند و روی پای خودشان ایستاده اند. در میان سیاسی های فعال، آدم باسواد، مسئول، صاحب دیدگاه و روشن بین کمتر پیدا می شود. یافت می شود ولی کم! بیشترشان انشاء نویس هستند، از بالا برخورد می کنند و اصلا روشنفکر نیستند، چه رسد که از نوع مترقی و پیشرفته اش باشند که این روزها مورد نیاز است. با برخی شان که آشنا می شوی، می بینی که برخورد اجتماعی شان، حتی ادبیات و واژه هایشان هم اشکال دارد. از بالا برخورد می کنند، گوش نمی دهند و بیشتر حرف می زنند و دیالوگ با آنها دشوار است و تاثیر گذاری بسیار دشوارتر.

با چنین پیش زمینه ای نشستم به ریزبینی رفتار تک تک کسانی که در آنجا در بحث ها بودند و حرفی زدند.

میز گرد دوم به جوانان سبز اختصاص داشت که نمایندگانش از جاهای مختلف و از جمله از ایران آمده بودند.  سنشان زیر سی سال، حرفهایشان ملموس، روشن و صریح بود. نه شعار شنیدم و نه انشاء نویسی. سخنانی ساده، روشن با هدف هایی دست یافتنی در کوتاه مدت با درکی نسبتا روشن و واقعی از آنچه که در ایزان می گذرد و استراتژی دست یابی به آن هدف ها نیز روشن و ملموس! مریم سطوت، از چریک های قدیمی که میزگرد را می چرخاند، خودش را جوان سابق می خواند. اگر خودش نقشی جدی برای خودش در امروز قائل می بود، خودش را میان سال امروزی می خواند و نه جوان دیروزی. تمام حرفهایش تحسین بدون تردید نسبت به جنبش سبز بود و به گونه ای تیپیک نماد تسلیم بی قید و شرط از هر نظر در برابر جنبش سبز. البته از تواناییش در گرداندن میزگرد خوشم آمد. جنبش سبزی ها هر کدام یکی دوبار سخن گفتند و از دید خود مسایل را شکافتند. به محتوای حرفهایشان کاری ندارم . در یوتیوب و جاهای دیگر هست که چه کسی چه گفت. برایم آنچه جالب بود، انسجام فکری آنها بود و این که پایشان روی زمین بود. بر خلاف این طرفی ها که آن زمان در سی سال پیش هم که در ایران زندگی و فعالیت می کردند و کلی سازمان و حزب و دسته را با هزاران نفر عضو و هوادار می گرداندند، پایشان روی زمین نبود و در کلی توهم و رویاهای رومانتیک زندگی می کردند و کارهایی انجام دادند که به همه آن فاجعه هایی انجامید که در سالهای 60 همه دیدیم. حالا پرسش اینجاست که اینها چگونه می توانند باز هم بیایند و با همان نام ها باز مدعی رهبری چیزی باشند؟

در اروپا هر گاه که در انتخاباتی، چه در سطح شوراهای شهری، ایالتی و یا کشوری، حزبی رایش کم می شود و انتخابات را می بازد، رهبر آن حزب و چند نفر دیگر در نخستین گام از مسئولیت خود کناره گیری می کنند و جای خود را به دیگران می دهند. در سازمان های ایرانی رهبران مادام العمر هستند و مصونیت همه جانبه نیز دارند. این که هزاران هزار هوادار و عضو سازمان های ایرانی به زندان رفتند و کشته شدند، برای هیچ یک از رهبرانشان مسئولیتی نداشته است و از دید اخلاقی نیز لزومی ندیده اند که انتقادکی کنند و یا دست کم از مسئولیت خود کناره گیری کنند. این مورد در باره سازمان های مختلف به درجات گوناگون صادق است. اگر در مورد سازمان مجاهدین بسیار آسان و آشکار می توان این انتقاد را داشت، در مورد دیگران باید بهتر نگریست و در آنها نیز به راحتی می توان این را یافت.

در این سالن تنها این نبود که اپوزیسیون داخل و خارج کشور در برابر هم قرار گرفته بودند. هم دو نسل متفاوت در برابر هم بودند و هم نسلی که اکنون اپوزیسیون نظامی است که آن یکی نسل درست کرده است. این را یکی از نمایندگان جنبش سبز نیز گفت که شما بودید که این نظام را به راه انداختیدو از آن حمایت کردید. به هر حال، اگر چه نمایندگان حکومت اسلامی در آنجا نبودند، نمایندگاه حزب توده و طیف فدایی و برخی دیگر که در آن زمان به تثبیت جمهوری اسلامی یاری رساندند و آن را مترقی خواندند، نشسته بودند. و از این نیز بیشتر، آنهایی که در آنجا بودند، تنها نمایندگان این سازمان ها نبودند، بلکه همان اشخاص بودند که در آن سیاست ها نقش داشتند. آسمان به زمین بیاید، اینها کماکان رهبر می مانند و پاک و منزه و بی گناه و «کی بود کی بود، من که نبودم!»

فاجعه در اینجاست که اینها که همگی در دنیای آزاد و در بهترین جای آن از دید رشد سیاسی و امکانات فرهنگی و اجتماعی، یعنی در اروپای غربی زندگی می کنند، در این بیست و سی سال نیازی ندیده اند که چیزی از فرهنگ و دنیای سیاست این کشورها برای کار خود یاد بگیرند و بسیاری از آنها شرایط سیاسی کشورهای ساکن را درست نمی شناسند و حرفها و تحلیل هایشان فراتر از آنچه که در اخبار شب تلویزیون گفته می شود، نمی رود. از سوی دیگر بیشتر ایرانی هایی که در کشورهای اروپایی در حزب های گوناگون به مقام هایی دست یافته اند و یا در پارلمان ها نماینده هستند، از سازمان های اپوزیسیون ایرانی فاصله می گیرند.

هر کس این سخنان را غلو می داند، بیاید و در اینجا دستاورد این رهبران در زمینه های سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و غیره در این سی سال را نشان دهد. دستاورد علمی در زمینه های مورد ادعا پیشکش که شاید بشود گفت که هیچ کدامشان رابطه ای با مراکز بی شمار و باز علمی اروپایی ندارند.

این ذهنیت من است در زمانی که در این جلسه نشسته ام.

در میان برنامه، دختر جوانی که گفت 23 سالش است و نوار سبز نیز بر دست داشت، از میان تماشاگران برخاست، به جلو رفت و میکروفن را گرفت و چند دقیقه سخن گفت. حرفهایش روشن و صریح بود، ساختار داشت و بدون تکرار، اول داشت و آخر. حرفش را زد و بازگشت و سر جایش نشست. اگر جای دیگری می بود، توجه کسی را جلب نمی کرد و من در گردهمایی های دیگر (غیرایرانی) در کنگره های تخصصی، جلسه های کاری و غیره همواره می بینم و رفتاری است کاملا بدیهی.  ولی در چنین گردهمایی هایی چون این جلسه، وقتی آدم کمی آن دیگران را چه به نام و چه شخصا بشناسد و سالها حرفهای پیچیده، انشایی و کم محتوای رهبران پر اسم و رسم را شنیده و خوانده باشد، رفتار یک دختر جوان خیلی قابل توجه می شود، چون از هر نظر بر همه این رهبران 50 و 60 و 70 ساله برتری داشت.

در زمان استراحت با جند نفر از دوستانم ایستاده بودیم که علی کشتگر آمد و در حال رد شدن گفت: «اینارو که می بینیم، فکر می کنم که بهتره همین جوونا ادامه بدن و ما تعطیلش کنیم و آبرومون بهتر حفظ بشه.» در جوابش گفتم: «کاش می شد این حرفی که شما گفتید را همین امشب تصویب کنید، سندش کنید و رسما به قول شما «تعطیلش» کنید تا همه چیز بهتر پیش برود.» جواب نداد. او عاشق مونولوگ است و هیچ گاه عادت ندارد به چیزی گوش کند. همیشه می گوید و رهنمود می ترکاند و این دیگران هستند که باید گوش دهند. او از دید من نماد کلوپ بحث و گنده گویی است. اگر به کنایه من توجه کرده بود، آن حرف خود را ده دقیقه بعد در میزگرد بازگو نمی کرد که کرد. در میان سخنان خود در میز گرد گفت که به شوخی گفتم که … شوخی؟ قبول ندارد حرفی که زد، یک واقعیت تلخ و دردناک را برای خود و دیگرانی چون او در بر داشت. آن را شوخی می پندارد. اما من اطمینان دارم که روزی به شیوه دردناکی مجبور خواهد شد «تعطیلش» کند. از این گذشته، ادبیات سیاسی یکی از سرشناس ترین رهبران چپ ایران را می بینید؟ گویا خودش هم کاری را که انجام می دهد، جدی نمی گیرد و نتیجه زندگی خودش را به گونه ای ارایه می دهد که گویی از دکان خواروبار فروشی می گوید که در برابر فروشگاه مدرن شهروند بهتر است تعطیل شود. ارزیابی قابل توجهی است.

نیازی نیست که حتما آدم متخصص علم سخنوری (Rhetoric) و آگاه به سقراط باشد تا از جمله بندی ها و واژگان اینها پی به عمق اندیشه و سطح اعتماد به نفسشان ببرد. داستان ساده تر از این حرفهاست.

در پنل سوم (ببخشید، میز گرد سوم) به موضوع «جنبش سبز، آینده‌ ایران و موقعیت جمهوریخواهان» پرداخته شد که در آن مهدی خانبابا تهرانی، نوشابه‌امیری، ملیحه محمدی ،علی کشتگر و کاظم کردوانی و یک نفر دیگر که نامش را به خاطر ندارم، به طرح دیدگاه های خود پرداختند. گرداننده این میزگرد، مهدی‌ فتاپور، عضو شورای مرکزی اتحاد جمهوریخواهان ایران بود که همان ابتدا به همه تذکر داد که: کوتاه حرف بزنید و من حریف بعضی از شماها نمی شوم. او همکارانش را خوب می شناسد. گفت: «مهدی! (منظورش مهدی خانبابا تهرانی هفتاد و چند ساله و یکی از بنیان گزاران جنبش چپ دانشجویی و کنفدراسیون است) این را به تو می گویم و به یک نفر دیگر که نزدیک من نشسته و من جرات ندارم اسمش را بیاورم.» به نظر من منظورش علی کشتگر بود.

در این سخنان که به شوخی بیان شد و خود او و برخی دیگر نیز خندیدند، واقعیتی تلخ و ناپسند بیان می شود. آقایان رهبران جنبش چپ ایران قادر به کنترل زبان و اندیشه خود نیستند و نمی توانند آنچه که می خواهند بگویند را در زمان تعیین شده به گونه ای منظم، ساده و کامل بیان کنند. توجه انسان جلب می شود که باید به کسانی که سی، چهل و یا پنجاه سال از عمر خود را در مبارزه سیاسی و اجتماعی سر کرده اند، تذکرهای این چنینی داد که در هر جلسه دیگر می تواند توهین سنگین تلقی شود. کلوپ نشین هستند دیگر! در تمام سالهایی که در زمینه کاری خود اینجا و آنجا رفته ام، به ندرت دیده ام که در جلسه ای به کسی تذکر دهند که کم حرف بزن و یا حرفت را فشرده و به قول مهدی فتاپور «کامپکت» بگو. (اینم فارسی بود؟)

مهدی خانبابا تهرانی این تذکر را به شوخی گرفت و آن را نپذیرفت که: «من به تو گفته بودم که اگر بیایم این جوری حرف می زنم. من مثل مدرسه نظام نمی تونم نمی خواستم اصلا بیایم. دخترم گفت برو.» مدرسه نظام؟ اصول ابتدایی یک جلسه عمومی را نیز رعایت نمی کند و به شعور شاید دویست نفر در سالن هم اهمیتی نمی دهد. هر چند که حرفهای خوبی زد. گفت: «این جوانها را که دیدم تکلیفم روشن شد. حالا می روم در خانه ام می نشینم و امر مبارزه را به اینها وامی گذارم.» حرف حساب!

به راستی اینها تاکنون در یک جلسه رسمی و حرفه ای ننشسته اند؟ می شود به چنین باوری رسید؟ احترام به اراده جمع که از سوی میزبان و مجری اعمال می شود، یعنی مدرسه نظام؟

اگر من با دید سخت گیرانه به این چیزها می نگرم، از این روست که اعتقاد ژرف دارم که توانایی کسی برای رهبری سازمانی و انجام کاری را سن و سال، سابقه و موی سپید (و یا رنگ شده سیاه) او تعیین نمی کند، بلکه توانایی و تخصصی که انجام آن کار می طلبد، معیار است. حال این آقای خانبابا تهرانی باشد یا آن دختر 23 ساله. در ضمن من بیشتر این خانم ها و آفایان را که در اینجا نام برده ام را از کتابها و نوشته هایشان می شناسم و نه شخصا. این از بدشانسی شان است که آن روز در آن بالا نشسته بودند و اکنون کسی چون من اینها را در باره آنها می نویسد. آنها نماینده نسل و اندیشه و روش خاصی هستند که در اینجا مورد توجه من است. دشواری شخصی با هیچ کس ندارم.

علی کشتگر که گمان کنم شاید بیش از چهل سال است که در مبارزه زندگی می کند (یعنی کار دیگری و هویت دیگری از او ندیده ایم)، چنان غرق در سخنان خود مبنی بر جلوگیری از شعارهای تند و افراطی در جنبش سبز شده بود که مجری برنامه به او تذکر داد که «علی جان وقتت تمام شده است» و او نیز همان جا حرفش را تمام کرد و گفت: «من حرفم را همین جا تمام می کنم» و ساکت شد. البته ما نیز احساس نکردیم که حرفی نیمه کاره ماند. چون تکرار می کرد و دور خود می چرخید، با ادبیات و کلمه های پرطمطراق و کم محتوا. یک بار دیگر هم که مهدی فتاپور در ادامه، دوباره به او اجازه سخن داد، او در میان حرفهایش گفت: «اگر گمان می کنید که حرف من زیاد طول می کشد، می توانید از بخش های بعدی برای من کم کنید.» یعنی به من برخورده است که مجری برنامه وقت را به من تذکر می دهد. عجیب نیست؟ الفبای حرف زدن، آنهم در پای یک میزگرد در یک همایش مهم یک سازمان سیاسی مهم تر، در برابر آن همه شنونده در سالن را هنوز بلد نیست و یا شاید هم نمی خواهد اراده جمع و عرف بدیهی این گونه جلسات را بپذیرد. نه نظم فکری دارد و نه نظم در رفتار.

شاید هم خطا از من و چون من است که این همایش را زیادی جدی گرفته بودیم و فکر کردیم که چه خبر است. شاید برای خودشان همان کلوپ وراجی بی حد و مرز یکشنبه بعد از ظهر یود که آدم نمی داند چگونه باید گذراندش.

حال، همین علی کشتگر که اکنون سخن از میانه روی می کند و به جنبش سبز هشدار می دهد، یکی دوسال پس ار انقلاب با تندروی خود در بزرگترین سازمان چپ ایران یعنی سازمان فداییان اکثریت انشعاب به راه انداخت و عده ای را از آنجا برد و یک سازمان دیگر درست کرد که آن نیز چند بار دچار انشعاب شد. اکنون نزدیک به سی سال گذشته است و من نمی دانم طیف «فدایی» چند تکه است، هفت تا، هشت تا، ده تا؟ و نمی دانم که چرا اینها هنوز حتی دوتایشان میان خودشان یکی نشده اند. همه شان هم گویا در خارج از کشور زندگی می کنند، به هم نزدیک هستند و با هم مشکلی هم ندارند و به هم «علی جان» می گویند. من فقط نمی دانم که چرا نمی توانند برای یک کار مشترک یکی شوند. ولی برای جنبش سبز رهنمودهای فراوان دارند که مواظب باشید تندروی نکنید چون حکومت دنبال همین است که بهانه به دستش بدهید تا سرکوبتان کند. انگار حرف دیگری ندارند که بزنند و جنبش سبز اگر این را نمی شنید، به تندروی می رفت. به راستی حرفتان همین بود؟ نتیجه سی سال مبارزه پرشکوه سیاسی همین بود؟ آیا این عجیب نیست که نماینده نسل 57 و همان کسی که در سال 57 با مسلسل و خشونت کامل در آن انقلاب شرکت مسلحانه داشت، اکنون آمده و به نماینده جنبشی که در سکوت راه پیمایی می کند و به بسیجی گل می دهد، می گوید: تندروی نکنید، به رادیکالیسم کشیده نشوید! و این در حالی است که هنوز از رفتار سی سال پیش خود نه انتقاد کرده و نه تحلیل ارائه داده است. چند بار هم گفت «انقلاب ارتباطی». در حال سخنگویی همانجا واژه های جدید اختراع می کنند. حالا ما باید بیاییم و به مغز محدود خود فشار بیاوریم که شاید منظورش اینترنت و تکنولوژی ارتباطات است. کلی هم از «بعضی ها» انتقاد کرد که «کارگردان خوب» کشورمان هستند و می آیند و خود را نماینده جنبش سبز می دانند و در پارلمان اروپا سخن رانی می کنند و می خواهند جنبش سبز را رادیکال کنند. اسم از کسی نبرد و ما مجبور شدیم که مغز خود را زیر فشار بگذاریم و حدس بزنیم که شابد منظورش مخملباف است. حتما آقای کشتگر اسم این را روشن گویی و صراحت می گذارد. بگذریم که زننده تر و زشت تر از این نمی شود در باره کسی حرف زد. حال این محسن مخملباف باشد یا نباشد. آدمی که خود را رهبر سیاسی می داند، این گونه حرف نمی زند که به جای بردن نام و انتقاد صریح و روشن در لفافه حرف بزند تا شاید جای تکذیب و فرار را برای بعدها باز گذاشته باشد که: منظورم شما نبودید آقای مخملباف.

سخنان کاظم کردوانی از انسجام بیشتر و منطق قوی تری برخوردار بود. خانم نوشابه امیری نیز پس از آن که کلی توضیح داد که روزنامه نگاری خوانده است و این را می داند و آن را، به مهدی فتاپور گفت که «شما دارید مجری گری را با ما امتحان می کنید.» یعنی من روال برنامه و اداره جلسه را قبول ندارم و راه خودم را می روم و موضوعات خودم را طرح می کنم. مهدی فتاپور اگر هم مجری خوبی نباشد، اما در چارچوب یک میزگرد بیان چنین جمله ای از سوی یک میهمان، بی ادبی است. اینها گویا تاکنون در یک جلسه حرفه ای ننشسته اند. البته من نوشابه امیری را خوب نمی شناسم. شاید او نیز از این «حرفه ای» های مادام العمر به ستوه آمده است که این گونه می گوید. فتاپور با شنیدن این حرف سرخ شد و چیزی نگفت.

برای من که چند ساعت پیش در محل کار خود در جلسه ای کاری با گروهی آلمانی نشسته بودم و پس از آن به این همایش آمده بودم، دنیایی فاصله بود میان آن جلسه و این همایش.

آقای «فریدون احمدی» که شاید چهل سال است کار سیاسی می کند، از میان تماشاچیان با یادداشت درخواست صحبت کرد. میکروفن را به او دادند. چند دقیقه حرف زد که اگر از رادیکالیسم انتقاد می کنیم، باید از دنباله روی از رهبری جنبش سبز و موسوی نیز اجتناب کنیم. در واقع روشن بود که با علی کشتگر مخالف است. حرفهایش ساختار نداشت. در ابتدا چیزی را تایید کرد که در جمله بعدی همان را رد کرد و درست 180 درجه آن را تبلیغ کرد. در نهایت من احساس کردم که شاید فهمیده باشم که چه گفت. شاید هم نه. باید پیچیده حرف بزنند که ما هم نیاز به توضیح المسایل داشته باشیم. یک جمله اش را ببینید: «به نظر من اگر نتونه (منظور اتحاد جمهوری خواهان است) یعنی جامعه دمکراسی رو جامعه برآیند ندونه که مولفه های مختلف حرف خودشونو می زنن با توجه به شرایط بدون این که پیش بتازونن اما خود رو با معدل تنظیم نمی کنن. معدل رو جامعه می سازه. … (در اینجا مجری می گوید: «فریدون جان، جمع و جور کن») … برآیند رو تاثیر چند نیروی مختلف خواهد گذاشت و این جنبش مارو از نیروهای مدرن ترش محروم نکنید.«

اصلا فهمیدید که چه می خواهد بگوید؟ اگر هم فهمیدید، نمی شود اینها را به زبان ساده و رسا گفت؟ این نامش گفتگوست که کسی چیزی را بگوید با این هدف که شنونده نه تنها آن را بشنود، بلکه آن را بفهمد و بتواند پاسخ گوید؟

یاد یکی از مربی های سخنوری افتادم که می گفت: «کسی که نمی تواند حرفی را رسا بیان کند، بدانید که در ذهنش نیز در همان مورد آشفته بازار است.» جدا باید این سخن را طلا گرفت و بر دیوار این سالن در چهار جهت آویخت.

تازه باید مجری هم تذکر بدهد که جمع و جور کن. یعنی این که داری پراکنده حرف می زنی. «وقتت تموم شده.» نتیجه اخلاقی: پس از چهل سال هنوز نمی توانند با ساختار فکری و منسجم حرفی را بزنند که شنونده هم بفهمد. هنوز پس از چهل سال باید مجری برنامه به آنها تذکر دهد که وقتت تمام شده است. ادبیاتی هم که مورد استفاده قرار می گیرد نیز خود ویژه است: «جمع و جور کن!» به کسی هم بر نمی خورد کاربرد چنین واژگانی. عادت کرده اند! یاد سخنرانی اخیر معمر القذافی در مجمع عمومی سازمان ملل در همین چند هفته پیش افتادم که او نیز جور دیگری شبیه اینهاست.

این تکه در اینجا در یوتیوب هست. خودتان گوش دهید و قضاوت کنید.

شاید کسی بگوید که داری زیادی سخت می گیری. اما سخن اینجاست که در این سالن کسانی نشسته بودند که اگر به قدرت می رسیدند، کمتر از وزارت و صدارت قبول نداشتند و همیشه خود را آخر دانش سیاسی و تحلیل اقتصادی و اجتماعی و هر چه فکرش را بکنید می دانسته اند و گمان کنم کماکان می دانند. اگر هم اکنون در ایران انتخابات آزاد برگزار شود، احساس من این است که همین چهره ها خود را با تمام نیرو نامزد ریاست جمهوری و نخست وزیری و وزارت خواهند کرد. بنابراین باید سخت گرفت و در جستجوی شایسته ترین ها بود.

تنها این نبود که اکنون می بینیم که اینها می آیند و از چند جوان سبز بیست و چند ساله تعریف و تمجید می کنند. نوشته هایشان در سالهای 50 و 60 هست و باید رفت و آنها را خواند و دید که چه ادعاهایی را داشته اند. اگر در تک تک این رهبران دقیق شوید، می بینید که بسیاری از آنها (و نه همه) حتی یک مدرک دانشگاهی پایه در یک رشته علوم اجتماعی هم ندارند. تخصص پیشکش! بسیاری از آنها در پیش از انقلاب شانس این را هم نداشته اند که از سال دوم دانشگاه بالاتر روند چون کار سیاسی می کرده اند و ساواک شاهنشاهی آنها را گرفته و به زندان انداخته است. پس از انقلاب هم که همه شان قهرمان و رهبر و غیره بوده اند و زمانی برای کسب دانش نبوده. سپس حکومت اسلامی به سرکوب آنها پرداخت و دربدری و مهاجرت شروع شد. ابتدا در مهاجرت بود که آنها فرصت کسب دانش پایه ای در آنچه که همیشه مدعیش بوده اند، را داشته اند که بیشتر آنها این کار را نکردند، چون دیگر رهبر بوده اند و کسر شان می شده است که بروند و در دانشگاهی در ترم یک علوم سیاسی یا اقتصاد و این چیزها بنشینند. البته در میان آنها چند نفری را می شناسم که همان بیست سال پیش راهشان را جدا کردند و به دانشگاه رفتند و به بالاترین درجه علمی رسیدند. جالب اینجاست که اینها که اکنون در زمینه های تخصصی خود کار می کنند، دیگر در این سازمان ها فعال نیستند و اگر آنها را در جایی ببینی (چون همین همایش)، در گوشه ای نشسته اند و گوش می دهند. در آن روز نیز چند نفر از آنهایی که می شناختم در سالن در میان شنوندگان نشسته بودند و بدون این که حرفی بزنند و یا کسی از آنها دعوت کند که چیزی بگویند، به تحلیل های درجه یک سیاسی علی کشتگر و دیگرانی در میزگرد گوش می دادند که شاید هنوز دیوار یک دانشگاه را از داخل ندیده اند و چون نابغه زاده شده اند، همه چیز را می دانند و نیازی به تحقیق و مطالعه و کار علمی مستمر ندارند.

همه این آسمان و ریسمان ها را برای این می بافم که همین را بگویم: آن چه که همیشه در سازمان های سیاسی اپوزیسیون ایران نمادین بوده است، این است که عده ای رهبران مدرسه نرفته مدعی دانش همه چیز، همه قدرت در دستشان است و دیگرانی که سالها زحمت کشیده اند و صاحب نظر هستند، باید در کنار بنشینند. همین است که افراد شایسته در خارج سازمان های سیاسی رشد می کنند و جوانتر ها هم رغبتی به ورود به این سازمان ها نشان نمی دهند و اکنون این سازمان ها از دوتا و نصفی آدم بیشتر عضو ندارند.

چند ماه پیش که شنیدم جنبش سبز در برخی شهرها چند تکه شده است، به چند نفر از کسانی که جدی و باسواد هستند و تجربه قوی در سازماندهی و تبلیغات و کار سیاسی دارند، گفتم که چرا شماها که تجربه دارید به این جوانها کمک نمی کنید که این قدر خطا در کارهایشان نکنند. گفتند یک عده از شکست خوردگان سیاسی سابق خود را قاطی کرده اند و اجازه شرکت به ما نمی دهند.

به هررو، در آن روز در این همایش هر سو می نگریستی، تحسین می دیدی برای جنبش سبز با نگاهها و رفتارهای تحسین آمیز. البته این درست است که جنبش سبز تحسین و تایید تمام جهان آزاداندیش را برانگیخته است. اما آن چه من در پس این تحسین در این سالن می دیدم، تنها تحسین نبود بلکه فروریزش یک ساختمان پوشالی بود. فروریزش اعتماد به نفس دروغین در برابر حقیقت جنبش سبز بود که به تایید همه آنهایی که سخن گفتند، ادامه انقلاب مشروطیت است. حال گیریم این حرف درست! (البته کسی استدلال علمی بر اساس پژوهشی ارایه نداد که ما برویم بخوانیم و به همین نتیجه برسیم). تنها نمی دانم که اگر این جنبش سبز ادامه انقلاب مشروطیت است، چرا همین سخنگویان که دهها سال است که رهبر سیاسی هستند، خود در آن جایگاهی ندارند. عجیب نبست؟

من که همه را نمی شناختم ولی اسمهایی که شنیدم، چون مهدی خانبابا تهرانی، علی کشتگر، بابک امیر خسروی، مهدی فتاپور و غیره، اینها نامهایی هستند که سالهاست ادعای رهبری جنبش چپ را دارند. آدم اینها را که می بیند، انتظار دارد که آن همه ادعای دهها ساله اکنون نتیجه ای داشته باشد و خود را نشان دهد؛ جنبش سبز احساس کند که می تواند از توان کیفی آنها استفاده کند و آنها بتوانند به سرعت گوشه ای از کار رابگیرند و نقشی گسترده ایفا کنند. اما نه! دست کم در این نشست خبری نبود. همه آن طمطراق و کبکبه سی و چهل ساله باد هوا شد و رفت. یک جنبش سبز 4 ماهه و حضور 6-5 نفر جوان سبز، همه ادعاها و آن همه نامهای مشهور باسابقه سیاسی چند ده ساله را چون بادکنکی ترکاند و همه آنها بدون آن که جنبش سبز خواسته باشد و حرفی زده باشد، خودشان خود را به به کنان و چهچه زنان بازنشسته کردند، هر چند که هیچ گاه کاری نکرده بودند.

دستاورد بزرگ جنبش سبز تاکنون همین بوده است که بیشتر رهبران اپوزیسیون سی ساله را به کره مریخ فرستاده و بازنشسته کرده است. سازمان های سیاسی اپوزیسیون چون همین اتحاد جمهوری خواهان، طیف گسترده چپ، جبهه ملی، مشروطه خواهان، مجاهدین و دیگران اگر می خواهند در رویدادهای کنونی ایران نقشی به جا و فعال داشته باشند، باید با چهره های جدید و امروزی بیایند و نه با مهره های سوخته، چیزی که در هر حزب سیاسی دنیای آزاد کاملا بدیهی است.

جنبش سبز از میان خود رهبران خود را نیز می سازد و به میان می آورد. «جوانان سابق» بهتر است کلوپ خود را ببندند و در بازنشستگی به گل و گیاه خانه شان برسند.

دیگر نوشته ها در همین زمینه:

جنبش سبز و گیر سازمان های سیاسی ایرانی در گل تاریخی

روزهایی سرنوشت ساز در راهند و ما نلسون ماندلا نداریم

Advertisements

6 پاسخ

  1. زیباترین تحلیلی بود كه تاکنون در مورد اپوزیسیون خارج خوانده بودم. ممنون.

  2. بسیار غرض ورزانه بود این نوشته و کاملا هدفمند….. ارتباط نسل سیاسی گذشته ما (طیف چپ رادیکال ) باید با نسل فعلی برقرار باشد . البته میشه همه جور دید مثبت و منفی . انتقاد باید سازنده باشه ونه مخرب .

    • کسی که انتقاد را دوست ندارد، هر گونه انتقاد را مخرب می داند و چون از شما بیشتر نمی دانم، نمی توانم بگویم که آیا شما نیز خود انتقاد ناپذیر هستید یا نه. ولی این طیفی که انجا بودند، هیچگاه انتقاد نمی پذیرفتند در گذشته و اکنون نیز دور می زنند گذشته را و می خواهند از نو شروع کنند.
      نوشته اگر هدفمند نباشد که ارزشی ندارد. غرض هم دارد و غرض آن هم چیز مخفی نیست که نیاز به کشف از سوی دیگران داشته باشد. غرض این است که انتقاد روشن و بدون گذشت به نسل پیشین را طرح کند. این هدف این نوشته است.»ارتباط نسل سیاسی گذشته ما (طیف چپ رادیکال ) باید با نسل فعلی برقرار باشد.» این حرف شما هم درست است و کسی مخالف آن نیست، هر چند که منظور شما از «طیف چپ رادیکال» روشن نیست. هر کسی که نام خود را چپ گذاشت که نمی تواند چپ یاشد. بنابراین در ابتدا باید درک خود از «چپ و «راست» را ارائه داد و سپس جایگاه خود یا دیگران را تعریف کرد. آنهایی که آنجا بودند، خود را چپ می نامیدند. در حالی که می شود با استدلال نشان داد که برخی از آنها هیچگاه چپ نبوده اند.
      اگر بخواهم درک خود را از چپ بگویم می شود یک نوشته جداگانه و زمان جدا می خواهد. این را نیز باید گفت که از دید من چپ یا راست بودن لزوما ارزش خاصی را نمی رساند. آنچه که معیار است، عمل است و دستاوردها.

      • Hi dear Mr. Navidar,
        This is a realistic critique on oppositions, at least here in Germany. If they want to have a role in this movement, they have to change their ideals, behaviors and strategies.

  3. به نظر من، آنچه كه در ايران در حال رخ دادن است، نوعي رهايي است. رهايي از هر نوع عقيده اي كه با رديف كردن بسياري اصول اوليه كه بايد بدون اثبات و بي چون و چرا پذيرفته شوند، ساختار خود را شكل ميدهد. چنين عقيده اي ميتواند اعتقاد ديني باشد، يا مرام سياسي يا حزبي يا تعصب نژادي يا هر چيز ديگر.
    مردم ايران شروع كرده اند به باور كردن اينكه هرقدر اصول اوليه اي كه بدون اثبات آنها را ميپذيريم، كمتر باشند و در عوض وزن آن بخش از اعتقادمان كه بر اساس استدلال درست و منطقي ساخته ميشود، بيشتر شود، رفتارهايمان نيز حسابگرانه تر و معقول تر خواهد بود.
    مشكل بزرگ اين چريكهاي قديمي نيز همين است. آنها چنان در چنبره اصول اوليه و بنيادين خود گير افتاده اند كه نميتوانند نقض شدن و باطل شدن آنها را ببينند. اين را بگذاريد در كنار اينكه وقتي سن بالاتر ميرود، انسان يكدنده تر، بي منطق تر و محافظه كارتر ميشود. انتظار زيادي داريد از ايشان.

  4. سلام
    خیلی تصادفی مطلب شمارا دیدم
    اول اینکه خیلی جالب بود وخواندن آن پرفایده
    اما دوم:در مورد حرف من ورفتارم. درست نوشته بودید؛نباید ان حرف را می زدم،خیلی مودبانه نبود،اما راستش من حوصله این جلسات را ندارم؛یعنی اصولا حوصله نشستن در جلساتی که از پیش می دانیم نتیجه چندانی از ان حاصل نمی شود برایم راحت نیست.
    به همین دلیل از پیش گفته بودم که فقط در موردرسانه های سبز حرف می زنم که هنوز هم فکر می کنم حامل همه نشانه های جنبش سبزست؛حیف که نشد و متاسفم که از دید شمای شنونده به این عنوان تلقی شد که خواسته ام بگویم من چنینم و چنان.
    به هر حال از خواندن مطلب تان بسیار لذت بردم
    موفق باشید

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: