شادی های کوچک بزرگ

تک زنگ زد و قطع کرد. شماره اش را گرفتم. کمی هیجان زده بود و می خواست زود چند تا خبر خوب بدهد. شاد بود و گویا از پوستش بیرون آمده بود و چون کودکی می خواست برای پدرش تند تند تعریف کند که امروز کجا رفته و چه نتیجه خوبی گرفته است. با هیجان گفت این کار جور شد و آن را هم پیدا کردم. گفت: «اولین کاری که کردم این بود که رفتم یک کاپشن و یک بلوز گرم خریدم. هوا داره سرد میشه اینجا.»

فهمیدم که سردش بوده و نمی گفته.
به نظرم آمد که این رفتار بیشتر به خودش نزدیک است تا آنچه که در جای دیگر نشان می دهد.
امروز روز خوبی بود.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: