سفر و روزمرگی و برنامه و تداوم

نامرتب می نویسم نه؟ یکی دوماهه که دوباره در سفر هستم. یعنی روزها گرم کار و شب ها هم در هتل می گذره و یا گردش در شهر و دیدن دوستانی که در آن شهر باشند.
کمتر به هتلی می روم که در آن قبلا بوده باشم، مگر این که سالن ورزشی و سونا داشته باشه. صفایی داره یک ساعت ورزش و بعدشم یکی دوساعت سونای فنلاندی 80-90 درجه! مدتها بود به ورزش بی توجهی کرده بودم و پیامدش الان اینجاست! اگر این جوری پیش برم، نیمه بهترم کله ام را خواهد کند!
یک خوبی زندگی در سفر اینه که در خانه خودت نیستی که این یا آن مورد توجهت را از کاری که می خوای انجام بدی منحرف کنه. آن هم در حانه ما که بسیار چیزهای مورد علاقه در آن جمع شده، از جمله یک عالم کتاب خونده نشده. از بعضی کتابها دو یا سه تا دارم. چون یکیو خریدم و گذاشتم اونجا و یادم رفته بخونمش. بعد چند ماه اون کتابو جایی دیدم و به نظرم آشنا اومده بدون این که بدونم چرا. گفتم حتما اینو کسی توصیه کرده که به نظرم آشناست. دوباره خریدمش و بازم از رو نرفتم و چند تا کتاب دارم که سه باره خریدمشون. آبروریزی اساسی! حالا هر چند هفته یک بار که راهم می افته به خونه، چند تا از اونارو بر میدارم. ماشین شده اتاق نشیمن و کار و کمد لباس و غیره. همه چیز توش پیدا می شه. اگه بدزدنش کارم ساخته ست.

و من چون بیشتر زمانم را دور از خونه می گذرونم، همیشه یک چیزی آنجا هست که دلم برایش تنگ شده و این است که وقتی هم که خونه هستم، کمتر به یک کار جدی در خانه می رسم. زندگی در سفر خوبیش این است که ترا از روزمرگیت بیرون می کشه و کلی وقت اضافی داری. دوسال پیش که در عربستان سعودی بودم، آنقدر وقت اضافی داشتم که نمی دانستم چکارش کنم! در آن مملکت الهی عجیب و غریب هیچ گونه تفریح نیست و هیچ چیز آزاد نیست. نه سینما هست نه تاتر، نه موزه نه نمایشگاه. نه می تونی دوربین دست بگیری بری عکاسی و نه حتی پیاده رو هست که بری قدم بزنی (البته هوا هم اجازه نمی ده). اونجا تنها دو کار می شه کرد: یا بری رستوران و در بخش مجردها (یعنی مردونه) بشینی و غذا بخوری و به قیافه چهار تا گوریل اطرافت نگاه کنی و یا این که بری مرکز خرید و چیز بخری یا تماشا کنی. تازه اگه راهت بدن و «روز خرید خانوادگی» نباشه. اونجا هم که بری اگه بلوتوٍث روشن باشه که شماره تلفن و اسم دختر و پسره که با آی دی بلوتوث میاد! چرا این کارو می کنن، برام روشن نشد. هیچ وقت هم نخواستم امتحان کنم. مسجد جای … نیست.
ولی خوب تنها خاصیتش این بود که کلی در اینجا در باره زندگی خودم و مردم در عربستان سعودی نوشتم و این وبلاگ اکنون 48 نوشته های فارسی پیرامون عربستان سعودی را داره.
این روزها دوستم جادی هم در جهنم خدایی اونجا افتاده و اونم داره از تجربه های خودش می نویسه.
ولی به وبلاگ این روزها کم توجهی کرده ام. کلی موضوع نیمه کاره مانده. جشنواره فیلم هامبورگ یادتونه؟ نصفه مونده. جشنواره دیوان غربی-شرقی وایمار و بزرگداشت حافظ چی؟ اونم نیمه کاره مونده. کلی عکس و نوشته دارم از آنجا.
خوب نصفه شب شد دوباره!

Advertisements

2 پاسخ

  1. خوش به حالت که اینقدر در سفر هستی ! درسفرانسان هیچ کجا نیست و همه جا هست .همیشه همه چیز براش تازگی داره .هیچ وقت به چیزی عادت نمی کنه ,,,

    • البته این هم چون سکه دو رو داره. دلتنگی، غربت و یک پرسش همیشگی که: این همه تلاش و استرس برای چی؟
      وقتی هم که به هر دلیلی چند وقت توی خونه می مونی، دلت برای جاده و راه تنگ می شه.
      به قول گوته: آدم نه برای رسیدن، بلکه برای در راه بودن سفر می کنه.

      شاد باشی،

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: