ننگ بر تو مادر، شرم بر تو پدر

هیچ گاه گمان نمی کردم که بتوانم چنین واژه هایی را پشت سر هم بنویسم. فرهنگی را در جهان نمی شناسم که در آن پایگاه پدر و مادر، بزرگ و مورد احترام نباشد. ما نیز این گونه تربیت و بزرگ شده ایم و خیلی هم بجاست.

تا اینکه خبر اعدام بهنود شجاعی را شنیدم که در این ماهها روند آن را دنبال می کردم. پسر بیست ساله ای که در 16-17 سالگی در یک نزاع جمعی یک همسال خود به نام احسان را به قتل رسانده بود. این که حکومت امام زمان نوجوانان را اعدام می کند، چیز تازه ای نیست. ایران در این سالها تنها کشور جهان است که از این کارها می کند.  ما هم از این که همیشه آن را محکوم کنیم خسته نشده ایم. اما این بار چیزی که دست کم برای من تازه بود، این بود که مادر و پدر احسان خود رفتند و با دست خود چارپایه را از زیر پای بهنود کشیدند و او را اعدام کردند. توجه کنید! یک پدر و یک مادر، دونفر از مردم عادی جامعه رفتند و چنین کاری را انجام دادند. با دست خود!

چه کارزاری برای جلوگیری از اعدام بهنود به راه افتاده بود!

هر چقدر هم به جمهوری اسلامی ناسزا بگوییم، تنها جرم حکومت امام زمان این است که چارچوب انجام چنین کارهایی را با شریعت اسلام، با ترویج فرهنگ انتقام و شستن خون با خون و غیره فراهم می کند. اما مگر هر کاری حکومتی خواست، باید به دنبالش افتاد؟ آیا همه مردم ایران تبدیل به آدمکش و سنگسارکن تبدیل شده اند؟ نه نشده اند! برخی از آنها این گونه بودند و هستند و شده اند. و اینها مجرم هستند. باید آینه را در برابر همین ها گرفت و چهره شان را نشان داد که چقدر پست و فرومایه هستند.

همه استدلال ها را می شناسم و با این وجود اینها را می نویسم. درد از دست دادن فرزند برای مادر را بسیار شنیده ام و همین مادر احسان که از دید من اکنون خود یک قاتل است، می تواند بسیاراز غم از دست دادن جگرگوشه بگوید و اشکها بر دیدگان آورد. می توان صفحه ها از دید جامعه شناسی نگاشت و از شرایطی گفت که انسان ها را به بزهکار تبدیل می کند، می توان از تقصیر حکومت ها گفت، می توان از فقر و تنگدستی، از فرهنگ پایین و خشن مردمان گفت که شرایط را آماده می سازد که برخی بزهکار شوند. این یک مادر نداشته و نامادری کتکش می زده و آن یک پدرش مشروب خوار بوده و غیره. اینها همه درست است. درست است که بزهکاری در چنین شرایطی بالاتر می رود. وظیفه دولتها و ارگان های تربیتی و اجتماعی نیز در درازمدت جلوگیری از ایجاد چنین شرایطی است. حکومت جمهوری اسلامی را نیز از همین دیدگاه باید زیر فشار گذاشت و محکوم کرد. کاری که به درستی در جهان صورت می گیرد. ولی آیا تمام داستان همین است؟

من به آزادی انسان و اختیار اعتقاد دارم و گمان می کنم که در هر شرایطی و حتی در سخت ترین آنها، باز نیز انسان امکان این را دارد که میان این یا آن انتخاب کند. و تا زمانی که می تواند میان این یا آن انتخاب کند، آزاد و در برابر انتخاب خود مسئول است. حکومت امام زمانی بساط قتل و سنگسار و قصاص و شکنجه را به راه انداخته است. آیا مردم ایران همه قاتل شده اند؟ نه نشده اند. آیا عزت الله انتظامی در همین حکومت زندگی نمی کند؟ یا محمد مصطفایی، وکیل بهنود؟ از اینها گذشته، بسیار کسانی که در همان شرایط فقر و تنگدستی زندگی می کنند، با عزت و احترام هستند و دست به بزهکاری نمی زنند.

این پدر و مادر احسان مقتول، خودشان اکنون قاتل هستند و همان کاری را انجام داده اند که به خاطرش بهنود نوجوان به اعدام محکوم شده است. اینها نیز تربیت شده محیطی هستند که حکومت امام زمانی ایجاد کرده وتولید و نماینده همان فرهنگ ترویج خشونت و انتقام جویی و خون ریزی هستند. مادر احسان نماینده یک انسان بیرحم، دروغگو و حقه باز است که بارها تکرار کرده بود که: «من می خواهم بهنود را ببخشم. من فقط می خواهم یک بار طناب دار را بر گردنش ببینم.» و آنگاه که طناب دار را بر گردن بهنود می اندازند و آنهایی که تماشاچی هستند می بینند که مادر جلو می رود و آنها گمان می برند که او می خواهد طناب را از گردن بهنود درآورد. اما مادر و به دنبالش پدر، چارپایه را از زیر پای بهنود می کشند و به همه کسانی که در جهان نگران بودند، به افکار عمومی مردم صلح دوست ایران و جهان، به همه شخصیت هایی که پا پیش گذاشتند و میانجی گری کردند، دهن کجی کردند که: دروغ گفتیم و سر همه تان را کلاه گذاشتیم. دلمان هم خنک شد!

به عزت الله انتظامی، پرویز پرستویی و کیومرث پوراحمد دهن کجی کردند که به خانه آنها رفته بودند و پدر و مادر به آنها گفته بودند که حاضرند بهنود را ببخشند.

ببینیم که آیا واقعا می توانید با آرامش وجدان زندگی کنید یا نه!

==============================

اینها را محمد مصطفایی، وکیل بهنود در وبلاگ خود آورده است:

«دیشب حافظ گفت:

خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم

حجاب چهره جان می‌شود غبار تنم

روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم

چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست

دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم

عیان نشد که چرا آمدم کجا رفتم

منتظر بودم تا زمان بگذرد و به درب زندان اوین روم. حدود ساعت ۲:۳۰ دقیقه با کوهیار گودرزی قرار گذاشتم و به سمت زندان اوین رفتیم. حدود ۲۰۰ نفر از فعالان حقوق اجتماعی و تعدادی مادر داغدیده هم حضور داشتند. منتظر بودیم که اولیاءدم به زندان بیایند. بعد از گذشت یک ساعت مادر و پدر احسان (مقتول) را به همراه برادر و خواهرش دیدیم. جمعیت به سمت وی رفتند تا با التماسهای خود آنان را از اعدام بهنود منع کنند. مدتی گذشت و مادر و پدرش گفت که ما گذشت می کنیم. جو بسیار سنگینی حاکم شده بود. درب زندان باز شد . اولیاءدم من و آقای اولیایی فر به داخل زندان رفتیم. مدتی در سالن انتظار ایستادیم. فکر می کردیم که اولیاءدم گذشت خواند نمود و بهنود اعدام نخواهد شد. مدتی گذشت صدای دعاهای فعالان از بیرون زندان به گوش می رسید. بعد از چند دقیقه وارد سالن دیگری شدیم. بهنود یا تعدادی از مسئولین زندان هم حضور داشتند. وقتی اولیاءدم به داخل رفت. بهنود به دست و پای آنها افتاد و خواهش و التماس کرد که او را نکشند. سرپرست اجرای احکام صورتجلسه اجرا را تنظیم کرد. چند نفر از مسئولین زندان، من و آقای اولیایی فر به سمت اولیاء دم رفتیم از آنها خواستیم و التماس کردیم که بهنود را اعدام نکنند. مادر مقتول گفت من الان نمی توانم فکر کنم باید طناب دار را به گردن بهنود بیاندازم. بعد از چند دقیقه صدای اذان به گوش رسید. بهنود به اتاقی رفت تا آخرین نماز زندگی اش را بخواند. او رفت تا از خداوند خود طلب مغفرت کند. پس از اتمام نماز همگی به محوطه زندان رفتیم. وحشت داشتم و تمام بدنم می لرزید و نمی دانستم که عاقبت این پسر بی مادر چه خواهد شد. بهنود وقتی به دست و پای مادر و پدر مقتول افتاد به مادر مقتول می گفت که من مادر ندارم تو رو به خدا شما مادری کنید و من را اعدام نکنید. همگی به سالن دیگر رفتیم. در سالن چهار پایه مستطیل شکل آهنی وجود داشت که بالای آن طناب دار پلاستیکی آب رنگی نصب کرده بودند. بهنود می آرزو داشت آسمان آبی را در آخرین لحظه زندگی خود ببیند ولی داشت طناب دار آبی می دید. اولیاءدم داخل رفتند و پس از مدتی بهنود را به آن سالن کذایی بردند. سالنی که اعدامها در آنجا صورت می گرفت. من تا به حال ندیده و نشنیده بودم که اجرای احکام یک نفر را به صورت خاص در زندان اوین اعدام کند. ولی برایم تعجب انگیز بود که چرا بهنود به تنهایی اعدام می شد. شاید این هم از بد اقبالی او بود که تنها به آسمان رود. کسانی که آنجا بودند باز هم از مادر و پدر بهنود خواهش کردند و گفتند اگر با خدا معامله کنید زیان نخواهید دید. مادر مقتول گفت باید طناب دار را به گردن بهنود بیاندارید. بهنود به بالای چوبه دار رفت و طناب را به گردنش انداختند. چند ثانیه ای نگذشت که مادر و پدر مقتول به سمت چارپایه رفتند و آن را از زیر پای بهنود کشیدند. بهنود به ملکوت اعلی پیوست.

طاقت دیدن این صحنه را نداشتم. تا چارپایه از زیر پای بهنود کشیده شد تمام اطراف سیاه شده بود.

امروز دیگر بهنود در زندان و بین دوستان خود نیست. جای خالی بهنود را احساس می کنند.

من تمام تلاش خودم را کردم ولی هیچ فایده ای نداشت. باز هم عقیده دارم او مستحق مرگ نبود.

او نمی بایست اعدام شود.

ولی اعدام شد.

اعدام

«

Advertisements

11 پاسخ

  1. کدام مان در جایگاه اولیای دم بوده ایم؟ ما ملت مگر همان نیستیم که برای کمی بالای و پایین کرایه تاکسی، برای یک تصادف منجر به خسارت صرفاً مادی، برای هزار و یک ماجرای ساده، چون فکر می کنیم مثلا حقمان در میان است حتی تا پای کتک کاری هم ایستاده ایم؟ بعد ما ملت به خودمان حق می دهیم در جای گرم و نرم مان بنشینیم، قربان صدقه اطرافیان نازنین مان برویم و به مادر عزیز از دست داده احسان بتازیم که تو خونریزی و لکه ی ننگ جامعه ای و شرم بر تو باد و …بی آنکه حتی یک لحظه قادر باشیم خودمان را بگذاریم جای مادر و پدری که با خون دل بچه بزرگ کردند، با خندیدن هایش خندیده اند، با گریه هایش گریسته اند و بعد روزی بدن خونین بی جانش را تحویل گرفته اند…فکر می کنید گذشت کار راحتی است؟ کدام ما خودمان را گذاشتیم جای آن دو انسان و رنجشان را فهمیدیم؟

    • تا دلتان بخواهد نمونه کسانی وجود دارد که گذشت کرده و بخشیده اند. کمی از لاک خود بیرون بیایید و به پیرامون خود در این جهان بزرگ بنگرید. از آنهایی که شاید بشناسید، می توان از مسیح، مادر ترزا، گاندی یا نلسون ماندلا نام برد. حالا شاید در دفاع از خود بگویید: همه که اینها نمی شوند. بله! ما نیز آنقدر می گوییم که شمار کسانی چون اینها بیشتر و بی شمار شود. کسانی که این مادر را به خاطر کاری که انجام داد محکوم می کنند، از جای گرم سخن نمی گویند، بلکه در جایگاه سخت و ناهموار دفاع از ارزشهای انسانی و مبارزه با جهل و نادانی ایستاده اند و به اتهام های پایان ناپذیر چون شما گوش می دهند. جایگاه راحت و گرم جایگاه دفاع از سنت و دفاع از جهل هزاران ساله و واپس گرایی است، چون همیشه بوده و عادی است. آنچه که نو است، غیرعادی و دفاع از آن سخت است.
      .

  2. برایم جالب خواهد بود اگر آقای امین بتواند خودش را به جای بهنود بگذارد، شاید که حرف شما را بهتر درک کند. بارها خودم را به جای شخصیت های متفاوت این داستان و مشابه های بیشمارش گذاشتم و به نتیجه بخشش رسیدم. من اصولا با کشتن مخالفم. شاید امین چنین نظری نداشته باشد که می تواند خودش را به جای انتقام گیرنده بگذارد. حتی مجازات حبس دراز مدت و شاید هم ابد بسیار عاقلانه تر است از گرفتن جان یک نفر که شبهه عمد دیگری را کشته است.
    جناب نویدار عزیز شما هم خوب اشک ما را در آوردی

  3. یعنی باور می کنید که مادر احسان پای چوبه دار چنین تصمیمی گرفته است؟‌یعنی هنوز به خدعه گری که به زرنگی تعبیر می شود نزد مامورین قضایی ایران پی نبرده اید؟‌
    من هیچ تا مرگ بهنود از واقعه نشنیده بودم تا مصاحبه مادر احسان را پس از مرگ بهنود با صدای امریکا گوش کردم. او مرتب تعریف می کرد از دولتی که حق ش را ستانده . انگار جان گرفتن حق او بوده که حالا ستانده شده. در صدایش جز جهالت و نفرت چیزی پیدا نبود که معلوم بود شیپوری ست که از سوی حکومت برای دهن کجی به مخالفان ش دمیده می شود . اما شما چرا او را هدف گرفته اید؟‌انگاری او چنین انتخاب کرده. به گمان من بهنود و احسان هر دو طعمه دام دایمی اند که جمهوری اسلامی هر روزی برای مردم ش پراکنده ٫‌پس شایسته سرزنش نیستند. هدف سرزنش باید ریشه جهل باشد
    شاد باشید

  4. نه، او تصمیمش از ابتدا همین بود و همه را بازی داده بود.انسان هایی چون او بخشی از همان جهالت حاکم حکومتی هستند. آنها همه در جای خود مقصر و مسئول هستند. هدف نوشته من اشاره به تقصیر فرد است. همه به اندازه کافی از نظام حکومتی و و ریشه جهل انتقاد بجا می کنند. من در این نوشته فرد را هدف گرفته ام. او نیز به جای خود مختار است و مسئول و شایسته سرزنش!

  5. مشکل مثل همیشه به جاهای دیگه برمیگرده. بهنود و احسان دو همسن بودند، از من بپرسی‌ توی ایران همین الان هم این اتفاق داره میافته، معلوم نیست تو کدوم کوچه پس کوچه یا شهر و روستایی. احتمالا، با توجه به کاری که پدر او‌ مادر احسان کردند، هیچ بعید نبود، احسان خودش بهنود رو کشته بود. مریض اون جامعی است که اینا رو تربیت می‌کنه، بدبخت اون فرهنگی که اینا رو اینجور بار میاره. بدا به حال مملکتی که جوونش از ترس اینکه نکشنش نتونه حقشو بگیره. بی‌چاره قومی که کشتن راه اولش باشه نه راه آخرش ( که به نظر من راه آخر هم نباید باشه). مثل اینکه ما ایرانیها از بدبختی خوشمون میاد.منتظریم بلا نازل شه، بعد سنجش اعمال دیگران رو شروع می‌کنیم می‌زنیم تو خط احساس او‌ با منطق آبکی‌ و دین و اعلامیه حقوق بشر قاطیش می‌کنیم و نظرات افلاطونی میدیم. الان تهران داره زلزله میاد. پیشگیری یوختی. یادم نمیره چقدر سر زلزلهٔ بم با دوستان مثلا روشنفکرمون بحث کردیم. چرا قانون رو طوری وضع نمیکنین که بعدش گدایی احساسات مردم رو نکنین. چرا مقاومسازی نمیکنین که بعدش کمک‌های انساندوستانه نخایین. چرا بهنود رو سالم تربیت نمی‌کنیم که بعدش گدای عفو مادرش نباشیم، نه آقا ما دلمون از سنگ نیست، فقط دلم برای بهنودی که ۵سال دیگه داره اعدام می‌شه میگیره. برای احسانی که چند دقیقه قبل کشته شد. گفتم به نظر من کشتن آخرین راه حل هم نیست. آخرین راه حل شده چون راه حل دیگری به ذهن بعضی‌‌ها نمیرسه. کمی‌ آرام باشیم، فکر کنیم و پیشگیری. خدا احسان و بهنود را بیامرزد.

    با تشکر

  6. http://zamaaneh.com/news/2009/10/post_10953.html

  7. در مصاحبه مادر احسان با صدای آمریکا چند جمله وجود داشت كه نشان میداد این حملات به مادر و پدر احسان پیش از اعدام هم وجود داشته است. آنجا كه میگوید مادر بزرگ بهنود هنگامی كه برای تقاضای عفو امده است، در آخر گفته است حالا مگه چی شده كه رضایت نمیدی. در جایی دیگه مادر احسان گفت كه به جای دلداری از انها همیشه آن ها را تهدید میکردند كه اگر رضایت ندی ما از طریق حقوق بشر بچمون رو میاریم بیرون. من فکر میکنم كه خانواده بهنود با کشاندن این قضایا به حقوق بشر و هنرمندان و وبلاگستان سعی در آرام کردن این پدر و مادر زجر کشیده نکرده اند. خوشحالی این مادر از جمهوری اسلامی به دلیل این بوده است كه برخورد های زشت و طلب کارانه خانواده بهنود رو دیده است و تنها یار خود را همین نظام دانسته است. آنچه که از حرفهای مادر احسان فهمیده میشود جمهوری اسلامی هم کمک های زیادی کرده تا بهنود اعدام نشود. بار ها حکم اعدام رو عقب انداخته تا پدر بهنود رضایت بگیرد. ۳ سال زمان کمی نیست. اما این كه انها نتوانسته اند در این ۳ سال (كه صد البته غم مادر هم کمی تسلی یافته است) رضایت بگیرند به دلیل همین ادبیات طلبکارانه و روشنفکرانه طرفداران بهنود بوده است كه اعدام این پسر رو مایه تسویه حساب های ایدولوژیک با جمهوری اسلامی کردند.

    اگر به جای تاختن به این پدر و مادر كه من مطمئن هستم پیش از اعدام هم این گونه بوده است، کمی همدردی میکردیم عذر خواهی میکردیم بهنود الان زنده بود. اما حیف كه در نیرنگستان آریائی ما حاضریم همه چیز رو فدای خواسته های خود میکنیم. اینجا هم بهنود فدای دشمنی ما با جمهوری اسلامی شد.

  8. بروید در سایت ها ببینید چه القاب زشتی نثار این مادر زجر کشیده کرده اند. فکر میکنید قبل از اعدام اینگونه به او نمی تاختند؟

  9. تفاوت مادر احسان با بهنود در اين است كه بهنود بچه اي بوده كه ناخواسته مرتكب قتلي شده بدون آنكه به التماسهاي مقتول گوش كند و توجه نكند اما مادر احسان سالها به لحظه كشتن بهنود فكر كرده و با وجود آنهمه التماس وي را با نقشه قبلي كشته است.قتل عمدي در برابر قتل غير عمد!اگر واقعا از ديدگاه اسلامي و الهي به مسئله نگريسته شود كسي بايد پاسخگوي سالهاي پر از درد و وحشت بهنود هم باشد.

    • حق با شماست! و این گونه است که زنجیره ای از خون خواهی به راه می افتد. برای همین است که انسان متمدن امروزی نمی تواند با قصاص و این چیزها موافقت داشته باشد.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: