اپیسود شهر در برلین: گرهارد

در آنجایی که رودخانه Spree در برلین یک پیچ تند دارد، در میان این پیچ در محله شارلوتن بورگ یک ساختمان زیبای سفید شیشه ای با معماری مدرن است. اینجا انستیتوی پژوهشی «فراون هوفر» (Fraunhofer)، مرکز پژوهش های کاربردی برای طراحی و تولید است و من چهار سال در اینجا کار کرده ام. کار من پژوهش پیرامون شبکه های ویژه برای کنترل تولید و سروکله زدن با روبات ها، میزهای متحرک و دیگر دستگاه های تولید بود. این انستیتو با چند انستیتوی دیگر دانشگاه صنعتی برلین در این ساختمان پروژه های مشترک پژوهشی در زمینه صنایع و تولید دارند.

در اتاق من یک همکاری بود به نام گرهارد. از من چند سال بزرگتر بود. کار پژوهشی نمی کرد. کامپیوتر خوانده بود و کارش نگهداری شبکه های ما و مینی کامپیوترها بود. آدم بداخلاق، عنق و دمدمی مزاجی بود و با کسی رفتار خوبی نداشت. با همسرش هم در تلفن همان گونه بد حرف می زد که که با همکارانش. از زمین و زمان طلبکار بود. روشن است که دیگران هم روی خوش به او نشان ندهند و کلاهش با من که با او در یک اتاق بودم نیز چون دیگران توی هم برود. من او را چند بار «وایکینگ» و «انسان نخستین» خوانده بودم و یکی از این لقب ها رویش مانده بود.

چون در این انستیتو بیش از پنج سال نمی شد کار کرد (نمی خواهند کسی در آنجا جا خوش کند. می خواهند همیشه نیروی جوان و باسواد بیاید و برود و انستیتو در بالاترین سطح پژوهش علمی و کاربردی باشد)، او نگران بود که پنج سالش که پر شد چه کند. نه در رشته اش تخصص خوبی داشت و نه به دنبال افزایش دانش بود. بارها به او گفته بودم که بسیاری حسرت کار کردن در چنین مرکز تحقیقاتی با شهرت جهانی دارند و تو چرا از موقعیتی که داری استفاده نمی کنی؟ چرا تلاش نمی کنی دانشت را گسترش دهی، این همه پروژه پژوهشی داریم که می توانی در آنها شرکت کنی و دکترا بگیری. می گفت: مثلا در چه موضوعی؟ احساس می کردم که همان مدرکش را نیز به زور گرفته است.

دیروز شنیدم که چند سال پس از رفتن من قرارداد او تمدید نشد. با همسرش و دخترش از برلین به شهری در غرب آلمان رفتند. در آنجا پس از خریدن خانه ای در آنجا گویا مدتی در جایی کار کرده است. سپس پس از درگیری با این و آن بیکار شده است. سپس همسرش که متخصص زیست شناسی بود، از او جدا شد و پس از آن که نتوانست وام مسکن خانه اش را بپردازد و بانک به سراغش آمد، به زندگی خود پایان داد.