جنبش سبز و گیر سازمان های سیاسی ایرانی در گل تاریخی

در این چند ماه و به ویژه در روز سخن رانی احمدی نژاد در مجمع عمومی سازما ن ملل و تظاهرات ایرانیان بر علیه او، نبود وحدت میان ایرانیان بیش از پیش آشکار شد. چند میلیون ایرانی در خارج از کشور پس از سی سال و به دور از سرکوب حکومتی هنوز نمی توانند برای انجام یک کار یک روزه  هم با هم متحد شوند. دهها حزب و سازمان سیاسی وجود دارند که سه تایشان نمی توانند با هم حتی برای یک تظاهرات در کنار هم باستند و این وضع سی سال است که ادامه دارد. آیا به جز فلاکت واژه دیگری می توان برای این وضع یافت؟

در این سی سال آفریقای جنوبی آپارتاید را برچید و نلسون ماندلای زندانی حبس ابدی «تروریست»، رییس جمهور شد و نماد آزادگی در جهان. شیلی از شر پینوشه رها شد و آرژانتین ژنرال ها را به دور ریخت. فلسطین گامهای اساسی در راه رسیدن به صلح با اسراییل برداشت، اتحاد شوروی و همه «سوسیالیسم واقعا موجود» بساطشان جمع شد. چین زیرورو شد و اتحادیه اروپا تشکیل شد. امارات متحده عربی، قطر، کویت، بحرین و عمان و یمن رفرم های اساسی انجام دادند و با دهن کجی به ایرانیانی که دست از توهین به عربها بر نمی دارند و آنها را سوسمارخور و بیابانی می خوانند، هر کدام به سرعت راه پیشرفت را در پیش گرفته اند و ناتوانی این نژاد آریایی ناتوان گنده گوی خاورمیانه ای و «آفتاب پرست شمال» را به رخش می کشند. بسیار رویداد تاریخی دیگر نیز پیش آمد.

آشکار است که در این چند خط چند موضوع و در لایه های متفاوت طرح می شوند که شاید در ظاهر با هم ارتباطی نداشته باشند. آن چه من می خواهم در اینجا برجسته کنم، وضعیت فلاکت بار آن چیزی است که خود را روشنفکر ایرانی می خواند، در دهها حزب و سازمان سیاسی متشکل شده است  و با حکومت اسلامی سی سال است که مخالف است. روی سخن من با آنهایی نیست که اکنون جنبش سبز و خس و خاشاک را به راه انداخته اند؛ هر چند که کمی از انتقادهای بالا به همه ایرانیان بر می گردد.

اکنون سه ماه است که جنبش بزرگ سبز آن هم از داخل کشور و از میان مردم به راه افتاده است که با شکوه و کیفیت بالای مسالمت جوی خود، تحسین جهان را برانگیخته است. در این حرکت گروه های سیاسی خارج از کشور از ابتدا هیچ گونه نقشی نداشته اند و هنوز پس از سه ماه نیز، بخاری از آن سو بر نمی خیزد. آن چه که در خارج از کشور به راه افتاده و رنگ سبز به خود گرفته، از سوی نسل دوم و سومی ایرانیان خارج از کشور به راه افتاده است؛ جوانانی که شاید هیچ کدام آنها ارتباطی با این سازمان های سیاسی با تاریخ همه شان پرافتخار وبی بخار ندارند. برخی از آنها فارسی را هم درست بلد نیستند و تا همین دیروز به خاطر این که دوفرهنگی و دو تابعیتی هستند و یا به گفته ای، «در دیسکوها ولو هستند»، از سوی نسل پدر و مادران خود و آن آدمهای بسیار جدی، قرتی خوانده می شدند که دیگر فرهنگشان را هم گم کرده اند.

همین «فرهنگ گم کرده ها» و دیسکو نشین ها اکنون جنبش سبز را به راه انداخته اند، بدون آن که تجربه کار سازمانی، سیاسی و تشکیلاتی داشته باشند. این که یک حرکت اعتراضی را چگونه باید سازمان داد، را بلد نیستند، اعلامیه هایشان خطای املایی و دستوری دارد، از دید تبلیغاتی ضعیف هستند، با هم دعوایشان می شود و کلی دشواری های دیگر. با تمام اینها، همین جوانان پایه استوار جنبش سبز در خارج از کشور هستند. در نیویورک نیز این روزها همین ها شهر را سبز کرده اند و شده اند کابوس سرجوخه آرادان.

نسل پدر و مادرهایشان و یا درست تر بگویم، پدر بزرگ ها و مادربزرگ هایشان کجا هستند؟ هیچ کجا! شاید گیج از آنچه که دارد رخ می دهد، نشسته اند و صدایی از آنها نمی آید. آنجایی هم که کمی درگیر هستند، بیشتر مزاحم هستند و جلوی دست و پا. می شنویم که در اینجا و آنجا جروبحث و حتی درگیری پیش می آید. برخی از کسانی که در این سی سال شکست خورده اند، اکنون خود را جلو انداخته و با استفاده از بی تجربگی جوانان جنبش سبز، تلاش در رسیدن به آن چیزی دارند که سی سال است برای رسیدن به آن شکست خورده اند. کمبود ها و ضعف های شخصیتی خود را این روزها در تلاش برای تعریف مقام و این که «من همه کاره ام» و «من تجربه دارم و من سی سال است مبارزه کرده ام» نشان می دهند. در یکی دو شهر اروپا شاهد بودم که جنبش سبز یکی دو ماهی است که دو دسته شده است.

یا نشسته اند در لوس آنجلس و واشنگتن و چند جای امن و باحال دیگر در اروپا و می گویند: اینها همه اش بازی است. موسوی و کروبی همه از خودشان هستند. سازگارا خودش پاسدار بوده و نوری زاده عامل رژیم. مخملباف این بوده، آن یکی آن بوده. به خودشان که می نگری، آدمی را می بینی مفلوک، که در گذشته زندگی می کند و ساعتش سی سال است که خوابیده است. حتی واژه های فارسی اش هم مال دیروز است. زبان کشوری که خرجش را احتمالا می دهد را نیز بلد نیست و مردم آنجا هم یا نازی و ضد خارجی هستند و یا پنیرخور و سیب زمینی خور و سرد، یا خشک هستند و یا بی فرهنگ و کاوبوی، یا بی اخلاق هستند و یا سوسمارخور. نوع این گونه صفت های خوب نیز بستگی به طول و عرض جغرافیایی آن اداره سوسیال دارد که او هر ماه باید به آنجا برود و «حقش» را بگیرد.

نگاهی هم به تشکیلاتشان بیاندازیم: جبهه ملی، مجاهدین خلق؛ جمهوری خواهان، حزب کمونیست کارگری (که خودش چند تا حزب و گروه 2-3 نفری چپول و حکمتیستی و چپ سنتی و امروزی و دیروزی و پریروزی است)، طیف گسترده فداییان (که معلوم نیست چند گروه هستند و من از سویی خیال می کردم که می دانم چند تا هستند و از سوی دیگر شاید دست کم اینها دوباره بشوند یک سازمان)، تعداد غیر قابل شمار گروه های پیرو سلطنت و پادشاهی که بسیاری از آنها گروههای یک نفری هستند که اگر همسرشان هنوز زنده باشد با او می شوند دو نفر.

نه همه شان، ولی بسیاری از اینها این روزها مزاحم هستند. اکنون که جنبش سبز با رنگ سبز می آید، آن یکی که تنها دنبال یک ولایت فقیه دیگر است، باید با رنگ زرد بیاید و آن سومی که به کمتر از سوسیالیسم آنهم همین الان، راضی نیست، همیشه پرچم سرخ و علم و کتل مارکس و لنین اش همراهش است. یکی دکتر مصدق را کرده پیغمبر و جرات داری حرف از جنبش ملی بزنی و نام او را نیاوری. آن یکی هم از شاهنشاه آریامهر کمتر قبول ندارد و دلخور است که چرا رضا پهلوی حاضر نیست کفشی را که اینها برایش دوخته اند را به پا کند و حرفهای دمکراتیک و جمهوریت می زند. یکی دیگر ادعای روشنفکری دارد ولی می گوید رنگ سبز بوی سید و امام زمان می دهد و برای همین از جنبش سبز حمایت نمی کند. شاید باید به این یکی گفت که سبزش زیاد هم سبز نیست و بیشتر وقتها فیروزه ای است. شاید آنوقت بیاید.

همه شان در گل تاریخی کودتای 28 مرداد و انقلاب 57 گیر کرده اند. عقب تر نمی روند چون بشر بیشتر از 80-90 سال عمر نمی کند. وگرنه درگیری سر انقلاب مشروطیت و شیخ فضل الله نوری هم به همه اینها افزوده می شد. تا اسم از جبهه مشترک می آوری، یکی می گوید من جبهه ملی هستم و با سلطنت طلب نمی نشینم که سال 32 کودتا کرده است. آن یکی توده ای است و با جبهه ملی نمی نشیند، سومی مجاهد است، کمونیست است، آن یکی به دنبال انقلاب دهقانی است و …

از دید من این استدلال که مسایل گذشته باید حل شوند، بهانه ای بیش نیست. من گمان می کنم با شماری آدم های ناتوان و عقب افتاده طرف هستیم که به هر دلیلی و در شرایط خاصی در گذشته، در کمبود آدمهای با سواد و باهوش سیاسی، از جایی به میدان فعالیت سیاسی پرتاب شده اند و توان درک پیچیدگی های آن چیزی که مدعی اش هستند، را ندارند.

نمی فهمند که حتی یک آدم چهل ساله که دیگر جوان هم نیست، نسبت به انقلاب 57 هم دیگر احساسی ندارد، و برایش آن خودکشی دسته جمعی ایرانیان همان گونه بخشی از تاریخ است که کودتای 28 مرداد 32 و انقلاب مشروطیت و رضا شاه و ناصرالدین شاه. او تنها می تواند با دیدن این همه کوته فکری و ناتوانی هاج و واج نگاه کند. حال چه رسد به جوانان 18 و 19 و 20 ساله که اکنون هر روز پای استوار جنبش سبز هستند و همین آدم چهل ساله می تواند پدر یا مادرشان هم باشد.

در آلمان پس از 50 یا 60 سال که از پایان جنگ جهانی دوم، دادگاه نورنبرگ، نازی زدایی و استقرار دمکراسی می گذشت، هنوز هم بخش کوچکی بودند که بدون هیچ گونه تغییری، استوار و پایدار پیرو نازی ها و هیتلر بودند. به گفته برخی از روشنفکران آلمانی برای این آدمها دیگر نمی شد کاری کرد و با استدلال و منطق و حقوق بشر نمی توان آنها را تغییر داد. باید منتظر می بود تا زمان و طبیعت مشکل را حل کنند و نسلشان از بین برود. در ایران امروز نیز گویا باید در انتظار بود تا زمان و طبیعت به درگیری پایان ناپذیر بر سر 28 مرداد و دکتر مصدق و خمینی و انقلاب بهمن  57 و «من این بودم و تو همانی بودی که آن بودی»، پایان دهد تا امروزیان بتوانند بدون مزاحمت به حل مشکلات امروز بپردازند.

چند سال این روند باید طول بکشد؟

Advertisements

15 پاسخ

  1. نوشته را دوست داشتم و بهترین نتیجه را گرفتید.

    فکر میکنم به اندازه عمر افرادی که با این اندیشه‏ها در قید حیات هستند طول بکشد. خوبیش این است که احتمال انتقال اینگونه بیماریهای فکری به نسلهای آینده بسیار کم است. پس میشود به آینده امیدوار بود. وقتی روند رشد فکر نسلهای امروز را هم در نظر بگیریم میبینیم که آینده نزدیک است.

  2. «…من گمان می کنم با شماری آدم های ناتوان و عقب افتاده طرف هستیم که به هر دلیلی و در شرایط خاصی در گذشته، در کمبود آدمهای با سواد و باهوش سیاسی، از جایی به میدان فعالیت سیاسی پرتاب شده اند و توان درک پیچیدگی های آن چیزی که مدعی اش هستند، را ندارند.»

    چه قدر ظریف و پر معنا…

  3. دستتون درد نکنه. من داخل ایرانم و کمتر از دست اینا حرص میخورم. شما نگاه کنید توی ایران مردم از بادین و بیدین و پولدار و فقیر و پیاده و سواره سر یه چیزایی متحد شدن و تلاش میکنن آینده رو تغییر بدن. اون وقت اینا میان برای ما تعیین تکلیف میکنن. اگه اسم موسوی رو بیاری میگن دستش تو خون اعدامهای دهه شصته. حالا بیا و بهشون حالی کن که اصلا هدف ما اینه که دیگه همچون فاجعه ای دوباره پیش نیاد. بعد هم فکر میکنن همه عین خودشونن که عین بز اخفش دنبال یه نفر راه بیفتن ما هم الان همه دنبال موسوی و کروبی راه افتادیم. اینا کلا از درک مفهمو اتحاد ناتوانن. فکر میکنن اگه با پرچم زرد یا شیر و خورشید نیان بین سبزها اوه دنیا به آخر میرسه

  4. گذشته به تاریخ سپرده شده. غیر از خودشون و مسئولین ج.ا که می خواهند از حرفهای اونها بهره برداری کنند، کس دیگری اهمیت نمیده.

  5. يك مشكل ما اين بوده و هست كه فقط مي دونيم چي نمي خواهيم و اينكه حالا چي مي خواهيم رو هنوز فرصت نكرديم فكر كنيم و به توافق برسيم، در خيلي از موارد.

  6. البته کاملا تایید میکنم که باید تاریخ رو، بدین گونه که شما گفتین کنار گذاشت. اما تاریخ رو نمیشه کنار گذاشت! یعنی دلیلی که شما گفتین، یک دلیل لازم و محکم برای فراموشی وقایع گذشتست، اما اصلا کافی نیست. بدین دلیل:( من خودم رو مثال میزنم، و من رو من نوعی به حساب بیارین، چون امثال من کم نیستند). همین گذشته، ۳۰ سال پیش، این داستان پیش اومد که ملت،‌ با اتحادی شاید خیلی قوی تر از این، جمع شدن و شاه رو کوبیدن زمین، و «بعد» چی شد؟ «97%» به قول شما خود کشی جمعی کردن. من ۲۲ سالمه. و این رو میدونم که ایرانیان، نمیتونن دین رو کنار بذارن. حالا فرض کنیم همه این کارا به نتیجه رسید و رژیم اومد پایین. من هیچ جایگزین الزاما «سیاسی»، یا» چارچوب قانونی» ای نمیشناسم (الزاما، چون مسلمان ایرانی مثلا نمیتونه بد حجابی رو تحمل کنه. یا نقد اصول مذهبیشو بشنوه. که همه اینها مسلما بدنبال هر سیلست کلان آزادی، حالا چه سوسیالیست، چه دموکرات،‌ چه سوسیال دموکرات، چه اسلام دموکرات(!)،… خواهد آمد) که تضمین کننده ی به اصطلاح امنیت دینی مردم مسلمان باشه. درسته نسل عوض شده و خیلی از همسن های من، این مساله شاید دیگه مهم نباشه، حل شده باشه، اما من قول میدم یک همه پرسی دیگه که درباره ی یک قانون اساسی ناشی از اسلام، حاوی اسلام (بقول خودتون یک ولی فقیه دیگه) باشه، اگر ۹۷ در صد رای نیاره، بدون شک ۷۹ در صد رو خواهد آورد.
    اینها چه ربطی به مشکل تاریخی داشت؟ اینکه تاریخ بعد انقلاب نشون داد که ملت چه جوری اند. چه رنگ و بویی دارند، چه تصمیمی میگرند. فقط الان کمی خوش رنگ تر شده.
    من، بدون اطمینان از اینکه به سیستمی که دلخواه من است پیش خواهیم رفت، چه لزومی دارد اصلا فعالیت کنم؟!

  7. البته «روی سخن من با آنهایی نیست که اکنون جنبش سبز و خس و خاشاک را به راه انداخته اند؛ هر چند که کمی از انتقادهای بالا به همه ایرانیان بر می گردد»
    ریاد بی راه نگفتم که؟!

  8. love at the first sight ra dar internet tajrobe nakarde boodam.che khoob minevisi inghadr.cheshmetan nazanand hasedan va bad khahan.zideh benevisid.montazerim

  9. مثل همیشه جایی برای سخن دیگه ای باقی نمی ذارید.
    اگه میشه لطف کنید فونت متنتون رو بزرگتر کنید.آدم سرگیجه میگیره تا بخونه.مرسی

    • man ham ba negin movafegham

    • مشکل فونت برطرف شد؟ لطفا جواب دهید که ببینیم مشکل از اینجاست یا در طرف شما.

  10. من قبلان هم یه کامنت گذشتم ولی‌ جوابی‌ ازش نگرفتم. Anyway

    ببین پسرم

    اگه بخوایی اینا همه رو با هم متحد کنی‌، چون زورکی هست، بعد یه پیروزی احتمالی‌ دوباره هر کی‌ سازه خودشو میزانه، پس بی‌ خیال شو

    بعدشم خیلی‌ اینا رو جدی نگیر، جوونای این دوره بهشون میخندند، درس عبرتی است

    • نمی دانم کجا کامنت گذاشته اید. ولی با این ادبیاتی که دارید نمی شود چندان به پاسخ امیدوار بود.

  11. خیلی جالب بود!
    .
    و اما در مورد کسانی که در حال حاضر در خارج از کشور فعال هستن،به نظرم یک گروه بزرگ (دست کم در آمریکا) دانشجویان نسل اولی ایرانی هستن که نقش مهمی در حرکت‌ها داشته‌اند.

  12. […] – جنبش سبز و گیر سازمان های سیاسی ایرانی در گل تاریخی […]

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: