رادیو فرهنگ بی فرهنگ و دیگر رادیوهای حکومتی

یک روز که در برهوت فرهنگی تهران نشسته بودم و به امید شنیدن چیزی با ارزش با رادیو ور می رفتم، ناگهان در ایستگاهی صدای پیانوی شوپن پیچید. دلتنگ و شاد موج را صاف کردم. آن گونه که بعد فهمیدم، رادیو فرهنگ بود که یکی از پرلودهای شوپن را پخش می کرد. این پرلودها هر کدام دو سه دقیقه بیش نیستند. با این وجود گوینده یک ثانیه هم نتوانست صبر کند و حتما پیش از پایان قطعه باید فضل می فرمود. پس از آن چند باردیگر که به این امید که بشود این رادیو را گوش داد، کنجکاو رادیو فرهنگ شدم. دیدم که از اینها این کارها برنمی آید. نه سواد دارند، نه آثار موسیقی کلاسیک را می شناسند و نه دنبالش می روند که کمی یاد بگیرند و بیایند و برای شنونده های خود بازگویند. زحمت نمی دهند به خودشان و سوادشان از آن حدی که روی جلد یک سی دی نوشته است، فراتر نمی رود. آن را هم نصفه و نیمه می گویند که ماست مالی و از سرخود باز کردن در بسیاری از کارهای ایرانیان  ویژه است، به ویژه آنهایی که در خدمت حکومتیان امام زمانی هستند. از همه زشت تراین است که قطعه موسیقی را بسته به زمانی که دارند، در میان قطع می کنند و یا حرف می زنند. این توهین بزرگی به شنونده و صاحب قطعه است. بیشتر احساس می کنی که می خواسته اند زمانی خالی را تا اخبار یا اذان یا هر برنامه دیگر بپوشانند تا این که به شنونده تشنه فرهنگی، یک کار زیبا را ارایه دهند. به هر حال، پس از چند بار گوش دادن به رادیوی فرهنگ، سکوت برهوتی را به این رادیوی بی فرهنگ بی سواد و پرمدعا ترجیح دادم.

در یکی دوسالی که در ایران بودم و کمی به رادیوهای آنجا توجه کردم، دیدم که هیچ کدام قابل تحمل نیستند و به بیان دیگر، نفرت انگیز هستند (از خیر تلویزیون می گذرم). نه بار جدی خبری دارند که تمام گرم پخش خرافات و اخبار دروغین و نصفه کاره هستند و نه از دید آموزشی ارزشی دارند. آمارها یا نادرست است و یا اگر هم درست باشد، نیمه کاره و بدون قیاس و در نهایت بی ارزش. یک نمونه بسیار رایج در آمارگویی شان: مثلا می گویند صادرات مواد شیمیایی 20 تن افزایش یافت. خوب، این هیچ چیز را نمی گوید و خبری نمی دهد. چون نمی گویند این میزان چقدر بوده و به کجا رسیده. جایگاهش در مقایسه با جای دیگر کجاست. این گونه آماردهی یا عمدی است و یا از بی سوادی و یا هردو. اطلاعاتی که می تواند بار آموزشی داشته باشند،  سطحی و برخی اوقات نادرست هستند. دو سه نفر نشسته اند و در اینترنت می گردند و یا روزنامه های خارجی (درجه چهار و پنج که زبانش هم ساده و قابل فهم باشد) را می خوانند و هر چیزی را یافتند، ترجمه می کنند و آن را به عنوان آخرین دسناورد علمی به خورد خلق الله می دهند. آن کمیتی که من در تهران در برنامه های آموزشی و علمی شنیدم یا دیدم، هیچ گاه در یک تلویزیون درجه سه اروپایی هم نمی بینی. اصلا مسئولیت سر این صدا و سیمای آخوندی نمی شود. یکی دوبار بلافاصله پس از آن که در برنامه ای گفتند که فلان چیز سرطان زاست و یا در فلان جای جهان فلان پیشرفت علمی به دست آمده است، در اینترنت گشتم، یا چیزی نبود و یا اگر چیزی بود، به گونه حدس و یا زمینه پژوهش بیشتر آمده بود ولی اینها آن را به عنوان نتیجه و دستاورد علمی در تلویزیون یا رادیو می آورند.

با دو سه نفر آدم کم سواد که کاری جز گشتن در اینترنت و گردآوری اطلاعات دست و پا شکسته و یا کپی کارهای دیگران، کار دیگری بلد نیستند، برنامه یک روز رادیویی را می پوشانند. دوست دارم چند تا از آنها این نوشته را در اینجا بخوانند، به اینجا بیایند تا بتوانیم یک گفتگوی جدی داشته باشیم.

رادیوی بی بی سی یک کانال دارد به نام Radio Four. برنامه ای فرهنگی و اجتماعی است و برای کسی که تشنه دانش باشد، لذت بخش. رادیوهای ایالتی آلمان همه شان چند ایستگاه برای سلیقه های مختلف دارند. از جمله همه شان یک رادیوی فرهنگی دارند که برنامه های با کیفیت بسیار بالای آموزشی و موسیقی کلاسیک پخش می کند. آنهایی که در آلمان هستند، WDR5، HR2، DLF، BR و غیره را می شناسند. هر برنامه شان در نیم ساعت چنان بار آموزشی دارد که برخی اوقات برای هضم آن زمان  بیشتری لازم است.  خود چندین بار شاهد بوده ام که برای یک گزارش 15 دقیقه ای در یک رادیوی آلمانی یک نفر شاید یک هفته کار و پژوهش کند و فشرده آن چه را که گرد می آورد را در آن چند دقیقه بیان کند. مو لای درز کارشان نمی رود و اگر هم خطایی کنند، آن را بیان می کنند.

بارها شده که در حال رانندگی از یک رادیوی آلمانی برنامه ای پخش شده که برای تمرکز روی آن در گوشه ای ایستاده ام و نه تنها تا آخر آن را گوش داده ام، بلکه کلی زمینه های جالب برای مطالعه بیشتر به دستم داده است.

یک موردش را همین روزها می نویسم.

Advertisements

2 پاسخ

  1. من کمی این مطلب رو دیر دیدم ولی من هم زمانی رادیوی فرهنگ ایران رو گوش می دادم و اتفاقا جالبه که براتون بگم یک بار که بر حسب اتفاق و کاملا اتفاقا تقریبا حدودی ساعت دوازده یه نمایشنامه شنیدم که خیلی قشنگ بود به «اسم قتل در موزه پاریس» داستان به قدری جالب بود فردا شب هم به هر زحمتی بود بیدار موندم و گوش کردم داستان رو .
    اول برنامه اینجوری شروع میشد : قتل در موزه پاریس اثر دن براون!

    درست فهمیدید اونها The Da Vinci Code رو با سانسور و کلی قیچی کاری تبدیل به نمایشنامه ای چند قسمتی و آبکی به اسم قتل در موزه پاریس (!) کرده بودند.اصلا بکلی متحوا رو دستکاری کرده بودند اما هنوز رگه هایی از جذابیت داستان درش بود اما چه فایده…
    حیف که این کتاب بنا به دلایل الکی در ایران ممنوعه.

  2. خوب وقتی هر کسی کارشو نصفه و نیمه انجام می ده همین می شه دیگه. دانشجومون یک سره به فکر پیچوندن کلاس و تمرین کپ زدن و … استادمون یک سره به فکر پیچوندن دانشجو. یک استادم که درس درست و حسابی می ده، همه دانشجوها از درس برداشتن باهاش گریزونن. کارمند مون بیشتر به فکر پرورش گل در محل کارشه تا راه انداختن کار مردم. مدیرمون بیشتر به فکر پز و فلان همایش و فلان سخنرانیشه تا کار مردم. راننده تاکسیش بیشتر به فکر ورود ممنوع رفتن و چراغ رد کردن و دربستیه تا راه انداختن کار مردم! تا وقتی همه فقط از دیگران انتظار دارن که کارشونو درست انجام بدن، همین می شه. یادشون می ره که خودشون چه وظیفه ای دارن. یادشون می ره که به قول دکتر حسابی، باید آدم از خود بگذره تا بتونه چیزی رو درست کنه.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: