دریانورد، سرگردان در خشکی

هوا بسیار عالی است. فرانکفورت را به سوی کلن ترک می کنم. تابستان امسال که پس از سالها دوباره در آلمان گذراندم، بسیار خوب و درازمدت بود. در نخستین استراحتگاه در کنار اتوبان نگه می دارم تا لباسم را عوض کنم و به جای لباس رسمی و پیراهن سفید، تی شرت و شلوار کوتاه بپوشم که بیشتر به هوا و مسافرت می خورد. سپس از میان صف دراز کامیون ها و تریلی هایی که پارکینگ را پر کرده اند، می گذرم تا وارد اتوبان شوم. در آخرین نقطه در گوشه ای مردی با موهای یکدست سفید و یک کوله پشتی بزرگ به قول ایرانی ها برای «اتواستاپ» ایستاده است. من که خود در دوران دانشجویی همیشه این جوری مسافرت می کردم، معمولا آنها را سوار می کنم، اگر احساس اطمینان کنم. از دور وراندازش می کنم که می شود سوارش کرد یا نه. نگه می دارم. دیشب کم خوابیده ام و داشتن هم صحبت هم برای جلوگیری از خستگی خوب است. می گویم: «من به کلن می روم. تا آنجا می توانید با من بیایید اگر به مسیرتان می خورد.» تشکر می کند. کوله پشتی اش را روی صندلی پشت می گذارد و سوار می شود. در همان لحظه بوی نامطبوعی در ماشین می پیچد. انگار کسی روزها خود را نشسته باشد و یک لحظه مرا پشیمان می کند. به هر رو دیگر گذشته بود. خوشحالم که سقف ماشین را از پیش باز کرده بودم و نیازی نبود که الان این کار را جلوی او انجام دهم.

لهجه ناآشنایی در آلمانی دارد و گهگاه نیز اشتباه حرف می زند. می پرسم: شما کجایی هستید؟

– دانمارکی.

–  یعنی الان می خواهید به دانمارک بروید؟

– بله.

– پس چرا از این مسیر؟ این مسیر به غرب است و نه شمال. شما باید در اتوبان به سمت هامبورگ می ایستادید.

– می دانم. ولی راننده قبلی دیر جنبید و مرا اینجا پیاده کرد. حالا باید از کلن به هامبورگ بروم.

– از کجا می آیید؟

– از کازابلانکا.

کازابلانکای شلوغ، پرسروصدا و بر خلاف اسمش پر از زباله در مراکش به ذهنم می آید. می گویم: شما از کازابلانکا تا اینجا را اینجوری آمده اید؟

– بله. کشتی ما بندر را ترک کرد و مرا جای گذاشت.

– شما دریانورد هستید؟

– بله. من 37 سال است که روی کشتی کار می کنم.

عجب آدم جالبی! تاکنون به جز در فیلم، دریانورد از نزدیک ندیده بودم. جالب است که کسی 37 سال روی کشتی کار می کند و از کشتی جا می ماند. از ناشیگری نمی تواند باشد.

– چه مدت در راه بوده اید تا اینجا؟

– 22 روز!

– 22 روز؟ نمی فهمم.چه اجباری بود که اینجوری مسافرت کنید؟

– کاپیتان کشتی به عمد مرا جا گذاشت. ما با هم جروبحث داشتیم. او تازه این کشتی را تحویل گرفته. تازه کار است و می خواهد از اول حرف خود را به کرسی بنشاند. این بود که من و چند نفر دیگر با او مشکل داریم.

در فیلم ها همیشه دیده ایم چیزهای اینجوری که دریانوردها آدم های زمخت و خشنی هستند و روی کشتی قوانین دیگری حاکم است تا در خشکی. منطق در مشت است و عقل در بطری ویسکی. حالا یک نمونه اش در کنارم نشسته بود.

– حالا چی شد که از کشتی جا ماندید؟ آدم تازه کار ممکن است جا بماند.

– نه، کاپیتان به من گفت که ساعت 8 شب راه می افتیم. من گفتم خوب، پس من می روم به شهر و بر می گردم. گفت: مست نکنی و سرحال برگرد. من هم گفتم: مگر با بچه مثل خودت طرفی؟ من کارم را بلدم که کی مشروب بخورم و کی نخورم. ساعت 7 برگشتم به ساحل و دیدم کشتی نیست. از یکی پرسیدم که :نورد استار (ستاره شمال) کجاست؟ گفت: نورد استار ساعت 6 از اینجا رفت.

–  یعنی شما را به عمد جا گذاشت. خرده حسابش را تسویه کرده.

– بله. پایم به دانمارک برسد، پوستش را می کنم. کاری می کنم که جواز کاپیتانی اش را باطل کنند و دیگر به او کشتی ندهند. شما فکر کن! آن کشتی 16 نفر باید داشته باشد. اگر در میان راه غرق شود، می آیند دنبال 16 نفر می گردند. در حالی که یکی از آنها اینجاست. این کاپیتان سالم در نمی آید از این جریان!

– بعد چه شد؟

– من تنها 5 یورو پول در جیبم داشتم و همین لباس هایی که الان تنم است. رفتم یک قوطی آبجو خریدم و روی شن های ساحل نشستم به فکر که چکار کنم. اول رفتم به پاسگاه پلیس در کازابلانکا. جریان را گفتم. گفتند: به ما چه؟ گفتم: به من کمک کنید و پول بدهید که خود را به دانمارک برسانم. گفتند: به ما ربطی ندارد و مشکل خودت است.
برگشتم به بندر و شب را روی شن ها خوابیدم. از فردایش مسیر را گرفتم و اینجوری آمدم تا اینجا.

– از دریا چگونه رد شدید؟ چگونه وارد اروپا شدید؟

– با ماهی گیرهای اسپانیایی. یک قایق ماهی گیری اسپانیایی در کازابلانکا بود. جریان را به آنها گفتم. گفتند که می توانی با ما بیایی. به شرطی که در قایق کار کنی تا ما هم به ماهی گیریمان برسیم. این بود که من قایق را هدایت می کردم و آنها ماهی می گرفتند تا رسیدیم به اسپانیا.

– بعد چه شد؟

– در اسپانیا رفتم به اولین کنسولگری دانمارک. جریان را به کنسول گفتم. گفت: می توانیم بلیط هواپیما یا قطار به شما بدهیم. گفتم بلیط قطار بدهید که ارزان تر است. کنسول شروع به نوشتن فرمی کرد که با آن بتوانم بلیط قطار بگیرم. همان گاه که داشت می نوشت، پرسید: نام کسی را در دانمارک بدهید که شما را بشناسد و ضامن شما شود. گفتم: من کسی را ندارم. در دانمارک کسی نیست. نه خانواده، نه فامیل، نه دوست، هیچ کس. تا این را گفتم، کنسول فرمی را که می نوشت، پاره کرد و گفت: نه، متاسفم! ما نمی توانیم به شما کمک کنیم. باید کسی در دانمارک باشد که ضامن شما شود برای هزینه بلیط. گفتم: پس شماره شرکت کشتیرانی را بگیرید تا با آنها حرف بزنم. من بی پول نیستم. آنها یا می توانند ضامن من بشوند و یا برایم پول بفرستند اینجا. شماره را گرفت و من روی بلندگو که کنسول هم بتواند بشنود، با منشی مان حرف زدم. گفت: کشتی اینجاست و کاپیتان به ما چیزی نگفته است که شما در کشتی نبوده ای. برابر آمار ما شما در دانمارک هستی و نه جای دیگر. هر چه گفتم که من در اسپانیا هستم و پول مرا برایم بفرستید اینجا، گفت: نمی شود و ما کاری نمی توانیم برایت انجام دهیم. به کنسول گفتم: شما که شنیدید اینها چه می گویند. من بی پول نیستم. گفت: نمی شود. ما باید قانون خود را رعایت کنیم. بدون ضامن هیچ پرداختی نخواهد بود. من هم گفتم از این که یک قهوه به من دادید، ممنون و از کنسولگری بیرون آمدم.

– از کی کمک گرفتید پس؟

– رفتم به اولین کلیسای کاتولیک. آنجا غذا و لباس و کمی پول به من دادند. بعد دیگر شهر به شهر اسپانیا و فرانسه را طی کردم و آمدم. ولی در مرز فرانسه و آلمان در استراسبورگ گیر کردم.

– چرا؟ کنترل مرزی که دیگر نداریم.

– کسی سوارم نمی کرد. می خواستم از «کل (Kehl)» به آلمان بیایم ولی ماندم. پول هم نداشتم که سوار قطار شوم. رفتم به یک پمپ بنزین «شل» که دوش بگیرم. 5 یورو می خواست.

– در آلمان دوش گرفتن در پمپ بنزین های کنار اتوبان یا مجانی است و یا خیلی ارزان.

– نمی دانستم. به هر حال پیاده از آنجا تا کارلسروهه آمدم. از کوه و جنگل.

– پیاده؟

– بله. سه روز در راه بودم. میان راه چند بار باران شدید آمد. در جنگل میوه پیدا می کردم و می خوردم. تا این که در کارلسروهه دوباره به اتوبان آمدم.

باورم نمی شد که یکی در سال 2009 در مرز فرانسه و آلمان چون تارزان در جنگل باشد و میوه های جنگلی بخورد. آن چنان میوه ای هم در جنگل های آلمان یافت نمی شود.

– از کارلسروهه به بعد راحت آمدید؟ آلمانی ها معمولا خوب سوار می کنند.

– بله. البته آخرین راننده به جای آن که مرا در اتوبان 5 پیاده کند، به اتوبان 3 آورد که اینجا باشد.

– من شما را در یک استراحتگاه بزرگ می گذارم که رفت و آمد در آن زیاد است. آنجا شانس این را دارید که کسی را برای هامبورگ و یا شاید برای دانمارک بیابید. ولی شما جدا هیچ کسی را ندارید در این دنیا؟

– نه. زندگی روی آب سخت است. کسی حاضر نیست با آدم زندگی کند. من 37 سال است که روی دریا زندگی می کنم.

– هیچ تلاش کردید که یک جای ثابت داشته باشید و دیگر به دریا نروید؟

– بله. یک بار. ولی 3 سال بیشتر طول نکشید. داشتم دیوانه می شدم. زنم هم گذاشت و رفت و من هم دوباره برگشتم روی کشتی.

– چه چیزی در این شغل شما را جلب می کند؟ (البته پاسخ این سوال را حودم هم بلدم.)

– سفر! نمی توانم در یک جا بمانم. زندگی در یک جا برایم کسل کننده است. نمی شود! ما یک روز در اینجا هستیم، فردا در ایسلند، در هنگ کنگ یا تایوان، کانال سوئز، کاپ سیتی، برزیل، بوستون، … همه اش تنوع است. این را آدم های روی خشکی نمی فهمند. شما سفر را دوست ندارید، نه؟

– چرا، یک جورایی شبیه هستیم. چند تا از این جاهایی که اسم بردید را من هم دیده ام.

جوری نگاه می کند که معلوم است باور نمی کند. اهمیتی هم ندارد که باور کند. می پرسم:

– چه شد که دریانورد شدید؟ البته می دانم سوال خنده داری است که آدم از یک دانمارکی این را بپرسد. دانمارکی ها و وایکینگ ها همیشه دریانورد بودند. شماها دزدهای دریایی مشهوری بودید، با چماق و گرز و شاخ.

– (می خندد) پدر من دریانورد بود. وقتی من 2 سالم بود، کشتی اش غرق شد و من دیگر او را ندیدم. پدربزرگم که آلمانی بود، با موافقت مادرم مرا به آلمان آورد. یک آدم بسیار سخت گیر، خشک و بداخلاق! من تا 10 سالگی در آلمان بودم. برای همین هم آلمانی بلدم. وقتی پدربزرگم هم درگذشت، دوباره به دانمارک برگشتم. این بود که رفتم به مدرسه دریانوردی و هفت سال آنجا بودم. از 17 سالگی نیز روی کشتی هستم تا الان که 54 سالم است.

– کار دیگری نبود آن زمان؟

– من کسی را نداشتم که به من راه دیگری نشان دهد. الان هم اگر جوانی از من بپرسد که چه کاری را در پیش گیرد، به جز دریانوردی چیز دیگری ندارم برایش.

– چه مسیرهایی را معمولا می روید؟

– مثلا از کپنهاگ به ایسلند، از آنجا به گرونلند و قطب شمال و دوباره بر می گردیم به کپنهاگ. یک مسیر دیگر که تازگی رفتیم این بود: از کپنهاگ به بوستون در آمریکا. از آنجا به ریودوژانیرو در برزیل. از ریو به قطب جنوب رفتیم و برای یک ایستگاه پژوهشی تجهیزات بردیم. از آنجا به لاگوس در نیجریه و از آنجا به کپنهاگ برگشتیم.

– حالا این زندگی این گونه درآمدش کافی است؟

– من ماهی 4500 یورو نقد می گیرم. مالیات هم نمی پردازم. یعنی مالیات را کشتیرانی می دهد.

– برای آن که کسی در آلمان 4500 یورو نقد دستش بیاید باید خیلی درس خواند و کار کرد. خیلی درآمد خوبی است. کی وقت می کنید این همه پول را خرج کنید، وقتی که همیشه روی کشتی هستید؟

– همچین به راحتی خرج می شود که نمی فهمید. اگر زنی داشته باشید که جدا شده باشد، باید کلی پول بدهید. بعد هم به هر بندری که می رسیم، کلی خرج داریم. پانسیون ویژه دریانوردها، غذا، مشروب، زن، …

– جوانان ایرانی عارشان می آید روی کشتی کار کنند و بیکاری را ترجیح می دهند. شرکت های کشتیرانی ایرانی دریانورد از فیلیپین می آورند.

– ایرانی ها که هیچ گاه دریانورد نبوده اند. دانمارک همه اش در آب است. ولی شرکت های دانمارکی هم دریانورد از فیلیپین می آورند. اینجا هم همین گونه است.

– زمان روی کشتی چگونه می گذرد؟ بالاخره در 7-8 ساعت وقت آزاد که هست، چکار می شود کرد؟

– در گذشته که اینترنت و ماهوره و تلویزیون نبود، کتاب می خواندیم و بازی می کردیم. الان که دیگر همه چیز روی کشتی هست و کسی حوصله اش سر نمی رود.

– چقدر دیگر می خواهید روی کشتی باشید؟ بازنشستگی کی می رسد؟

– شما در آلمان باید تا 67 سالگی کار کنید. در دانمارک سن بازنشستگی 62 است. من در ریودوژانیرو یک دوست زن دارم که در آنجا یک بار در کنار ساحل دارد. سالهاست که می گوید بیا اینجا و بمان. 8 سال دیگر می خواهم به آنجا بروم.

– وما هم حتما به زودی در رمان و داستانی از یک دریانورد پیر دانمارکی در کناره آمازون چیزی خواهیم خواند. …

به آن استراحتگاه در نزدیکی کلن نزدیک می شویم. از اتوبان بیرون می روم. یک تریلی دانمارکی در کنار پمپ بنزین است. آن را نشانش می دهم. می گوید: سوار نمی کنند. بیمه نمی گذارد. ولی با این وجود می روم سراغش.

پیاده می شود و می رود و من به این وایکینگ عجیب و غریب می نگرم که در خشکی نمی داند چه کند و در کوه و جنگل گم می شود.

Advertisements

15 پاسخ

  1. سلام نویدار عزیز. سر صبحی، بدجوری کرم مسافرت رو در جانم انداختی! فکر کنم تو هرکدام از ما یه جورایی این تمایل جابجاشدن و درجا نزدن وجود داره! برعکس بسیاری از نظریات بشدت آگراندیسمان شده، بشر همیشه پای در راه داشته و به نوعی کولی و بدون سرزمین بوده! یه سبکی خاصی در مسافربودن هست که شیوه زندگی امروزی رو به آزاری روحی و گرفتار در روتین تبدیل کرده. نه ملی گرایی، نه تبعیت از این یا آن گرایش خاص و خلاصه هیچکدام در انسانی که درجا نیست و در مکان نمی گنجه، آن عملکردی رو نداره که مثلاً رابطه درخت با جنگل رو توضیح میده! بالاخره این پا و حرکت بشر اونو از درخت و گیاه مجزا میکنه! اگرچه هنوز میشه به پر و بال فکر کرد و به پرواز که نه مثل حرکت خطی، بلکه حرکت در سه بعد رو امکان پذیر میکرد!
    دریانورد تو احتمالاً یکی از ساکنان مریخی روی زمین بوده!
    راستی اگه مسیرت از هلند گذشت، خبری بده! خوشحال میشم گپی داشته باشیم و بریم تو دنیای خاص مسافران زمینی و دریائی و خیالاتی به هم بزنیم در مسافران هوائی و رویایی و …
    خودمونیم، فکر نکنم این دریانورد هیچگاه در زندگی اش مورد مصاحبه هیچ خبرنگار و یا اساساً زندگی اش مورد توجه قرار گرفته باشه! فکر کنم اصل این نوشته خوراک خوبی باشه برای نشریات آلمانی! اینطور نیست؟

  2. خیلی قشنگ بود. ولی مگه تو سال ۲۰۰۹ میشه آدم جایی بره و کارت اعتباری اش همراهش نباشه؟

  3. quote:
    پدربزرگم که آلمانی بود، با موافقت مادرم مرا به آلمان آورد. یک آدم بسیار سخت گیر، خشک و بداخلاق!
    /quote
    چرا علامت تعجب گذاشتی؟ این که دقیقا stereotype آلمانیها هست.
    پ.ن.: نوشته جالبی بود

    • بله ولی با وافعیت دیگر نمی خواند. آلمانی ها اصلا اینجور نیستند و با بقیه چندان تفاوتی ندارند.

  4. خیلی عالی بود. بسیار ممنون.

  5. […] دریانورد، سرگردان در خشکی […]

  6. salam doust aziz, khili dastanet baram jaleb bod , behtar khodamo moarefi konam , man 16 sal ke daram tou darya kar mikonam ,ye khordeh etelaat daryam bishtar az shomast , be hamin khater be rahati mitounam begam , avalan tou iran khodemoun ham khili ha hastan ke daran be sourat herfei rou darya kar mikonan va ounjori ham nist ke shoma fekr kardi , 2vouman oun baba shoma ro sar kar gouzashteh , aslan tou in doureh zamouneh bekhater ghavanin sakht bandari moumken nist ke kasi az keshti ja bemouneh va keshti be hamin rahati vaseh khordeh hesab shaksi betouneh jabemouneh , agar ham intor besheh hamisheh har keshti vaseh khodesh ye agent tou har bandar dareh ke moshkelat janebi daryanavardan ro sar samoun mideh /. oun dastani ke ou baba vasat tarif kardeh marbout misheh be khili sal hayeh dour , shayadham tounesteh shoma ro ta residan be maghsat sargarm koneh /.
    bavar kon vaghti dastaneto mikhondam khili khosh hal shodam , choun kolan kasi hichvaght az darya va daryanavard nemineviseh , vali vaghti matneh dastanet tamoum shod fahmidam ,hich taghiri hasel nashoudeh va hanouz khili ha tou dounya hastan ke hich mogheh ba daryanavardan va khadamati ke in adam ha be bashariyat midan hata fekr nakardan va faghat hamoun douzde daryaei tou fekreshoun naghsh mibandeh har mogheh be darya fekr mikonan /.
    baz ham merC az inke comment mano khondin /.

  7. سلام.خوبین؟
    شماها نمی توانید یکجا بمانید و دائم درسفرید ولی امثال من وقتی میخواهیم به مسافرت برویم استرس می گیریم.جالب است. مرسی ازاینکه از محیط ایران و سیاست مسخرش بیرون رفتید و ما رو هم بیرون بردید.

  8. دوست عزیز کی میگه ایران ملوان از فیلیپین می یاره…؟
    اصلا اگه تو سایت یا آدرسی از همچین شرکتهای ایرانی داری محبت کن و برام بفرست…من با سر میروم

    • من چند بار در تلویزیون دیدم که کشتیرانی جمهوری اسلامی گله مند بود که چرا نیروی کار ایرانی حاضر نیست روی کشتی کار کند. اطلاعات من تا همین اندازه است.

  9. جالب بود.
    ولی دریانورد ایرانی هم داریم هزاران نفر.

    من هم دریانوردم بیش از بیست سال.

  10. جالب بود! جدن عجب چیزایی به پستت می خورند نویدار جان 🙂

    یک درخواست آقا: اگه وقت کردی و برات جالب بود درباره ی مالیات و قوانین اش در آلمان چیزی بنویس. مخصوصن درباره برگشت مالیات :). من و دوستان تازه وارد دیگه واقعن بهش نیاز داریم. ممنون.

  11. خیلی جالب بود. با این که با تأخیر زیاد این پست شما را خواندم، دلم نیامد دست‌کم در حد یک کامنت کوتاه تشکر نکنم.
    خیلی ممنونم.

  12. عجب تجربه ای! رفتن از میان کوه و جنگل
    سه سال است که قرار گذاشته ایم با دوستان از سمت الموت تا شمال را از میان کوه و جنگل پیاده برویم می گویند دو روز طول می کشد. حالا که اینو خوندم تابستان آینده حتماً عملیش می کنم
    خیلی خوب نوشته بودی
    شادزی

  13. من نمی دونم از فرانسه تا آلمان پیاده تو جنگل چقدر طول می کشه، اما به نظرم ۳ روز زمان خیلی منطقی ایه و طرف در کوه و جنگل گم نشده!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: