فیلم «زمین محکم» در جشنواره فیلم هامبورگ

روز شنبه پیش  فیلم «زمین محکم» (The Firm Land) را از شاپور حقیقت را در جشنواره فیلم هامبورگ دیدم. شاپور حقیقت نویسنده و فیلم سازی است که از 35 سال پیش در فرانسه زندگی می کند. او تاکنون سه فیلم ساخته است که یکی در برزیل، دیگری در ترکیه و سومی (زمین محکم) در هند ساخته شده است. این که نام ایران در معرفی این فیلم آمده تنها ریشه در کشوری دارد که او در آنجا به دنیا آمده و بزرگ شده است. چیزی در این فیلم ایرانی نیست. شاپور حقیقت خود را جهان وطن می داند و سوژه فیلم های خود را به آنچه که او آن را «جهان سوم» می نامد، اختصاص داده است. او می گوید که جهان سوم دارای ویژگی هایی است که در اروپا و آمریکا نیست و او تلاش در نشان دادن این ویژگی ها در فیلم هایش دارد. از او که خود نیز در سالن سینما بود، پرسیدم که نام فارسی فیلمش چیست. کمی فکر کرد و گفت: زمین محکم. به نظرم آمد که تاکنون به این مورد نیاندیشیده بود و با پرسش من پاسخی داد که شاید همان لحظه به ذهنش رسید. او می گوید: من نه پرتغالی می دانم، نه ترکی و نه هندی. اما در این سه فیلم چیزهایی هست که من بدون دانستن زبان مردم می توانم با آنها ارتباط بگیرم و آنها را به تصویر بکشم.The Firm Land

این فیلم که به عنوان محصول مشترک ایران، فرانسه و هند معرفی شده بود، در هند تهیه شده بود و در واقع یک فیلم هندی، به زبان هندی و با زیرنویس انگلیسی بود. داستانی شاعرانه و به بیان شاپور حقیقت، آمیزشی از فیلم مستند با رویا و تخیل، به گونه ای که نمی توان به روشنی دید که کدام بخش تخیل بود و کدام مستند و واقعی. هنرپیشه های آماتور فیلم، مردم روستایی خواب آلود در کناره اقیانوس هند بودند که با ماهیگیری زندگی ساده و به دور از هیاهوی شهر و تمدن می گذراندند. آنها که با یک بیماری ناشناخته، شاید ایدز، روبرو بودند، تصمیم می گیرند که چند نفر را از میان خود برگزیده، به بمبئی بفرستند و از وزارت بهداشت درخواست بررسی و کمک کنند. فیلم این ویژگی هند را برجسته می سازد که به عنوان بزرگترین دمکراسی دنیا دارای صدها زبان است و از جمله مردم این روستا که بیشتر نیز بی سواد هستند، زبان انگلیسی را که زبان رسمی است را نمی دانند. از این رو شش نفر را به شهر مبیفرستند تا در آنجا آدمی باسواد بیابند که بتواند مشکل این روستاییان را در اداره بهداشت طرح کند. ماجراهایی که برای این شش نفر در شهر چند میلیونی و بدون خواب بمبئی با آن ترافیک و مردم بی شمار و درهم برهمی شهر بزرگ روی می دهد، موضوع اصلی فیلم است. فساد اقتصادی و حقه بازی در بوروکراسی اداری و کاغذبازی، رشوه، درگیری با ماموران، بی تفاوتی شهرنشین نسبت به سرنوشت کسی که نیاز به کمک دارد، ناتوانی روستاییان برای حل چیزهای پیش پا فتاده و عدم درک آنها صحنه های فیلم را تشکیل می دهند. درگیری میان سنت های روستایی فراموش شده دردوردست ها با زندگی پر جنب و جوش شهری رو به مدرن که تفاهمی برای مردمی ندارد که حتی زبانش را نیز نمی دانند. فیلم صحنه ای از مبارزه مسالمت آمیز و منفعل را نیز نشان می دهد که ویژگی فرهنگ هند و آن روشی است که مهاتما گاندی توانست با آن انگلیسی ها را از هند برون راند.

فیلم هر چند که دارای موضوعی ساده و پر از تصویرهای روزمره است، اما توانسته است این تصویرها را شاعرانه و زیبا بر پرده آورد. شاپور حقیقت می گوید: شما یک دوربین را بگذار در کنار خیابانی در تهران و ببین چه تصویرهای زیبایی از همین روزمرگی ها می توانی بگیری.

سه اپیسود در یک روز

باز هم امروز از آن روزهایی بود که وقتی به نیمه شب می رسد، آن قدر تجربه فشرده داشته ای که نمی دانی چگونه هضمش کنی. زمان می خواهد. آن چه در زمانی کوتاه می بینی چنان افکارت را به هم می ریزد و چنان باران تصویرها بر سرت می بارند که ذهن مجبور است برای هضم این همه شتاب گیرد و دیگر به آرامش نمی رسد. اکنون هم که می خواهم بنویسم، احساس می کنم که پراکنده می نویسم ولی نمی شود جمعش کرد.

اپیسود اول، هامبورگ، جشنواره فیلم: یک ساعت تا هامبورگ راه است و می روم تا فیلم «تهران بدون مجوز» (Tehran Without Permission) از سپیده فارسی را ببینم. فیلمی است که او یک سال و نیم پیش در تهران گرفته و برای فیلم برداری تنها از یک تلفن همراه استفاده کرده است. سپیده فارسی خودش هم آنجا بود و شال سبزی نیز آویخته بود. او پس از فیلم به پرسش ها پاسخ داد.

اپیسود دوم: از هامبورگ تا خانه را در اتوبان با جوآن بایز  Joan Baezمی گذرانم که صدایش سالهاست همراهم بوده است و پس از آن که تنها چند روز پس از مرگ ندا در آشپزخانه خانه اش گیتارش را برداشت و ترانه “We Shall Overcome” را به فارسی خواند، برایم جلوه جدیدی یافته است. در آن سالهای 1980 این ترانه جزو سرودهایی بود که می خواندیم و می رفتیم. جاده خلوت و تاریک، قرص نیمه ماه در برابرم در آسمان صاف و صدای جوآن بایز، این همه چنان مرا به خود می کشند که نه زمان را حس می کنم و نه توجه آگاهانه به جاده دارم. دوست می داشتم می شد بدون چراغ و در تاریکی رفت تا آن همه زیبایی با نور خراب نشود. آنگاه که جی.پی.اس که ساکت بود، ناگهان خروس بی محل شد و گفت: «خروجی بعدی لطفا بیرون بروید»، تنها یک واژه به ذهنم دوید: زهرمار!

رسیده بودم.

اپیسود سوم: تلویزیون را روشن می کنم. روی کانال مورد علاقه ام 3SAT است. بدون توجه به آن می خواستم چای درست کنم که صدایی آشنا به فارسی پیچید: «الو؟ آقای علی؟ حال شما خوبه؟ …» با حیرت به سوی تلویزیون برمی گردم: فرح دیبا دارد با تلفن حرف می زند. 3SAT دارد فیلم مستند «فرح دیبا، شهبانو و من» را که ناهید پرسون سروستانی ساخته است، را نشان می دهد.  در باره این فیلم شنیده و خوانده بودم و حالا تلویزیون داشت آن را نشان می داد. باید پای آن می نشستم . نیم ساعت را از دست داده بودم. هجوم افکار دوباره شدت یافت.

اینها را باید تک تک و جداگانه بنویسم.

جشنواره فیلم هامبورگ با شرکت 5 فیلم ایرانی

این روزها جشنواره بین المللی فیلم هامبورگ در جریان است. پنج فیلم ایرانی در این جشنواره شرکت کرده اند. نمی دانم می توانم همه این فیلم ها را ببینم یا نه.

–          زمین محکم (The Firm Land)، ایران، فرانسه، هند، شاپور حقیقتThe Firm Land

–          حیران (Heiran)، ایران، شالیزه عارف پورHeiran

–          کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد (No one Knows About Persian Cats)، ایران، آلمان، بهمن قبادی، رکسانا صابری، حسین آبکنارNo One Knows About Persian Cats

–          تهران بدون مجوز (Tehran Without Permission)، فرانسه، ایران، سپیده فارسیTehran Without Permission

–         چمن زارهای سپید (The White Meadows)، ایران، محمد رسولفThe White Meadows

برای تماشای هر فیلم باید به هامبورگ که در صد کیلومتری اینجاست بروم. آنهایی را که بتوانم ببینم در اینجا در باره شان خواهم نوشت.

شایعه ای که می خواهد شایعه پراکنی را افشا کند

به این خبر که سایت رویداد گذاشته، توجه کنید:

«تشکیل کمیته خبرسازی زیر نظر دفتر ریاست جمهوری: در حالی که چندی پیش یک منبع آگاه در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی گفت: «بنا به دستور محمود احمدی نژاد دولت برای کمک مالی به یک خبرگزاری ، مبلغ ده میلیاد ریال به حساب شخصی مدیر عامل این خبرگزاری واریز نموده است» همین مقام مسوول از دلایل این اقدامات پرده برداشت.

این مقام مسوول در مصاحبه با خبرنگار رویداد مدعی شد که کمیته ای پنج نفره تشکیل شده است که وظیفه انتشار برخی خبرهای دروغ و جهت دار را در سطح گسترده دنبال می کند.

وی اضافه کرد: «در این کمیته مدیر یک خبرگزاری به عنوان مسوول، یک مجری تلویزیونی، یکی از نزدیکان احمدی نژاد و مدیر یک سایت خبری ، یک متخصص سایبر سرشناس و یک مقام قضایی – امنیتی عضویت دارند.»

این منبع آگاه مدعی است که این کمیته زیر نظر دفتر ریاست جمهوری فعالیت می نماید و واریز مبلغ ده میلیارد تومان به حساب شخصی یکی از مدیران خبرگزاری های هوادار دولت در راستای آغاز به کار این کمیته صورت گرفته است.

وی در پاسخ به سوال خبرنگار رویداد مبنی بر دلایل تشکیل این کمیته گفت: «قرار بر این است که یک سازمان با اعضای محدود تشکیل شود و دو وظیفه را به شکل موازی پیش ببرند. در قدم اول «سالم سازی» فضای رسانه ای. به این معنی که دولت بیشترین کنترل را بر منابع انتشار اخبار داشته باشد. برای این کار روشهای متفاوتی نیز در دست بررسی است.

وظیفه دیگر این کمیته تولید محتوا است. به این معنا که در موارد مختلف خبرسازی انجام بگیرد. این اخبار بر اساس منابع اطلاعاتی و حتی شنود جلسات خصوصی مقامات و مسوولان صورت خواهد گرفت. بخشی از اخبار نیز به طور کامل ساختگی خواهد بود.»

این منبع اگاه افزود: «به عنوان مثال این کمیته دو پروژه مشخص را در دست اجرا داشت و دارد. اولی مربوط به یکی از قربانیان حوادث اخیر است و مورد دیگر اخبار مربوط به دیدار سید محمد خاتمی و جورج سورس. من اطلاع موثق دارم که در مورد آقای خاتمی به عنوان پاداش و یا هزینه انجام عملیات مبلغ یک میلیار ریال به مجموعه تزریق شده است.»»

* * *

گمان نمی برید که این خبر بسیار مهمی است؟ تشکیل کمیته خبر سازی، یعنی دروغ پراکنی سازمان یافته از سوی رییس جمهور! یک خبر بسیار مهم برای جنبش سبز. ولی یک بار دیگر آن را بخوانید تا ببینید که این خبر، اصلا خبر نیست. خبر چیزی است که در یک مورد روشن، اطلاعات واضح و روشن دهد. به بیان دیگر، یک خبر باید به شش پرسش پاسخ دهد:

کی؟ کی (چه زمانی)؟ کجا؟ چی؟ چطور؟ چرا؟

نه منبع معلوم است (که البته می توان این یکی را فهمید که نامش برده نشود. چون گویا طرف از داخل وزارت ارشاد است). ولی کدام خبرگزاری؟ مدیر عاملش کیست؟ چه کسانی در این کمیته پنج نفره عضو هستند؟ هیچ چیز در این متن نیست که آگاهی رساند. پخش شایعه! یعنی خود همان چیزی که در اینجا می خواهد افشا کند. خودش همان کار را دارد انجام می دهد.

در این سالها چنان فضای خبررسانی را آلوده ساخته اند که برای همه عادی شده است که هر چه دستشان می رسد را پخش کنند. اگر یک ویلاگ چون اینجا خبر نادرستی را پخش کند، می شود از بی تجربگی و نبود امکانات یک نفر چشم پوشی  کرد. ولی یک سایت خبری؟ یک خبرگزاری؟

این کارها هیچ گونه کمکی به خبررسانی سالم نمی کند و تنها اعتماد می شکند و تخریب می کند. اکنون همین کمیته ای که می گویید برای خبرپراکنی به وجود آمده است یا همین خبرگزاری که نامش را نمی برید، به این خبر می تواند استناد کند و کاملا درست و حرفه ای شما را به خبرپراکنی متهم سازد و برای خود مشروعیت بتراشد. در نهایت با این کار به استقرار آنها یاری می رسانید.

سخنرانی سرجوخه آرادان برای صندلی ها در نیویورک

مفلوک را در نیویورک دیدید؟ داشت برای صندلی های خالی سخنرانی می فرمود. «من در چهار سال گذشته از چالش های اصلی جهان و ریشه های اصلی آنها برای شما سخن گفته ام.» و این یک سوم از انشای بچه دبستانی او AN-5بود که من در چند سال گذشته به شما چه گفته ام. امروز نیز آمده ام که باز هم بگویم. البته انشایش به بیان رسانه ها همان تکرار حرفهای سال های پیش بود. در مجموع پروبالش ریخته بود. حرفی هم در نفی هولوکاست نزد. ولی به اسراییل تاخت. چقدر هم پاچه خواری آمریکا را کرد. از هفته های پیش در اخبار می آمد که نمایندگان او در اداره های آمریکایی بالا و پایین می روند تا کسی را از دولت آمریکا راضی کنند تا حاضر شود با احمدی نژاد ملاقاتی داشته باشد و یا دست کم یک سلام و علیک. کور خوانده بود و آمریکایی ها این لطف را به او نکردند ahmadinejad-cp-w-7374106که برود و به مردم  ایران دهن کجی کند که: دیدید؟ کار به جایی رسید که در اخبار آمد که یکی از دغدغه های اوباما این است که چگونه در راهروهای سازمان ملل برود و بیاید و این مردک را تصادفی نبیند. شاید هم چهار نفر را گذاشته باشد تا مسیرها را چک کنند و در صورت امن بودن از خطر احمدی نژاد، اوباما بتواند در یک طبقه برود و بیاید. کاش نیک آهنگ کوثر یک کاریکاتور از اوباما در چنین حال و روزی بکشد!

هیچ کدام از کشورهای همراه همیشگی دولت آمریکا این گونه دریوزگی آمریکا را نمی کنند که این تحفه می کند.NYC-2

خبرنگار فاکس نیوز گزارش می داد که این مورد که نمایندگان کشورها به هنگام سخنرانی کسی سالن را ترک کنند، بسیار نادر بوده است و معمولا یا نمی آیند و یا کارمندان رتبه پایین را می فرستند تا یادداشت بردارند. اما به هنگام سخنرانی سرجوخه آرادانی چند گروه از جا برخاستند و رفتند. نمایندگان آمریکا، انگلیس، اسراییل، آلمان و کانادا با هم رفتند. پس از آنها نمایندگان استرالیا، آرژانتین، دانمارک، فرانسه، مجارستان، ایتالیا و نیوزیلند رفتند. بسیاری هم که از پیش رفته بودند و در سالن نبودند. هنگام ترک گروه کانادا و کستاریکا با حرکت دوربین NYC-1صندلی های خالی را می دیدی و شاید سه چهارم سالن و یا بیشتر خالی بود. جالب این بود که حتی نماینده لبنان هم بیرون رفت. تنها صندلی ها صبرشان کافی بود.

یکی از دستاوردهای احمدی نژاد بنا به گزارش رسانه های آمریکایی این بود که برای نخستین بار یهودی ها و مسلمانان ها در کنار هم برای هدف مشترک در نیویورک تظاهرات کردند. البته یهودی ها به خاطر بستن یک خیابان اصلی با پلیس درگیر و تعدادی از آنها دستگیر شدند. جالب این بود که یکی از آنها به هنگامی که با پلیس می رفت برای دمکراسی برای مردم ایران شعار می داد و نه بر علیه احمدی نژاد یهودی ستیز.

سبزها خواب را هم بر احمدی نژاد حرام کردند. در برابر هتل او جمعیتی جمع بود و شعار می داد: قاتل، بیا 1بیرون!

به نظر می آید که همه این چیزهایی که در ایران در این ماهها گذشته هنوز کافی نیست که بتواند همه ایرانیان را در یک جبهه برای هدف مشترک گرد آورد. چهار گروه بودند در نیویورک: جبهه سبز، طرفداران پادشاهی، مجاهدین خلق و حزب کمونیست کارگری. آن پایگاه نیرومند جبهه سبز در میان مردم ایران نیز کافی نیست تا 3طرفداران پادشاهی و مجاهدین خلق و انواع گروه های چپول دیروزی مساله به این سادگی وحدت پیرامون هدف مشترک را درک کنند و دیدگاه های تنگ بینانه خود را کنار گذاشته، با این جبهه همراه شوند. اینها عقب مانده ترین بخش جامعه ایران هستند که با وجود این همه فراخوان برای همکاری و کنار گذاشتن اختلاف ها برای هدف مشترک، باز نیز می آیند و با جبهه سبز درگیر می شوند. اینها نه می اندیشند و نه می توان چیزی به آنها یاد داد. نه 4تجربه سازمان آزادیبخش فلسطین، نه کنگره ملی آفریقا و بسیار جبهه های دیگر که همه با اتحاد به هدف خود دست یافته اند، هیچ کدام نمی توانند این دیروز اندیشان و گیر کرده در پیچ و خم های تاریخ را قانع سازد که چشمشان را باز کنند. یعنی باید یک نسل منتظر شویم تا این مشکل به خودی خود و از راه طبیعی حل شود؟

دلقکی به نام معمرالقذافی در نیویورک

اگر برخی از این مردمان منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا و رهبرانشان نبودند، جهان حوصله اش سر می رفت. کمی به این منطقه بنگرید. کلی آدم عجیب و غریب و رهبر دیوانه می یابید که بر کشورها حکومت می کنند و اگر جنبش کنونی سبز ایران را نادیده بگیریم، مردمان این کشورها دشواری جدی با آنها ندارند. از همین احمدی نژاد و خامنه ای خودی گرفته تا خاندان اسد و بن لادن و السعود و ملاعمر و معمرالقذافی و یا آن خل و چل ترکمن باشی، صفرمراد نیازوف که تا همین چند سال پیش مرکز تمدن جهان بود (میراث ترکمن باشی). اگر به سراغ یک کمی بهترها برویم، باز هم به حسنی مبارک و الهام علی اف و رییس جمهورهای دایم العمر موروثی برمی خوریم.

هم اکنون که اینها را می نویسم، قیافه معمرالقذافی در CNN است که با آن لباس بدوی و موهای رنگ کرده و درهم برهم در مجمع عمومی سازمان ملل در نیویورک گرم سخنرانی است و دارد به اساسنامه سازمان ملل می تازد. در فاصله ای که همه مجمع منتظر بود که حضرت (با تاخیر) به پشت تریبون تشریف فرما شوند، CNN محله بدفورد در نیویورک را نشان داد که قذافی در روی چمن های یکی از ویلاهای آنجا چادر زده است و بالایش هم آنتن ماهواره نصب کرده است. مردم محل پیش از آمدن او اعتراض وسیعی کرده بودند و نمی خواستند که او با چادرهایش به محله آنها بیاید. او سالهاست که این کار را می کند. هیچ گاه در ساختمان نمی خوابد و اگر هم مجبور شود، در داخل ساختمان چادر می زند. در همین نیویورک در گذشته حتی به داخل هتل رفته، بزرگترین GHadafi1سویت را کرایه کرده و چادرش را در اتاق هتل برپا کرده است.آدمهایش در ابتدامی خواستند در سنترال پارک چادر بزنند که شهرداری جلویشان را گرفت. قذافی به گفته تلویزیون abc در آمریکا  به «سگ دیوانه خاورمیانه» معروف است (Mad dog of the Middle East).

واقعا دیوانه نیست این مردک؟

…هنوز دارد چرند می گوید که سازمان ملل اینجایش کج است و آنجایش! در آنجا دمکراسی حاکم نیست. قذافی به جهان دمکراسی درس می دهد. می گوید «اینجا هاید پارک کورنر است و همه ما دکور هستیم.»  می گوید تروریسم یعنی همین! می گوید نام «شورای امنیت» را باید گذاشت «شورای ترور». دیگر دارد قاطی می کند. به Ghadafi3رهبران 194 کشور می گوید:  «شماها الان که من حرف می زنم. همه خسته هستید، از راه دور آمده اید، Jetlag دارید و ذهنتان کار نمی کند.» پس از همه این فضولات که فرمود، منشور سازمان ملل را که در دست داشت را پاره کرد و پشت سرش ریخت. چیزی دفترچه مانند را هم به پشت سرش به سوی خانم رییس جلسه پرتاب کرد. هنوز نمی دانم چه بود.

حق با او هم باشد، کسی از این آدم بی پرنسیپ و بندباز چیزی را باور نمی کند. جهان جریان هواپیمای پان آمریکن و سقوط آن بر فراز «لاکربی» در اسکاتلند را فراموش نکرده است. مترجمی هم که با خودش آورده، انگلیسی را چهارنعل حرف می زند که گوش شنونده درد می گیرد. خودش که هیچ گاه تمرکز ندارد و پراکنده می گوید و با چنین مترجمی هم تنها روان شنونده شاد می شود.

البته این تنها یک تصادف است که نوشته من در باره قذافی با سخنرانی او در سازمان ملل همزمان شده است که در CNN در گوشه صفحه تصویر کامپیوتر می بینم. من می خواستم در این نوشته از شاهکارش در سویس بگویم که نزدیک یک سال است که آنجا را به هم ریخته است. ولی الان که قیافه اش را که می بینم، هزار چیز دیگر نیز یادم می افتد. یک کتاب دارد به نام «انقلاب سبز» که همه مردم در «جماهیر عربی خلقی سوسیالیستی لیبی» باید آن را بخوانند و یاد بگیرند. یک کتابچه کوچک جیبی است که آن را جایگزین قرآن کرده است. خودش را هم جای پیغمبر گذاشته است و اعتقاد ژرفی به این حرف دارد. البته این چیز غریبی نیست.

حالا جریان سویس:

سال گذشته زمانی که بلال معروف به هانیبال، پسر قذافی و همسرش آلین در هتل «پرزیدنت ویلسون» در شهر ژنو بودند، دو نفر از خدمتکاران لیبیایی که همراه آنها بودند، از فرصت استفاده کرده و از آن دو به جرم بدرفتاری و اعمال خشونت جسمی و کتک، به پلیس ژنو شکایت کردند. البته کارمندان هتل پس از دیدن سرووضع این دو نفر و لکه های کبود بر بدن آنها پلیس را خبر کرده بودند. به دنبال این شکایت پلیس جناب هانیبال قذافی و همسرش را دستگیر و زندانی کرد. عجب گناه کبیره ای! اگر آن پلیس می دانست که با این کار کاملا عادی و قانونی خود چه بهمنی را به راه می اندازد، شاید کمی با بزرگترها مشورت می کرد. به هر رو دادگاه در آن زمان آنها را با قرار ضمانت 200.000 فرانک برای هانیبال و 300.000 فرانک برای همسر او آزاد کرد.

همین مردکی که در همین لحظات در نیویورک دارد به جهان دمکراسی و برابری را درس می دهد، تا خبر را شنید، ابتدا دستور داد دو بازرگان سویسی را که در آن زمان در لیبی بودند، را دستگیر کنند و به زندان بیاندازند. این دو نفر از سال پیش تاکنون هنوز در زندان هستند. سپس صادرات نفت را به سویس قطع کرد، میلیاردها دلار پول که در سویس داشت را از آنجا بیرون کشید و پروازهای بین لیبی و سویس را قطع کرد. اینها همه کافی نبود. در آخرین نشست G-8 در ایتالیا، به آنجا آمد و خواهان آن شد که سویس از میان برداشته شود و میان ایتالیا، آلمان و فرانسه تقسیم شود. در ماه اوت گذشته آقای مرتس، رییس جمهور سویس با عجله به لیبی رفت تا این جریان را که وزارت خارجه سویس تا آن زمان نتوانسته بود حل کند، جوری پایان دهدو با وجودی که او در آنجا موافقت نامه ای را امضاء کرد و قول داد که دادگاهی در ژنو تشکیل شود و به این جریان رسیدگی کند، قذافی شترچران حاضر به پذیرش او نشد. بر خلاف موافقت نامه ای که لیبی امضاء کرد، هنوز دو بازرگان بی گناه سویسی که نه سر پیاز بودند و نه ته آن، در زندان لیبی هستند. در حالی که لیبی بر اساس آن موافقت نامه قول داده بود آنها را تا پایان ماه اوت آزاد کند.

سویس برای جلسه عمومی امروز سازمان ملل سه نفر از دیپلمات های بلندپایه خود را نیز به نیویورک فرستاده است تا چنان چه این بازی در آنجا ادامه پیدا کرد، آنها جوری مشکل را حل کنند. تا این لحظه که موردی پیش نیامده است.

شاید اگر به گوش قذافی برسد که کسی در وبلاگش این چیزها را در باره او نوشته است، بیاید اینجا و آلمان را بین هلند و لهستان و آرژانتین و نیوزیلند تقسیم کند.

پس نوشت: همین الآن در اخبار آمد که جناب قذافی شش برابر زمانی که قرار بود، وراجی فرموده و برنامه را به هم ریخته است.

اگر برخی از این مردمان منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا و رهبرانشان نبودند، جهان حوصله اش سر می رفت. کمی به این منطقه بنگرید. کلی آدم عجیب و غریب و رهبر دیوانه می یابید که بر کشورها حکومت می کنند و اگر جنبش کنونی سبز ایران را نادیده بگیریم، مردمان این کشورها دشواری جدی با آنها ندارند. از همین احمدی نژاد و خامنه ای خودی گرفته تا خاندان اسد و بن لادن و السعود و ملاعمر و معمرالقذافی و یا آن خل و چل ترکمن باشی، صفرمراد نیازوف که تا همین چند سال پیش مرکز تمدن جهان بود (اینجا). اگر به سراغ یک کمی بهترها برویم، باز هم به حسنی مبارک و الهام علی اف و رییس جمهورهای دایم العمر برمی خوریم.

هم اکنون که اینها را می نویسم، قیافه معمرالقذافی در CNN است که با آن لباس بدوی و موهای رنگ کرده و موهای درهم برهم در مجمع عمومی سازمان ملل در نیویورک گرم سخنرانی است و دارد به اساسنامه سازمان ملل می تازد. در فاصله ای که همه مجمع منتظر بود که حضرت (با تاخیر) به پشت تریبون تشریف فرما شوند، CNN محله بدفورد در نیویورک را نشان داد که قذافی در روی چمن های آنجا چادر زده است. مردم محل پیش از آمدن او اعتراض وسیعی کرده بودند و نمی خواستند که او با چادرهایش به محله آنها بیاید. او سالهاست که این کار را می کند. هیچ گاه در ساختمان نمی خوابد و اگر هم مجبور شود، در داخل ساختمان چادر می زند. در همین نیویورک در گذشته حتی به داخل هتل رفته، بزرگترین سویت را کرایه کرده و چادرش را در اتاق هتل برپا کرده است. دیوانه نیست این مردک؟ …هنوز دارد چرند می گوید که سازمان ملل اینجایش کج است و آنجایش! در آنجا دمکراسی حاکم نیست. قذافی به جهان دمکراسی درس می دهد. می گوید «اینجا هاید پارک کورنر است و همه ما دکور هستیم.»  می گوید تروریسم یعنی همین! می گوید نام «شورای امنیت» را باید گذاشت «شورای ترور». دیگر دارد قاطی می کند. می گوید: شماها الان که من حرف می زنم. همه خسته هستید، از راه دور آمده اید و ذهنتان کار نمی کند.»

حق با او هم باشد، کسی از این آدم بی پرنسیپ و بندباز چیزی را باور نمی کند. مترجمی هم که با خودش آورده، انگلیسی را چهارنعل حرف می زند که گوش شنونده درد می گیرد. خودش که هیچ گاه تمرکز ندارد و پراکنده می گوید و با چنین مترجمی هم تنها روان شنونده شاد می شود.

البته این تنها یک تصادف است که نوشته من در باره قذافی با سخنرانی او در سازمان ملل همزمان شده است که در CNN در گوشه صفحه تصویر کامپیوتر می بینم. من می خواستم در این نوشته از شاهکارش در سویس بگویم که نزدیک یک سال است که آنجا را به هم ریخته است. ولی الان که قیافه اش را که می بینم، هزار چیز دیگر نیز یادم می افتد. یک کتاب دارد به نام «انقلاب سبز» که همه مردم در «جماهیر عربی خلقی سوسیالیستی لیبی» باید آن را بخوانند و یاد بگیرند. یک کتابچه کوچک جیبی است که آن را جایگزین قرآن کرده است. خودش را هم جای پیغمبر گذاشته است و اعتقاد ژرفی به این حرف دارد. البته این چیز غریبی نیست.

حالا جریان سویس:

سال گذشته زمانی که هانیبال، پسر قذافی و همسرش آلین در هتل «پرزیدنت ویلسون» در شهر ژنو بودند، دو نفر از خدمتکاران لیبیایی که همراه آنها بودند، از فرصت استفاده کرده و از آن دو به جرم بدرفتاری و اعمال خشونت جسمی و کتک، به پلیس ژنو شکایت کردند. به دنبال این شکایت پلیس جناب هانیبال قذافی و همسرش را دستگیر و زندانی کرد. عجب گناه کبیره ای! اگر آن پلیس می دانست که با این کار کاملا عادی و قانونی خود چه بهمنی را به راه می اندازد، شاید کمی با بزرگترها مشورت می کرد.

همین مردکی که در همین لحظات در نیویورک دارد به جهان دمکراسی و برابری را درس می دهد، تا خبر را شنید، ابتدا دستور داد دو بازرگان سویسی را که در آن زمان در لیبی بودند، را دستگیر کنند و به زندان بیاندازند. این دو نفر از سال پیش تاکنون هنوز در زندان هستند. سپس صادرات نفت را به سویس قطع کرد، میلیاردها دلار پول که در سویس داشت را از آنجا بیرون کشید و پروازهای بین لیبی و سویس را قطع کرد. اینها همه کافی نبود. در آخرین نشست G-8 در ایتالیا، به آنجا آمد و خواهان آن شد که سویس از میان برداشته شود و میان ایتالیا، آلمان و فرانسه تقسیم شود. در ماه اوت گذشته آقای مرتس، رییس جمهور سویس با عجله به لیبی رفت تا این جریان را که وزارت خارجه سویس تا آن زمان نتوانسته بود حل کند، جوری پایان دهدو با وجودی که او در آنجا موافقت نامه ای را امضاء کرد و قول داد که دادگاهی در ژنو تشکیل شود و به این جریان رسیدگی کند، قذافی شترچران حاضر به پذیرش او نشد. بر خلاف موافقت نامه ای که لیبی امضاء کرد، هنوز دو بازرگان بی گناه سویسی که نه سر پیاز بودند و نه ته آن، در زندان لیبی هستند. در حالی که لیبی بر اساس آن موافقت نامه قول داده بود آنها را تا پایان ماه اوت آزاد کند.

سویس برای جلسه عمومی امروز سازمان ملل سه نفر از دیپلمات های بلندپایه خود را نیز به نیویورک فرستاده است تا چنان چه این بازی در آنجا ادامه پیدا کرد، آنها جوری مشکل را حل کنند. تا این لحظه که موردی پیش نیامده است.

شاید اگر به گوش قذافی برسد که کسی در وبلاگش این چیزها را در باره او نوشته است، بیاید اینجا و آلمان را بین هلند و لهستان و آرژانتین و نیوزیلند تقسیم کند.

رادیو فرهنگ بی فرهنگ و دیگر رادیوهای حکومتی

یک روز که در برهوت فرهنگی تهران نشسته بودم و به امید شنیدن چیزی با ارزش با رادیو ور می رفتم، ناگهان در ایستگاهی صدای پیانوی شوپن پیچید. دلتنگ و شاد موج را صاف کردم. آن گونه که بعد فهمیدم، رادیو فرهنگ بود که یکی از پرلودهای شوپن را پخش می کرد. این پرلودها هر کدام دو سه دقیقه بیش نیستند. با این وجود گوینده یک ثانیه هم نتوانست صبر کند و حتما پیش از پایان قطعه باید فضل می فرمود. پس از آن چند باردیگر که به این امید که بشود این رادیو را گوش داد، کنجکاو رادیو فرهنگ شدم. دیدم که از اینها این کارها برنمی آید. نه سواد دارند، نه آثار موسیقی کلاسیک را می شناسند و نه دنبالش می روند که کمی یاد بگیرند و بیایند و برای شنونده های خود بازگویند. زحمت نمی دهند به خودشان و سوادشان از آن حدی که روی جلد یک سی دی نوشته است، فراتر نمی رود. آن را هم نصفه و نیمه می گویند که ماست مالی و از سرخود باز کردن در بسیاری از کارهای ایرانیان  ویژه است، به ویژه آنهایی که در خدمت حکومتیان امام زمانی هستند. از همه زشت تراین است که قطعه موسیقی را بسته به زمانی که دارند، در میان قطع می کنند و یا حرف می زنند. این توهین بزرگی به شنونده و صاحب قطعه است. بیشتر احساس می کنی که می خواسته اند زمانی خالی را تا اخبار یا اذان یا هر برنامه دیگر بپوشانند تا این که به شنونده تشنه فرهنگی، یک کار زیبا را ارایه دهند. به هر حال، پس از چند بار گوش دادن به رادیوی فرهنگ، سکوت برهوتی را به این رادیوی بی فرهنگ بی سواد و پرمدعا ترجیح دادم.

در یکی دوسالی که در ایران بودم و کمی به رادیوهای آنجا توجه کردم، دیدم که هیچ کدام قابل تحمل نیستند و به بیان دیگر، نفرت انگیز هستند (از خیر تلویزیون می گذرم). نه بار جدی خبری دارند که تمام گرم پخش خرافات و اخبار دروغین و نصفه کاره هستند و نه از دید آموزشی ارزشی دارند. آمارها یا نادرست است و یا اگر هم درست باشد، نیمه کاره و بدون قیاس و در نهایت بی ارزش. یک نمونه بسیار رایج در آمارگویی شان: مثلا می گویند صادرات مواد شیمیایی 20 تن افزایش یافت. خوب، این هیچ چیز را نمی گوید و خبری نمی دهد. چون نمی گویند این میزان چقدر بوده و به کجا رسیده. جایگاهش در مقایسه با جای دیگر کجاست. این گونه آماردهی یا عمدی است و یا از بی سوادی و یا هردو. اطلاعاتی که می تواند بار آموزشی داشته باشند،  سطحی و برخی اوقات نادرست هستند. دو سه نفر نشسته اند و در اینترنت می گردند و یا روزنامه های خارجی (درجه چهار و پنج که زبانش هم ساده و قابل فهم باشد) را می خوانند و هر چیزی را یافتند، ترجمه می کنند و آن را به عنوان آخرین دسناورد علمی به خورد خلق الله می دهند. آن کمیتی که من در تهران در برنامه های آموزشی و علمی شنیدم یا دیدم، هیچ گاه در یک تلویزیون درجه سه اروپایی هم نمی بینی. اصلا مسئولیت سر این صدا و سیمای آخوندی نمی شود. یکی دوبار بلافاصله پس از آن که در برنامه ای گفتند که فلان چیز سرطان زاست و یا در فلان جای جهان فلان پیشرفت علمی به دست آمده است، در اینترنت گشتم، یا چیزی نبود و یا اگر چیزی بود، به گونه حدس و یا زمینه پژوهش بیشتر آمده بود ولی اینها آن را به عنوان نتیجه و دستاورد علمی در تلویزیون یا رادیو می آورند.

با دو سه نفر آدم کم سواد که کاری جز گشتن در اینترنت و گردآوری اطلاعات دست و پا شکسته و یا کپی کارهای دیگران، کار دیگری بلد نیستند، برنامه یک روز رادیویی را می پوشانند. دوست دارم چند تا از آنها این نوشته را در اینجا بخوانند، به اینجا بیایند تا بتوانیم یک گفتگوی جدی داشته باشیم.

رادیوی بی بی سی یک کانال دارد به نام Radio Four. برنامه ای فرهنگی و اجتماعی است و برای کسی که تشنه دانش باشد، لذت بخش. رادیوهای ایالتی آلمان همه شان چند ایستگاه برای سلیقه های مختلف دارند. از جمله همه شان یک رادیوی فرهنگی دارند که برنامه های با کیفیت بسیار بالای آموزشی و موسیقی کلاسیک پخش می کند. آنهایی که در آلمان هستند، WDR5، HR2، DLF، BR و غیره را می شناسند. هر برنامه شان در نیم ساعت چنان بار آموزشی دارد که برخی اوقات برای هضم آن زمان  بیشتری لازم است.  خود چندین بار شاهد بوده ام که برای یک گزارش 15 دقیقه ای در یک رادیوی آلمانی یک نفر شاید یک هفته کار و پژوهش کند و فشرده آن چه را که گرد می آورد را در آن چند دقیقه بیان کند. مو لای درز کارشان نمی رود و اگر هم خطایی کنند، آن را بیان می کنند.

بارها شده که در حال رانندگی از یک رادیوی آلمانی برنامه ای پخش شده که برای تمرکز روی آن در گوشه ای ایستاده ام و نه تنها تا آخر آن را گوش داده ام، بلکه کلی زمینه های جالب برای مطالعه بیشتر به دستم داده است.

یک موردش را همین روزها می نویسم.