تراژدی سازمان مجاهدین خلق (4)

دوستی داشتم به نام علی که صادقانه شبانه روز برای سازمان مجاهدین کار می کرد. در دوران ازدواج ایدئولوژیک بسیار کم حرف شده بود و پاسخی به حرف های ما نمی داد. پس از مدتی بدون هیچ گونه خبری ناپدید شد و دیگر کسی او را ندید.

به این فیلم در یوتیوب توجه کنید که توسط تلویزیون مجاهدین پخش شده است. این فیلم صدام حسین را به همراه طارق Rajavi & Saddam Hussein-1عزیزنشان می دهد که مسعود رجوی رابه حضور می پذیرند. آنها یکدیگر را در آغوش می گیرند و می بوسند. گزارشگر در فیلم این گونه می گوید (گزارش را پیاده کردم برای کسانی که شاید به خاطر سرعت پایین اینترنت نتوانند فیلم را ببینند):

«در تاریخ 25 خرداد ماه 1365 دیدار صلح در بغداد بین رهبر نوین انقلاب ایران، برادر مجاهد مسعود رجوی و آقای صدام حسین رییس جمهور عراق صورت گرفت. در این دیدار رییس جمهور عراق  ورود برادر مجاهد مسعود رجوی به عراق و اقامت رهبر نوین انقلاب ایران در این کشور را به عنوان میهمان بزرگوار و مجاهد صلح و حسن همجواری بین دو کشور همسایه خوش آمد گفت. رییس جمهور عراق تاکید کرد که رهبری عراق به مقاومت ایران و استقلال سیاسی و ایدئولوژیکی آن و آزادی عمل آن در کار و حرکتش به منظور دستیابی به اهدافش احترام می گذارد. دیدار صلح در بغداد و مذاکرات رهبر نوین انقلاب ایران و رییس جمهور عراق Rajavi & Saddam Hussein-2استراتژی پیروزمند صلح را در عالی ترین سطح سیاسی به اوج رساند و کاری ترین ضربه نهایی را بر دجالیت جنگ افروزانه رژیم فرود آورد.«

انشاءنویسی تیپیک مجاهدین، آن گونه که همیشه دیده ایم!اکنون پس از 23 سال نتیجه این کار را می بینیم. «دیدار صلح» پایه ای شد برای آن که چند هزار نفر از پیروان ساده لوح خود را گردآورده و با سلاح های به غنیمت گرفته شده از ایران به داخل ایران بفرستند تا ارتش و سپاه پاسداران به راحتی آنها را قتل عام کنند و رهبری مجاهدین بتواند با آمار بیشتری در جهان دست به مظلوم نمایی بزند. » استقلال سیاسی و ایدئولوژیکی» و آزادی عملشان را هم دیدیم که سرانجام مجاهدین تبدیل شدند به آلت دست صدام حسین برای سرکوب مردم عراق و به ویژه در کردستان. باز هم عجیب است که اکنون می بینیم که دولت عراق از آنها خوشش نمی آید؟ اینها میراث صدام حسین هستند.

از سالهای 1985 به بعد رهبری انقلاب ایدئولوژیک پس از آن که با صدام حسین ازدواج ایدئولوژیک و استراتژیک دیگری انجام داده بود، به همه پیروان خود در جهان رهنمود داد که زندگی خود را رها کنند و در عراق گرد آیند. چنین بود که ما دیدیم که مجاهدین یکی پس از دیگری ناپدید می شوند. سپس در رسانه های آلمان درباره انبوه کودکان بی سرپرست ایرانی شنیدیم که به راستی تعجب ایرانیان را برانگیخته بود. پدرها و مادرهای مجاهد فرزندان خود را به امان خدا (یعنی دولت آلمان) رها کرده بودند و رفته بودند. حساب درستی بود. مگر می شود که دولت آلمان و یا هر دولت اروپایی دیگر کودکی را در خاک خود بی سرپرست بگذارد؟ همین گونه نیز شد. تنها در شهر کلن شهرداری 140 کودک بی سرپرست را گردآوری کرد. در آنجا چند نفر از اعضای حزب سبز آلمان انجمن عام المنفعه ای به راه انداختند که کار سرپرستی بچه ها و خرج پول هایی که شهرداری برای بچه ها در نظر گرفته بود را بر عهده گیرد. پیرامون مشکلات روانی کودکانی مجاهدین که به جای آغوش گرم خانواده و سایه پدر و مادردر چنین موسسه هایی بزرگ شدند، آنقدر رویداد زیاد است که تقریبا از هر کسی در اروپا می توان پرسید.

در سال 1999 پلیس جنایی فدرال به تعقیب مدیران این انجمن که یکی از آنها خود وکیل دادگستری و همسر یکی از وزیران دادگستری ایالتی نیز بود، پرداخت. اتهام دادستانی سوء استفاده مالی از بودجه نگهداری بچه ها و فرستادن پول ها به عراق برای خرید اسلحه برای مجاهدین بود. این خبر روزنامه های آلمان را پر کرد.برخی از پیروان مجاهدین نیز با این حساب که دیگر بر نمی گردند، پولهای زیادی را از بانک و اینجا و آنجا قرض گرفته و برای همیشه رفتند.

این کودکان در آن سالها کودکان خاکستری نام گرفته بودند. هفته نامه آلمانی فوکوس در شماره 29 در سال 2000 با استناد به اسناد پلیس جنایی فدرال مورد دیگری را فاش کرد که ما نیز از آن بی اطلاع بودیم: « اطلاعات موثق حاکی از آن است که فرزندان افراد مجاهدین خلق را با قصد قبلی از خانواده ها یشان جدا کرده، پنهانی وارد خاک آلمان کرده و به عنوان ظاهرا بچه های یتیم و آواره در ساختمانهای مهد کودک وابسته به سازمان آورده شده اند، تا به حساب سازمان کمکهای مالی دولتی در مقیاس بالا واریز شود.»

بسیاری از آنهایی که در اردوگاه اشرف زندگی می کنند، همین ها هستند.

مسعود بنی صدر در کتاب «خاطرات یک شورشی» چاپ انتشارات خاوران ـ پاریس می نویسد:

«در مورد بچه هایی که به خارج فرستاده شده بودند، در نشریات ایرانی مطالبی نوشته شده بود ولی من آن را به عنوان تبلیغات دشمن رد می کردم، یک بار یکی از این بچه ها را ملاقات کردم. یک پسر ده ساله بود . از او در مورد والدینش پرسیدم.

پاسخ داد: کدام یکی؟

من نمیتوانستم سوالش را درک کنم.

گفت: خوب، پدر واقعی من در ایران کشته شد. وبعد از آن من با مادرم به عراق منتقل شدیم. مادرم ازدواج کرد و من پدرجدیدی یافتم. بعد از مدتی مادرم کشته شد، و پدر دوم من ازدواج کرد و من مادر جدیدی پیدا کردم، و سپس من هر دو را در عملیات فروغ از دست دادم وبعد دوباره پدر ومادر جدیدی به من داده شد!» (از سایت ایران قلم)

پس از شکست سنگین نظامی ایران از عراق در سالهای آخر جنگ بی هدف و آنگاه که خمینی دیگر پاسخی برای پرسش های مردم ایران در ادامه جنگ نداشت و آن گونه از زندانیان بی گناه سیاسی که بسیاری از آنها دوران محکومیت خود را نیز گذرانده بودند، انتقام گرفت، مجاهدین به مصادره کشتگان زندانیان سیاسی پرداختند و با ارایه آمار نادرست و اغراق آمیز که به زعم آنها به صدهزار کشته می رسید، در عمل به جنبش اعتراضی جهانی لطمه زدند و بسیاری از رسانه ها دیگر به هر خبری در این باره با تردید می نگریستند.

هدف همواره وسیله را برای مجاهدین توجیه کرده است و (نه تنها) در این راستا تفاوتی با حکومت اسلامی ندارند و شمار کسانی که بر این دیدگاهند که مجاهدین از حکومت جمهوری اسلامی خطرناک ترند، نیز کم نیست.

بسیاری از پیروان آنها در طی این سالها از آنها جدا شدند و راه خود رفتند. آنهایی که باقی مانده بودند، منسجم تر شده و بیشتر در خود فرو رفتند. اکنون دیگر در شهرهای اروپا کسی را نمی بینید که با شما رفت و آمد داشته باشد و از مجاهدین خلق دفاع کند. روابط شخصی شان نیز میان خودشان است. بسیاری واژه «سکت (Sect) یا فرقه را برای این سازمان به کار می برند که به نظر می آید بیجا نباشد؛ گروهی بسته و غیر قابل رویت از بیرون.

به ندرت آنها را دیگر در خیابانها می بینیم که تبلیغ کنند. من سالهاست که آنها را دیگر ندیده ام. تبلیغاتشان بسیار تیپیک و واحد است. واکنش ها نسبت سخنان کسانی که برای گردآوری پول جلویشان را می گیرند، این شبهه را می دهد که گویا چون یک شرکت تبلیغاتی و با دستور و روش واحد کار می کنند.

یک باردر سال 1994 ساعت 9 شب  در زمستانی سرد در برلین در انتظار دوستانم ایستاده بودم که به سینما برویم. زن جوان و خوش پوشی به من نزدیک شد و پرسید که آیا وقت دارم یا نه. سپس خود را به عنوان نماینده انجمنی در حمایت از پناهندگان ایرانی معرفی کرد که بدون وابستگی به هیچ گروه سیاسی برای کمک به پناهندگان ایرانی که در شرایط سخت در کوههای مرزی ایران زندگی می کنند، فعالیت می کند. او می خواست که از من امضایی در پای فرمی بگیرد که براساس آن انجمنشان اجازه داشته باشد که ماهیانه رقمی که من تعیین می کنم را از حساب بانکی من بردارد. البته تا همین جا برایم آشکار شده بود که او از سازمان مجاهدین است و من نیز می دانستم که هیچ یک از سازمان های سیاسی ایرانی از این کارها نمی کنند. سپس آلبوم عکسی پر ازچادرهای گوناگون نشانم داد که برای زندگی پناهندگان  در کوههای مرزی ایران نیاز است و قیمت های مختلف. بلافاصله آلبوم عکس دیگری از خانه های ویران شده و مردمی فقیر و صحنه هایی از اعدام و تیرباران های دسته جمعی نشانم داد و گفت این وضع ایران امروز است و شما باید کمک کنید. از او پرسیدم: یعنی شما می گویید که مردم ایران اینگونه زندگی می کنند و این وضع آنجاست؟ با قاطعیت و لحنی افسرده گفت بله. گفتگو را که تاکنون به آلمانی جریان داشت که او به دشواری حرف می زد، را به فارسی برگردانده و گفتم: خانم عزیز، من به این عکس ها که مردم ایران را اینگونه مفلوک و فقیر نشان می دهند کاری ندارم، چون بیش از حد مبتذل و دروغ است. اما آن عکس های تیرباران های دست جمعی متعلق به جنگ کردستان در سالهای پس از انقلاب است و ربطی به امروز (15 سال بعد) ندارد. چرا دروغ می گویید و آبروی سازمانهای سیاسی اپوزیسیون را می برید؟ شما نیز برای سازمان مجاهدین کار می کنید. چرا این را روشن نمی گویید و از نام انجمن های خیریه سوء استفاده می کنید؟ با این سخنان من ناگهان برگ برگشت و زبان مودبانه اش فراموشش شد و من در برابر خود انسانی هیستریک دیدم که مرا وابسته سفارت و نوکر خمینی و .. خطاب می کرد و تنها با تهدید صریح که چنان چه از من فاصله نگیرد، پلیس را صدا خواهم زد، بلافاصله دور شد. جمله آخرش یادم است: «ما لیست همه شماها را داریم و دور نیست روزی که همه شما را پای دیوار بگذاریم.» مطمئن بودم که این یکی را راست می گوید.

در سال 1999 روزی در لندن خسته از جلسه کاری برمی گشتم که آقایی شیک و با کراوات جلویم را گرفت. همان داستان با کمی تفاوت. این بار نمی خواستند در حساب بانکی من پسرخاله بشوند. پول نقد راهمانجا می خواستند و نمونه هایی از رسیدهای مردم را نشان می دادند که از 50 پوند به بالا پرداخت کرده بودند (یعنی تو هم باید دست کم 50 پوند بدهی). سپس عکس های اعدام دست جمعی با جرثقیل را نشانم داد که مربوط به اعدام های خیابانی قاچاقچیان مواد مخدر در شرق تهران (دقیقا به یاد ندارم. گویا در محله خاک سفید بود و زنی هم در میان آنها بود) بود. برای اطمینان پرسیدم شما می گویید اینها مخالفان سیاسی رژیم هستند که اینگونه اعدام شده اند؟ گفت: بله. به فارسی به او گفتم که این عکس ها مربوط به تهران و قاچاقچیان است. بقیه داستان قابل حدس است. ادبیات در یک ثانیه از ادب افراطی، به زشت ترین توهین ها و تهدید به این که نام همه شما را داریم و پس از انقلاب چنین می کنیم و چنان، برمی گردد و تنها با تهدید پلیس است که دست از سرت برمی دارند و دور می شوند.

چند نمونه کوچکتر دیگر در کلن، مادرید، پاریس و کپنهاگ نیز تجربه کردم. دوستانم از درگیری فیزیکی (اگر چند نفر باشند) نیز می گفتندکه خوشبختانه این شانس نصیب من نشد.

در سال 2000 که چند هفته ای در نیویورک بودم، روزی در شنبه ای مه آلود و کسل کننده،  نیلوفر یکی از دوستانم که در آنجا استاد موسیقی است، تلفن کرد و گفت: گوگوش را دوست داری؟ چه سوال بیهوده و اضافی! معلوم است. گفت: بیا بریم کنسرت گوگوش! برای من که خبر نداشتم که گوگوش عزیز از کشور بیرون آمده و نخستین کنسرت خود را نیز در تورونتو برگزار کرده است، به نظرم شوخی بی مزه آمد و به او گفتم. با سروصدا گفت: اینقدر سفر می کنی که از همه چیز پرتی. زود پاشو بیا که من بلیط دارم. سخن کوتاه که شبی بسیار زیبا و برای من باورنکردنی بود در سالن کنسرت با 17000 نفر شرکت کننده!

و اما آن سوی دیگر داستان! به سادگی که نتوانستیم وارد سالن شویم. ابتدا دسته ای شاید 14-15 نفره از مجاهدین ایستاده بودند و اعلامیه پخش می کردند. می گفتند: «گوگوش برای تبلیغ برای جمهوری اسلامی آمده و می خواهد برای آنها آبرو بخرد.» نمی خواستیم بگذاریم شبمان خراب شود و جدی و نیمه جدی گفتیم: خوب شد گفتید وگرنه عقلمان نمی رسید. چند نفر نیز از این کار مجاهدین عصبانی شده بودند و بحث تندی درگرفته بود. از آنها گذشتیم. سپس جماعتی دیگر ایستاده بودند؛ یهودیان ایرانی و می گفتند: چرا به این کنسرت جمهوری اسلامی می روید؟ گوگوش برای تبلیغ برای جمهوری اسلامی … نوار تکراری! گفتیم زودتر از شماها برادران دیگرتان ما را ارشاد کردند. می دانستم که جامعه یهودی ایرانی در نیویورک بسیار پرشمار است. خوب، بنیادگرایی که مرز دینی نمی شناسد. وقتی که جمهوری اسلامی و مجاهدین هستند، چرا در یهودیان بنیادگرا نباشد؟

جالب این بود که در جایی که نشسته بودیم، به جز ما دونفر همه یهودی بودند و پس ار سلام فورا پرسیدند: شما هم کلیمی هستید؟ که البته برای من جالب و نادر بود که کسی چنین سوالی بپرسد و دوستانه گفتم: ببخشید من به این گونه سوالها پاسخ نمی دهم. یکی نامش ساموئل بود و آن دیگر استر و دیگر نامهای عبری. از انها پرسیدم: این جماعت یهودی که بیرون ایستاده اند کی هستند؟ یکی گفت: آقا بی خیال! اونا هم دلشون خوشه! کی عقلشو میده دست اونا؟ حرف حساب! و آن شب بسیار با صدای جاودانه گوگوش به ما خوش گذشت.

بازگردیم به امروز!

پنج ماه پیش، در ماه مارس 2009 کمیته ای وابسته به وزارت حقوق بشر عراق تلاش کرد که به اردوگاه اشرف وارد شود. (اینجا) اما مسئولان اردوگاه از ورود آنها جلوگیری کردند. ماموریت این کمیته رسیدگی به وضعیت ساکنان اردوگاه و سازماندهی سفر آنهایی که مایل باشند به ایران و یا هر کشور دیگری که بخواهند، بود. می توان گمان برد که درگیری کنونی ریشه در این رویداد داشته باشد؛ این که شماری از ساکنان اردوگاه می خواهند از آنجا بروند ورهبران سازمان مجاهدین مانع از رفتن آنها می شوند (موردی که خیلی از آنهایی که موفق به ترک اردوگاه شده اند، بیان می کنند). جمهوری اسلامی که همواره به دنبال بستن این اردوگاه و گرفتن ساکنان آن بوده است و روشن است که آنها نیز موش خود را بدوانند. در آینده حقایق بیشتری روشن خواهند شد.

یکی از مجاهدین که حاضر به تبادل دیدگاه باشد و مودب نیز باشد، برایمان بگوید که این بادکنک های زرد که آنها این روزها هوا می کنند، چه معنی دارد؟ مگر نمی خواهند که ما از آنها حمایت کنیم؟ برایمان بگویند که با رنگ سبز جنبش آزادیخواهی مردم ایران چه مشکلی دارند؟ بگویند چه اشتراک دیدگاهی با جنبش سبز دارند و چه نظامی را پیشنهاد می کنند؟

مجاهدین به ما بگویند که آیا رای مردم را قبول دارند یا نه؟ بر اساس رای مردم، رییس جمهور منتخب مردم میر حسین موسوی است. این خانم رجوی کیست که خود را دهها سال است رییس جمهور منتخب می خواند؟

در این درگیری روشن میان جنبش سبز آزادی خواهی مردم ایران و حکومت کودتایی خلافت آقای خامنه ای، مجاهدین جایشان کجاست؟ اینها را برای ما بگویند.

گمان می کنید می شود چنین دیالوگی را با آنها آغاز کرد؟ امیدوارم بشود و بتوان این بخش از هم وطنان سرخورده و از همه جا رانده را به آغوش مردم و مهین بازگرداند!

پانوشت: آن چه که در این چند نوشته آوردم، به بهانه حمله پلیس عراق به اردوگاه اشرف بود که نام سازمان مجاهدین و وضعیت ساکنان این اردوگاه را به خبر روز تبدیل کرد. از این رو، آنچه در اینجا گفته شد، نمی تواند یک تحلیل جامع پیرامون این سازمان باشد.

بخش نخست: تراژدی سازمان مجاهدین خلق (1)

بخش دوم: تراژدی سازمان مجاهدین خلق (2)

بخش سوم: تراژدی سازمان مجاهدین خلق (3)

دیگر نوشته ها در این زمینه:

سی و دومین سالگرد درگذشت مائو، این «کمونیست دهاتی «

برخی از لینک ها در همین زمینه:

The Cult of Rajavi

زنان در اسارت فرقه رجوی

چه وقت کودکان خاکستری متولد شدند (پاسخ محمد حسین سبحانی به خانواده یکی از قربانیان)، بخش،1 بخش دوم

Iraq’s Mystery Terrorists


Advertisements

32 پاسخ

  1. Thank you very much for your great article. I appreciate your work. Once again, the Mojahedin endanger seriously the Iranian people and our movement for democracy, by trying to attribute it to themselves.

    Democracy hat nothing to do with suicide bombers and terrorists. Besides, they were collaborators of Saddam in his war against Iran. Your last link notes, “Masoud Rajavi […] had been living in the home of Iraqi Gen. Ali-Hassan al-Majid, better known as «Chemical Ali.»

  2. ممنون.
    خیلی استفاده کردم. خودمم یه جورایی این چند وقته گیر کردم واقعا تقصیر کیه…

  3. سلام من یه سوال دارم. بعد از درگیر‌های اشرف من دارم دربارهٔ این گروه مطالعه می‌کنم،ولی‌ هر چی‌ بیشتر اشنا میشم بیشتر دیدم منفی‌ می‌شه نسبت به مجاهدین. یعنی‌ واقعا هیچ چیز مثبتی در ایدئولوژی این گروه وجود نداره؟ منظورم اینه که اگه از اشتباهات فردی و گروهیشون بگذریم و خود ایدئولوژی که از اول این گروه رو راه انداخت را در نظر بگیریم. ممنون

    • این که چه چیزی مثبت است یا منفی را شما باید با ارزشهای خود بسنجید و ابتدا بگویید که چه چیزی را مثبت یا منفی می دانید. اگر ارزشهای دمکراسی و رعایت حقوق بشر، آزادی بیان و عدالت اجتماعی و چیزهایی از این دست را مثبت می دانید، واقعیت این است که اگر چیز مثبتی در اهداف بنیان گزاران این سازمان وجود داشت (که با درک امروزی ما چیزی در آن زمان هم وجودنداشت و تنها صداقت فردی بخشی از آنها را می توان مثبت دید و نه عمل آن زمانشان را)، اکنون با یک سازمان تروریستی، بنیادگرا، بسته و خطرناک طرف هستیم.

  4. سلام و ممنون از مقاله مفید و خوبتُ به نظرم نثرت از مقالات قبلی بهتر و بی طرفانه تر بود.
    امیدوارم نقدهای خوبی پای مطلبت بخونیم و اینبار دیگه مزدور رژیم و … پای مطلب نوشته نشه که استفاده ببریم.

  5. سلام داداش
    خوندم مطلبتو. چطور اینقدر دقیق اطلاعات اعدامها رو داری ؟ چرا اینقدر سفر میکنی ؟ وابسته سفارت ؟ چرا سنگ ج.ا. رو به سینه میزنی ! ضمنا ما از عراق شکست نخوردیم چون اونا به اهداف کشورگشائی خود نرسیدند ! اینه که بقول آلمانیا «هالت دی کلاپه !
    یه رزمنده

  6. Agha mojahedin mozaghraftarin gorohy hastand ke man dar omram dideham. Valy shoma baraye mozaghraf bodan anha lazem nist dorogh begoiy.

  7. سلام … چند وقتیه که راجع به مجاهدین کنجکاو شدم و خوندن پست های شما برام بسیار جالب بود…مرسی

  8. من به دلیل چپ بودن و عدم اعتقاد به ایدئولوژی اسلامی قاعدتا طرفدار مجاهدین یا موسوی نیستم ولی اطلاعات به نسبت خوبی از گروهها و اشخاص در داخل و خارج دارم.
    یکی از حساسیتهای من مخالفت با اطلاعات غلطی است که آگاهانه یا ناآگاهانه در اختیار کسانی که وقتی برای این موضوعات نگذاشته اند قرار میگیرد. فرقی هم نمیکنه که این اطلاعات از کدام گروه و شخص باشه، دروغ دروغه و در نهایت همین مردم ضررش رو میبینند.
    خلاصه… سوالاتم را محدود به همین متن میکنم و امیدوارم در صورت علاقه مندیت این بحث رو ادامه بدیم تا شاید حقیقت روشنتر از پیش بشود.
    پس سوالاتم رو شروع میکنم و امیدوارم دیگران نیز در جستجوی جواب باشند:

  9. 1. گفتی که 140 کودک به امان دولت آلمان رها شده بودند. در حالی که اینطور نیست. ماجرا خیلی قدیمیه ولی تا جائی که یادم میاد کودکان در یک بنیاد که ربطی به دولت آلمان نداشت نگهداری میشدند و تعدادشان در همان سال خیلی کمتر از 140 عنوان شد. ولی سوالم این نیست. گفتی که یک پرونده جنائی باز شد. خب این پرونده به کجا رسید و چند متهم محکوم شدند و چه جریمه ای در نظر گرفته شد؟
    2. شاید دیگران ندانند ولی من و تو که وقایع سیاسی رو از سالها قبل دنبال کرده ایم خوب میدانیم بادکنک زرد چیز جدیدی نیست و رنگ زرد هم نشانه شاخه مسلحشون ارتش آزادیبخشه و این ربطی به هوا کردن یک رنگ دیگه در مقابل سبز نداره. تو رو نمیدونم ولی اگر به جای بادکنک زرد، بادکنک سبز هوا میکردن، شخصا به اپورتونیسم و موج سواری روی جنبش مردم متهمشون میکردم. ضمنا الان دعوا سر ارتششونه و این تجمعات هم مربوط به اونا میشه. نه؟

    • کاش می گفتید که جریان کودکان چه بود، اگر به امان دولت آلمان رها نشده بودند. آن بنیاد یک انجمن خیریه بود که همان گونه که در بالا نوشتم، از سوی چند عضو حزب سبزها تشکیل شده بود و نه از سوی دولت. حزب سبز در آن سالها نگاه مثبتی به سازمان مجاهدین داشت. آمار کودکان از برنامه تلویزیون آلمان در آن سالها گرفته شده است. در این که این پرونده به کجا رسید، هیچ اطلاعی در دست نیست. برخی می گویند که دولت وقت آلمان جلوی رسیدگی به این پرونده را گرفته است. البته این تنها یک شایعه است و سندی در رد یا تایید آن وجود ندارد.
      در مورد رنگ جنبش، دیدگاه من همان است که بیان کرده ام و همانگونه که شما گفته اید، این رنگ آنهاست. البته از آنها در گذشته رنگ های دیگری هم دیده بوده ایم.

      • سلام و با تشکر از موافقت برای بحث
        قضیه اون بنیاد رو سالهاست که دنبال نکرده ام ولی آخرین خبری که در آن مورد خواندم مربوط به کاهش اتهامات و تغییر جریان دادرسی بود. به هرحال این نیازمند مراجعه به منابع آلمانیه و من از دوستان آلمانیم خواهم خواست که در اینترنت جستجو کنند. نتیجه رو به اطلاع شما و دوستان دیگر خواهم رساند. ولی جلوگیری دولت آلمان از ادامه پرونده اتهام بزرگی است چون برخلاف ایران، آلمان دادگاههای مستقلی داره، همونطور که در جریان دادگاه میکونوس هم دیدیم دولت آلمان اصلا علاقه ای به باز شدن پرونده و مخصوصا صدور آن احکام نداشت ولی این اتفاق افتاد.
        در مورد جنبش هم من کلا اعتقاد دیگه ای دارم و آن هم مربوط میشود به تعریف «جنبش» با تعریف کلاسیک من از جنبش این حرکت یک «جنبش» نیست. ولی بگذریم، بحث منحرف نشود….

        • اگر دوباره به نوشته من برگردید، خواهید دید که من از دادگاه و یا از جلوگیری دولت آلمان از روند دادگاه نگفتم بلکه از تحقیقات پلیس جنایی گفتم.
          جنبش همینی است که می بینید، رنگش هم سبز است!

          • خب توقف در مرحله تحقیقات معنی خودش رو داره. درست نمیگم؟

            میدونی… مجاهدین هزار و یک مشکل دارن و مهمترین مشکلشون همانا عدم اعتقاد واقعی به دمکراسی است.
            ولی متاسفانه به هیچ کدام از اشکالات واقعیشون اشاره نمیشه. چون این اشکالاتی که پیدا کردی از منابعیه که به جائی وصلند که این اشکلات به مراتب بیشتر دیده میشه. برای همین هم هست که به موارد اصلی پرداخته نمیشه.
            تو اشکالاتی که بنی صدر به اینها وارد میکنه رو مقایسه کن با اشکالاتی که منابع آخر پستت به آنها وارد میکنند.
            حداقل من برای مخالفت با وضع موجود به مجاهدین اعتماد نمیکنم (مجاهدین که سهله! به چپها هم اعتمادی ندارم) برای انتقاد از مجاهدین و دیگر مخالفان هم به ایرادات غیر موثق جمهوری اسلامی اعتماد نمیکنم.

            • به هر حال من به روشنی گفته ام که این نوشته کار پژوهشی نیست. نمی دانم چرا برخی اصرار دارند که این مجموعه را کار پژوهشی در باره مجاهدین جلوه دهند و سپس از آن دیدگاه اشکال آن را در آورند؟
              لطفا این نوشته را همین جور که هست بپذیرید.

              • خب برادر من هر نوشته بلاگ باید یک کار پژوهشی باشه. ما که در مورد وقایع سیاسی (مخصوصا معاصر) نمیتونیم برداشت آزاد داشته باشیم و مثل برداشتی که کارگردان مرحوم حاتمی از دوران قاجار داشت و میگفت این برداشت آزاد من از اون دورانه، مطلب بنویسیم.
                اکثر کسانی که به این لینک رسیده اند برای آشنائی و اطلاعات بیشتر در مورد این گروه است و ما (صرفنظر از دیدگاهمون) «وظیفه» داریم که صحیحترین و دقیقترین اطلاعات رو بهشون بدیم.

  10. 3. من به عنوان یک آدم نه بی طرف، بلکه مخالف با هر دو طرف، هم بری استناد به دلایلم سعی میکنم از منابعی خارج از طرفین دعوا برای اثبات حرفم استفاده کنم و فکر میکنم که استفاده از ایران اینترلینک برای حمله به مجاهدین همونقدر سندیت داشته باشه که استفاده از سایت مجاهدین در مورد زندگی احمدی نژاد. چون اینها طرفین دعوا هستند و ما به عنوان مردمی که این وسط هستیم نیازی نداریم که دروغهای هیچ کدام رو باور کنیم و خودمون رو برای دشمنی با یکی از طرفین به دروغهای طرف دیگه آلوده کنیم.

    • من از همه منابع استفاده و با برداشت خود بیان می کنم و تفسیر نهایی را بر عهده خواننده می گذارم. همه این سایت ها و منابع سندیت دارند. مهم این است که شما چگونه از آنها برای طرح دیدگاه خود استفاده کنید و استدلال بیاورید.

      • البته این حق شماست که منابع خود را انتخاب کنید و برداشت خود را داشته باشید. ولی استفاده از منابع برای استناد به یک سری فاکت است و زمانی که این منابع بی طرف نباشند این فاکتها و به دنبال آن برداشتها هم زیر سوال خواهند رفت. به جز این، سایتهای مجاهدین و مخالفین مجاهدین با هدف افزایش آگاهی سیاسی و اطلاعات تاریخی و تحلیلهای سیاسی من و شما و دیگران ساخته نشده اند. صرفا یک سری سایتهای تبلیغاتی هستند که واقعیت در درجه دوم قرار دارد. بنابراین استناد به این سایتها به عنوان یک سری فاکت (به نظر من) صحیح نست مگر اینکه این مطالب با استناد به منابع تقریبا بی طرفتری مانند خبرگزاریهای خارجی محکم (و نه ثابت) شده باشند.

  11. 4. برای مثال گفتی «این خانم رجوی کیست که خود را دهها سال است رییس جمهور منتخب مردم می خواند؟»
    من خودم هنوز که هنوزه نفهمیدم که این رئیس جمهور شدن ایشون چه فایده ای برای ایران و انقلاب و حتی خودشون داشت (که فکر میکنم نداشته و نداره) ولی بازم باید عدالت رو رعایت کرد. اینا در جائی نگفتن که طرف «رئیس جمهور منتخب مردمه» شاید تو منبعی داشته باشی و این رو جائی دیده باشی ولی من تا جائی که دیدم و شنیدم همیشه گفتن «رئیس جمهور منتخب شورا» که این در عرف سیاسی معنائی غیر از اون چیزی که نوشتی داره. هرچند که من با همین هم کاملا مخالفم و به نظرم بی فایده و معنی اومده. ولی مخالفتم باعث نمیشه بگم اونا ادعا کردن که طرف رئیس جمهور متنخب مردم ایران یا هر کشور دیگه ایه.

    ما که میخواهیم برای ایران مفید باشیم باید بدونیم که ایران بیش ار هر چیز به راستی و درستگوئی نیازمنده. در نبرد دروغ و دروغگوئی در مقابل رژیمی که بسیار ماهرتر از من و شماست بی گمان بازنده میدان خواهیم بود. شاید اگر بگوئیم خامنه ای روزی یک جوان را به جای ناهار میل میکند، دو نفر باور کنند و نفرتشان بیشتر شود ولی در نهایت این دروغگوئی و دروغ پراکنی در مورد هرچیز به نفع حرکت مردمی که در حال نبرد با یک دروغگو هستند، نیست.

    شما را دروغگو نمیدانم، پستهای قدیم شما را خوانده ام و دیگر بعد از این همه سال طرفم رو میشناسم. ولی صحنه سیاست صحنه دروغ و نیرنگ و خاک پاشیدن به حقایق است و وظیفه من و شما پاک کردن حقایق از این زنگارها است.
    پیروز باشی

    • «رییس جمهور منتخب مردم» سالها از سوی آنها استفاده می شد. آنها در سالهای 90 و اوایل دهه 2000 در پوسترهای تبلیغاتی از آن استفاده می کردند.
      کسی در اینجا نیاز به دروغ ندارد و چه آسان شما از این واژه استفاده می کنید. کاش به جای این اتهام استدلال بیشتر و روشن تر می آوردید.

      • شاید من ندیده باشم ولی تا جائی که من دیدم و شنیدم همواره از عنوان «رئیس جمهور منتخب شورای ملی مقاومت» یا به اختصار «رئیس جمهور منتخب» استفاده کرده اند.
        بعید میدونم که دروغگوئی رو به حدی رسونده باشن که عنوان «رئیس جمهور منتخب مردم» رو به ایشون داده باشن.
        من مجددا در اینترنت سرچ کردم و چیزی پیدا نکردم.
        لطفا اگر لینک یا سندی مربوط به آنها داری که مریم رو رئیس جمهور منتخب مردم معرفی کرده باشن بگذار. من هم قول میدهم عنوان دروغگو را پس گرفته به رئیس جمهور منتخب مردم بدم 🙂
        موفق و پیروز باشید

        • نیازی به این کارها نیست و این که شما به راحتی از واژه ای استفاده می کنید و به سختی پس می گیرید یا نمی گیرید، چندان مهم نیست. مجاهدین باید خیلی کم عقل باشند که این روزها نیر از این واژه استفاده کنند. آن زمان که آنها این کار را می کردند، اینترنت وجود نداشت اما دوربین عکاسی وجود داشت.

          • خب بسیار خوبه که حداقل دوربین عکاسی (و البته در کنارش روزنامه و اسکنر هم بوده) شما یکی از همان عکسها را اسکن کنید تا بدانیم در کجاها از این عنوان استفاده شده است.

  12. Petition asking for
    indictment and trial of Massoud and Maryam Rajavi lifetime, self-appointed heads of the horrifying Mojahedin Khalq Organization by a Court of Justice according to international law and in the presence of journalists and representatives of international human rights organizations. The evidence and documents testifying to the engagement of these two terrorists in war crimes and crimes against humanity are undeniable.
    Link:
    http://www.iranpeyvand.com/2006/12/01/petition-asking-for-the-indictment-of-massoud-and-maryam-rajavi/

  13. بادرودی گرم خدمت شما…….
    ازنوشته هایتان سود می برم

    نگاه دقیق وروشنی دارید ولی اگر تصور می کنید بااین جماعت می شود گفتگو کرد کمی بنظرم واقعی نمی آید
    اینها هم متصل به ولی فقیه بنام رهبرایدئولوژیک هستند!
    آبشخور فکری این گروه بارژیم ولی فقیه ازیک جا سرچشمه می گیرند……
    وهردو دستشان تا کتف بخون ده ها هزارایرانی آلوده است
    این دودرحقیقت رقیب خونی یکدیگرنند و هردو مضربرای مردم آزادیخواه ایران_
    باید مرزی بین این دو نداشت چون به باور من هردو دریک سو قراردارند _ مقابل جنبش دموکراسی خواهی مردم ایران
    خرسند می شوم با شما گفتگوی بیشتری داشته باشم
    تندرست وموفق وشادکام باشید
    ….. الف .مینو سپهر

  14. مشکل این سلسله یاداشت ها در باره مجاهدین پراکندگی آن ها و پرداختن به جزییاتی است که بعضا تازه هم نیستند. موضوع بسیار مهم و درجه اولی مانند رابطۀ آنان با صدام حسین در کنار شیوه های مبتذل جذب کمک های مالی قرار می گیرد و در این میان بینیادهای نظری آنان از قلم می افتد. کاش یک نظم و نسقی به این یاداشت ها می دادید.
    بسیاری از اقدامات مجاهدین تالی منطقی نظام ایدئولوژیک آنهاست و بدون شکافته شدن آن نظام نمی توان پیوند این اجزا را یافت. مثلاً نگاه آنان به عضو تشکیلات چنان غیرانسانی است که سابقه اش تنها در گروه هایی مثل خمر سرخ دیده می شود. در پرتو چنین نگاهی است که ازدواج های تشکیلاتی و طلاق های تشکیلاتی و بچه دار شدن های تشکیلاتی و بچه رها کردن تشکلاتی را می توان فهمید. مثلا در اواخر دهۀ 50 بسیاری از هواداران زن رهنمود بچه دار شدن گرفتن چون تحلیل این بود که جمهمری اسلامی زنان حامله یا بچه دار را اعدام نمی کند. بیش از صدها بچه در زندان به دنیا آمد و مادرانشان اعدام شدند و هرگز کسی نفهمید بر سر آن بچه ها چه آمد. عضو تشکیلاتی در این نگاه فدیه رهبری و اهداف وی است پس تعجبی ندارد که به امر رهبری خودسوزی کند چنان که می گویند حسن صباح دست برهم می کوبید و فداییانش از بالای قلعه خود را به زیر می انداختند.

    • دوتا از همین بچه ها در نزدیکی من هستند.
      چندی پیش کسی در رابطه با مجاهدین نام حسن صباح و حشیشین را برد و از آنها (حشیشین و صباح) برای این مقایسه عذرخواهی کرد. به هر رو، این مقایسه بیراه نیست.
      من قصد کار پژوهشی پیرامون پدیده سازمان مجاهدین را نداشتم و این کار هنوز نمی تواند به گونه جامع صورت گیرد چون اطلاعات ما پیرامون آنها کامل نیست. هدف من پاسخ به برخی ایمیل ها در مورد مجاهدین و پرداختن با برخی از پایه های فکری و عملی آنها بود به بهانه درگیری کنونی با دولت عراق و نشان دادن این بن بست ساکنان اردوگاه اشرف و تلاش برای جلب توجه افکار عمومی به وضعیت آنها بود.از این رو همانگونه که خود نیز گفته اید، برخی موارد پایه ای تاریخ آنها را با تجربه و دید شخصی خود در اینجا آمیخته ام.

  15. واقعا تراژدیه این داستان. هنوز هم میشه اینها رو گاهی گوشه‌ی خیابانهای آلمان در حال پول جمع کردن دید. همیشه هم دروغ می‌گن. یک بار به پدرم عکس بچه‌های بی‌سرپرست مجاهدین را نشان داده بودند و کمک مالی می‌خواستند. بین عکس‌ها پدرم عکس بچه‌هایی را دیده بود که می‌شناخت و تحت سرپرستی دوستی بودند که بچه‌های مجاهد خودش را ج.ا. اعدام کرده بود.

    یکی از همین بچه‌های رها شده در آلمان در دانشگاه با من همکلاسی بود. آمریکا که به عراق حمله کرد گویا مجاهدین فکر کردند راه ایران هم به زودی باز می‌شود. مادر همکلاسیم بعد از نزدیک به ۲۰ سال با او تماس گرفت و گفت بیا در کنار ما بجنگ!!!
    کلا عقل چیز خوبیست!

  16. سلام
    دو سه تا مطلب از وبلاگتان را که خواندم آنقدر از نثر ( و احتمالا جهان بينی شما ) خوشم آمد که تصميم گرفتم کل وبلاگتان را بخوانم. بنابر اين به سراغ نخستين پست ها رفتم.
    اما چيزی که برايم عجيب بود اين که بعد از پستی با عنوان «سفر به داخل جزيره» که مربوط به 18 آوريل 1998 بود ؛ پست «اسطوره زنده» متعلق به 4 سپتامبر 2007 بود.
    يعنی شما از 98 تا 2007 هيچ پستی نداشته ايد ؟؟؟؟

    • خوشحالم از زمانی که می گذارید. نه، اینگونه نیست. در سال 1998 در اینترنت وبلاگی وجود نداشت که کسی بخواهد در آن بنویسد. من تاریخ های واقعی را استفاده می کنم و مدیریت وبلاگ قادر به تشخیص تفاوت تاریخ نوشتن و تاریخ واقعه نیست و این گونه به نظر می آید که گویا من 11 سال است که وبلاگ می نویسم نه از دسامبر 2007 که تاریخ نخستین نوشته است یا از مارس 2008 که مرتب می نویسم. البته کم کم این 11 سال فاصله نیز کم کم پر خواهد شد.
      نخستین وبلاگ ها در اینترنت از سال 2003 درست شدند.
      شاد باشید،
      نویدار

  17. به عنوان یک جوان ایرانی باید بگویم که مجاهدین خلق در نزد مردم ایران هیچ جایگاهی ندارند و حتی اگر هم دارای برخی عقاید پسندیده و قابل قبول بوده یا هستند باید بدانند که نسل امروز ایران به هیچ وجه با آنها نمیخواهد و نمیتواند ارتباط برقرار کند.امروز بر بسیاری از مردم چیزی که روشن شده اینست که صرف ایدئولوژیک بودن خودش برای ناکارآمدی یک حکومت کافیست، صرفنظر از اینکه آن ایدئولوژی چه باشد.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: