تراژدی سازمان مجاهدین خلق (4)

دوستی داشتم به نام علی که صادقانه شبانه روز برای سازمان مجاهدین کار می کرد. در دوران ازدواج ایدئولوژیک بسیار کم حرف شده بود و پاسخی به حرف های ما نمی داد. پس از مدتی بدون هیچ گونه خبری ناپدید شد و دیگر کسی او را ندید.

به این فیلم در یوتیوب توجه کنید که توسط تلویزیون مجاهدین پخش شده است. این فیلم صدام حسین را به همراه طارق Rajavi & Saddam Hussein-1عزیزنشان می دهد که مسعود رجوی رابه حضور می پذیرند. آنها یکدیگر را در آغوش می گیرند و می بوسند. گزارشگر در فیلم این گونه می گوید (گزارش را پیاده کردم برای کسانی که شاید به خاطر سرعت پایین اینترنت نتوانند فیلم را ببینند):

«در تاریخ 25 خرداد ماه 1365 دیدار صلح در بغداد بین رهبر نوین انقلاب ایران، برادر مجاهد مسعود رجوی و آقای صدام حسین رییس جمهور عراق صورت گرفت. در این دیدار رییس جمهور عراق  ورود برادر مجاهد مسعود رجوی به عراق و اقامت رهبر نوین انقلاب ایران در این کشور را به عنوان میهمان بزرگوار و مجاهد صلح و حسن همجواری بین دو کشور همسایه خوش آمد گفت. رییس جمهور عراق تاکید کرد که رهبری عراق به مقاومت ایران و استقلال سیاسی و ایدئولوژیکی آن و آزادی عمل آن در کار و حرکتش به منظور دستیابی به اهدافش احترام می گذارد. دیدار صلح در بغداد و مذاکرات رهبر نوین انقلاب ایران و رییس جمهور عراق Rajavi & Saddam Hussein-2استراتژی پیروزمند صلح را در عالی ترین سطح سیاسی به اوج رساند و کاری ترین ضربه نهایی را بر دجالیت جنگ افروزانه رژیم فرود آورد.«

انشاءنویسی تیپیک مجاهدین، آن گونه که همیشه دیده ایم!اکنون پس از 23 سال نتیجه این کار را می بینیم. «دیدار صلح» پایه ای شد برای آن که چند هزار نفر از پیروان ساده لوح خود را گردآورده و با سلاح های به غنیمت گرفته شده از ایران به داخل ایران بفرستند تا ارتش و سپاه پاسداران به راحتی آنها را قتل عام کنند و رهبری مجاهدین بتواند با آمار بیشتری در جهان دست به مظلوم نمایی بزند. » استقلال سیاسی و ایدئولوژیکی» و آزادی عملشان را هم دیدیم که سرانجام مجاهدین تبدیل شدند به آلت دست صدام حسین برای سرکوب مردم عراق و به ویژه در کردستان. باز هم عجیب است که اکنون می بینیم که دولت عراق از آنها خوشش نمی آید؟ اینها میراث صدام حسین هستند.

از سالهای 1985 به بعد رهبری انقلاب ایدئولوژیک پس از آن که با صدام حسین ازدواج ایدئولوژیک و استراتژیک دیگری انجام داده بود، به همه پیروان خود در جهان رهنمود داد که زندگی خود را رها کنند و در عراق گرد آیند. چنین بود که ما دیدیم که مجاهدین یکی پس از دیگری ناپدید می شوند. سپس در رسانه های آلمان درباره انبوه کودکان بی سرپرست ایرانی شنیدیم که به راستی تعجب ایرانیان را برانگیخته بود. پدرها و مادرهای مجاهد فرزندان خود را به امان خدا (یعنی دولت آلمان) رها کرده بودند و رفته بودند. حساب درستی بود. مگر می شود که دولت آلمان و یا هر دولت اروپایی دیگر کودکی را در خاک خود بی سرپرست بگذارد؟ همین گونه نیز شد. تنها در شهر کلن شهرداری 140 کودک بی سرپرست را گردآوری کرد. در آنجا چند نفر از اعضای حزب سبز آلمان انجمن عام المنفعه ای به راه انداختند که کار سرپرستی بچه ها و خرج پول هایی که شهرداری برای بچه ها در نظر گرفته بود را بر عهده گیرد. پیرامون مشکلات روانی کودکانی مجاهدین که به جای آغوش گرم خانواده و سایه پدر و مادردر چنین موسسه هایی بزرگ شدند، آنقدر رویداد زیاد است که تقریبا از هر کسی در اروپا می توان پرسید.

در سال 1999 پلیس جنایی فدرال به تعقیب مدیران این انجمن که یکی از آنها خود وکیل دادگستری و همسر یکی از وزیران دادگستری ایالتی نیز بود، پرداخت. اتهام دادستانی سوء استفاده مالی از بودجه نگهداری بچه ها و فرستادن پول ها به عراق برای خرید اسلحه برای مجاهدین بود. این خبر روزنامه های آلمان را پر کرد.برخی از پیروان مجاهدین نیز با این حساب که دیگر بر نمی گردند، پولهای زیادی را از بانک و اینجا و آنجا قرض گرفته و برای همیشه رفتند.

این کودکان در آن سالها کودکان خاکستری نام گرفته بودند. هفته نامه آلمانی فوکوس در شماره 29 در سال 2000 با استناد به اسناد پلیس جنایی فدرال مورد دیگری را فاش کرد که ما نیز از آن بی اطلاع بودیم: « اطلاعات موثق حاکی از آن است که فرزندان افراد مجاهدین خلق را با قصد قبلی از خانواده ها یشان جدا کرده، پنهانی وارد خاک آلمان کرده و به عنوان ظاهرا بچه های یتیم و آواره در ساختمانهای مهد کودک وابسته به سازمان آورده شده اند، تا به حساب سازمان کمکهای مالی دولتی در مقیاس بالا واریز شود.»

بسیاری از آنهایی که در اردوگاه اشرف زندگی می کنند، همین ها هستند.

مسعود بنی صدر در کتاب «خاطرات یک شورشی» چاپ انتشارات خاوران ـ پاریس می نویسد:

«در مورد بچه هایی که به خارج فرستاده شده بودند، در نشریات ایرانی مطالبی نوشته شده بود ولی من آن را به عنوان تبلیغات دشمن رد می کردم، یک بار یکی از این بچه ها را ملاقات کردم. یک پسر ده ساله بود . از او در مورد والدینش پرسیدم.

پاسخ داد: کدام یکی؟

من نمیتوانستم سوالش را درک کنم.

گفت: خوب، پدر واقعی من در ایران کشته شد. وبعد از آن من با مادرم به عراق منتقل شدیم. مادرم ازدواج کرد و من پدرجدیدی یافتم. بعد از مدتی مادرم کشته شد، و پدر دوم من ازدواج کرد و من مادر جدیدی پیدا کردم، و سپس من هر دو را در عملیات فروغ از دست دادم وبعد دوباره پدر ومادر جدیدی به من داده شد!» (از سایت ایران قلم)

پس از شکست سنگین نظامی ایران از عراق در سالهای آخر جنگ بی هدف و آنگاه که خمینی دیگر پاسخی برای پرسش های مردم ایران در ادامه جنگ نداشت و آن گونه از زندانیان بی گناه سیاسی که بسیاری از آنها دوران محکومیت خود را نیز گذرانده بودند، انتقام گرفت، مجاهدین به مصادره کشتگان زندانیان سیاسی پرداختند و با ارایه آمار نادرست و اغراق آمیز که به زعم آنها به صدهزار کشته می رسید، در عمل به جنبش اعتراضی جهانی لطمه زدند و بسیاری از رسانه ها دیگر به هر خبری در این باره با تردید می نگریستند.

هدف همواره وسیله را برای مجاهدین توجیه کرده است و (نه تنها) در این راستا تفاوتی با حکومت اسلامی ندارند و شمار کسانی که بر این دیدگاهند که مجاهدین از حکومت جمهوری اسلامی خطرناک ترند، نیز کم نیست.

بسیاری از پیروان آنها در طی این سالها از آنها جدا شدند و راه خود رفتند. آنهایی که باقی مانده بودند، منسجم تر شده و بیشتر در خود فرو رفتند. اکنون دیگر در شهرهای اروپا کسی را نمی بینید که با شما رفت و آمد داشته باشد و از مجاهدین خلق دفاع کند. روابط شخصی شان نیز میان خودشان است. بسیاری واژه «سکت (Sect) یا فرقه را برای این سازمان به کار می برند که به نظر می آید بیجا نباشد؛ گروهی بسته و غیر قابل رویت از بیرون.

به ندرت آنها را دیگر در خیابانها می بینیم که تبلیغ کنند. من سالهاست که آنها را دیگر ندیده ام. تبلیغاتشان بسیار تیپیک و واحد است. واکنش ها نسبت سخنان کسانی که برای گردآوری پول جلویشان را می گیرند، این شبهه را می دهد که گویا چون یک شرکت تبلیغاتی و با دستور و روش واحد کار می کنند.

یک باردر سال 1994 ساعت 9 شب  در زمستانی سرد در برلین در انتظار دوستانم ایستاده بودم که به سینما برویم. زن جوان و خوش پوشی به من نزدیک شد و پرسید که آیا وقت دارم یا نه. سپس خود را به عنوان نماینده انجمنی در حمایت از پناهندگان ایرانی معرفی کرد که بدون وابستگی به هیچ گروه سیاسی برای کمک به پناهندگان ایرانی که در شرایط سخت در کوههای مرزی ایران زندگی می کنند، فعالیت می کند. او می خواست که از من امضایی در پای فرمی بگیرد که براساس آن انجمنشان اجازه داشته باشد که ماهیانه رقمی که من تعیین می کنم را از حساب بانکی من بردارد. البته تا همین جا برایم آشکار شده بود که او از سازمان مجاهدین است و من نیز می دانستم که هیچ یک از سازمان های سیاسی ایرانی از این کارها نمی کنند. سپس آلبوم عکسی پر ازچادرهای گوناگون نشانم داد که برای زندگی پناهندگان  در کوههای مرزی ایران نیاز است و قیمت های مختلف. بلافاصله آلبوم عکس دیگری از خانه های ویران شده و مردمی فقیر و صحنه هایی از اعدام و تیرباران های دسته جمعی نشانم داد و گفت این وضع ایران امروز است و شما باید کمک کنید. از او پرسیدم: یعنی شما می گویید که مردم ایران اینگونه زندگی می کنند و این وضع آنجاست؟ با قاطعیت و لحنی افسرده گفت بله. گفتگو را که تاکنون به آلمانی جریان داشت که او به دشواری حرف می زد، را به فارسی برگردانده و گفتم: خانم عزیز، من به این عکس ها که مردم ایران را اینگونه مفلوک و فقیر نشان می دهند کاری ندارم، چون بیش از حد مبتذل و دروغ است. اما آن عکس های تیرباران های دست جمعی متعلق به جنگ کردستان در سالهای پس از انقلاب است و ربطی به امروز (15 سال بعد) ندارد. چرا دروغ می گویید و آبروی سازمانهای سیاسی اپوزیسیون را می برید؟ شما نیز برای سازمان مجاهدین کار می کنید. چرا این را روشن نمی گویید و از نام انجمن های خیریه سوء استفاده می کنید؟ با این سخنان من ناگهان برگ برگشت و زبان مودبانه اش فراموشش شد و من در برابر خود انسانی هیستریک دیدم که مرا وابسته سفارت و نوکر خمینی و .. خطاب می کرد و تنها با تهدید صریح که چنان چه از من فاصله نگیرد، پلیس را صدا خواهم زد، بلافاصله دور شد. جمله آخرش یادم است: «ما لیست همه شماها را داریم و دور نیست روزی که همه شما را پای دیوار بگذاریم.» مطمئن بودم که این یکی را راست می گوید.

در سال 1999 روزی در لندن خسته از جلسه کاری برمی گشتم که آقایی شیک و با کراوات جلویم را گرفت. همان داستان با کمی تفاوت. این بار نمی خواستند در حساب بانکی من پسرخاله بشوند. پول نقد راهمانجا می خواستند و نمونه هایی از رسیدهای مردم را نشان می دادند که از 50 پوند به بالا پرداخت کرده بودند (یعنی تو هم باید دست کم 50 پوند بدهی). سپس عکس های اعدام دست جمعی با جرثقیل را نشانم داد که مربوط به اعدام های خیابانی قاچاقچیان مواد مخدر در شرق تهران (دقیقا به یاد ندارم. گویا در محله خاک سفید بود و زنی هم در میان آنها بود) بود. برای اطمینان پرسیدم شما می گویید اینها مخالفان سیاسی رژیم هستند که اینگونه اعدام شده اند؟ گفت: بله. به فارسی به او گفتم که این عکس ها مربوط به تهران و قاچاقچیان است. بقیه داستان قابل حدس است. ادبیات در یک ثانیه از ادب افراطی، به زشت ترین توهین ها و تهدید به این که نام همه شما را داریم و پس از انقلاب چنین می کنیم و چنان، برمی گردد و تنها با تهدید پلیس است که دست از سرت برمی دارند و دور می شوند.

چند نمونه کوچکتر دیگر در کلن، مادرید، پاریس و کپنهاگ نیز تجربه کردم. دوستانم از درگیری فیزیکی (اگر چند نفر باشند) نیز می گفتندکه خوشبختانه این شانس نصیب من نشد.

در سال 2000 که چند هفته ای در نیویورک بودم، روزی در شنبه ای مه آلود و کسل کننده،  نیلوفر یکی از دوستانم که در آنجا استاد موسیقی است، تلفن کرد و گفت: گوگوش را دوست داری؟ چه سوال بیهوده و اضافی! معلوم است. گفت: بیا بریم کنسرت گوگوش! برای من که خبر نداشتم که گوگوش عزیز از کشور بیرون آمده و نخستین کنسرت خود را نیز در تورونتو برگزار کرده است، به نظرم شوخی بی مزه آمد و به او گفتم. با سروصدا گفت: اینقدر سفر می کنی که از همه چیز پرتی. زود پاشو بیا که من بلیط دارم. سخن کوتاه که شبی بسیار زیبا و برای من باورنکردنی بود در سالن کنسرت با 17000 نفر شرکت کننده!

و اما آن سوی دیگر داستان! به سادگی که نتوانستیم وارد سالن شویم. ابتدا دسته ای شاید 14-15 نفره از مجاهدین ایستاده بودند و اعلامیه پخش می کردند. می گفتند: «گوگوش برای تبلیغ برای جمهوری اسلامی آمده و می خواهد برای آنها آبرو بخرد.» نمی خواستیم بگذاریم شبمان خراب شود و جدی و نیمه جدی گفتیم: خوب شد گفتید وگرنه عقلمان نمی رسید. چند نفر نیز از این کار مجاهدین عصبانی شده بودند و بحث تندی درگرفته بود. از آنها گذشتیم. سپس جماعتی دیگر ایستاده بودند؛ یهودیان ایرانی و می گفتند: چرا به این کنسرت جمهوری اسلامی می روید؟ گوگوش برای تبلیغ برای جمهوری اسلامی … نوار تکراری! گفتیم زودتر از شماها برادران دیگرتان ما را ارشاد کردند. می دانستم که جامعه یهودی ایرانی در نیویورک بسیار پرشمار است. خوب، بنیادگرایی که مرز دینی نمی شناسد. وقتی که جمهوری اسلامی و مجاهدین هستند، چرا در یهودیان بنیادگرا نباشد؟

جالب این بود که در جایی که نشسته بودیم، به جز ما دونفر همه یهودی بودند و پس ار سلام فورا پرسیدند: شما هم کلیمی هستید؟ که البته برای من جالب و نادر بود که کسی چنین سوالی بپرسد و دوستانه گفتم: ببخشید من به این گونه سوالها پاسخ نمی دهم. یکی نامش ساموئل بود و آن دیگر استر و دیگر نامهای عبری. از انها پرسیدم: این جماعت یهودی که بیرون ایستاده اند کی هستند؟ یکی گفت: آقا بی خیال! اونا هم دلشون خوشه! کی عقلشو میده دست اونا؟ حرف حساب! و آن شب بسیار با صدای جاودانه گوگوش به ما خوش گذشت.

بازگردیم به امروز!

پنج ماه پیش، در ماه مارس 2009 کمیته ای وابسته به وزارت حقوق بشر عراق تلاش کرد که به اردوگاه اشرف وارد شود. (اینجا) اما مسئولان اردوگاه از ورود آنها جلوگیری کردند. ماموریت این کمیته رسیدگی به وضعیت ساکنان اردوگاه و سازماندهی سفر آنهایی که مایل باشند به ایران و یا هر کشور دیگری که بخواهند، بود. می توان گمان برد که درگیری کنونی ریشه در این رویداد داشته باشد؛ این که شماری از ساکنان اردوگاه می خواهند از آنجا بروند ورهبران سازمان مجاهدین مانع از رفتن آنها می شوند (موردی که خیلی از آنهایی که موفق به ترک اردوگاه شده اند، بیان می کنند). جمهوری اسلامی که همواره به دنبال بستن این اردوگاه و گرفتن ساکنان آن بوده است و روشن است که آنها نیز موش خود را بدوانند. در آینده حقایق بیشتری روشن خواهند شد.

یکی از مجاهدین که حاضر به تبادل دیدگاه باشد و مودب نیز باشد، برایمان بگوید که این بادکنک های زرد که آنها این روزها هوا می کنند، چه معنی دارد؟ مگر نمی خواهند که ما از آنها حمایت کنیم؟ برایمان بگویند که با رنگ سبز جنبش آزادیخواهی مردم ایران چه مشکلی دارند؟ بگویند چه اشتراک دیدگاهی با جنبش سبز دارند و چه نظامی را پیشنهاد می کنند؟

مجاهدین به ما بگویند که آیا رای مردم را قبول دارند یا نه؟ بر اساس رای مردم، رییس جمهور منتخب مردم میر حسین موسوی است. این خانم رجوی کیست که خود را دهها سال است رییس جمهور منتخب می خواند؟

در این درگیری روشن میان جنبش سبز آزادی خواهی مردم ایران و حکومت کودتایی خلافت آقای خامنه ای، مجاهدین جایشان کجاست؟ اینها را برای ما بگویند.

گمان می کنید می شود چنین دیالوگی را با آنها آغاز کرد؟ امیدوارم بشود و بتوان این بخش از هم وطنان سرخورده و از همه جا رانده را به آغوش مردم و مهین بازگرداند!

پانوشت: آن چه که در این چند نوشته آوردم، به بهانه حمله پلیس عراق به اردوگاه اشرف بود که نام سازمان مجاهدین و وضعیت ساکنان این اردوگاه را به خبر روز تبدیل کرد. از این رو، آنچه در اینجا گفته شد، نمی تواند یک تحلیل جامع پیرامون این سازمان باشد.

بخش نخست: تراژدی سازمان مجاهدین خلق (1)

بخش دوم: تراژدی سازمان مجاهدین خلق (2)

بخش سوم: تراژدی سازمان مجاهدین خلق (3)

دیگر نوشته ها در این زمینه:

سی و دومین سالگرد درگذشت مائو، این «کمونیست دهاتی «

برخی از لینک ها در همین زمینه:

The Cult of Rajavi

زنان در اسارت فرقه رجوی

چه وقت کودکان خاکستری متولد شدند (پاسخ محمد حسین سبحانی به خانواده یکی از قربانیان)، بخش،1 بخش دوم

Iraq’s Mystery Terrorists