تراژدی سازمان مجاهدین خلق (2)

اگر سازمان مجاهدین خلق در کنار سازمان چریکهای فدایی خلق در سالهای پیش از انقلاب به خاطر مقاومت، جنگ مسلحانه و فداکاری هایشان در برابر حکومت شاهنشاهی بر اساس معیارهای آن سالها اعتبار کسب کرده بود، بسیار زود این اعتبار را از دست داد. جوانان مذهبی شیعه که این سازمان را پایه نهادند چون علی اصغر بدیع زادگان، محمد حنیف نژاد، سعید محسن، محمد عسگری‌‍زاده، عبدالرسول مشکین فام و احمد رضایی یا مجید شریف واقفی (که دانشگاه صنعتی شریف به نام اوست)، با روی آوردن به جنگ مسلحانه و ترور اعتبار زیادی در ایران کسب کرده بودند. شاه ایران آنها را مارکسیست های اسلامی می خواند و این واژه بسیار بجا بود. آخوندها آنها را التقاتی می خواندند و این واژه نیز بجا بود. اندیشه بنیادی مجاهدین در آن سالها (نه امروز) بر پایه عدالت خواهی صادقانه و فداکارانه و ملغمه ای بود از اسلام، مارکسیسم از نوع مائوئیستی، شبه تئوری های جنگ مسلحانه آمریکای لاتین، انقلاب کوبا و چه گوارا. (نگاه کنید به سی و دومین سالگرد درگذشت مائو، این «کمونیست دهاتی «). البته بررسی این تاریخ کار این نوشته نیست و زمان و جایگاه دیگری می طلبد.

پس از انقلاب اسلامی، آنها قطع رابطه با غرب و دنیای سرمایه داری، ایجاد ساختارهای سوسیالیستی و «جامعه بی طبقه توحیدی» را تبلیغ می کردند و از آنجایی که اندیشه عدالت طلبانه مارکسیستی را (هر چند نفهمیده و دست و پا شکسته) در قالب اسلامی بیان می کردند، چقدر جذاب بود این اندیشه برای کسانی که در آن سالهای کمیاب آزادی اندیشه در تاریخ ایران به دنبال یافتن راه خود بودند. برای من که در آن سالها نوجوانی کنجکاو بودم و نمی دانستم که مارکسیسم چیست و جامعه بی طبقه توحیدی کدام است، این حرفها دلنشین بود. مسعود رجوی سخنرانی راه می انداخت و از این چیزها می گفت و حرفهایش کتاب درس می شد. البته برای من بسیار زود تناقضی که تنها در واژه «جامعه بی طبقه توحیدی» وجود داشت، آشکار شد و دیگر توجهی به این حرفها نکردم. آنچه که اما در ورای این حرفها توجهم را جلب کرد، کیش شخصیت مسعود رجوی بود که با سیاست ترور شخصیت هر کس که با او مخالف بود، تلفیق شده بود و به گمان من پاشنه آشیل سازمان مجاهدین این بود و راه این سازمان بر این اساس رقم خورد. مسعود رجوی، قدرت طلبی مطلق ولایت او با کاریسمای ارزان قیمت و بازی با احساسات گروهی جوان ناپخته بیسواد عدالت خواه. توانایی او در بازی با کلمات، با آن صدای جذاب و پیچیدن ابلهانه ترین افکار و حرفها در زرورق احساسی، نقشی مرکزی در گردآوری جوانان ساده لوح، بیسواد و مساوات طلب و عدالت خواه داشته است.

در خرداد سال 1360 مجاهدین آن حرکت نمایش قدرت را بر علیه جمهوری اسلامی به راه انداختند که به سرکوب خونین نه تنها مجاهدین و دیگر سازمان های سیاسی که نقشی در این معرکه نداشتند، انجامید، بلکه بهانه ای آسان به دست حکومت نوپای آخوندی داد تا هر حرکت مخالف را سرکوب کند، آزادی های موجود در جامعه را به سرعت برچیند و همه سازمان های سیاسی «غیرخودی» را ممنوع کند. جنگ با عراق و این کار نابخردانه مجاهدین بهترین بهانه ها را برای سرکوب به جمهوری اسلامی دادند. حرکت مجاهدین در خرداد ماه 1360 باعث تحکیم سریع حکومت خمینی گردید. امری که آخوندها را خوش آمد، حال مجاهدین را خوش آید یا نیاید.

اکنون اگر با درک امروز (تلاش برای مقاومت مسالمت آمیز بر علیه حکومت کودتایی احمدی نژاد-خامنه ای) نگاهی به آن سالها بیاندازید تا ببینید که چه کوته فکر و خودخواه بودند کسانی چون مسعود رجوی، مهدی ابریشم چی و دیگران که در درک ساده ترین معادلات فعالیت سیاسی ناتوان بودند. از هوادار ساده انتظاری نمی رود. اما بر کسی که رهبری یک سازمان بزرگ سیاسی را دارد و از تاثیر کلام خود بر آنها آگاه است، چنین خطایی (اگر ساده انگارانه آن را خطا بنامیم) بخشودنی نیست؛ حرکتی که به دگرگونی ریشه ای جامعه از یک دمکراسی نیم بند به سرکوب، از یک حکومت اسلامی لرزان خمینی به دیکتاتوری مطلق ولایت فقیه و کشتار هزاران نفر از همه مخالفان حکومت در سالهای 60 انجامید.

در سالهای بعد که در آلمان درس می خواندم، همواره هواداران سازمان مجاهدین را می دیدی که هر روز بیشتر تبدیل به پیروان ولایت فقیه مطلق مسعود رجوی می شدند و در درگیری خشونت بار خود با انجمن های اسلامی پیرو حکومت و مزدوران سفارتی، هر کس دیگر و هر سازمان سیاسی که به آنها انتقاد می کرد را نیز مورد حمله قرار می دادند. دانشجویانی که با هم دوست بودیم، درس می خواندیم و به هم در آن سالهای سخت که نه پولی از ایران برایمان می آمد و نه می توانستیم چون صدها هزار نفر پناهنده قلابی ایرانی از امکانات دولتی استفاده کنیم، به هم یاری می رساندیم، در زمانی بسیار کوتاه بر پایه تفکر استالینی «هر کس از ما نیست، بر ماست!»، تبدیل به دشمنان سوگند خورده هر کسی شدند که به آنها تنها می گفت کارتان اشتباه است. به دوستان دیروز خود پریدند و روابط شخصی خود را قربانی سازمانشان کردند، چه رسد به نیروهای سیاسی از هر رنگی که با آنها مخالف بودند. مخالفان تبدیل شدند به دشمنان و «مزدوران و نوکران جمهوری اسلامی»، «جاسوسان خمینی» و بسیار واژه های زشت دیگر. در سطح دانشگاه ها (توجه کنید: در محیط علمی دانشگاهی که جای اندیشه، منطق و علم است) پیروان مجاهدین را می دیدی که میزهای کتاب را به هم می ریختند، هر مخالفی را کتک می زدند و کار به دخالت پلیس در دانشگاه می کشید. به جای استفاده از محیط دانشگاهی و رشد اندیشه و یادگیری از امکانات عظیمی که اروپای آزاد و دمکراتیک در اختیار هر کسی می گذارد، به بنیادگرایی اسلامی روی آوردند و هر نوع اندیشه و عمل مستقل را بر خود حرام دانستند. حیرتی که از دیدن این رفتار کور در آن زمان مرا فرا گرفته بود، هنوز نیز با من است.

در آرشیو خود اعلامیه هایی را به زبان آلمانی دارم که طرفداران مجاهدین در خوابگاههای دانشگاهها پخش می کردند و در آنها نام دانشجویان ایرانی مخالف مجاهدین را که ساکن آن خوابگاه بودند را به عنوان «جاسوسان خمینی در این خوابگاه» می آوردند. یادم است که این کار بازتاب گسترده ای پیدا کرد و واکنش شدید سازمان های دانشجویی آلمانی را سبب شد که این کار را با لیست های یهودیان مقایسه کردند که فاشیستهای هیتلری در دوران جنگ جهانی دوم منتشر می ساختند.

به خاطر دارم که در سال 1983 متن یکی از جلسه های مجاهدین منتشر شد که در آن به آنها رهنمود داده شده بود که به گونه گسترده همه مخالفان را مورد حمله شخصی قرار دهند و به آنها ناسزاهای رکیک خانوادگی دهند، مزاحم درس خواندن آنها شوند و به ویژه در روزهای امتحان های مهم در برابر سالن امتحان در دانشگاه گردآیند و با ناسزا شخص مورد نظر را به هم بریزند تا امتحانش را خراب کند. این لطافت رفتار بارها شامل من نیز شد. این کارها باعث انزوای بسیار سریع مجاهدین در همه گروههای ایرانی در اروپا گشت. انزوایی که تا امروز نیز ادامه دارد. اگر می بینید که کسی حاضر به همکاری و پذیرش مجاهدین نیست، به این خاطر است که آنها تقریبا هیچ گونه زمینه مشترکی به هیچ کدام از سازمان ها و اندیشه های گوناگون سیاسی ندارند.

ادامه دارد …

بخش نخست: تراژدی سازمان مجاهدین خلق (1)

بخش سوم: تراژدی سازمان مجاهدین خلق (3)

بخش چهارم: تراژدی سازمان مجاهدین خلق (4)

دیگر نوشته ها در این زمینه:

سی و دومین سالگرد درگذشت مائو، این «کمونیست دهاتی «

Advertisements

22 پاسخ

  1. عزیز دل برادر، نور بتابان بر تاریکی، اما شکل نساز
    پشنهاد میکنم که گروه خواننده خود را از پیش انتخاب نمائید.
    وقت بنده که تلف شد، ولی اقلا وقت بقیه تلف نشود.
    پیشنهاد دومم این است که از میان جوانان بسیجی و با هنرنمایی عزیزانی چون شما یا در مقیاس بزرگتر خسرو خان معتضد، تاریخ این سرزمین را چنین واژگون به کسانی معرفی کنید که از تاریخ آن مقطع اطلاعی ندارند (نیودند یا کسی به آنها نگفته). عزیزانی که فکر می کنند اگر آقایان موسوی یا کروبی به قدرت برسند، میتوانند از آزادیهای اجتماعی برخوردار باشند و زمان در قدرت بودن آنها را ندیدند، اهداف مناسبی برای سخنان زیبای شما راویان تاریخ هستند. عزیز کوچولو، جویای نام ، وقتی مطلبی مینویسی، خود را در معرض نقد قرار میدهی. خواهشا توسیه نکن که اگر خوشتون نمیاد، نخونین. برای خودت میگم که یاد بگیری. اگر میخواهی همه نخونن، بالای مطلب بنویس چه کسانی بخونند، چه کسانی نخونند.
    شاید هم بتونی یکسری مطالب، مقالات از کسانی که حرفشان را قبول داری به بقیه (گروه خوانندگان که مشخص میکنین) به عنوان پیش نیاز معرفی کنین، که روایت ساختگی زیبای شما را از تقسیم بندی نیروها قبل و بعد از انقلاب و سایر موارد مورد بحث، راحتتر قبول کنند. اگر در این زمینه مشکلی داشتید، احتمالا متفکرین بزرگی چون حسین آقای شریعتمداری یا اسداله بادامچیان و بسیاری دیگر، با کمال میل در خدمتتان هستند و احتمالا با روی باز هم پذیرا.
    وقت گرامی شما را بیشتر نمیگیرم که بتوانید داستان خود را (ببخشید، درس تاریخ خود را) با تمرکز بهتر و بیشتری بنویسید.
    زنده باد ایرانیان راستین. پاینده ایران

    • با منطق شما باید بالای این نوشته این را گذاشت: «این نوشته ها برای مقلدان سازمان مجاهدین و مسعود رجوی مناسب نیست.»
      شما فرض کنید که این هشدار بالای این نوشته ها هست.
      حالا چرا به جای این حرفها آن مواردی که آورده ام را نام نمی برید و به دیگر خوانندگان نشان نمی دهید که چه چیزی وارونه است؟ چرا نقد نمی کنید؟ اینها نه داستان است و نه درس تاریخ. اینها تنها و تنها تجربه شخصی است در یک وبلاگ شخصی و جای خصوصی که شما وارد آن شده و برای آن می خواهید تعیین کنید که چه گفته شود، چگونه گفته شود و چه گفته نشود.

  2. borou kashket ra besab
    hatman vezarate etelaat az babat in maghale hazer ast medal eftekhari be shoma bedahad

  3. آقای نویدار به نظر من نظرات از خود متن جالبتر بودند!! (هر دو بخش را خواندم) و البته بخشهای از مطالب شما با همین نظرات به اثبات میرسد! چند نکته در باب نظرات برای من جالب بود.

    1. واقعا ما درک نمیکنیم که اینجا منزل خصوصی آقای نویدار هست؟ حالا ایشان اینجا را برای هر مهمانی آزاد گذاشته ولی دلیل نمیشود که هر رفتار و گفتاری از ما سر بزند. مهمان بودن هم برای خودش آدابی دارد!!!

    2. چرا تا این حد از حرف مخالف نظر ما ناراحت میشویم؟ چرا توهین میکنیم؟ چرا فحش میدیم؟ خب بابا بگو مخالف هستم، به این دلیل و آن دلیل. وقتی چنین مطلبی پیش میآید میتوانیم از آن به عنوان مکانی برای بحث و گفتگو استفاده کنیم.

    3. چرا زود جو گیر میشویم. خب حالا گیرم که آقای نویدار اشتباه بگن، ولی من و شما را مجبور نکردند که به زور قبول کنیم. من کم سن و بی تجربه هستم و در آن سال 60 تازه به دنیا آمدم. این دو نوشته از مجاهدین را خواندم، بخشی از آن را قبول و بخشهای هم برایم سوال برانگیز یود. آقایان و یا خانمهای که با فحش دادن مخالفت میکنید، اگر با منطق و دلیل مخالفت کنید من هم بهتر میتوانم مقایسه و انتخاب کنم.

    آقای نویدار ببخشید که من وکیل شما شدم!!
    راستی بگم که بنده مرید آقای نویدار نیستم و در بسیاری از مطالب مخالف بوده و نظر مخالف خود را نوشته‏ام.

    • تاکنون تنها بسیجی ها جنین رفتاری در اینجا نشان داده بودند وقتی که من در باره غزه و فلسطین می نوشتم. مشکل در این رابطه مراد و مرید است که اینها به دنبال آن هستند و چون خود چنین رابطه ای با رهبران خود دارند، گمان می برند که هر کسی باید سرش جایی بند باشد و انسان آزاده نمی تواند وجود خارجی داشته باشد. اگر هم نتوانند رفتار کسی را در چارچوب افکار خود بگنجانند، در بهترین حالت پاسخشان این است: بالاخره یک روز معلوم می شود که سرش به کجا وصل است. این یکی از دشواری های ذهنیت و «جهان بینی» بنیادگرایان است. حالا اینجا که خیلی سریع مرا به وزارت اطلاعات وصل کردند.
      بخش سوم و چهارم را در روزهای آینده اگر بخوانید، بیشتر از این نمونه ها خواهید دید. جالب اینجاست که من هیچ اصراری بر درستی سخنانم ندارم و اگر دقت کرده باشید، بیشتر از تجربه های خود می گویم تا بررسی های تاریخی، هرچند که آرشیو خوبی از نشریات آن سالها دارم که هر زمان می توانم هر چیزی را بیابم.

  4. جناب نویسنده عزیز
    از اینکه بی اجازه به حریم خصوصی شما پا گذاشتم، ببخشید (طرف صحبتم با دوست عزیزی است که بنده را از ورود به حریم خصوصی وبلاگ شما نهی کرد. حتما علاوه بر مشخص کردن خوانندگان، پس ورد هم بگذارید که انتخاب خوانندگان راحتتر صورت گیرد)
    دوست عزیز صاحب وبلاگ؛ بنده شما را به جایی وصل نکرده و نمی کنم. منظور بنده این است که در راستای این نوشته، عزیزانی که نامشان را بردم، بهتر می توانند کمک کنند. و اگر این مطلب برایتان معنای اتصال داشت، از اینکه نتوانستم مطلب را برسانم، عذر می خواهم.
    به یک واقعیت ایمان دارم:
    ایرانیان بسیاری، با تفکرات مختلف چپ و راست و اسلام انقلابی و نیمه انقلابی و کمی تا قسمتی انفلابی (عامه مردم و نه رهبران؛ روی این نکته تاکید می کنم که عامه مردم و نه رهبران و لیدر ها) بخاطر عشق به میهن از طریقی که شاید به نظر افراد دیگر کاملا غیر منطقی باشد (بدلیل ایدئولوژی خالف) جانشان را تقدیم کردند.
    بیائیم و از تاریخ خود بیاموزیم که کار گروهی با نقد پذیری انجام دهیم. توضیح بیشتر احتمالا لازم نیست (اگر بود، در راحل بعد).

    و شما که می فرمائید بنده کلی گویی کردم، آیا شما با منبع و ماخذ حرف زدید؟؟ شما هم بیشتر از خاطرات خود کمک گرفتید. و مطالبی که به فرموده خود شاهدش بودید. این روش شاید برای تاریخ نگاری کافی باشد (شاید) اما برای بحث کفایت نمی کند. بحث علمی، نیاز به سند مدرک و حرفی دارد که قابل اثبات باشد. ما بحث فلسفی نمیکنیم. شاید زاویه دید شما با بنده در آن زمان و اکنون به کل داستان متفاوت است. پس فکر می کنم تا زمانی که نمیتوانید با منابع معتبر تمام حرف خود را ثابت کنید، صرفا مسائلی را که قابل اثبات هستند با دلایلشان عنوان کنید. برداشت شما برای خود و همفکرانتان بسیار عالی اما در معرض دید و نقد دیگران قرار ندهید.
    موفق و پیروز باشید
    به امید ایرانی پایدار و ایرانیانی سرفراز

    • من فکر می کنم باید در معرض قضاوت قرار داد، من به عنوان یک شهروند جامعه تک محور و سخنگوی متکلم وحده نمی خواهم، متکلم وحده یعنی همین دولت و حکومت و صدا و سیمای فعلی ما که خودش بدون حضور مخالفین و منتقدینش می گوید و می بافد و می دوزده برای خودش نتیجه گیری هم می کند و انتظار دارد ما هم بپذیریم، اما آنچیزی پذیرفتنی است که در معرض نقد بیان شود و سربلند بیرون بیاید.
      آقای نویدار اینجا مطلبی نوشته اند بخشی درست یا بخشی غلط و آدم بی انصافی هم ایشان را ندیده ام، اما با ایشان هم کاری نداریم، خواننده ای که اینجا می آید و مطالعه می کند اگر دلایلی بهتری برای اثبات یا رد گفته ایشان دارید بیان کنید تا استفاده کنیم، بنده مقلد کسی نیستم که طوطی وار بخوانم و بپذیرم بلکه بیشتر دنبال نقد ها و گفتگوهای سازنده هستم که چیزی از آنها بیاموزم، پس شما هم استدلال کنید و بنویسید تا من خواننده از بین حرف شما و نویدار بهترین را انتخاب کنم که از جدل و متهم کردن و برچسب زدن چیزی برنمی آید.

  5. در انحراف افکار سازمان مجاهدین و حرکات خلاف اخلاق اجتماعی ایشان در سطوح رهبران، تفریبا جای شکی نیست… شخصا نه خواهان تفکرات بنیادگرایی هستم و نه خواهان رژیم های ایدئولوژیک تعصبی. اعضای سازمان مجاهدین همانند سایر ابنا بشر از حقوق انسانی و اجتماعی برخوردارند اما تحکیم افکار و احکام ایشان در چهارچوب فشار و وحشت، دیگر جایی در جهان امروز نخواهد داشت.
    درضمن به دوست عزیز آقای علیرضا هم سفارش می کنم تحمل بیشتری داشته باشن.. با این ادبیات بالاخص در کامنت نخست، می شود چنین استنباط کرد که نکند بالعکس خود ایشان عجولانه در پی کسب نام و جایگاه اجتماعی می دوند… کمی آهسته تر برادر من.. گمان نمی کنم نویسنده به قصد محکوم وسرکوب کردن، جریانی رو دنبال کرده باشه. نقل و خاطرات ایشون هم چیز دور از ذهنی نیست. مسائلی هست که بارها مطرح شده. دستکم می شه اونها رو به عنوان تجارب شخصی مرور کرد و گذشت. مگر اینکه تعصب عجیبی داشته باشیم.. و این درست همان چیزیست که بسیاری از مکاتب عقیدتی و سازمانهای وابسته رو به ورطه نابودی کشاند.

    و به قول شما دوست عزیز.. به امید ایرانی پایدار و البته به دور از تحکم و تعصب و ایرانیانی عدالت خواه، صلح طلب و سرافراز.

  6. یادآوری:
    من عذر میخواهم که مجددا به حریم خصوصی شما وارد شدم.
    حدود 2 هفته قبل از انتخابات مجلس که جناب رفسنجانی در ابتدا نفر سی و یکم و سپس بیستم اعلام شدند و سپس از عزیمت به مجلس انصراف دادند، (مجلس ششم) در نماز جمعه دشمن شکن جمعه فرمودند (نقل به مضمون): در 28 مرداد 1332 در این کشور کودتا صورت نگرفت.مردم (بله مردم به نظر ایشان) شاه را برگرداندند تا کشور به دست کمونیستها نیفتد.
    من با اصل مسئله کاری ندارم که چه شد، اما هنوز افرادی مثل رفسنجانی (از یک زاویه دید) و آقای ناصر محمدی (از زاویه کاملا مقابل) با هم در خروش مردمی 28 مرداد با شاه همنظرند و کماکان این واقعه کثیف در زبان همه به عنوان کودتای 28 مرداد جاریست. چرا؟
    حداقل یکی از دلایل این است که هیچ رژیمی نخواسته یا نگذاشت که در یک فضای علمی و مورخانه مسئله بررسی شود (هر چند خیلی ها همانند بنده، هیچ شکی در کودتا بودن 28 مرداد ندارند) اما…..
    تاریخ را مردم برنده می نویسند و به خوانندگان تحویل میدهند.

    مسئله ای که مورد بحث شما قرار می گیرد، اگر قرار است در حد 1-2 صفحه مورد بحث قرار گیرد، بیشتر شبیه بحث های داخل تاکسی میشود، و تنها محل ابراز احساسات و انتهای احساسات هم عموما یا علاقه زیاد است یا نفرت شدید.

    با شعار دادن و اتهام زدن، تنها بر نفرت می افزائیم و شاید برای چند دقیقه احساس سرخوشی کودکانه ای دست دهد.
    اگر هدف از نوشتن شما روشن شدن حقایق است، به نظر این کوچکترین، روش آن کاملا متفاوت است (حداقل از نظر علمی).

    این روشی که شما برگزیده ای، در حد همان جوابهایی نظیر:
    دمت گرم
    ای ولا
    یا برعکس:
    ای اطلاعاتی
    غلط کردی

    و در دو سوی طیف احساسات می باشد.

    آن عزیزی هم که سال 60 بدنیا آمده تنها متوجه میشود که فرضا 1 یا 2 یا چند مخالف یا طرفدار فلان فرقه یا هرچیزی که آنها را نام نهیم، از چه سطح ادبیات و ادب اجتماعی برخوردار هستند.

    فکر میکنم که منظورم را رساندم.
    اگر گنگ است با تذکر عزیزان بعدا ادامه میدهم.

    فکر میکنم، ما ایرانی اجنبی پرست (به معنای واقعی کلمه) شاید بسیار کم داشته باشیم، اما بدلیل جو امنیتی و خفقان تاریخی حاکم بر این کشور بویژه در 2 قرن گذشته، اطلاعات همه یکسان نیست. اصلا ادعای اطلاعات بیشتر را ندارم. ولی من چیزهایی دیدم، که شما ندیدی و شما ماجراهایی را شاهد بودی که من نبودم. اما شرایط جامعه هیچگاه اجازه نداد که کنار هم بنشینیم و شرایط آن زمان را تحلیل کنیم و حال بگوئیم که اگر مصدق فلان کار را میکرد، آن مسئله اینطور می شد. آگر شاه آن کار را میکرد، میگذاشتند که حکومت کند. احتمالا مصدق در سال 31-32 یا شاه در سال حدود 52- 56دلایلی برای کارهایشان داشتند، و هیچکدام نمیخواستند کشور را ویران کنند.
    ولی ما به راحتی در تاکسی مینشینیم و در 20 دقیقه مسیر تاکسی یا که دوران شاه را رد میکنیم و او خائن و سفاک می شود ، یا شاه میشود اعلی حضرت همایونی.

    افراط و تفریط ما (خود من) از عوامل وجود چنین سیستمی در کشور است.
    بقول شاعر:
    ایرانیم و شاه و خمینی ثمراتم
    من عامل تکثیر ژن این حضراتم.

    بدلیل این نقصان بزرگ (عدم اطلاع کامل)، و نقصان بزرگتر از آن، عدم وجود حال و حوصله بحث علمی در ما ایرانیان (چون زمان بر است، طول میکشد و شرایط آزادی را میطلبد و بسیار مطالب دیگر که نیست) عموما نهایت امر با خشونت (کلامی یا بدنی یا قهر شدن یا …..) به پایان می رسد.

    اگر نتیجه کار علمی تاریخی، مانند آشپزی باشد، ما ابزار آن طور که باید، نداریم. بدون وسایل آشپزی و بدون دانستن مراحل پخت و پز، در بهترین حالت باید خام خواری کرد و از بقیه که دستشان در آشپزی یا کارد دستشان را برید، نگهداری کرد

    بیائیم در ابتدا روش بحث کردن را یاد بگیریم.
    خود را به ابزار بحث کردن مجهز کنیم.
    و بدانیم بسیاری از مخالفتها بدلیل عدم اطلاع یکسان است.

    برای اینکه با مثالی روشن این گفته ها را ثابت کنم، خودم الان دیگر حال و حوصله نوشتن ندارم !!!!!!!!!!!!!!!!!!

    فعلا خداحافظ
    موفق و پیروز باشید
    به امید ایرانی پایدار و ایرانیانی سرفراز

  7. لطفاً قسمت‌هايي از مطالب آرشيوتان را در وبلاگ بگذاريد. مثلاً ليستي كه منتشر كردند. البته با حفظ حريم شخصي

  8. مریم رجوی با عناويني چون شخصیت اول مقاومت ایران, رئیسجمهور برگزیده مقاومت , كه بهترين دليل براي بيماري شديد رواني و ماليخولياي او است …

    …چه کوته فکر و خودخواه بودند کسانی چون مسعود رجوی، مهدی ابریشم چی و دیگران که در درک ساده ترین معادلات فعالیت سیاسی ناتوان بودند….

  9. The Cult of Rajavi

    New York Times Magazine/July 13, 2003

    http://www.rickross.com/reference/mujahedeen/mujahedeen4.html

  10. In May 2005, Human Rights Watch reported the PMOI were running prison camps within Iraq and were committing severe human rights violations.

  11. A 2005 Human Rights Watch (HRW) 28-page report, titled «No Exit:Human Rights Abuses Inside the Mojahedin Khalq Camps»

    http://www.realterrorist.blogfa.com/post-412.aspx

  12. من مجاهد نیستم و ایدثولوژی مذهبی مجاهدین رو هم قبول ندارم ولی حمله وحشیانه و بی شرمانه دولت فاشیست عراق با همدستی و توافق نظام جنایتکار و جمهوری ننگین اسلامی به مردم بی دفاع و بی سلاح در قرارگاه اشرف رو شدیدا محکوم میکنم . همه انسانهای آزادیخواه واحزاب چپ رادیکال این عمل ضد انسانی رو محکوم کردند. میشه عملکردها و تاکتیکهای هر سازمان سیاسی رو در جای خودش نقد کرد و به چالش کشید. نوشته شما بسیار غرض ورزانه و یک طرفه و در مجموع بدور از حقیقت است خصوصا در این مقطع حساس زمانی ….. زنده باد آزادی زنده باد برابری مرگ بر جمهوری اسلامی

    • خوب بهتر می بود آن را نقد می کردید. من دیدگاهی را بیان کرده و در اختیار همگان گذاشته ام. حال نقد شما و دیگران هم می تواند به نزدیک تر شدن به واقعیت یاری رساند. اگر اجازه بدهید دیدگاه خود را به نوشته شما بیان کنم:
      – در مجموع بدون استدلال چیزهایی را به عنوان بدیهیات مبنا گذاشته اید.
      – نیازی به بیان این که شما مجاهد نیستید، ندارید. کسی این را ادعا نمی کند و اگر شما از آنها نیز دفاع کنید، اشکالی نمی تواند داشته باشد. هدف طرح دیدگاه های متفاوت یا مخالف است.
      – فاشیسم تعریف علمی، روشن و مورد قبول همگان دارد. بگویید که چرا دولت عراق فاشیستی است. من اعتقاد دارم که این دولت منتخب مردم است، هر چند ضعیف است و کارش ایراد زیاد دارد.
      – همدستی دولت عراق با حکومت جمهوری اسلامی را در مورد حمله به اردوگاه اشرف را هنوز هیچ کس به گونه جدی طرح نکرده. اگر شما اسنادی دارید، ارائه دهید.
      – دولت عراق بر اساس توافق هایی که هم با مجاهدین و هم با نیروهای آمریکایی داشته است، عمل می کند و در چارچوب خاک خود می تواند هر کجا که خواست، قانون خود را اعمال کند.
      – به هر حال به عنوان گروهی که میراث صدام حسین است و در سرکوب مردم عراق نیز دست داشته، مجاهدین خلق نمی توانند انتظار داشته باشند که اکنون برایشان فرش قرمز پهن شود. این بی لیاقتی و ناتوانی رهبری گنده گوی مجاهدین است که نتوانسته (و یا نخواسته) مشکل این 3400 نفر را حل کند تا کار به این خفت کشیده نشود.
      – خشونت به هر شکل محکوم است. خشونت به کار رفته علیه ساکنان اردوگاه اشرف نیز کاملا محکوم است. این در نوشته های من روشن است و اگر نیست، الان بار دیگر بر آن تاکید می کنم.
      – قصد من از این نوشته ها بیان دیدگاه خود نسبت به تراژدی است که مجاهدین به وجود آورده اند و ماجرای اردوگاه اشرف ادامه این تراژدی است. برای نقد، رد و یا افزودن به آن آزادید.

  13. […] تراژدی سازمان مجاهدین خلق (2) […]

  14. All the people who were the founder of Mojahedin were like Rajavi and Abrishamchi. They were all sick terorists. Agood example of them is Mehdi Rezayee who was like today.s LEBAS SHAKHSIHA.Mojahedin were participated in execution of many good people during reveloution. They even killed Sharif Vaghefi and a few more people who seperated from Mojaheding this organizatiion foundation is lie and crime,

  15. آیا مهدی ابریشمچی با حاج احمد ابریشمچی مولتی میلیاردر ایرانی نسبتی داره؟؟؟

    • من که نمی دانم. چه اهمیتی چنین ارتباطی می تواند داشته باشد؟

  16. […] آخرین دیدگاه ها navidar on تراژدی سازمان مجاهدین خلق (3)آقا مصطفی on تراژدی سازمان مجاهدین خلق (3)navidar on تراژدی سازمان مجاهدین خلق (2) […]

  17. […] ترین نوشته های امروز تراژدی سازمان مجاهدین خلق (4)تراژدی سازمان مجاهدین خلق (2)تراژدی سازمان مجاهدین خلق (3)تراژدی سازمان مجاهدین خلق […]

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: