تراژدی سازمان مجاهدین خلق (2)

اگر سازمان مجاهدین خلق در کنار سازمان چریکهای فدایی خلق در سالهای پیش از انقلاب به خاطر مقاومت، جنگ مسلحانه و فداکاری هایشان در برابر حکومت شاهنشاهی بر اساس معیارهای آن سالها اعتبار کسب کرده بود، بسیار زود این اعتبار را از دست داد. جوانان مذهبی شیعه که این سازمان را پایه نهادند چون علی اصغر بدیع زادگان، محمد حنیف نژاد، سعید محسن، محمد عسگری‌‍زاده، عبدالرسول مشکین فام و احمد رضایی یا مجید شریف واقفی (که دانشگاه صنعتی شریف به نام اوست)، با روی آوردن به جنگ مسلحانه و ترور اعتبار زیادی در ایران کسب کرده بودند. شاه ایران آنها را مارکسیست های اسلامی می خواند و این واژه بسیار بجا بود. آخوندها آنها را التقاتی می خواندند و این واژه نیز بجا بود. اندیشه بنیادی مجاهدین در آن سالها (نه امروز) بر پایه عدالت خواهی صادقانه و فداکارانه و ملغمه ای بود از اسلام، مارکسیسم از نوع مائوئیستی، شبه تئوری های جنگ مسلحانه آمریکای لاتین، انقلاب کوبا و چه گوارا. (نگاه کنید به سی و دومین سالگرد درگذشت مائو، این «کمونیست دهاتی «). البته بررسی این تاریخ کار این نوشته نیست و زمان و جایگاه دیگری می طلبد.

پس از انقلاب اسلامی، آنها قطع رابطه با غرب و دنیای سرمایه داری، ایجاد ساختارهای سوسیالیستی و «جامعه بی طبقه توحیدی» را تبلیغ می کردند و از آنجایی که اندیشه عدالت طلبانه مارکسیستی را (هر چند نفهمیده و دست و پا شکسته) در قالب اسلامی بیان می کردند، چقدر جذاب بود این اندیشه برای کسانی که در آن سالهای کمیاب آزادی اندیشه در تاریخ ایران به دنبال یافتن راه خود بودند. برای من که در آن سالها نوجوانی کنجکاو بودم و نمی دانستم که مارکسیسم چیست و جامعه بی طبقه توحیدی کدام است، این حرفها دلنشین بود. مسعود رجوی سخنرانی راه می انداخت و از این چیزها می گفت و حرفهایش کتاب درس می شد. البته برای من بسیار زود تناقضی که تنها در واژه «جامعه بی طبقه توحیدی» وجود داشت، آشکار شد و دیگر توجهی به این حرفها نکردم. آنچه که اما در ورای این حرفها توجهم را جلب کرد، کیش شخصیت مسعود رجوی بود که با سیاست ترور شخصیت هر کس که با او مخالف بود، تلفیق شده بود و به گمان من پاشنه آشیل سازمان مجاهدین این بود و راه این سازمان بر این اساس رقم خورد. مسعود رجوی، قدرت طلبی مطلق ولایت او با کاریسمای ارزان قیمت و بازی با احساسات گروهی جوان ناپخته بیسواد عدالت خواه. توانایی او در بازی با کلمات، با آن صدای جذاب و پیچیدن ابلهانه ترین افکار و حرفها در زرورق احساسی، نقشی مرکزی در گردآوری جوانان ساده لوح، بیسواد و مساوات طلب و عدالت خواه داشته است.

در خرداد سال 1360 مجاهدین آن حرکت نمایش قدرت را بر علیه جمهوری اسلامی به راه انداختند که به سرکوب خونین نه تنها مجاهدین و دیگر سازمان های سیاسی که نقشی در این معرکه نداشتند، انجامید، بلکه بهانه ای آسان به دست حکومت نوپای آخوندی داد تا هر حرکت مخالف را سرکوب کند، آزادی های موجود در جامعه را به سرعت برچیند و همه سازمان های سیاسی «غیرخودی» را ممنوع کند. جنگ با عراق و این کار نابخردانه مجاهدین بهترین بهانه ها را برای سرکوب به جمهوری اسلامی دادند. حرکت مجاهدین در خرداد ماه 1360 باعث تحکیم سریع حکومت خمینی گردید. امری که آخوندها را خوش آمد، حال مجاهدین را خوش آید یا نیاید.

اکنون اگر با درک امروز (تلاش برای مقاومت مسالمت آمیز بر علیه حکومت کودتایی احمدی نژاد-خامنه ای) نگاهی به آن سالها بیاندازید تا ببینید که چه کوته فکر و خودخواه بودند کسانی چون مسعود رجوی، مهدی ابریشم چی و دیگران که در درک ساده ترین معادلات فعالیت سیاسی ناتوان بودند. از هوادار ساده انتظاری نمی رود. اما بر کسی که رهبری یک سازمان بزرگ سیاسی را دارد و از تاثیر کلام خود بر آنها آگاه است، چنین خطایی (اگر ساده انگارانه آن را خطا بنامیم) بخشودنی نیست؛ حرکتی که به دگرگونی ریشه ای جامعه از یک دمکراسی نیم بند به سرکوب، از یک حکومت اسلامی لرزان خمینی به دیکتاتوری مطلق ولایت فقیه و کشتار هزاران نفر از همه مخالفان حکومت در سالهای 60 انجامید.

در سالهای بعد که در آلمان درس می خواندم، همواره هواداران سازمان مجاهدین را می دیدی که هر روز بیشتر تبدیل به پیروان ولایت فقیه مطلق مسعود رجوی می شدند و در درگیری خشونت بار خود با انجمن های اسلامی پیرو حکومت و مزدوران سفارتی، هر کس دیگر و هر سازمان سیاسی که به آنها انتقاد می کرد را نیز مورد حمله قرار می دادند. دانشجویانی که با هم دوست بودیم، درس می خواندیم و به هم در آن سالهای سخت که نه پولی از ایران برایمان می آمد و نه می توانستیم چون صدها هزار نفر پناهنده قلابی ایرانی از امکانات دولتی استفاده کنیم، به هم یاری می رساندیم، در زمانی بسیار کوتاه بر پایه تفکر استالینی «هر کس از ما نیست، بر ماست!»، تبدیل به دشمنان سوگند خورده هر کسی شدند که به آنها تنها می گفت کارتان اشتباه است. به دوستان دیروز خود پریدند و روابط شخصی خود را قربانی سازمانشان کردند، چه رسد به نیروهای سیاسی از هر رنگی که با آنها مخالف بودند. مخالفان تبدیل شدند به دشمنان و «مزدوران و نوکران جمهوری اسلامی»، «جاسوسان خمینی» و بسیار واژه های زشت دیگر. در سطح دانشگاه ها (توجه کنید: در محیط علمی دانشگاهی که جای اندیشه، منطق و علم است) پیروان مجاهدین را می دیدی که میزهای کتاب را به هم می ریختند، هر مخالفی را کتک می زدند و کار به دخالت پلیس در دانشگاه می کشید. به جای استفاده از محیط دانشگاهی و رشد اندیشه و یادگیری از امکانات عظیمی که اروپای آزاد و دمکراتیک در اختیار هر کسی می گذارد، به بنیادگرایی اسلامی روی آوردند و هر نوع اندیشه و عمل مستقل را بر خود حرام دانستند. حیرتی که از دیدن این رفتار کور در آن زمان مرا فرا گرفته بود، هنوز نیز با من است.

در آرشیو خود اعلامیه هایی را به زبان آلمانی دارم که طرفداران مجاهدین در خوابگاههای دانشگاهها پخش می کردند و در آنها نام دانشجویان ایرانی مخالف مجاهدین را که ساکن آن خوابگاه بودند را به عنوان «جاسوسان خمینی در این خوابگاه» می آوردند. یادم است که این کار بازتاب گسترده ای پیدا کرد و واکنش شدید سازمان های دانشجویی آلمانی را سبب شد که این کار را با لیست های یهودیان مقایسه کردند که فاشیستهای هیتلری در دوران جنگ جهانی دوم منتشر می ساختند.

به خاطر دارم که در سال 1983 متن یکی از جلسه های مجاهدین منتشر شد که در آن به آنها رهنمود داده شده بود که به گونه گسترده همه مخالفان را مورد حمله شخصی قرار دهند و به آنها ناسزاهای رکیک خانوادگی دهند، مزاحم درس خواندن آنها شوند و به ویژه در روزهای امتحان های مهم در برابر سالن امتحان در دانشگاه گردآیند و با ناسزا شخص مورد نظر را به هم بریزند تا امتحانش را خراب کند. این لطافت رفتار بارها شامل من نیز شد. این کارها باعث انزوای بسیار سریع مجاهدین در همه گروههای ایرانی در اروپا گشت. انزوایی که تا امروز نیز ادامه دارد. اگر می بینید که کسی حاضر به همکاری و پذیرش مجاهدین نیست، به این خاطر است که آنها تقریبا هیچ گونه زمینه مشترکی به هیچ کدام از سازمان ها و اندیشه های گوناگون سیاسی ندارند.

ادامه دارد …

بخش نخست: تراژدی سازمان مجاهدین خلق (1)

بخش سوم: تراژدی سازمان مجاهدین خلق (3)

بخش چهارم: تراژدی سازمان مجاهدین خلق (4)

دیگر نوشته ها در این زمینه:

سی و دومین سالگرد درگذشت مائو، این «کمونیست دهاتی «