علی کردان در زبان انگلیسی جاودانه شد

سال گذشته در گرماگرم رسوایی علی کردان با آن دکترای قلابیش که به گفته خودش از «آکسفورد لندن» گرفته بود، یک ناشناس خوش ذوق در اینترنت از روی شوخی با واژه کردان چند واژه انگلیسی ساخت و پخش کرد. من نیز کمی به آن افزودم و مشابه آلمانی، فرانسوی و اسپانیاییش را ساختم (در اینجا). البته اینها هیچ کدام جدی نبود و طنزی بود بر افتضاح علمی که در کشور حاکم است و آقای کردان نمونه آبرورفته آن در تجارت مدرک علمی است. البته در این فاصله تردیدها بر مدارک دانشگاهی بسیاری از دیگر دولت مردان و آخوندهای حکومت اسلامی که ناگهان همه شان دکتر شدند، پیش آمد و نام های بسیاری در همه رده های حکومتی برده شدند که خود احمدی نژاد یک نمونه برجسته آن است که این مدارک را «ورق پاره» خواند. کردان تنها نوک نمایان کوه یخ بود.

به هر رو، اما گمان نمی کردم که آن چه که به شوخی ساخته شده بود، اکنون برود در فرهنگ زبان انگلیسی و به واژه های این زبان بپیوندد. سایت «Urban Dictionary»  این واژه را در واژه نامه خود آورده است. اکنون باید منتظر ورود این واژه ها به دیگر واژه نامه های انگلیسی و زبان های همسایه نیز باشیم.

این روزها در آلمان نیز رسوایی از نوع کردانیسم پیش آمده که دادستانی آلمان را گرم تحقیق در مورد شماری از استادان فاسد دانشگاهی ساخته است که در برابر دریافت پول زیادی مدارک دکتری صادر می کرده اند. سایت فارسی «دویچه وله» نیز به این مورد پرداخته است. شاید این باعث شود که آلمانی ها این واژه را زودتر وارد زبان خود کنند.

الیته دادستانی و قوه قضاییه در ایران کاری به این کارها ندارد.

دیگر نوشته ها در این زمینه:

دکتر عوضعلی کردان: بعضی ها به خاطر یک دستمال قیطریه را آتش می زنند

ادامه دستمال قیطریه و آقای کردان

واژه کردان وارد فرهنگ لغت زبان های جهان می شود (ریشه-واژه kordan)

استیضاح کردان و اتفاق امروز در مجلس: دروغ و تقلب دولت احمدی نژاد و سقوط اخلاقی جامعه

– آقای احمدی نژاد، ورق پاره شما چقدر ارزش دارد؟

با فرهنگی که قربانی را به سکوت وا می دارد، مبارزه کنیم

با کابوس از خواب پریدم، خیس عرق و در تاریکی نخستین چیزی که به یادم آمد، فیلم مصاحبه رضا علامه زاده با کتایون آذرلیالان خیلی خسته ام«) بود که 2 ساعت پیش دیده بودم؛ کتایون آذرلی که او را دورادور از شعرهایش می شناسم و از خاطراتش از زندان حکومت اسلامی. چهره اش آشناست و گمان می برم که شاید در جایی نیز او را دیده باشم.

اکنون ساعت 2 بامداد است. ابتدا بی هدف دست به قفسه کتاب کنار تخت بردم تا کتابی بیابم بلکه حواسم را پرت کند و چشمانم را گرم. بی هدف کتاب کوچکی دستم می آید و به نامش می نگرم: بوف کور، صادق هدایت. می خواهم آن را بر جای خود نهم و ناگهان آن جمله های عجیب که کتاب با آنها شروع می شود، در ذهنم رژه می روند: «در زندگي زخمهايي هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و مي تراشد.اين دردها را نمي شود به کسي اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين دردهاي باورنکردني را جزو اتفاقات و پيش آمدهاي نادر و عجيب بشمارند و اگر کسي بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاري و عقايد خودشان سعي مي کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقي بکنند، زيرا بشر هنوز چاره و دوايي برايش پيدا نکرده و تنها داروي آن فراموشي به توسط شراب و خواب مصنوعي به وسيله افيون و مواد مخدره است ولي افسوس که تاثير اين گونه داروها موقت است و به جاي تسکين پس از مدتي بر شدت درد مي افزايد.«

این هم خوانی جمله های هدایت با زمان و مصاحبه با کتایون آذرلی عجیب است. البته اعتقادی به وجود دلیلی برای این هم خوانی ندارم. این جمله ها با آنچه که پس از مصاحبه های رضا علامه زاده در ذهنم می گذرد، در هم می آمیزند و هر چه هست، مرا اکنون ساعت 2 بامداد به پشت میز کشانده است که این ها را بنویسم، به این امید که بتوانم پس از آن به خواب روم.

رضا علامه زاده این روزها کار سترگی انجام می دهد. ابتدا با آذر آل کنعان مصاحبه کرد و اکنون با کتایون آذرلی؛ دو شیرزنی که در زندان حکومت اسلامی مورد تجاوز جنسی قرار گرفته اند و اکنون با شهامت در برابر دوربین از آن روزها و آن تجربه ها می گویند.

آنگاه که انسان این چیزها را می بیند و می شنود و از آنچه که در اردوگاه کهریزک و زندان اوین و دیگر جاهای حکومت عدل امام زمانی بر زندانیان بی پناه رفته است، با خبر می شود، تنها می تواند متنفر شود، اگر وجدانش بیدار باشد. اما ابراز نفرت از حکومت و بازجویانش و جنایتکارانش هنر نیست، شهامت چندانی هم نمی خواهد. مهم تر این است که با آن چارچوب های فرهنگی که چنین چیزهایی را در جامعه امکان پذیر می سازند و یا آنها را مسکوت می گذارند و یا چنان فضایی از شرم و خجلت به وجود می آورند که قربانی سکوت برگزیند و با درد سهمگین خویش تنها بماند، باید مبارزه صورت گیرد؛ مبارزه ای فرهنگی و درازمدت با آن ساختارهای فکری سنتی این جامعه. رضا علامه زاده در مصاحبه ای با جمشید چالنگی در صدای آمریکا از همه کسانی که در زندان مورد شکنجه و تجاوز قرار گرفته اند، خواسته است که پا به میان گذارند، سخن گویند و سکوت نکنند. تنها می توان بر اهمیت و درستی سخن او تاکید کرد.

در جامعه ایرانی فرهنگی حاکم است که چون بسیار چیزهای دیگراین جامعه وارونه است؛ فرهنگی که در وجه بیمارگونه اش قربانی را مقصر می داند که: «اگر این یا آن کار را نمی کردی، این اتفاق برایت نمی افتاد.» به ویژه آنگاه که پای تجاوز جنسی پیش آید، چهره مزور و دوروی این فرهنگ آشکار می گردد، فرهنگی که اساسش بر واژه زشت و بی محتوای «ناموس» استوار است؛ چیزی که گمان نکنم مدعیانش هم بتوانند آن را درست تعریف کنند. هر چه هست، بر اساس افکار دوران سنگ و غار و اصحاب کهف است. این همان فرهنگی است که تو و من آن را خوب می شناسیم و چند چهره دارد. در فضایی که این فرهنگ ایجاد می کند، قربانی همواره مقصر است و جانی و متجاوز (در عمل)  بر حق و استوار بر قدرت. این فرهنگ است که قربانی را برای دومین بار قربانی می کند.

کتایون آذرلی در هفده سالگی در زندان از سوی «حاج آقا صفایی» (بازپرس، شکنجه گر و متجاوز زندان مشهد) مورد تجاوز قرار گرفته است. اما اکنون که از مرز چهل سالگی گذشته است، می تواند در برابر دوربین سخن گوید. نمی دانم، تازه شاید این نیز با پافشاری همسرش که روانشناس است و رضا علامه زاده بوده باشد. در مورد آذر آل کنعان نیز شاید این گونه باشد. در فیلم ها نیز آشکار است که سخن گفتن از آنچه بر آنها رفته است، چه دشوار است.

اکنون که ابعاد این جنایت ها در زندان های اسلامی هر روز بیشتر آشکار می گردد، بیاییم و با این فرهنگ دروغین و مزور مبارزه کنیم که قربانیان بی شمار این جنایت ها را به سکوت واداشته است. آنها را تشویق کنیم که پا سر بلندی پا به میدان گذارند و از آنچه بر آنها رفته است بگویند؛ این بار سنگین را از شانه خود برداشته و بر شانه های جامعه ای بگذارند که ننگ داشتن چنین چیزهایی را سالهاست با خود می کشد و آنها را تنها گذاشته است. در برابر این انسان های شرافتمند سر فرود آوریم و بارشان را بر دوش گیریم، چرا که همان گونه که آنها نماد وجدان بیدار انسان هستند، جانیان و متجاوزان نیز از میان ما هستند و مایه شرمساری همه ما. کسی نمی تواند خود را کنار کشد. نگویید از این جانوران همه جا یافت می شود. آلمان نازی، روسیه با آن ارتش سرخ و سفید و آبی اش و یوگسلاوی در چند سال پیش و رواندا و دارفور،همه را می شناسم. هر جامعه ای باید جداگانه در آینه بنگرد و ببیند که آیا آنچه لازم بوده است را انجام داده است یا نه. هر وجدان بیداری مسئول است. جانیان و رهبران آنها روزی مجازات خواهند شد و در این تردیدی نیست. اما کار با مجازات آنها پایان نمی یابد. بیاییم با آن فرهنگی مبارزه کنیم که زمینه را برای رشد جنایتکاران آماده می سازد، به آنها احساس امنیت می دهد و قربانیان را به سکوت وا می دارد. این دشوارتر از سرنگونی و مجازات «حاج آقا صفایی» و دیگران مردان خدا و نایبان امام زمان است؛ شهامت می خواهد و استمرار. کروبی نیز در همین راستا با شهامت سیلی را به جریان انداخته است که امواج آن کودتاگران و متجاوزان امروزی را با خود ببرد. اکنون زمانی است که باید هر وجدان بیداری به صدا در آید.

سکوت قربانیان زندان های حکومت اسلامی، آنها را یک بار دیگر قربانی می کند. از همه آنها حمایت کنیم، به آنها احترام بگذاریم و آنها را غرق گل سازیم. به کتایون آذرلی، آذر آل کنعان و رضا علامه زاده درود فرستیم و دست آنها را بفشاریم که کاری بزرگ آغاز کرده اند.

تراژدی سازمان مجاهدین خلق (4)

دوستی داشتم به نام علی که صادقانه شبانه روز برای سازمان مجاهدین کار می کرد. در دوران ازدواج ایدئولوژیک بسیار کم حرف شده بود و پاسخی به حرف های ما نمی داد. پس از مدتی بدون هیچ گونه خبری ناپدید شد و دیگر کسی او را ندید.

به این فیلم در یوتیوب توجه کنید که توسط تلویزیون مجاهدین پخش شده است. این فیلم صدام حسین را به همراه طارق Rajavi & Saddam Hussein-1عزیزنشان می دهد که مسعود رجوی رابه حضور می پذیرند. آنها یکدیگر را در آغوش می گیرند و می بوسند. گزارشگر در فیلم این گونه می گوید (گزارش را پیاده کردم برای کسانی که شاید به خاطر سرعت پایین اینترنت نتوانند فیلم را ببینند):

«در تاریخ 25 خرداد ماه 1365 دیدار صلح در بغداد بین رهبر نوین انقلاب ایران، برادر مجاهد مسعود رجوی و آقای صدام حسین رییس جمهور عراق صورت گرفت. در این دیدار رییس جمهور عراق  ورود برادر مجاهد مسعود رجوی به عراق و اقامت رهبر نوین انقلاب ایران در این کشور را به عنوان میهمان بزرگوار و مجاهد صلح و حسن همجواری بین دو کشور همسایه خوش آمد گفت. رییس جمهور عراق تاکید کرد که رهبری عراق به مقاومت ایران و استقلال سیاسی و ایدئولوژیکی آن و آزادی عمل آن در کار و حرکتش به منظور دستیابی به اهدافش احترام می گذارد. دیدار صلح در بغداد و مذاکرات رهبر نوین انقلاب ایران و رییس جمهور عراق Rajavi & Saddam Hussein-2استراتژی پیروزمند صلح را در عالی ترین سطح سیاسی به اوج رساند و کاری ترین ضربه نهایی را بر دجالیت جنگ افروزانه رژیم فرود آورد.«

انشاءنویسی تیپیک مجاهدین، آن گونه که همیشه دیده ایم!اکنون پس از 23 سال نتیجه این کار را می بینیم. «دیدار صلح» پایه ای شد برای آن که چند هزار نفر از پیروان ساده لوح خود را گردآورده و با سلاح های به غنیمت گرفته شده از ایران به داخل ایران بفرستند تا ارتش و سپاه پاسداران به راحتی آنها را قتل عام کنند و رهبری مجاهدین بتواند با آمار بیشتری در جهان دست به مظلوم نمایی بزند. » استقلال سیاسی و ایدئولوژیکی» و آزادی عملشان را هم دیدیم که سرانجام مجاهدین تبدیل شدند به آلت دست صدام حسین برای سرکوب مردم عراق و به ویژه در کردستان. باز هم عجیب است که اکنون می بینیم که دولت عراق از آنها خوشش نمی آید؟ اینها میراث صدام حسین هستند.

از سالهای 1985 به بعد رهبری انقلاب ایدئولوژیک پس از آن که با صدام حسین ازدواج ایدئولوژیک و استراتژیک دیگری انجام داده بود، به همه پیروان خود در جهان رهنمود داد که زندگی خود را رها کنند و در عراق گرد آیند. چنین بود که ما دیدیم که مجاهدین یکی پس از دیگری ناپدید می شوند. سپس در رسانه های آلمان درباره انبوه کودکان بی سرپرست ایرانی شنیدیم که به راستی تعجب ایرانیان را برانگیخته بود. پدرها و مادرهای مجاهد فرزندان خود را به امان خدا (یعنی دولت آلمان) رها کرده بودند و رفته بودند. حساب درستی بود. مگر می شود که دولت آلمان و یا هر دولت اروپایی دیگر کودکی را در خاک خود بی سرپرست بگذارد؟ همین گونه نیز شد. تنها در شهر کلن شهرداری 140 کودک بی سرپرست را گردآوری کرد. در آنجا چند نفر از اعضای حزب سبز آلمان انجمن عام المنفعه ای به راه انداختند که کار سرپرستی بچه ها و خرج پول هایی که شهرداری برای بچه ها در نظر گرفته بود را بر عهده گیرد. پیرامون مشکلات روانی کودکانی مجاهدین که به جای آغوش گرم خانواده و سایه پدر و مادردر چنین موسسه هایی بزرگ شدند، آنقدر رویداد زیاد است که تقریبا از هر کسی در اروپا می توان پرسید.

در سال 1999 پلیس جنایی فدرال به تعقیب مدیران این انجمن که یکی از آنها خود وکیل دادگستری و همسر یکی از وزیران دادگستری ایالتی نیز بود، پرداخت. اتهام دادستانی سوء استفاده مالی از بودجه نگهداری بچه ها و فرستادن پول ها به عراق برای خرید اسلحه برای مجاهدین بود. این خبر روزنامه های آلمان را پر کرد.برخی از پیروان مجاهدین نیز با این حساب که دیگر بر نمی گردند، پولهای زیادی را از بانک و اینجا و آنجا قرض گرفته و برای همیشه رفتند.

این کودکان در آن سالها کودکان خاکستری نام گرفته بودند. هفته نامه آلمانی فوکوس در شماره 29 در سال 2000 با استناد به اسناد پلیس جنایی فدرال مورد دیگری را فاش کرد که ما نیز از آن بی اطلاع بودیم: « اطلاعات موثق حاکی از آن است که فرزندان افراد مجاهدین خلق را با قصد قبلی از خانواده ها یشان جدا کرده، پنهانی وارد خاک آلمان کرده و به عنوان ظاهرا بچه های یتیم و آواره در ساختمانهای مهد کودک وابسته به سازمان آورده شده اند، تا به حساب سازمان کمکهای مالی دولتی در مقیاس بالا واریز شود.»

بسیاری از آنهایی که در اردوگاه اشرف زندگی می کنند، همین ها هستند.

مسعود بنی صدر در کتاب «خاطرات یک شورشی» چاپ انتشارات خاوران ـ پاریس می نویسد:

«در مورد بچه هایی که به خارج فرستاده شده بودند، در نشریات ایرانی مطالبی نوشته شده بود ولی من آن را به عنوان تبلیغات دشمن رد می کردم، یک بار یکی از این بچه ها را ملاقات کردم. یک پسر ده ساله بود . از او در مورد والدینش پرسیدم.

پاسخ داد: کدام یکی؟

من نمیتوانستم سوالش را درک کنم.

گفت: خوب، پدر واقعی من در ایران کشته شد. وبعد از آن من با مادرم به عراق منتقل شدیم. مادرم ازدواج کرد و من پدرجدیدی یافتم. بعد از مدتی مادرم کشته شد، و پدر دوم من ازدواج کرد و من مادر جدیدی پیدا کردم، و سپس من هر دو را در عملیات فروغ از دست دادم وبعد دوباره پدر ومادر جدیدی به من داده شد!» (از سایت ایران قلم)

پس از شکست سنگین نظامی ایران از عراق در سالهای آخر جنگ بی هدف و آنگاه که خمینی دیگر پاسخی برای پرسش های مردم ایران در ادامه جنگ نداشت و آن گونه از زندانیان بی گناه سیاسی که بسیاری از آنها دوران محکومیت خود را نیز گذرانده بودند، انتقام گرفت، مجاهدین به مصادره کشتگان زندانیان سیاسی پرداختند و با ارایه آمار نادرست و اغراق آمیز که به زعم آنها به صدهزار کشته می رسید، در عمل به جنبش اعتراضی جهانی لطمه زدند و بسیاری از رسانه ها دیگر به هر خبری در این باره با تردید می نگریستند.

هدف همواره وسیله را برای مجاهدین توجیه کرده است و (نه تنها) در این راستا تفاوتی با حکومت اسلامی ندارند و شمار کسانی که بر این دیدگاهند که مجاهدین از حکومت جمهوری اسلامی خطرناک ترند، نیز کم نیست.

بسیاری از پیروان آنها در طی این سالها از آنها جدا شدند و راه خود رفتند. آنهایی که باقی مانده بودند، منسجم تر شده و بیشتر در خود فرو رفتند. اکنون دیگر در شهرهای اروپا کسی را نمی بینید که با شما رفت و آمد داشته باشد و از مجاهدین خلق دفاع کند. روابط شخصی شان نیز میان خودشان است. بسیاری واژه «سکت (Sect) یا فرقه را برای این سازمان به کار می برند که به نظر می آید بیجا نباشد؛ گروهی بسته و غیر قابل رویت از بیرون.

به ندرت آنها را دیگر در خیابانها می بینیم که تبلیغ کنند. من سالهاست که آنها را دیگر ندیده ام. تبلیغاتشان بسیار تیپیک و واحد است. واکنش ها نسبت سخنان کسانی که برای گردآوری پول جلویشان را می گیرند، این شبهه را می دهد که گویا چون یک شرکت تبلیغاتی و با دستور و روش واحد کار می کنند.

یک باردر سال 1994 ساعت 9 شب  در زمستانی سرد در برلین در انتظار دوستانم ایستاده بودم که به سینما برویم. زن جوان و خوش پوشی به من نزدیک شد و پرسید که آیا وقت دارم یا نه. سپس خود را به عنوان نماینده انجمنی در حمایت از پناهندگان ایرانی معرفی کرد که بدون وابستگی به هیچ گروه سیاسی برای کمک به پناهندگان ایرانی که در شرایط سخت در کوههای مرزی ایران زندگی می کنند، فعالیت می کند. او می خواست که از من امضایی در پای فرمی بگیرد که براساس آن انجمنشان اجازه داشته باشد که ماهیانه رقمی که من تعیین می کنم را از حساب بانکی من بردارد. البته تا همین جا برایم آشکار شده بود که او از سازمان مجاهدین است و من نیز می دانستم که هیچ یک از سازمان های سیاسی ایرانی از این کارها نمی کنند. سپس آلبوم عکسی پر ازچادرهای گوناگون نشانم داد که برای زندگی پناهندگان  در کوههای مرزی ایران نیاز است و قیمت های مختلف. بلافاصله آلبوم عکس دیگری از خانه های ویران شده و مردمی فقیر و صحنه هایی از اعدام و تیرباران های دسته جمعی نشانم داد و گفت این وضع ایران امروز است و شما باید کمک کنید. از او پرسیدم: یعنی شما می گویید که مردم ایران اینگونه زندگی می کنند و این وضع آنجاست؟ با قاطعیت و لحنی افسرده گفت بله. گفتگو را که تاکنون به آلمانی جریان داشت که او به دشواری حرف می زد، را به فارسی برگردانده و گفتم: خانم عزیز، من به این عکس ها که مردم ایران را اینگونه مفلوک و فقیر نشان می دهند کاری ندارم، چون بیش از حد مبتذل و دروغ است. اما آن عکس های تیرباران های دست جمعی متعلق به جنگ کردستان در سالهای پس از انقلاب است و ربطی به امروز (15 سال بعد) ندارد. چرا دروغ می گویید و آبروی سازمانهای سیاسی اپوزیسیون را می برید؟ شما نیز برای سازمان مجاهدین کار می کنید. چرا این را روشن نمی گویید و از نام انجمن های خیریه سوء استفاده می کنید؟ با این سخنان من ناگهان برگ برگشت و زبان مودبانه اش فراموشش شد و من در برابر خود انسانی هیستریک دیدم که مرا وابسته سفارت و نوکر خمینی و .. خطاب می کرد و تنها با تهدید صریح که چنان چه از من فاصله نگیرد، پلیس را صدا خواهم زد، بلافاصله دور شد. جمله آخرش یادم است: «ما لیست همه شماها را داریم و دور نیست روزی که همه شما را پای دیوار بگذاریم.» مطمئن بودم که این یکی را راست می گوید.

در سال 1999 روزی در لندن خسته از جلسه کاری برمی گشتم که آقایی شیک و با کراوات جلویم را گرفت. همان داستان با کمی تفاوت. این بار نمی خواستند در حساب بانکی من پسرخاله بشوند. پول نقد راهمانجا می خواستند و نمونه هایی از رسیدهای مردم را نشان می دادند که از 50 پوند به بالا پرداخت کرده بودند (یعنی تو هم باید دست کم 50 پوند بدهی). سپس عکس های اعدام دست جمعی با جرثقیل را نشانم داد که مربوط به اعدام های خیابانی قاچاقچیان مواد مخدر در شرق تهران (دقیقا به یاد ندارم. گویا در محله خاک سفید بود و زنی هم در میان آنها بود) بود. برای اطمینان پرسیدم شما می گویید اینها مخالفان سیاسی رژیم هستند که اینگونه اعدام شده اند؟ گفت: بله. به فارسی به او گفتم که این عکس ها مربوط به تهران و قاچاقچیان است. بقیه داستان قابل حدس است. ادبیات در یک ثانیه از ادب افراطی، به زشت ترین توهین ها و تهدید به این که نام همه شما را داریم و پس از انقلاب چنین می کنیم و چنان، برمی گردد و تنها با تهدید پلیس است که دست از سرت برمی دارند و دور می شوند.

چند نمونه کوچکتر دیگر در کلن، مادرید، پاریس و کپنهاگ نیز تجربه کردم. دوستانم از درگیری فیزیکی (اگر چند نفر باشند) نیز می گفتندکه خوشبختانه این شانس نصیب من نشد.

در سال 2000 که چند هفته ای در نیویورک بودم، روزی در شنبه ای مه آلود و کسل کننده،  نیلوفر یکی از دوستانم که در آنجا استاد موسیقی است، تلفن کرد و گفت: گوگوش را دوست داری؟ چه سوال بیهوده و اضافی! معلوم است. گفت: بیا بریم کنسرت گوگوش! برای من که خبر نداشتم که گوگوش عزیز از کشور بیرون آمده و نخستین کنسرت خود را نیز در تورونتو برگزار کرده است، به نظرم شوخی بی مزه آمد و به او گفتم. با سروصدا گفت: اینقدر سفر می کنی که از همه چیز پرتی. زود پاشو بیا که من بلیط دارم. سخن کوتاه که شبی بسیار زیبا و برای من باورنکردنی بود در سالن کنسرت با 17000 نفر شرکت کننده!

و اما آن سوی دیگر داستان! به سادگی که نتوانستیم وارد سالن شویم. ابتدا دسته ای شاید 14-15 نفره از مجاهدین ایستاده بودند و اعلامیه پخش می کردند. می گفتند: «گوگوش برای تبلیغ برای جمهوری اسلامی آمده و می خواهد برای آنها آبرو بخرد.» نمی خواستیم بگذاریم شبمان خراب شود و جدی و نیمه جدی گفتیم: خوب شد گفتید وگرنه عقلمان نمی رسید. چند نفر نیز از این کار مجاهدین عصبانی شده بودند و بحث تندی درگرفته بود. از آنها گذشتیم. سپس جماعتی دیگر ایستاده بودند؛ یهودیان ایرانی و می گفتند: چرا به این کنسرت جمهوری اسلامی می روید؟ گوگوش برای تبلیغ برای جمهوری اسلامی … نوار تکراری! گفتیم زودتر از شماها برادران دیگرتان ما را ارشاد کردند. می دانستم که جامعه یهودی ایرانی در نیویورک بسیار پرشمار است. خوب، بنیادگرایی که مرز دینی نمی شناسد. وقتی که جمهوری اسلامی و مجاهدین هستند، چرا در یهودیان بنیادگرا نباشد؟

جالب این بود که در جایی که نشسته بودیم، به جز ما دونفر همه یهودی بودند و پس ار سلام فورا پرسیدند: شما هم کلیمی هستید؟ که البته برای من جالب و نادر بود که کسی چنین سوالی بپرسد و دوستانه گفتم: ببخشید من به این گونه سوالها پاسخ نمی دهم. یکی نامش ساموئل بود و آن دیگر استر و دیگر نامهای عبری. از انها پرسیدم: این جماعت یهودی که بیرون ایستاده اند کی هستند؟ یکی گفت: آقا بی خیال! اونا هم دلشون خوشه! کی عقلشو میده دست اونا؟ حرف حساب! و آن شب بسیار با صدای جاودانه گوگوش به ما خوش گذشت.

بازگردیم به امروز!

پنج ماه پیش، در ماه مارس 2009 کمیته ای وابسته به وزارت حقوق بشر عراق تلاش کرد که به اردوگاه اشرف وارد شود. (اینجا) اما مسئولان اردوگاه از ورود آنها جلوگیری کردند. ماموریت این کمیته رسیدگی به وضعیت ساکنان اردوگاه و سازماندهی سفر آنهایی که مایل باشند به ایران و یا هر کشور دیگری که بخواهند، بود. می توان گمان برد که درگیری کنونی ریشه در این رویداد داشته باشد؛ این که شماری از ساکنان اردوگاه می خواهند از آنجا بروند ورهبران سازمان مجاهدین مانع از رفتن آنها می شوند (موردی که خیلی از آنهایی که موفق به ترک اردوگاه شده اند، بیان می کنند). جمهوری اسلامی که همواره به دنبال بستن این اردوگاه و گرفتن ساکنان آن بوده است و روشن است که آنها نیز موش خود را بدوانند. در آینده حقایق بیشتری روشن خواهند شد.

یکی از مجاهدین که حاضر به تبادل دیدگاه باشد و مودب نیز باشد، برایمان بگوید که این بادکنک های زرد که آنها این روزها هوا می کنند، چه معنی دارد؟ مگر نمی خواهند که ما از آنها حمایت کنیم؟ برایمان بگویند که با رنگ سبز جنبش آزادیخواهی مردم ایران چه مشکلی دارند؟ بگویند چه اشتراک دیدگاهی با جنبش سبز دارند و چه نظامی را پیشنهاد می کنند؟

مجاهدین به ما بگویند که آیا رای مردم را قبول دارند یا نه؟ بر اساس رای مردم، رییس جمهور منتخب مردم میر حسین موسوی است. این خانم رجوی کیست که خود را دهها سال است رییس جمهور منتخب می خواند؟

در این درگیری روشن میان جنبش سبز آزادی خواهی مردم ایران و حکومت کودتایی خلافت آقای خامنه ای، مجاهدین جایشان کجاست؟ اینها را برای ما بگویند.

گمان می کنید می شود چنین دیالوگی را با آنها آغاز کرد؟ امیدوارم بشود و بتوان این بخش از هم وطنان سرخورده و از همه جا رانده را به آغوش مردم و مهین بازگرداند!

پانوشت: آن چه که در این چند نوشته آوردم، به بهانه حمله پلیس عراق به اردوگاه اشرف بود که نام سازمان مجاهدین و وضعیت ساکنان این اردوگاه را به خبر روز تبدیل کرد. از این رو، آنچه در اینجا گفته شد، نمی تواند یک تحلیل جامع پیرامون این سازمان باشد.

بخش نخست: تراژدی سازمان مجاهدین خلق (1)

بخش دوم: تراژدی سازمان مجاهدین خلق (2)

بخش سوم: تراژدی سازمان مجاهدین خلق (3)

دیگر نوشته ها در این زمینه:

سی و دومین سالگرد درگذشت مائو، این «کمونیست دهاتی «

برخی از لینک ها در همین زمینه:

The Cult of Rajavi

زنان در اسارت فرقه رجوی

چه وقت کودکان خاکستری متولد شدند (پاسخ محمد حسین سبحانی به خانواده یکی از قربانیان)، بخش،1 بخش دوم

Iraq’s Mystery Terrorists


رمضان در خواب بیند اصفهان!

خیلی بیکار بودیم، پایمان را به انتخابات افغانستان هم می کشند. البته در آنجا از شورای نگهبان و رهبر معظم و این چیزها خبری نیست ولی خوب یکی نامزد ریاست جمهوری شده که شبیه سرجوخه آرادان خودمان است. اسمش هست: داکتر رمضان بشردوست!

ایشان در یک سخنرانی فرموده اند که در صورت پيروزي در انتخابات آتي شهرهاي اصفهان ايران و پيشاور پاکستان را فتح خواهند کرد. در ادامه گفته: اگر آمريکايي ها با ما همکاري کنند، پيشاور و اصفهان را بگيريم » نور علي نور» خواهد بود! جالب اینجاست که کسی با چنین عقل و شعوری عضو مجلس نمايندگان و وزير پيشين کابينه حامد کرزي هم بوده است.

سایت الف که حرفهای او را منتشر کرده، از جمله آورده است:

– او در صورت پيروزي يک گروه کماندوي پنج هزار نفري تشکيل مي دهد و در هر نقطه دنيا کسي يک افغان را کشت و يا يک سانتيمتر خاک کشورش را مانند ايران و پاکستان اشغال کرد، اين گروه او را حتي در آسمان هفتم پنهان شده باشد، پيدا و به سزاي عمل اش مي رساند.

– اگر يک سرباز آمريکايي خون افغان ها بريزد براي يک ثانيه آنان را تحمل نخواهد کرد.

– اگر يک ايراني يک افغان را کشت من او را خواهم کشت حتي اگر آن افغان ده ها ايراني را به قتل رسانده باشد!

وبسایت جالبی هم دارد در اینجا. البته در آنجا این حرفها را ننوشته. البته در آنجا همه اش سخن از بشردوستی است.  آرم انتخاباتی اش هم کبوتر سپید صلح و آزادی است.

نمی دانم چرا پیش از نامزدی اسمش را از رمضان به محمود تغییر نداده است. هم می شد میراث دار محمود افغان و هم می شد همفکر سرجوخه آرادان خودمان و هم هاله نورانی به سراغش می آمد. سر هر کاری هم رفته زیاد دوام نیاورده؛ درگیری، اردنگی و سوت به سوی کار بعدی.

خوشم آمد. نمی دانستم اصفهان هم زمانی جزو افغانستان بوده است. سلیقه ات هم که بد نیست. حالا چرا فقط اصفهان را می خواهی؟ یزد و کاشان نه؟ تهران و مشهد چی؟ با پنج هزار کوماندوت تشریف بیاورید.به امید تنفیذ در اصفهان.

تبریک! تنفیذ تبریک!

Mittelfingerچنان هیجان زده شده بود این سرجوخه آرادان که نمی دونست کجای خامنه ای رو ببوسه و هی اینور و اونور می کرد. تا حالا دیده بودین کسی شونه کسیو ببوسه؟ جای دیگه گیرش نیومد.

ما هم چنان هیجان زده شدیم که یک دسته گل به سردر «آقا اجازه؟» آویختیم.

تبریک آقای رییس جمهور ولی فقیه، تبریک!

پانوشت: دسته گل سبز را از سردر آوردیم اینجا که بماند برای سرجوخه آرادان و اربابانش!

تراژدی سازمان مجاهدین خلق (3)

سپس «انقلاب ایدئولوژیک» رخ داد. واژه «انقلاب ایدئولوژیک» تنها یک بار در تاریخ ایران پدیدار شده است و آن نیز در مورد چیزی به کار می رود که در سازمان مجاهدین رخ داد. نمی دانم نسل جوان ایرانی تا چه میزان در این مورد می داند. به هر رو من اینها را تنها بر اساس دیدگاه و تجربه و دیده های خود می نویسم تا توجه نسل جوان ایرانی که این روزها اینگونه پا به میدان نهاده است جلب شود، خود به اندیشه و پژوهش بپردازد و راه خود را بیابد.

مسعود رجوی هفت ماه پس از کشته شدن همسرش، اشرف ربیعی، در بهمن 60، ابتدا با فیروزه بنی صدر(دختر ابوالحسن بنی صدر)  ازدواج کرد. در مهرماه 1362 نشریه اتحادیه انجمن های دانشجویان خارج از کشور، شماره 59 اینگونه نوشت: «دفتر سیاسی و کمیته مرکزی سازمان مجـاهدین خـلق ایران با خـوشوقتـی و سرورانقلابی ازدواج برادر مجاهد مسعود رجوی با خانم فیروزه بنی صدر( دختر آقای بنی صدر ) را به اطلاع می رساند. این تصمیم برحسب یکی از مواد جمع بندی سالیانه سازمان در پایان بهار (۶۱) که ضرورت انقلابی ازدواج های مختارانه ی خواهران و برادران ما را چه در داخل و چه در خارج کشور توصیه نموده است، اتخاذ شده و از سنن متعالی پیامبر اکرم، ائمه اطهار و همه انقلابیونـی الهام می گیرد که در گـرمـاگـرم حـادترین مبارزات اجتماعـی و سیاسـی، به پیوند زناشویی به مثابه امری ضروری و مقدس و در متن مبارزه انقلابی و ایدئولوژیکی خود نگریسته اند.«

که البته این ازدواج به طلاق انجامید. نمی دانم جناب بنی صدر این روزها در مورد این کارها در آن زمان چگونه می اندیشد.

سپس مسعود رجوی در پی (شاید) علاقه ای که به مریم ابریشم چی، همسر دوست و همرزمش مهدی ابریشم چی پیدا کرده بود، در سال 1364 از او خواست که زنش را طلاق دهد تا مسعود بتواند با او ازدواج کند. این که در پس پرده چه گذشته است را نمی دانیم. به هر رو، مجاهدین خلق ناگهان به جهان اعلام کردند که انقلابی ایدئولوژیک رخ داده است و سازمان مجاهدین می رود که مقام زن را بالا برد و برابری میان مرد و زن را در رهبری مجاهدین خلق نشان دهد. آقای مهدی ابریشم چی همسر خود را طلاق می دهد تا خانم مریم ابریشم چی بشود مریم رجوی، به سطح رهبری سازمان مجاهدین برسد و برابری زن و مرد واقعیت بیابد. برادر مجاهد مهدی ابریشم چی نیز رسالت این را بر عهده گرفته است که این پیام ایدئولوژیک را به همه برساند و همه را ارشاد نماید. اگر باور نمی کنید، خود اسناد فراوانی که در این زمینه وجود دارد، را ببینید. مجاهدین در سراسر جهان نشست عمومی راه انداختند، ویدئوهای سخنرانی رهبران را به نمایش گذاردندو این کار را برگرفته از سنت پیامبر اسلام خواندند. و ما انگشت حیرت بر دهان گرفتیم از سادگی این و بلاهت آن که افکار عمومی را به مسخره گرفته بود.

مهدی ابریشم چی در روزنامه مجاهد شماره 254 این انقلاب را این گونه توضیح داد: «این مسأله ای است که برمی گردد به یکی از پیچیده ترین، حساس ترین مسایل اجتماعی یعنی مسأله زن و مرد . . . مسأله زن، مسأله مرد، مسأله خانواده، مسأله ازدواج، مسأله حقوق زنان، این تضاد کمی نیست و ما آنرا هرگز سبک نمی دانستیم و خواستیم در این تضاد وارد شویم و اشـل حل آن را بکشیم تا سطح رهبری انقلاب.«

عجب! در ضمن «اشل» به فارسی یعنی سطح یا رتبه. جناب ابریشم چی علاقه فراوان خود به کشور فرانسه را نشان داده است.

ابریشم چی این گونه ما را ارشاد می کند:

«بعد از شهادت اشرف، که در کنار مسعود بعنوان بالاترین زن سازمان جایگاهی خاص خود داشت و مسائلی را توی سازمان حل می کرد، سازمان مجاهدین با آن ابعاد نمی توانست چهره و سمبول شاخص و سرشناس زن نداشته باشد.

… می بایست حتا برای یک دوره هم که شده زنی با صلاحیت مکفی در رأس رهبری سازمان بنشیند و واقعاً و به طور مادی و نه فرمالیستی، سرنوشت انقلاب را مثل یک مرد بدست بگیرد و معضلات انقلاب قدم به قدم بوسیله اندیشه او و اندیشه یک مرد حل بشود.
… این به سرعت سمبولیزه می شود و حضور مریم در رأس رهبری ایدئولوژیکی سازمان بسرعت مادی می شود و برای زن ایرانی راه باز می کند.
«

شما فهمیدید او چه می گوید؟ نمی تواند ساده تر سخن گوید که ما نیز بفهمیم، چه رسد به خواننده هاج و واج مجاهد سالهای 60؟

در همانجا ادامه می دهد: «هیچ مانع ایدئولوژیک بر سر راه این ازدواج نبود و از طرف دیگر ضرورت آن برای وحدت تمام عیار رهبری مسلم بود.» و کمی آنسوتر: «این ترکیب سـنتز رهبری، بیان مادی یک سنتز ایدئولوژیک است که از درهم رفتن دو صلاحیت عالی به دست آمده است . . . بنابر این هرقدر که در رأس رهبری سازمان با برخورداری از ایدئولوژی ضداستثماری، وجوه وحدت دو عنصر رهبری کننده را بیشتر بارز کنیم، بیشتر به نفع رفع تبعیض و خرد کردن دیوارهای بین زن و مرد است.«

البته در اینجا می خواهد به پیروان نادان خود پز دهد که «ماتریالیسم دیالکتیک» را می داند، مارکس خوانده است و تئوری تضاد و تز و آنتی تز و سنتز را می شناسد که البته همین حرفها نشان می دهد که چیزی نمی داند، هر چند که در آن سالها خیلی ها با مارکس پز می دادند، هر چند که چیزی از او نخوانده و نفهمیده بودند، چون مجاهدین و برخی از سردمداران جمهوری اسلامی. ابریشم چی در اینجا با این آسمان و ریسمان ها همان حرفهای آخوندی از نوع جنتی و یزدی می زند که ورود زن به این یا آن عرصه کار سیاسی مشکل جنسی ایجاد می کند و ما آن را اینگونه حل می کنیم. اینها نیز چون آخوندها همه چیز را با عینک جنسی می بینند. برخی کارهایشان همچون انقلاب ایدئولوژیک را آخوندها نیز انجام نداده اند. حال اگر کسی نیز ایران را دودستی تقدیم آنها کند، نمی دانم که چگونه اینها می خواهند نسل زن جوان تحصیل کرده و آگاه ایرانی را قانع کنند که روسری سیاه حکومت آخوندی را از سر بردارد و روسری قرمز از نوع مریم رجوی بر سر گذارد.

جناب مسعود رجوی که تا اینگونه به «وحدت زن و مرد» و «سنتز» اعتقاد دارد، برای ما بگوید که چرا در اردوگاه اشرف داشتن رابطه جنسی ممنوع است، چرا اخبار عجیب و غریب از انحرافات جنسی و کارهای غیرقابل بیان در اینجا می شنویم، چرا زن و شوهرها را به زور طلاق داده اند، چرا 800 کودک موجود در آن زمان را از پدر و مادر خود جدا ساختند و به خارج عراق منتقل ساختند و چرا در آنجا 25 سال است که کسی بچه دار نشده است؟

حالا چرا جناب ابریشم چی باید همسرش را طلاق می داد؟ توضیح او در آن زمان:

«بلافاصله پس از ورود عینی و مادی مریم به رأس رهبری سازمان، یک مشکل خودش را نشان داد. مشکلی که ما را در معرض گزینش قرار داد. این مشکل چه بود؟ حل معادله رهبری انقلاب. واقعیت این است که بر کسی که در راس رهبری سازمان چنین نقش حساسی را می خواهد به عهده بگیرد، قوانین ویژه و بسیار پیچیده و بسیار حساسی حاکم است. . . . عنصری که در موضع رهبری ایدئولوژیک باشد باید عنصری غیرمتعین و نامشروط به غیر باشد و فقط و فقط انقلاب متعین اش بکند و نه چیز دیگر . . . در اینجا بود که با یک مسئله بسیار ساده یعنی با مسئله خانواده تناقض ایجاد می شد . . . فردا ممکن است امری برای انقلاب پیش بیاید که مثلاً یک درصد مریم نمی تواند در حل آن حضور داشته باشد . . . چرا که مریم مشروط است به شوهرش. اگر اینطور می شد کم کم مریم پرت می افتاد و نمی توانست در حل تمام مسائل انقلاب حضور داشته باشد و موضعش از محتوا خالی می شد.«

تنها ذهن عقب افتاده، سنتی و معیوب مهدی ابریشم چی می توانست چنین مزخرفاتی را سرهم کند و تحویل جماعت مقلدان ولی فقیه برادر مسعود بدهد. مدعی برابری زن است و در همان جمله بدون این که نفس تازه کند، می گوید: » چرا که مریم مشروط است به شوهرش«!

گمان نکنم این حرفها نیاز به تفسیر و نقد داشته باشد. 25 سال پیش شنیدن این سخنان تنها باعث لبخندی تمسخرآمیز می شد و امروز نیز این گونه است. نسل زن جوان ایرانی که این روزها دلاورانه در صف مقدم جنبش مقاومت مردم ایران علیه کودتای احمدی نژاد-خامنه ای ایستاده است، زنانی که 70% ظرفیت دانشگاهها را گرفته اند و در همه زمینه ها جایگاه شایسته خود را می یابند، تنها می تواند چنین افکار مسخره و پشتک واروها را متعلق به اصحاب کهف بداند. البته اگر این حرفها را یک بار دیگر بخوانیم، می توانیم پی به دلیل این که چرا خانواده را در آن اردوگاه از بین بردند و چرا زن و شوهرها باید از هم جدا شوند را در افکار آنها درک کنیم.

انگار اینها نخستین کسانی هستند که در تاریخ بشریت زن را به فعالیت اجتماعی راه داده اند. کاش روزا لوکزامبورگ یا کلارا تستکین زنده بودند و دیدن چهره شان پس از شنیدن این حرفها جالب می بود. کاش یکی بیکار باشد و اینها را برای نلسون ماندلا به عنوان شوخی تاریخ ترجمه کند و او نیز بیکار باشد و تا آخر گوش دهد.

در پی این انقلاب ایدئولوژیک، رهبری مجاهدین به همه واحدهای خود انقلاب ایدئولوژیک را ابلاغ کرد و از آنها خواست که آن را انجام دهند. افراد هم رده باید زن و شوهر نیز می بودند. سیل طلاق و ازدواج ایدئولوژیک بود که به راه افتاد و ما از بیرون شاهد این سیرک بودیم که اینها چگونه جماعتی می توانند باشند که هیچ گونه اراده ای از خود ندارند و تا این میزان به رهبران خود اجازه دخالت در زندگی شخصی خود را می دهند. به طالبان و افکار آنها خرده می گیرید؟ به تروریست های خودباخته انتحاری که خود را در میان مردم منفجر می کنند، خرده می گیرید؟ ریشه فکری همه آنها یکی است.

البته در گزارش های پراکنده از اردوگاه اشرف نیز خوانده ایم که افراد موظف هستند که افکار جنسی خود را گزارش کنند، اگر در مورد شخص نامحرمی هوسی به ذهن آنها رسیده، آن را در حوزه خود گزارش کنند و طلب بخشش کنند و دیگر اقدامات بیمارگونه و تفتیش خصوصی ترین افکار. اینترنت و روزنامه های خارج از کشور پر است از گزارش ها پیرامون آنچه که در این اردوگاه رخ می دهد. برخی از کسانی که موفق به فرار از آنجا شده اند نیز خاطرات خود را در کتاب هایی منتشر کرده اند. البته تمام اینها را که بخشی نیز از رهبران آنها بوده اند، سازمان مجاهدین خائن و عوامل نفوذی وزارت اطلاعات نامیده است؛ مشابه دیدگاههایی که برخی از آنهااین روزها  در پای نوشته های این وبلاگ می گذارند.

آسوشیتد پرس در گزارشی از اردوگاه اشرف در این مورد می نویسد: «الربیعی می گوید که صدها تن از ساکنین اشرف دارای مدارکی هستند که آن ها را به کشور سومی مرتبط می کند. پنج شهروند امریکایی، یازده کانادایی و برخی هم دو ملیتی های استرالیایی و اروپایی هستند. الربیعی گفت که بغداد تلاش کرده است که آن کشورها را وادار به پذیرش آن ها کند و به اعضای مجاهدین قول می دهد که یک بلیط یک سره به یک کشور سوم و هزاردلار پول توجیبی وگذرنامه ایرانی می دهد. اما اعضای کمپ اشرف ازرفتن سرباز می زنند .
محمدمحدثین، یک عضو بلند پایه سازمان مجاهدین درشاخه سیاسی گروه درپاریس گفت : « مثل این است که کسی بیاید وبه شما بگوید که تنها خانه ای راکه برای ۲۰ سال گذشته می شناختی باید ترک کنی . »
وی گفت که این کمپ « شهری » مدرن است ، با یک موزه ، یک قبرستان ویک نانوایی وحتی یک کارخانه « اشرف کولا ». ساکنان اشرف روابط جنسی و زندگی خانوادگی را « داوطلبانه پشت سرگذاشته اند » .
«

در اردوگاه اشرف به فرمان مسعود رجوی رابطه جنسی میان زن و مرد ممنوع است و مجازات اعدام دارد. در بیست سالی که از وجود این اردوگاه می گذرد، یک کودک نیز در آنجا به دنیا نیامده است. (اینجا)

آیا کاربرد واژه «پول پت» ایرانی به مسعود رجوی و چون او بجا نیست؟

اگر از جوک ها و داستان های تمسخرآمیز که همگان در باره مجاهدین پیرامون این چیزها ساختند، بگذریم، آن پیروان مجاهدین که یا در پیرامون ما بودند و یا آنها را در خیابان، آنگاه که به جمع آوری پول از مردم اروپا می پرداختند، به بحث می گرفتیم، هیچ یک ذهنشان برای اندیشه انتقادی باز نبود. وقتی که از آنها می پرسیدیم که مگر نمی شود که یک زن و مرد رهبر جایی باشند بدون این که با هم ازدواج کنند، می گفتند نخیر نمی شود. تنها در رهبری مجاهدین است که این برابری در تمام وجوه ممکن و این اتحاد انجام گرفته است. چگونه می شد به آنها حالی کرد که چنین کاری توهین سنگین به زنان است و همان چیزی است که استفاده ابزاری از زن نام دارد. نمی شد و هر جا این را به آنها گفتیم، با سنگین ترین توهین ها روبرو شدیم. کوچکترین انتقاد شما به یکی از سیاست های آنها به توهین سنگین به شما می انجامد. این را این روزها دوباره پس از انتشار این نوشته ها در اینجا تجربه می کنم. بخشی از دیدگاههایی که پای نوشته ها می گذارند و قابل تحمل هستند را می بینید. سالهاست که هر کسی به آنها انتقاد کند را وابسته به وزارت اطلاعات و عامل جمهوری اسلامی می خوانند. این شامل همرزمان و اعضای رهبری خودشان که از آنها بریده اند نیز می شود، چه رسد به ما که در بیرون این جریانات هستیم؛ تنها ناظر این تراژدی و به قولی نه سر پیازیم و نه ته آن! تنها می توانسم افسوس بخوریم بر سرنوشت این بخش از هم میهنانمان که در آن اردوگاه گیر افتاده اند.

ادامه دارد …

بخش نخست: تراژدی سازمان مجاهدین خلق (1)

بخش دوم: تراژدی سازمان مجاهدین خلق (2)

بخش چهارم: تراژدی سازمان مجاهدین خلق (4)

دیگر نوشته ها در این زمینه:

سی و دومین سالگرد درگذشت مائو، این «کمونیست دهاتی «

دولت آلمان: تبریک به احمدی نژاد قابل تصور نیست!

کلاوس فاتر (Klaus Vater) سخنگوی دولت آلمان امروز با اشاره به رسم تبریک گویی برای انتخاب مجدد احمدی نژاد گفت: «با توجه به آنچه که در جریان انتخابات در ایران گذشته است، صدراعظم آلمان، خانم مرکل نمی تواند حتی تصورش را کند که به احمدی نژاد تبریک بگوید.» آقای فاتر در سخنان خود دوباره خواستار آزادی همه زندانیان سیاسی شد.

جالب این است که روزنامه «هامبورگر ابندبلات» که این خبر را امشب منتشر کرد، در وبسایت تنها از رنگ سبز استفاده می کند.

نیش سرجوخه آرادان امروز تا بناگوش باز بود. خوب او از زمانی که آن هاله نور دور کله اش نمایان شد، برای ما آشکار شد که او از درک واقعیت بیرون از کله اش عاجز است و حتی انعاس صدای مردم  در خالی کله اش را نیز نمی شنود.

دویچه وله: مرکل به احمدی نژاد تبریک نمی‌گوید

رادیو فردا: صدر اعظم آلمان برای احمدی نژاد پيام تبريک نخواهد فرستاد