استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی

دیشب که گزارش های پیرامون برگزاری چهلم قتل «ندا» را در بهشت زهرا و راه پیمایی ها در شهرهای ایران را پی گیری می کردم، در فیلمی از بی بی سی شعاری جدید و شگفت انگیز شنیدم: «استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی».

آن را نزد خود تکرار کردم: «استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی!»

حتی برای من نیز چنین شعاری دور می نمود. بسیار دور! و تنها چهل روز از انتخابات ریاست جمهوری اسلامی در چارچوب قانون اساسی جمهوری اسلامی و شرکت پرشور مردم در آن می گذرد. تنها چهل روز از آن شنبه شوم و مرگ ندا گذشت! و تنها در چنین مدت کوتاهی جنبش اعتراضی و مسالمت جوی مردم ایران از خواست شمارش دوباره آرا در ابتدا به اینجا رسیده است که چنین شعاری می دهد.

آیا کودتاچیان مفهوم این روند را درک می کنند؟

آیا رهبران جنبش، موسوی، کروبی و دیگران نیز حواسشان به این روند هست؟ امید است که آنها پا به پای مردم حرکت کنند و آنجا که لازم است از روی سایه خود بپرند. تاکنون که چنین کرده اند و درود بر آنها!

تراژدی سازمان مجاهدین خلق (1)

پس از درگیری مجاهدین خلق در اردوگاه اشرف در عراق با نیروهای پلیس عراق و کشته شدن هشت  نفر (یا دو نفر، بسته به این که کدام خبر را باور کنیم) و زخمی شدن چند صد نفر از آنها، پدیده مجاهدین خلق باز هم برایم پیچیده تر از پیش شد. پیچیده از این دیدگاه که درک آنچه در ذهن تک تک آنهایی که در این اردوگاه زندگی می کنند، می گذرد، برایم دشوار است. سالهاست که دیگر درکشان نمی کنم که چگونه می توان بیست سال، بیست و پنج سال در چنین شرایطی زیست و دم برنیاورد و تازه مدعی مبارزه علیه استبداد و پیرو آزادی نیز بود. چگونه می توان در عقب مانده ترین شرایط، به دور از هرگونه پیشرفت، دانش و اندیشه چون اصحاب کهف زندگی کرد و خود را جایگزین (آلترناتیو) جامعه ایران نیز دانست. هر کسی می تواند دیدگاه خود را نسبت به این مورد داشته باشد و من نیز دیدگاه خود را دارم و بر اساس آن (که در اینجا نیز آن را می نویسم) این پدیده را تحلیل می کنم. آن چه که برای من غیرقابل درک است، این است که در ذهن این سه، چهار هزار نفر چه می گذرد و چه چیز از دید خود آنها، آنها را تشویق می کند که این گونه زندگی کنند. آنها به چه امیدی زنده هستند و در خیال آنها چه می گذرد؟ رویاهای یک ساکن اردوگاه اشرف چیست؟ امیدش به آینده کدام است؟ و بسیار پرسش های دیگر …

دیدید صحنه های درگیری ساکنان اردوگاه اشرف با پلیس عراق را؟ گروهی بی سلاح، با دست خالی به سوی پلیس هایی سنگ پرتاب می کردند که تنها می خواستند در آنجا یک پاسگاه پلیس درست کنند که البته حقشان است. دولت دمکراتیک و منتخب مردم عراق این حق را دارد که در سرزمین خود اعمال حاکمیت و قانون کند. حال گروهی مفلوک از هموطنان ایرانی خود را دیدیم که بریده و ناامید از همه جا، گمان می بردند که آن اردوگاه خاک سرزمینشان است و باید از آن دفاع کنند. در فیلمی که مجاهدین در سایت خود گذاشته اند، زنی می گوید: «آنها می خواهند به شهر ما بیایند و ما نمی گذاریم.» گویا یادشان رفته که آنها میراث صدام حسین و در آنجا میهمانان ناخوانده و نامطلوب هستند که کسی نمی داند با آنها چه کند. هیچ کشوری حاضر به پذیرفتن آنها نیست. حکومت اسلامی در ایران می خواهد آنها را پس بگیرد. این که حکومت از نوع احمدی نژادی با آنها چگونه رفتار خواهد کرد، قابل تصور است.  آمریکایی ها و عراقی ها قول داده اند که آنها را به ایران ندهند. در برابر آنها را خلع سلاح کرده اند و از آنها قول گرفته اند که فعالیت سیاسی نکنند. حال اخبار می گویند که مجاهدین نه تنها کار سیاسی خود را ادامه می داده اند، بلکه در امور داخلی سیاسی عراق نیز دخالت کرده و در آنجا نیز موش دوانی در انتخابات کردستان داشته اند. خوب روشن است که دولت عراق نیز بخواهد به آنها موافقت نامه شان با ارتش آمریکا و عراق را یادآوری کند. البته مجاهدین نیزدر فیلم زخمی ها را نشان می دهند و کسانی که می گویند که با سنگ پراکنی سربازان عراقی زخمی شده اند. برای من این پرسش پیش می آید که سرباز یا پلیس عراقی چرا به آنها سنگ پرتاب کرده است. مگر سلاح نداشت؟ در فیلم آنها بولدوزر و ماشین آب پاش عراقی دیده می شد که خود نشان گر این است که عراقی ها که خواسته اند وارد اردوگاه شوند، با سنگ مورد حمله ساکنان اشرف قرار گرفته اند و سنگ ها را برگردانده اند. آنها اگر می خواستند به آنجا حمله کنند و یا انتظار مقاومت مجاهدین را می داشتند که دست خالی نمی آمدند و با ارتش می آمدند. کشور خودشان است و نیرو نیز برای این کار کوچک دارند.

آنچه که در فیلمی در تلویزیون دیدم و جالب بود این بود که در درگیری ها آنها فریاد می زدند: «یا حسین، یا مسعود!» شاید یکی بر همین اساس بگوید که ساکنان اردوگاه کهف اشرف چندان هم از مسایل روز پرت نیستند.

به هررو، شماری کشته شدند و بسیار نیز زخمی. مسعود رجوی و دیگر آخوندهای کراواتی دگربار نیز موفق شدند که عاشورایی بیافرینند و چندین شهید دیگر برای مظلوم نمایی همیشگی خود درست کنند. مسعود رجوی این حمله را «جنایت بزرگ علیه بشریت» خوانده است. عجب است که این پول پوت ایرانی که معلوم نیست در فرانسه است یا سویس یا جایی امن در اروپا، هیچگاه در کاربرد واژگان با صفت عالی کم نمی آورد.

جناب رجوی، اگر دل شما برای ساکنان اردوگاه اشرف و کسانی که مرید و مقلد شما هستند، سوخته بود و اگر شما یک رهبر سیاسی درجه چهار نیز بودید، تاکنون پس از نزدیک به سی سال  راه حلی برای این تراژدی و برای این سه هزار نفر یافته بودید. آلترناتیو برای جامعه هفتاد میلیونی ایران پیشکش! ما هر چه از شما دیده ایم، برای رساندن شما به قدرت بوده است. می خواهد آن نامه معروف شما «پدر گرامی امام خمینی » باشد و یا پیوند استراتژیک با صدام حسین جانی و یا به کشتن دادن و سلاخی پیروان خود برای بالا بردن آمار شهیدانتان با آن تهاجم از دید نظامی مضحک «فروغ جاویدان» و مظلوم نمایی در برابر جهانیان. گروهی دانشجو و خارج از کشور نشین جوان بی تجربه از دید نظامی را از همه جا گردآوردید و به خیال خود ارتش رهایی بخش ساختید و با آن برای رهایی میهن به ایران حمله کردید. حکومت اسلامی نیز آنها را به راحتی کوبید و سلاخی کرد و شما به هدف خود رسیدید: عاشورا سازی و مظلوم نمایی و شهید سازی! ما اینها را دیده ایم و شاهد هیچ گونه درایت لازم در حد یک سرگروهبان نقل علی نیز از شما نبوده ایم. «جنایت علیه بشریت» تعریف دارد و جهان چون پیروان شما خام نیست که به این حرفها گوش دهد. این بیانیه ها تنها مصرف داخلی برای مقلدان شما دارد که گمان برند که رهبر کبیر و ولی فقیه آنها چه کرده است! شباهت روش با حکومت اسلامی چه بسیار است.

البته نمی توان بر این انسان های بی پناه مفلوک که در اردوگاه اشرف ساکن هستند، تاخت. اینها هموطنان ایرانی ما هستند که به تقصیر و بی تقصیر راهشان به آنجا افتاده است. به گمان من بسیاری از آنها در صورت فراهم آمدن شرایط راهشان را از این سازمان جدا خواهند ساخت. البته با بیان این سخن این پرسش نیز به ذهنم می آید که پس تکلیف آزادی و اختیار انسان و مسئولیت او در برابر کرده اش چه می شود؟ مگر می شود که عمل کسی را توجیه کنیم که: او قربانی این و آلت دست آن بوده است؟ این نیز نمی شود. ما نیز نمی توانیم از یاد ببریم کارهایی که اینها کردند در ایران، همکاریشان با صدام حسین به ویژه در دوسال ابتدای جنگ با ایران که به راستی مردم ایران از کشور خود در برابر حمله صدام حسین دفاع می کردند و یا همکاری نیروهای مجاهدین با صدام حسین و شرکت در سرکوب وحشیانه مردم در کردستان عراق. این کارها را نمی توان فراموش کرد، با وجودی که خود پیرو یاری به آنهایی هستم که می خواهند این اردوگاه کهف را ترک کنند و به زندگی مسالمت آمیز در هر کجا که بخواهند، بازگردند.

اینترنت و روزنامه های فارسی خارج از ایران پر است از گزارشهایی که کسانی منتشر کرده اند که از آنها بریده اند و موفق به فرار از این اردوگاه شده اند. تمام آنها را هم بخوانید، باز هم این پرسش باقی می ماند: چگونه می توان مدعی ترقی و آزادگی بود و خود عقب مانده ترین دیدگاهها را داشت و عقب مانده زیست؟ چگونه می توان با تناقض هایی به این بزرگی کنار آمد؟ و از همه بزرگتر، چگونه می توان سی سال! دنباله رو بود و هیچ گاه پرسشی طرح نکرد؟

در آنجا کسانی زندگی می کنند که دیگر به پای پنجاه و شصت سالگی رسیده اند. کسانی که هیچ چیز از زندگی خود ندیده اند به جز آنچه که ولی فقیه مطلق، مسعود و مریم، به آنها می گویند. کسانی که به بیانی چون مجسمه های مومیایی متحرک زندگی می کنند و هیچ گونه اراده ای از خود ندارند. کسانی که به قولی، حتی نمی دانند ایمیل چیست و اینترنت کدام است، چه رسد به این که بخواهیم پیرامون مقوله های مدرن امروز، نیازهای جامعه ایران، جامعه مدنی و غیره با آنها تبادل دیدگاه داشته باشیم. اطمینان دارم که همانگونه که ما دقیق نمی دانیم که در آنجا چه می گذرد (آنچه که من می دانم بر اساس آن گزارش هایی است که پیروان پیشین مجاهدین در خارج از کشور منتشر کرده اند)، آنها نیز نمی دانند که در جهان بیرون چه می گذرد. هر چه می دانند از روزنامه مجاهد و تلویزیون مجاهد و سخنان مرادشان، مسعود و مریم، شنیده اند. بیست و پنج سال است که این گونه است. این ایستایی را من درک نمی کنم.

بخش دوم: تراژدی سازمان مجاهدین خلق (2)

بخش سوم: تراژدی سازمان مجاهدین خلق (3)

بخش چهارم: تراژدی سازمان مجاهدین خلق (4)

دیگر نوشته ها در این زمینه:

سی و دومین سالگرد درگذشت مائو، این “کمونیست دهاتی “