استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی

دیشب که گزارش های پیرامون برگزاری چهلم قتل «ندا» را در بهشت زهرا و راه پیمایی ها در شهرهای ایران را پی گیری می کردم، در فیلمی از بی بی سی شعاری جدید و شگفت انگیز شنیدم: «استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی».

آن را نزد خود تکرار کردم: «استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی!»

حتی برای من نیز چنین شعاری دور می نمود. بسیار دور! و تنها چهل روز از انتخابات ریاست جمهوری اسلامی در چارچوب قانون اساسی جمهوری اسلامی و شرکت پرشور مردم در آن می گذرد. تنها چهل روز از آن شنبه شوم و مرگ ندا گذشت! و تنها در چنین مدت کوتاهی جنبش اعتراضی و مسالمت جوی مردم ایران از خواست شمارش دوباره آرا در ابتدا به اینجا رسیده است که چنین شعاری می دهد.

آیا کودتاچیان مفهوم این روند را درک می کنند؟

آیا رهبران جنبش، موسوی، کروبی و دیگران نیز حواسشان به این روند هست؟ امید است که آنها پا به پای مردم حرکت کنند و آنجا که لازم است از روی سایه خود بپرند. تاکنون که چنین کرده اند و درود بر آنها!

تراژدی سازمان مجاهدین خلق (1)

پس از درگیری مجاهدین خلق در اردوگاه اشرف در عراق با نیروهای پلیس عراق و کشته شدن هشت  نفر (یا دو نفر، بسته به این که کدام خبر را باور کنیم) و زخمی شدن چند صد نفر از آنها، پدیده مجاهدین خلق باز هم برایم پیچیده تر از پیش شد. پیچیده از این دیدگاه که درک آنچه در ذهن تک تک آنهایی که در این اردوگاه زندگی می کنند، می گذرد، برایم دشوار است. سالهاست که دیگر درکشان نمی کنم که چگونه می توان بیست سال، بیست و پنج سال در چنین شرایطی زیست و دم برنیاورد و تازه مدعی مبارزه علیه استبداد و پیرو آزادی نیز بود. چگونه می توان در عقب مانده ترین شرایط، به دور از هرگونه پیشرفت، دانش و اندیشه چون اصحاب کهف زندگی کرد و خود را جایگزین (آلترناتیو) جامعه ایران نیز دانست. هر کسی می تواند دیدگاه خود را نسبت به این مورد داشته باشد و من نیز دیدگاه خود را دارم و بر اساس آن (که در اینجا نیز آن را می نویسم) این پدیده را تحلیل می کنم. آن چه که برای من غیرقابل درک است، این است که در ذهن این سه، چهار هزار نفر چه می گذرد و چه چیز از دید خود آنها، آنها را تشویق می کند که این گونه زندگی کنند. آنها به چه امیدی زنده هستند و در خیال آنها چه می گذرد؟ رویاهای یک ساکن اردوگاه اشرف چیست؟ امیدش به آینده کدام است؟ و بسیار پرسش های دیگر …

دیدید صحنه های درگیری ساکنان اردوگاه اشرف با پلیس عراق را؟ گروهی بی سلاح، با دست خالی به سوی پلیس هایی سنگ پرتاب می کردند که تنها می خواستند در آنجا یک پاسگاه پلیس درست کنند که البته حقشان است. دولت دمکراتیک و منتخب مردم عراق این حق را دارد که در سرزمین خود اعمال حاکمیت و قانون کند. حال گروهی مفلوک از هموطنان ایرانی خود را دیدیم که بریده و ناامید از همه جا، گمان می بردند که آن اردوگاه خاک سرزمینشان است و باید از آن دفاع کنند. در فیلمی که مجاهدین در سایت خود گذاشته اند، زنی می گوید: «آنها می خواهند به شهر ما بیایند و ما نمی گذاریم.» گویا یادشان رفته که آنها میراث صدام حسین و در آنجا میهمانان ناخوانده و نامطلوب هستند که کسی نمی داند با آنها چه کند. هیچ کشوری حاضر به پذیرفتن آنها نیست. حکومت اسلامی در ایران می خواهد آنها را پس بگیرد. این که حکومت از نوع احمدی نژادی با آنها چگونه رفتار خواهد کرد، قابل تصور است.  آمریکایی ها و عراقی ها قول داده اند که آنها را به ایران ندهند. در برابر آنها را خلع سلاح کرده اند و از آنها قول گرفته اند که فعالیت سیاسی نکنند. حال اخبار می گویند که مجاهدین نه تنها کار سیاسی خود را ادامه می داده اند، بلکه در امور داخلی سیاسی عراق نیز دخالت کرده و در آنجا نیز موش دوانی در انتخابات کردستان داشته اند. خوب روشن است که دولت عراق نیز بخواهد به آنها موافقت نامه شان با ارتش آمریکا و عراق را یادآوری کند. البته مجاهدین نیزدر فیلم زخمی ها را نشان می دهند و کسانی که می گویند که با سنگ پراکنی سربازان عراقی زخمی شده اند. برای من این پرسش پیش می آید که سرباز یا پلیس عراقی چرا به آنها سنگ پرتاب کرده است. مگر سلاح نداشت؟ در فیلم آنها بولدوزر و ماشین آب پاش عراقی دیده می شد که خود نشان گر این است که عراقی ها که خواسته اند وارد اردوگاه شوند، با سنگ مورد حمله ساکنان اشرف قرار گرفته اند و سنگ ها را برگردانده اند. آنها اگر می خواستند به آنجا حمله کنند و یا انتظار مقاومت مجاهدین را می داشتند که دست خالی نمی آمدند و با ارتش می آمدند. کشور خودشان است و نیرو نیز برای این کار کوچک دارند.

آنچه که در فیلمی در تلویزیون دیدم و جالب بود این بود که در درگیری ها آنها فریاد می زدند: «یا حسین، یا مسعود!» شاید یکی بر همین اساس بگوید که ساکنان اردوگاه کهف اشرف چندان هم از مسایل روز پرت نیستند.

به هررو، شماری کشته شدند و بسیار نیز زخمی. مسعود رجوی و دیگر آخوندهای کراواتی دگربار نیز موفق شدند که عاشورایی بیافرینند و چندین شهید دیگر برای مظلوم نمایی همیشگی خود درست کنند. مسعود رجوی این حمله را «جنایت بزرگ علیه بشریت» خوانده است. عجب است که این پول پوت ایرانی که معلوم نیست در فرانسه است یا سویس یا جایی امن در اروپا، هیچگاه در کاربرد واژگان با صفت عالی کم نمی آورد.

جناب رجوی، اگر دل شما برای ساکنان اردوگاه اشرف و کسانی که مرید و مقلد شما هستند، سوخته بود و اگر شما یک رهبر سیاسی درجه چهار نیز بودید، تاکنون پس از نزدیک به سی سال  راه حلی برای این تراژدی و برای این سه هزار نفر یافته بودید. آلترناتیو برای جامعه هفتاد میلیونی ایران پیشکش! ما هر چه از شما دیده ایم، برای رساندن شما به قدرت بوده است. می خواهد آن نامه معروف شما «پدر گرامی امام خمینی » باشد و یا پیوند استراتژیک با صدام حسین جانی و یا به کشتن دادن و سلاخی پیروان خود برای بالا بردن آمار شهیدانتان با آن تهاجم از دید نظامی مضحک «فروغ جاویدان» و مظلوم نمایی در برابر جهانیان. گروهی دانشجو و خارج از کشور نشین جوان بی تجربه از دید نظامی را از همه جا گردآوردید و به خیال خود ارتش رهایی بخش ساختید و با آن برای رهایی میهن به ایران حمله کردید. حکومت اسلامی نیز آنها را به راحتی کوبید و سلاخی کرد و شما به هدف خود رسیدید: عاشورا سازی و مظلوم نمایی و شهید سازی! ما اینها را دیده ایم و شاهد هیچ گونه درایت لازم در حد یک سرگروهبان نقل علی نیز از شما نبوده ایم. «جنایت علیه بشریت» تعریف دارد و جهان چون پیروان شما خام نیست که به این حرفها گوش دهد. این بیانیه ها تنها مصرف داخلی برای مقلدان شما دارد که گمان برند که رهبر کبیر و ولی فقیه آنها چه کرده است! شباهت روش با حکومت اسلامی چه بسیار است.

البته نمی توان بر این انسان های بی پناه مفلوک که در اردوگاه اشرف ساکن هستند، تاخت. اینها هموطنان ایرانی ما هستند که به تقصیر و بی تقصیر راهشان به آنجا افتاده است. به گمان من بسیاری از آنها در صورت فراهم آمدن شرایط راهشان را از این سازمان جدا خواهند ساخت. البته با بیان این سخن این پرسش نیز به ذهنم می آید که پس تکلیف آزادی و اختیار انسان و مسئولیت او در برابر کرده اش چه می شود؟ مگر می شود که عمل کسی را توجیه کنیم که: او قربانی این و آلت دست آن بوده است؟ این نیز نمی شود. ما نیز نمی توانیم از یاد ببریم کارهایی که اینها کردند در ایران، همکاریشان با صدام حسین به ویژه در دوسال ابتدای جنگ با ایران که به راستی مردم ایران از کشور خود در برابر حمله صدام حسین دفاع می کردند و یا همکاری نیروهای مجاهدین با صدام حسین و شرکت در سرکوب وحشیانه مردم در کردستان عراق. این کارها را نمی توان فراموش کرد، با وجودی که خود پیرو یاری به آنهایی هستم که می خواهند این اردوگاه کهف را ترک کنند و به زندگی مسالمت آمیز در هر کجا که بخواهند، بازگردند.

اینترنت و روزنامه های فارسی خارج از ایران پر است از گزارشهایی که کسانی منتشر کرده اند که از آنها بریده اند و موفق به فرار از این اردوگاه شده اند. تمام آنها را هم بخوانید، باز هم این پرسش باقی می ماند: چگونه می توان مدعی ترقی و آزادگی بود و خود عقب مانده ترین دیدگاهها را داشت و عقب مانده زیست؟ چگونه می توان با تناقض هایی به این بزرگی کنار آمد؟ و از همه بزرگتر، چگونه می توان سی سال! دنباله رو بود و هیچ گاه پرسشی طرح نکرد؟

در آنجا کسانی زندگی می کنند که دیگر به پای پنجاه و شصت سالگی رسیده اند. کسانی که هیچ چیز از زندگی خود ندیده اند به جز آنچه که ولی فقیه مطلق، مسعود و مریم، به آنها می گویند. کسانی که به بیانی چون مجسمه های مومیایی متحرک زندگی می کنند و هیچ گونه اراده ای از خود ندارند. کسانی که به قولی، حتی نمی دانند ایمیل چیست و اینترنت کدام است، چه رسد به این که بخواهیم پیرامون مقوله های مدرن امروز، نیازهای جامعه ایران، جامعه مدنی و غیره با آنها تبادل دیدگاه داشته باشیم. اطمینان دارم که همانگونه که ما دقیق نمی دانیم که در آنجا چه می گذرد (آنچه که من می دانم بر اساس آن گزارش هایی است که پیروان پیشین مجاهدین در خارج از کشور منتشر کرده اند)، آنها نیز نمی دانند که در جهان بیرون چه می گذرد. هر چه می دانند از روزنامه مجاهد و تلویزیون مجاهد و سخنان مرادشان، مسعود و مریم، شنیده اند. بیست و پنج سال است که این گونه است. این ایستایی را من درک نمی کنم.

بخش دوم: تراژدی سازمان مجاهدین خلق (2)

بخش سوم: تراژدی سازمان مجاهدین خلق (3)

بخش چهارم: تراژدی سازمان مجاهدین خلق (4)

دیگر نوشته ها در این زمینه:

سی و دومین سالگرد درگذشت مائو، این “کمونیست دهاتی “

لباس های احمدی نژاد در سفر مشهد و خبرگزاری های فارس و ایرنا

نه بابا! این احمدی نژاد هم گهگاهی لباساشو عوض می کنه. باور نمی کنین؟ آخرین بار که رفته به سفر مشهد، خبرگزاری های دروغ پراکن دولتی عکس های قدیمی رو گذاشتن به عنوان عکس جدید تا بتونن عدم استقبال از سرجوخه آرادان رو بپوشونن. ظاهرا حضرات هم به ذهنشون نمی رسیده که جناب رییس جمهور بعضی وقتا لباساشو عوض می کنه و به این گمان که این یارو همیشه یه لباس تنشه، عکسای قدیمی رو چیدن کنار هم.
عرضه هیچ کاریو ندارن، حتی تقلبشون هم احمقانه است.

سکوت مراجع تقلید شیعه: بیش از پیش نماد خیانت به مردم

همین مانده بود که وارد بحث نقش اجتماعی مراجع تقلید شیعه بشویم. هیچ گاه از این جماعت خوشم نمی آمده، از هر رنگ و لباس و عقیده ای که می خواهند باشند. چه از دید اسلامی که اینها خود بدعتی عجیب و غریب در اسلام هستند که با استفاده از خرافات هندی و ایرانی و مسیحی چنین ارگان اجتماعی به وجود آورده اند، خود را مراد جامعه قرار داده اند که مردمان خلق الله، گوسفندان باشند و آنها شبان و نایب امام زمان و چه از دید اجتماعی که اینها چیزی نیستند جز مشتی مفت خور و مانعی بر سر راه مدنیت و تمدن. دکتر شریعتی حتی لباس مضحک آخوندی را هم وارداتی مسیحیت ارتدکس می دانست؛ لباسی که برخی در اروپا به مسخره در کارناوال می پوشند که جایش نیز همانجاست.

برای آیات عظام مهم این است که خلق الله شیعه سهم امام بپردازد و آن نیز پول باشد و کالا. این مهم هست و دیگر هیچ. ظریفی می گفت که تنها آخوند مسجد محل %30 از پولهایی که مردم محل به عنوان سهم امام به او می دهند، را برای خودش برمی دارد. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل که چه زنجیره ای از مفتخوران زالو ایجاد ساخته اند!  در برابر این پولهای هنگفت، آیات عظام رهنمود دهند به خلق الله برای روش غسل حیض و این که در بیابان چگونه نشیمنگاه را در نبود آب با سنگ تمیز ساخت و یا در مورد امام خمینی، چگونه با نوزاد دوماهه بدون اشکال نزدیکی کرد. این که آنها با این پولها چه می کنند، به کسی مربوط نیست و این امری است میان آنها و آقا امام زمان. یکی چون آیت الله العظمی ناصر مکارم شیرازی شکرفروشی راه اندازد و انحصار واردات آن را در کشور به دست خود گیرد و کارگران نیشکر هفت تپه را آواره سازد و آن دیگری لاستیک بسازد و سومی برای آقا امام زمان در لندن خانه ای در خور حال او بخرد. بدخواهان گویند که آیت الله بهجت پس از مرگ چند صد میلیارد تومان پول برجای نهاد و از آنجا که ایشان با امام زمان ارتباط مستقیم داشتند، بازماندگان بر آن شدند که این پول نقد باید به همراه ایشان در گور شود تا آقا امام زمان آن را به مصرف لازم خود رسانند. البته آن بدخواهان گویند که این تنها فریبی است خاص خلق الله گوسفندان. پول ابتدا دفن گردد و پس از یکی دو روز فرزندان و نزدیکان نبش قبر نمایند و پولها را بردارند و خود به نمایندگی از آقا امام زمان آن را خرج نمایند.

همین بس که شیاد سر شیاد دیگر با شیوه مشابه کلاه نتواند گذارد. روشن می بود که آقای خامنه ای، رهبر مسلمانان جهان و نایب قدرتمند امام زمان بر روی زمین، فرستادگان خود به قم فرستد که: «خودتی! ما خودمان قورباغه رنگ کنیم و جای فولکس واگن فروشیم!» و چنین شد که به قول بدخواهان زمان و عاملان صهیونیسم جهانی، فرستادگان آقای خامنه ای پولها را ببردند و سر فرزندان آیت آلله حجت بی کلاه مانده است.

حال، روی سخن من با آنهایی است که هم مقلد این حضرات آیات عظام هستند و این روزها در خیابان ها سبز پوشیده اند و بخشی از حماسه سبز خس و خاشاک را آفریده اند. کاری به اعتقادات آنها ندارم که متعلق به خودشان است. اما هیچ از خود پرسیده اید که چرا این آیات عظام این روزها بشدت سکوت برگزیده اند و سوراخ موش جسته اند؟ به جز آقای منتظری و صانعی کجا هستند دیگران؟ آیا سراغ آنها رفته اید که بپرسید که کو آن همه ادعای شما در رهبری جامعه و نشان دادن راه به مقلد کور و ناقص العقل؟ کو؟ اگر اکنون سخن نگویید، پس کی؟ چه ظلم دیگری باید انجام شود و چند ندا و سهراب و ترانه باید کشته شوند تا شما به سخن آیید؟ وقتی آقای منتظری آقای خامنه ای را ظالم می خواند و فتوا به عزل او می دهد؟ نظر شما چیست؟ نظر ندارید؟ هیچ؟

تنها نقشی که من به عنوان یک انسان سکولار در این حضرات می بینم، نقش اجتماعی آنهاست و این که در نقاط عطف تاریخ چون هر انسان دیگری نظر خود را بیان کنند و عمل کنند. از این روست که نقش آقای منتظری را می ستایم و البته نیز فراموش نمی کنم که این کابوس تاریخی ولایت فقیه را او بنیان نهاد و اوست که مقصر آن است، هر چند که اکنون پشیمان است و برای جمع آوری این بساط ظلم و جور گام نهاده است. این تنها محک من برای ارزیابی آنهاست. این است که این روزها به سخن آیند و در مورد این رویدادها نظر دهند نه این که سوراخ موش جویند. آن مقلد کم عقل (به بیان آنها) در خیابان حماسه ها می آفریند و اینان از وحشت بر خود لرزند.

من کوچکترین تردیدی بر این ندارم که رفتاری که مراجع تقلید این روزها از خود نشان می دهند، بر اساس ماهیت آنهاست. چگونه است که کسی که اساس زندگی اش بر مفت خوری و زندگی زالو وار است، بیاید شجاعت کند و حرفی کارساز بزند؟ تناقض دارد و انتظار ما از آنها بیجاست. نمی شود! اگر اکنون ما بر زبان می آییم، به خاطر آن است که آنها مدعی هستند و اکنون ما به آنها می گوییم که شما مدعی رهبری جامعه مسلمان و نماینده امام زمان هستید که قرار است عادل باشد و همه باید از شما تقلید کنند؟ بفرمایید به میدان. ما هم می آییم تا شما راه نشان دهید و ما از شما تقلید کنیم. الان وقتش است.بفرمایید!

اگر انسان آزاده ای هست که اعتقاد به شیعه و اصل تقلید دارد، اکنون باید به صدا آید و اعتراض کند. باید از مرجع تقلید خود بخواهد که زبان برگشاید و دیدگاهش را در مورد دولت کودتا و حکومت ظلم آقای خامنه ای بیان کند. اگر آیات عظام می خواهد اسلام را نجات دهند که شکم خود آنها را نیز سیر می کند، بگویند که آیا این اسلام است که اکنون در خیابان های شهر های ایران جاری است؟ آیا اسلام این است که آن مزدوران کور و جاهل فداییان رهبری و بسیجی و دیگر اراذل و اوباش وضو گیرند و سپس به جان مردم بیفتند؟ نداها و سهراب های بی پناه را بکشند و به ترانه ها تعرض کنند و یا فاطمه زهرا گویند؟ این است اسلام یا آن؟

آنهایی که به اینان اعتقاد دارند، باید این روزها رنگ شفاف گیرند  و روشن کنند که چه می خواهند. تنها زبانی که آیات عظام می فهمند، زبان پول است. جنبش تحریم آیات عظام را راه اندازید. خمس و زکات خود را نپردازید. به این مفت خوران زالوصفت پول ندهید و پرداخت سهم امام را به این موکول کنید که آنها به آنچه که پیرامون عدالت همواره روضه خوانده اند، عمل کنند. به شما قول می دهم که در زمانی کوتاه عکس العمل نشان خواهند داد و به سازی خواهند رقصید که جنبش دمکراسی و آزادی خواهی بنوازد. برقصانید آنها را با پول که قلب آنها تنها با آن می تپد.

این سیل خروشان را دیگر ایستایی نیست

یکی دوهفته را در مسافرت در چند جا در اروپا گذراندم. از این رو بود که چیزی در وبلاگ ننوشتم. برایم چند ایمیل آمده بود و برخی نگران شده بودند. البته جای نگرانی ندارد. برخی از اهالی وبلاگستان در جریان این هستند که کجا می روم و چکار می کنم. این را به دیگر دوستان نیز توصیه می کنم که وبلاگستان را بی خبر نگذارند. اما جدا عجب شرایطی شده که به خاطر دفاع از حقوق پایه ای و ابتدایی و نوشتن چیزهایی که در بسیار جاهای دنیا کاملا بدیهی است و توجه کسی را جلب نمی کند، باید نگران خود باشیم و یا دیگران نگران ما باشند!

یادم می آید که چند ماه پیش برخی برایم نوشتند که چرا مدتی است که سیاسی می نویسی و یا چیزهایی می نویسی که مورد علاقه مردها هستند (از جمله سیاست و شاید یادشان رفته بود که من خود از جنس ذکور هستم) و چرا کمتر از خاطراتت می نویسی. به هر حال، من از چیزهایی می نویسم که مورد توجه و علاقه من هستند و مسایل اجتماعی و فرهنگی جایگاه مهمی دارند. وگرنه خیلی از شما می دانید که تخصص من مخابرات، اینترنت و تکنولوژی اطلاعاتی است. در ابتدا در نظر داشتم در مورد موارد تخصصی و فنی بنویسم ولی هیچ گاه نشد و این وبلاگ راه خود رفت.  و هر چیزی هم که در مورد مخابرات نوشتم، در چارچوب مسایل اجتماعی قرار گرفت و از دیدگاه اجتماعی نوشته شد.

یکی از کسانی که به من ایراد می گرفت که چرا سیاسی می نویسی، اکنون خود فعال اجتماعی شده است و درگیر. این روزها پس از آن انتخابات بی نظیر و پرشور و کودتای در ابتدا مخملی و اکنون خونین سرجوخه حقه باز آرادانی، احمدی نژاد و  آدمخواران پیرامونش، دیگر ایران آن ایران پیش از 22 خرداد نیست و ما نیز آنی نیستیم که پیش از 22 خرداد بودیم. کشور سبز شده است و جهان آزاد نیز در حمایت از ایران سبز! سی سال بنیادگرایان حکومت اسلامی نتوانستند انقلاب خود را صادر کنند و حتی نوکران مواجب گیر آقای خامنه ای، حزب الله لبنان و حماس نیز این روزها جفتک می اندازند و به زودی افسار خود خواهند گسیخت و به نایب امام زمان پشت خواهند Florenz-1کرد. اما مردم ایران در تنها چند روز چنان انقلاب سبز را به تمام جهان صادر کردند که هر کجای جهان می روی، احترام می بینی و آرزوی موفقیت می شنوی. شهرداری فلورانس پارچه ای سبز و بزرگ از بالای ساختمان Michelanjeloشهرداری تا پایین در کنار پرچم ایتالیا آویزان کرده است، مجسمه میکل آنژ در میدان میکل آنژ سبز رنگ شده است  و در پاریس به زودی طولانی ترین طومار امضا شده جهان را روی پارچه ای سبز به نمایش خواهند گذارد که بر اساس آن احمدی نژاد منفورترین رییس جمهور تاریخ خواهد شد و جای خود را در کتاب رکوردهای گینس خواهد یافت. مبارک باشد!

هرکجا می روی فعالیت های اعتراضی بین المللی را می بینی. درشهرهای اروپایی روزی نیست که حرکتی در جریان نباشد. چند روز پیش در جایی در کوهستان های سویس در کنار آبشاری در جایی پرت، در تنها کافه موجود میان راه ایستادیم تا استراحت کنیم. خانمی که کافه را می گرداند، پس از آن که پرسید و پاسخ شنید که ما از ایران هستیم، با هیجان گفت که در کریسمس گذشته در ایران بوده است و در چند شهر گشته است. او برای آنچه پیش آمده، ابراز تاسف کرد و آرزوی پیروزی برای مردم ایران داشت.

برای من که انقلاب ایران در سال 57، فروریزش دیوار برلین، وحدت آلمان و گوشه هایی از جنگ در کرواسی و شور و شوق مردم گوناگون برای آزادی  را از نزدیک شاهد بوده ام، دیکتاتورها و سرکوب ها چیز تازه ای نیستند. ما از سرنگونی ژنرال های آرژانتین، از سرنگونی پینوشه در شیلی و آزادی نلسون ماندلا شاد شده ایم. پایان راه عیدی امین، موبوتو سه سه سه کو، صدام حسین و چائوشسکو را دیده ایم. ولی آنچه که مردم ایران در این هفته ها نشان دادند، نه از هر نظر، اما در بسیاری از موارد در جهان بی نظیر است. من این را با آگاهی از این که فرهنگ ایرانی ظرفیت زیادی برای تعریف از خود و تملق گویی دارد، می گویم و خود همیشه از این خصلت ناپسند فراری بوده ام. اما دوست دارم روزی به تحلیل همه آنچه که این روزها در ایران گذشته است بپردازیم و جنبه های ویژه آن را نشان دهیم.

به هررو گمان نکنم که کسی این روزها دوست داشته باشد در اینترنت و در وبلاگ ها چیزی جز پیرامون رویدادها در ایران و پیرامون آن بخواند. همین کافی است که بگوییم، ایران دیگر ایران پیش از 22 خرداد نیست. خواب آقای خامنه ای و سرجوخه آرادان دیگر آرام نخواهد شد و ما نیز کمکی نخواهیم کرد و خواهیم نوشت.

برای آنهایی که در ایران گمان می برند که جهان دوباره بی تفاوت شده است، بی بی سی برنامه اش کم شده است و از این حرفها، باید بگویم که به هیچ رو این گونه نیست. انعکاس اخبار این فعالیت ها در توان هیچ کس نیست و حتی بی بی سی، صدای آمریکا و خبرگزاری ها نیز به خاطر حجم زیاد این فعالیت ها مجبورند که دست چین کنند. اگر من بخواهم تنها آنچه را که خود در پیرامون می بینم و می شنوم، را در اینجا بیاورم، دیگر به هیچ کار دیگری نخواهم رسید و همین است که زیباست! دنیا نسبت به ایران دیگر بی تفاوت نیست چون مردم ایران دیگر بی تفاوت نیستند و سکوت را شکسته اند و این کلید همبستگی بزرگ جهانی است. اگر مردمی برای آزادی به پا خیزند، جهان آزاد به حمایت از آنها برخواهد خاست.

یادداشتی برای نسل های آینده (نامه ای از آرش حجازی)

نامه زیر را آرش حجازی در وبلاگ خود پس از آن که در اخبار اعلام شد که دولت ایران از پلیس بین المللی دستگیری او را درخواست کرده، منتشر کرده است. البته پلیس بین المللی دریافت چنین درخواستی از سوی ایران را تکذیب کرده است.

نویدار

===================================

هراس من،
باری،
همه از مردن در سرزمینی‌ست
که مزدگور کن از بهای آزادی آدمی افزون باشد
احمد شاملو
بعد از مصاحبه‌ام در روز 4 تیر ماه 1388 (25 ژوئن 2009) با بی‌بی‌سی درباره‌ی مشاهدات شخصی‌ام در مورد قتل وحشیانه‌ی ندا آقاسلطان، روز دهم تیرماه در اخبار خواندم که حکمی برای دستگیری من از سوی دولت ایران صادر شده است.
همان‌طور که در مصاحبه‌ام گفتم، انتظار چنین حرکت مذبوحانه‌ای برای کتمان حقیقت در برابر این جنایت بی‌رحمانه از طرف دولتی می‌رفت که بنیادش بر دروغ و ظلم است. در این مصاحبه پیش‌بینی کردم که گفته‌های مرا کتمان می کنند. که اتهامات بسیاری را متوجه من خواهند کرد. این دولت، به جای آنکه بکوشد قاتلان اصلی این دختر معصوم و ده‌ها قربانی دیگر را پیدا کند و مسئولیت بی‌کفایتی خود را بپذیرد، سعی دارد هر فرد، کشور یا نهاد دیگری را که هیچ خطایی مرتکب نشده، مقصر بشمارد.
خانواده و دوستان مرا در ایران، که هیچ ارتباطی با این ماجرا ندارند، تحت فشار گذاشته‌اند. پدر 70 ساله‌ام را که استاد دانشگاه و چهره‌ی ماندگار است، احضار کرده‌اند بی‌آنکه هیچ دخالتی در این ماجراها داشته باشد.
من فقط کاری را کردم که هر انسان شریفی در چنین شرایطی انجام می‌داد. سعی کردم یک قربانی را نجات بدهم و آنگاه که حقایق مرگش را رسانه‌های دولتی ایران مخدوش می‌کردند، بر آنچه شاهدش بودم شهادت دادم.
چنان زیسته‌ام که هرگز دچار ندامت نشوم. من از نخستین پزشکانی بودم که در فاجعه‌ی هولناک زلزله‌‌ی بم به آن شهر رفتم، فقط برای آنکه در کنار قربانیان معصومی باشم که در آستانه‌ی از دست دادن امیدشان بودند.
این بار، در کنار قربانی معصوم دیگری بودم، کاملاً برحسب تصادف، بدون آنکه تصوری داشته باشم که وارد چه ماجرایی می‌شوم. اما این بار، این قربانی را بلایای طبیعی نکشت. آز و شهوت قدرت بود که خون او را ریخت.
من نویسنده هم هستم، و اگر داستان‌ها، مقالات و گفته‌های مرا بخوانید، پی می‌برید که همواره از حقوق بشر دفاع کرده‌ام و همواره بهایش را پرداخته‌ام.
همواره کوشیده‌ام زندگی‌ صادقانه و شریفی داشته باشم و هرگز به ارزش‌هایم خیانت نکرده‌ام.
بر این باورم که آنچه برای نجات جان ندا و بعد گفتن ماجرایش انجام دادم، کار درستی بود. اعتقاد دارم که خدا پروردگار شجاعان است. ایمان دارم که حقیقت ما را آزاد خواهد کرد. همه‌کارم را مطابق وجدانم انجام داده‌ام و اگر باید بهایی برایش بپردازم، چنین باد. اما این حق را دارم که از شرافت و صداقتم دفاع کنم.
به پروردگار که شاهد من است و به شرافتم سوگند یاد می‌کنم که فقط و فقط حقیقت را درباره‌ی مشاهداتم گفتم.
انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی ایران بر عهدی بنیان گذارده شد که امروز مردم ایران همچنان به آن پایبندند. ملجاء مردم در هنگام نبرد علیه استبداد رژیم گذشته همین ایمان بود، و نیز هنگامی که خون‌های بسیاری را فدا کردند تا در برابر تهدید خارجی از سوی مستبدی دیگر که با مشت آهنین بر عراق حکومت می‌کرد، از سرزمینشان دفاع کنند.
لیک، این دروغ تمامی ادعاهای این دولت مشخص را زیر سؤال می‌برد؛ این دولت که تاریخ جنگ جهانی دوم را مخدوش کرده، که ادعا می‌کند آزادی بیان در ایران جاری است، ادعا می‌کند که در زندان‌های ایران زندانی سیاسی نیست، مدعی است که هیچ سانسوری بر کتاب‌ها، اطلاعات، رسانه‌ها و مطبوعات ایران اعمال نمی‌شود، و وانمود می‌کند به حقوق شهروندی از جمله حق تجمع، حق اعتراض و حقوق برابر برای شهروندان ایران، فارغ از جنس و نژاد و دین احترام می‌گذارد.
در بیست روز گذشته اما، جهان کذب بودن تمامی این ادعاها را از راه چشم‌های اشکبار ایرانیان دلاور دیده است. مطمئنم جهان هرگز این دروغ تازه را باور نخواهد کرد و درک می‌کند که این پزشک، نویسنده و ناشر، کاری نکرده است جز عمل به حکم وجدانش در شتافتن به یاری کسانی که به یاری نیاز داشتند، و بازگفتن حقیقت.
ندا تنها کسی نبود که در این غوغا به خاک افتاد. آیا تمامی آن کسانی که بی‌گناه به قتل رسیدند، قربانیان توطئه‌ی جهانی بوده‌اند؟ چرا قاتلان قربانیان دیگر تحت تعقیب قرار نمی‌گیرند؟ یا شاید باید بی‌کفایتی و بی‌تفاوتی غیرنظامیان مسلحی را مسئول دانست که نتوانستند خردمندانه اعتراضات قانونی شهروندان ایرانی را نسبت به بی‌عدالتی برتابند.
من فقط یک شاهدم. چرا باید به جای قاتل، شاهد تحت تعقیب قرار گیرد؟ آیا خون کافی ریخته نشده؟ آیا باید از ترس در برابر این جنایت هولناک ساکت می‌ماندم؟ آیا این پیامی است که قصد داریم برای نسل‌های آینده‌مان به جا بگذاریم؟
بر این باورم که هیچ شهروند جهانی از پشتیبانی من و هزاران ایرانی دیگری دست نخواهد کشید که کتک خوردند، زندانی شدند، تحت تعقیب قرار گرفتند و به خاک و خون کشیده شدند، فقط برای اینکه می‌خواستند ملتی آزاد باشند و در مسیر برکت و عدالت به جهان بپیوندند و در این راه دیگران را در فرهنگ غنی و تاریخ لباب از دلاوری‌شان سهیم کنند.
بر خود می‌بالم که بخشی از این حرکت باشم. کاری را کرده‌ام که هر انسان شریفی انجام می‌داد، و به این دلیل مورد تهدید قرار گرفته‌ام. درست همان‌گونه که تمامی این شهدا کاری را کردند که هر جان آزاده‌ای انجام می‌داد، و به همین خاطر به قتل رسیدند؛ به دست نفرت سیاهی نسبت به هرآنچه این شهدا به پایش ایستاده بودند: آزادی، راستی، و عدالت.
آرش حجازی
11 تیرماه 1388
2 ژوئیه 2009