تکبر و خودمحورگرایی پایان ناپذیرعبدالکریم سروش

دولت آبادی را سالها پیش در برلین در سمینار زبان فارسی به همراه اخوان ثالث، گلشیری، گلرخسار و دیگر بزرگان ادبیات فارسی دیده بودم. آفریننده «جای خالی سلوچ» و «کلیدر» زبانی تیز و سازش ناپذیر دارد، مسلط بر واژگان و اندیشه.

این روزها دولت آبادی مگر چه گفت که عبدالکریم سروش دوباره به سیاق سال 60 این گونه کف بر لب آورده است؟ بخش کلیدی آنچه  او گفت: «انقلاب فرهنگی که شیخ آن دکتر سروش بود تقلیدی مضحک از امری سخیف بود که در چین انجام شده بود. آن انقلاب فرهنگی دامن یکی از چهره‌های معاصر جهان را برای همیشه لکه‌دار کرد؛ یعنی مردی که مردم پریمیتیو کشوری را به دنیایdowlataabaadi12 بزرگ معرفی کرد، با آن انقلاب در چین به لکه‌ای سیاه دچار شد. بنابراین تقلید از آن انقلاب تقلید از یک شناعت بود. … . آن انقلاب فرهنگی باعث شد تا جامعه فرهنگی ایران از مغز تهی شود. … آقای سروش، شما علمدار رفتار شنیعی شدید که باعث شد بهترین فرزندان این مملکت بگذارند بروند تا شما شعر مولانا را حفظ کنید و به ما تحویل بدهید و تحویل بدهید و بازهم تحویل بدهید.» (متن کامل در اینجا)

خوب؟ و سروش این گونه پاسخ داد: «به جست‌وجو برآمدم که قصه چیست و محمود دولت‌آباد کیست. خبر آوردند خفته‌ای است در غاری نزدیک دولت‌آباد که پس از سی سال ناگهان بی‌خواب شده و دست و رو نشسته به پشت میز خطابه پرتاب شده و به حیا و ادب پشت کرده و صدا درشت کرده و با «سخافت و شناعت» از معلمی به نام عبدالکریم سروش سخن رانده و او را «شیخ انقلاب فرهنگی» خوانده و دروغ در دغل کرده و متکبرانه با حق جدل کرده است. … ستاد انقلاب فرهنگی همه‌گونه شیخی داشت جز سروش، که نه روحانی بود و نه کهنسال و نه کهنه‌کار سیاسی … حالا بنگرید خفته در غاری که فرق انقلاب فرهنگی و ستاد انقلاب فرهنگی و شورای انقلاب فرهنگی را نمی‌داند و اعضایشان را نمی‌شناسد و از کارهاشان خبرsoroosh12 ندارد و دیروز و امروز را به هم می‌بافد و زمان را در می‌نوردد و دروغ بر دروغ می‌انبارد و جهل بر جهل می‌تند، چون مأموری نامعذور به امید پاداشی موعود حمله بر معلمی یک قبا می‌آورد که از دیدگاه استالینی، جز استقلال رأی و مسلمانی و دموکراسی‌خواهی (و لابد عدم حمایت از میرحسین موسوی) جرمی و خطیئه‌ای ندارد.» (متن کامل در اینجا).

پاسخ «معلم» را می بینید؟

انقلاب فرهنگی در چین! دولت آبادی می داند که بر چه انگشت گذاشته است. آقای سروش یا تاریخ معاصر را نمی داند یا دانشش را دست چین کرده است (که شک من در دومی است). هر کسی می خواهد در باره آنچه که در انقلاب فرهنگی با شرکت از جمله عبدالکریم سروش و میرحسین موسوی بر دانشگاه و دانشگاهیان رفت، بداند، باید نگاهی به انقلاب فرهنگی چین (گوشه ای از آن در اینجا) بیاندازد تا بداند که امثال سروش و موسوی از چه کسانی درس آموخته بودند و چه کسانی از جمله معلمان واقعی شان در ستیز با آزادی و اندیشه بوده اند. ببینید امروز ما به چه فلاکت تاریخی افتاده ایم و در چه منجلاب احمدی نژادی فرو رفته ایم که اکنون مجبوریم بین موسوی و کروبی و سروش انتخاب کنیم. که البته نیز بین اینها انتخاب می کنیم. چه فلاکتی است اما!

چقدر هم زود می رنجد این شیخ انقلاب فرهنگی و شیخ روشنفکری دینی که اکنون در مریلند نشسته و یادش رفته همه چیز. آن زمان که هنوز «حسین حاج فرج دباغ» نامش بود، «پیر دولت آباد»، محمود دولت آبادی و ستون محکم ادبیات ایران بود. آن زمان، سی سال پیش، هم رنجیده بود؛ از دانشگاه و اندیشه و آزادی پس از انقلاب رنجیده بود که چماقش را برداشت و رفت به آنجا. آنجا را بست و اندیشمندان را دربدر ساخت و به گفته دولت آبادی «آن انقلاب فرهنگی باعث شد تا جامعه فرهنگی ایران از مغز تهی شود.» جامعه فرهنگی ایران باید هم از مغز تهی شود تا حسین حاج فرج دباغ بشود عبدالکریم سروش، فیلسوف اسلامی و مارتین لوتر اسلام و روشنفکر دینی کف بر لب و اکنون نشسته در مریلند.

فراموش کاری جناب سروش بیش از این سابقه دارد. آنگاه که یادش می آورند که تو در ستاد انقلاب فرهنگی دکتر اسماعیل خویی را از دانشگاه اخراج کردی، می گوید: اسماعیل خویی کیست؟ تاکنون این نام را نشنیده ام. (اینجا)

اکنون نیز پیر «دولت آباد» را نمی شناسد که سی سال هیچ، اگر 300 سال هم در غار خود بخوابد نیز از یاد دوستداران ادب ایرانی نخواهد رفت. هر چند که آفریننده بلندترین رمان ادبیات فارسی هیچ گاه نخفته است و به سهم و توان خود وجدان بیدار اندیشه ایرانی بوده است.

عبدالکریم سروش محور جهان است و دنیا پیرامون او می چرخد؛ همان گونه که زمانی پیرامون کلیسای کاتولیک می چرخید. او یک «روشن فکر دینی» است که تعریفش را تنها خودش می داند. از همان نوع تاریک فکر دینی قرن دهم، متکبر و خودمحور که حتی دولت آبادی را در غارش نیز برنمی تابد. جناب سروش، دولت آبادی و چون او کاری به شما نداشتند و ندارند. این شما و هم چماقانتان بودید که به سراغ آنها رفتید و با آنها کار داشتید. شما 26 سال پیش از ستاد انقلاب فرهنگی استعفا کردید؟ اما شما به همراه موسوی و دیگران پایه گذار آن زشتی و پلشتی هستید که انقلاب فرهنگی نام داشت و امروز اندیشه آن در جامعه همه جا برای سرکوب و محرومیت از تحصیل و سانسور و فیلترینگ ریشه دوانده. نمی گویم شما مسئول همه اینها هستید ولی شما با آنها بودید و نقش داشتید و هنوز نیز نمی خواهید پاسخ گو باشید. یوسفی اشکوری نیز به شما توصیه می کند که بیایید و از آن زمان بگویید و تقصیر خود را بپذیرید تا سیل بی پایان انتقاد به سروش به خاطر انقلاب فزهنگی پایان یابد. چرا نمی گویید؟ چرا از نقش خود را در آن ستاد بلاهت و جنایت و دشمنی با دانشگاه و تهاجم به اندیشه و بستن دانشگاه به مردم گزارش نمی دهید؟ این شما و میرحسین موسوی و دیگر پرروها و طلبکارها بودند که در سال 60 به دانشگاه ریختند. استالینیسم را به رخ دولت آبادی نکشید. وحشتناک ترین چهره استالینیسم را مائو در انقلاب فرهنگی چین به نمایش گذاشت و شما به قول دولت آبادی از آن «تقلیدی شنیع» کردید.

در افتادن فکری با آخوندها و طالبان خواندن آنها، این همراهان دیروز خودتان، که کاری ندارد. اما گمان نبرید که شیره مالیدن بر سر اهل اندیشه آسان است و می توانید با کاربرد ادبیات چماق انسان های نخستین در غار، ره به جایی برید.

آقای سروش، شما که به برکت آخوندها، یعنی همان یاران جاهل دیروز خود و وجود احمدی نژاد و جنتی و تاختن به آنها نامی برای خود ساخته اید، در جامعه دمکراتیک و به قول شما «لیبرال دمکراتیک» به جرم چماق کشی بر دانشگاه به زندان می افتادید و جایتان در همان جا بهتر می بود ونه این که امروز در مریلند بنشینید و در دانشگاه تدریس کنید. یادتان نرود که این همه را از که دارید.

همیشه حق با انسان اگوسنتریک است. همیشه حق با شماست و شما هیچ گاه در لحظه خطایی مرتکب نمی شوید، چه آن زمان که با چماق به دانشگاه رفتید، چه آن زمان که بر یاران دیروز خود، آخوندها، تاختید و چه اکنون که «روشنفکر دینی» را ساخته اید. هیچ گاه نمی شد بر شما انتقادی راند و پرسشی طرح کرد که بر او آن می رفت که بر محمود دولت آبادی این روزها می رود. حقیقت همواره در مصادره شماست و همیشه حق در کنار شماست.

روشنفکر را دوباره برای خود تعریف می کنید که بتوانید آن را با دین درآمیزید، لیبرال دمکراسی را بدون توجه به تعریف جاافتاده آن دوباره می سازید که آن را با سکولاریسم به ستیز درآورید و چیز جعلی به نام «سکولاریسم ستیزه گرا» به میدان می اندازید که گویا با لیبرال دمکراسی در ستیز است. ما نیز اجازه نداریم بپرسیم که این همه خلط مبحث چرا!

تو گویی تاکنون کسی پیش از سروش واژه روشنفکر را تعریف نکرده است تا او بیاید و نوع دینی آنرا برایمان بگوید. همه واژگان را برای خود مصادره کرده، تاریک فکر قرون وسطا را در زرورق روشنفکر و به گفته اسماعیل خویی «سه گوشه های چهار پهلو» به ما می فروشد، ابهام ایجاد می کند و با آن همه مه که می پراکند، به ما می گوید: جهان پر از مه است و دیدگان شما نمی بیند.

همان گونه که گالیله «دست و رو نشسته» خواب کلیساییان نایب خدا را برآشفته ساخت، امروز نیز باید روی گستاخان و دست و رو نشسته هایی چون ما حساب کنید که خواب شما را آشفته سازیم، هر چند که مریدان و مقلدان شما در اینجا بر ما بتازند. دولت آبادی بهانه ای بیش نیست برای طرح آنچه در این سالها بررفته است و شما در بخشی از آن نقش داشته اید و نمی خواهید از آن بگویید.

خسته شده ایم از دست شمایان، جناب سروش!

دیگر نوشته ها در این زمینه:

– انتخابات و قطار خالی سیاست ایران

انتخابات، کیش شخصیت، اسطوره پرستی و شیره ایرانی

دست مریزاد جناب میرحسین موسوی! دزدی فرهنگی به این آشکاری؟

خاتمی، پادشاهی یک چشم در سرزمین کوران

استیضاح کردان و اتفاق امروز در مجلس: دروغ و تقلب دولت احمدی نژاد و سقوط اخلاقی جامعه

زبان بدن مرد ایرانی و دیگر چیزها

احمدی نژاد و روح انسان خاورمیانه ای

جنبش 68 اروپا و اسناد جدید

این روزها افکار عمومی آلمان به چیزی جلب شده است که تمام آنچه که زیر نام «جنبش 68» در اندیشه ها مانده است را زیر سوال برده است.

پدر و مادرهای ما و نسلی که در سالهای 60 میلادی فعال بود، جنبش دانشجویی اروپا را به یاد دارند که به نام جنبش 68 معروف است. درshah2 سالهای 60 جنبش دانشجویی در اروپا در تب و تاب شورش بر علیه نظام حاکم بود و به ویژه در آلمان و فرانسه بسیار فعال و رادیکال بود. در همان سالها هیپی ها بودند و آنارشیست ها و جنبش علیه جنگ آمریکا در ویتنام و جنبش صلح و حمایت از کوبا و غیره. جوانان آلمانی بر علیه نظمی شورش کرده بودند که پس از جنگ جهانی دوم به جای تصفیه عمومی جامعه از نازی ها، تلاش بر مسکوت گذاری داشت. رده دومی ها و پایین تری های دوران آلمان نازی کماکان بر سر کارشان بودند. قاضی و دادستان و ژنرال و افسر نازی که در آن دوران هر ندای مقاومتی را با زندان و اردوگاه مرگ پاسخ می دادند، اکنون نیز سرکار بودند و البته احکام دیگری صادر می کردند. جامعه به یک توافق ناگفته عمومی رسیده بود که گذشته را مسکوت بگذارد. کی حرف نمی زد و انگار نه انگار که چیزی در آلمان اتفاق افتاده بوده. جوانان آلمانی و پیشروی آنها جنبش دانشجویی در سال 68 این سکوت را شکستند و بر علیه پدر و مادرهایشان شورش کردند.

در فرانسه نیز جوانان با انگیزه های مشابه شورش کردند. فرانسوی ها نیز گذشته «قهوه ای» رنگ «ویشی» را مسکوت گذارده بودند. انگار که اینShah فرانسه بوده است که جنبش ضد هیتلر و آلمان نازی را رهبری کرده است. البته فراموش نمی کنیم که فرانسه جنبش مقاومت نیرومندی بر علیه نازیها داشت. ولی عموم مردم و حکومت «ویشی» با نازی ها همکاری کردند. اما انگار که این فرانسوی ها نبودند که هزاران یهودی و آزادی خواه را به برای نابودی به آلمان فرستاده بودند و «گراند ناسیون (La Grande Nation) » همیشه «گراند ناسیون» بوده است. حتی تا همین چند سال پیش در فرانسه آزاد و دمکراتیک سخن در باره گذشته فرانسه در دوران جنگ جهانی دوم ممنوع بود اگر بر خلاف بیان رسمی می بود. جنبش 68 در اروپا اعتراض به این دروغگویی و تحریف نیز بود.

در آمریکا نیز تظاهرات بر علیه جنگ ویتنام در جریان بود و مارتین لوتر کینگ ترور شد. هیپی از آنجا نیز روش زندگی ویژه خود و نفی هرگونه سنت و قرارداد اجتماعی، مخالفت با خشونت و جنگک، غرق شدن در دود و حشیش و ماری جوانا و آزادی روابط جنسی و غیره را در جهان تبلیغ کردند.

در چنین فضایی وقتی شاه ایران در ژوئن سال 67 برای یک دیدار رسمی وارد برلین شد، کنفدارسیون جهانی دانشجویان ایرانی(CISNU)  که تنها سازمان جدی ضد شاه در خارج از کشور بود، تظاهرات بزرگی را بر علیه شاه به راه انداخت که در آن جنبش دانشجویی آلمان نیز شرکت وسیع داشت. فیلم هایی که از این تظاهرات موجود است، ساواکی های جاویدشاهی را نشان می دهند که با چماق تظاهرکنندگان را در برلین درJubelperser برابر دیدگان پلیس آلمان کتک می زنند. واژه های «ایرانی هوراکش» (Jubelperser) و «چماق دار ایرانی» (Knüppelperser) از آن روزها در ذهن آلمانی ها مانده اند و تبدیل به واژگانی در ادبیات سیاسی آلمان گشته اند و به هرکسی که در هرکجای دنیا دست به چماق ببرد و هورا بکشد و زنده باد و مرده باد عربده بکشد، این واژه را بدون توجه به ملیت او به کار می برند. در آن روز پلیس شایعه کرد که از میان تظاهرکنندگان به سوی یک پلیس تیراندازی شده و یک پلیس کشته شده است، چیزی که یک دروغ بود و تنها برای پلیس بهانه ای مناسب بود که به خشونت دست زند. در غروب همان روز یک جوان آلمانی 26 ساله به نام «بنو اونه زورگ (Benno Ohnesorg) با گلوله یک پلیس آلمانی به نام «کارل-هاینس کوراس (Karl-Heinz Kurras) کشته شد. پس از این ماجرا شورش تمام اروپا را فراگرفت و آنچه که امروز به نام جنبش 68 می شناسیم، به وجود آمد که طیفی بود گسترده از خواسته های گوناگون، از جنبش چپ دانشجویی گرفته تا جنبش صلح و ضد جنگ ویتنام تا شورش بر علیه سنت های اجتماعی چون هیپی ها و غیره. افسر پلیس آلمانی دفاع از خود را برای تیراندازی بیان کرد و در دادگاه تبرئه شد. پلیس و دادگاه و دولت و همه چیز از سوی جنبش دانشجویی مهر طرفداری نظام بهره کشی سرمایه داری و امپریالیستی خورد. پس از این تظاهرات جنبش دانشجویی به سوی چپ رادیکالیزه شد و از دل آن چند سازمان تروریستی بیرون آمدند و به ترور و بمب گذاری پرداختند. دولت های مختلف نیز پاسخ آن را با خشونت متقابل Benno Ohnesorgو محدود کردن آزادی های اجتماعی دادند. هنوز در زندان های آلمان از تروریست های «فراکسیون ارتش سرخ» (RAF) وجود دارند که حبس ابد گرفته اند.

اینها همه به کنار، این روزها در بررسی اسناد سازمان امنیت آلمان شرقی (اشتازی) اسناد جالبی یافت شده که نشان می دهد که آن پلیس آلمان غربی جاسوس آلمان شرقی و با اصرار خود عضو «حزب سوسیالیست متحده آلمان» (حزب کمونیست حاکم بر آلمان شرقی) بوده است. کارت عضویت، اسناد جاسوسی و گزارشها همگی پیدا شده اند. البته هنوز سندی یافت نشده است که نشان دهد که تیراندازی به دستور آلمان شرقی صورت گرفته است. اما تا همین جا نیز تمام معادلات و تحلیل های جنبش 68 به هم ریخته است. اکنون روشن می گردد که آلمان شرقی در تلاش بوده که جنبش دانشجویی را به تندروی کشانده و بر علیه نظام های غربی تحریک کند. و این با تحلیل رهبران تندرو و شورشی جنبش 68 که اکنون همگی بالای شصت سال سن دارند و برخی از آنها تا همین چند سال پیش چون آقای یوشکا فیشر وزیر خارجه آلمان و آقای اوتو شیلی وزیر کشور نیز بوده اند، مغایرت دارد. این دو نفر و چند نفر دیگر در مصاحبه هایی در این روزها ابراز تعجب و ناباوری از این جریان کرده اند و گفته اند که بخشی از تاریخ آن سالها باید بازنگری شود. دادستانی آلمان پرونده قتل «بنو اونه زورگ» را دوباره به جریان انداخته و از آن پلیس که اکنون 84 سال دارد، دوباره شکایت کرده است. این پلیس از هرگونه اظهارنظر و مصاحبه خودداری می کند.

اداره ای که کار بررسی اسناد آلمان شرقی را بر عهده دارد، 160 کیلومتر پرونده از فعالیت وزارت امنیت آلمان شرقی در اختیار دارد که هر از چندی از میان آنها چیزهایی جنجاالی منتشر می شود.

به این فکر بودم که اگر در ایران نیز چنین شرایطی فراهم می بود و اسناد و ناگفته ها منتشر می شد، چه چیزهایی می توانست برای همگان آشکار گردد. طول این اسناد چند کیلومتر می تواند باشد؟

در انتخابات بی تفاوت نباشیم!

این روزها کم کم جو انتخابات بیشتر کشور را می گیرد و البته مدت هاست که همه چیز را تحت تاثیر خود قرار داده است. هیچ کار اقتصادی جدی صورت نمی گیرد و همه در انتظار چیزی هستند. آنهایی هم که نامزد هستند وپیروانشان هر کار و حرفی را در راستای تاثیر آن بر انتخابات در نظر می گیرند. از همه جلوتر احمدی نژاد است که امکانات دولتی را گسترده تر از گذشته برای انتخابات به سود خود به کار می گیرد. از پخش کاملا «تصادفی» سهام عدالت گرفته که کاری از دید اقتصادی بی معنی و در همان راستای کارهای دیگر او فاجعه آفرین است، گرفته تا مسافرت های استانی پرخرج و عوام فریبانه و بسیار حقه بازی های دیگر. «فیس بوک» هم که مدتی بود در دسترس بود، دوباره فیلتر شد. ظاهرا نه پیروان احمدی نژاد آنگونه که پیروان موسوی از فیس بوک استفاده می کنند، می توانند استفاده کنند و نه آنهایی که به احمدی نژاد رای می دهند، کاری به اینترنت دارند.

در کامنت های پای نوشته ها و در ایمیل ها خیلی ها خواسته اند که دیدگاهم را نسبت به انتخابات بگویم. البته این روزها چند نوشته در اینجا گذاشتم که البته در آنها بیشتر از میرحسین موسوی نام بردم و این کار این شبهه را ایجاد کرد که گویا من مخالف موسوی هستم که البته من مخالفت ویژه ای با او ندارم. سوء استفاده ستاد انتخاباتی او از یک سرود باعث تمرکز من روی او شد. البته براین آگاهم که اگر کسی موضوع انتخابات را در دست گیرد، مجبور خواهد بود که در مورد همه حرف بزند. وگرنه برخی می گویند او پیرو این یا آن نامزد است. در مورد من این درست نیست. من  زمان آن را ندارم که به همه نامزدها به گونه ای گسترده بپردازم. این کار را دیگران بهتر از من انجام می دهند. از سوی دیگر من با همه نامزدها و تمام نظام انتخاباتی ایران دشواری های پایه ای دارم. بر اساس معیارهایی که به آنها اعتقاد دارم، این یک انتخابات آزاد نیست. چیزی نصفه و نیمه است که در چارچوب تنگ شورای نگهبان و معیارهای ارتجاعی آن نمی تواند نام انتخابات بر خود گذارد. به هر حال همین است که هست. مردم در ایران تنها همین را دارند و این که یکی بیاید بگوید این انتخابات هست یا نیست و یا نصفه است و آزاد نیست و یا هر چیز دیگر، تغییری در آن چه که هست ایجاد نمی کند.

در ایران، بر خلاف دنیای آزاد، فکر مردمان و بحث ها پیرامون این است که تحریم کنیم یا نه، شرکت کنیم یا نه،  در اروپا اگر کسی در انتخابات شرکت نکند، بیشتر به خاطر بی تفاوتی نسبت به سرنوشت کشور می تواند باشد. کسی به نفس یا روند برگزاری ایرادی ندارد. چون تقلبی در روند انتخابات انجام نمی گیرد. کسی نمی آید در اتحادیه اروپا بگوید که فلان حزب تقلب کرده است و یا 5 میلیون شناسنامه قلابی چاپ کرده اند و این حرفها. در اروپا اگر کسی بخواهد رای مردم را به ناحق جلب کند، باید دروغ بگوید و یا قولی دهد و پس از پیروزی انجام ندهد. ابزار دیگری در اختیارش نیست. حالا کسی چون برلوسکونی هست که بخش زیادی از رسانه های ایتالیا را در اختیار دارد و برای خود می تواند تبلیغات گسترده انجام دهد و یا به نامزدهای دیگر امکان تبلیغات ندهد. بیش از این نمی شود تقلب کرد. اگر هم کسی یا حزبی با این وجود  تقلب کند که پیش آمده است، رسانه های آزاد هستند که آن را افشا می کنند، چون افتضاح حزب دمکرات مسیحی آلمان در دوران هلموت کول که پول هایی را برای تبلیغات حزبی از کسیانی گرفته بود و در حسابهای بانکی اعلام نشده نگاه داشته بود؛ چیزی که در مقایسه با تقلب ها و حقه بازی ها گسترده در ایران بیشتر به یک جوک شبیه است تا یک امر مهم. اما افکار عمومی آلمان چنان عکس العمل گسترده نشان داد که هلموت کول که در جریان وحدت آلمان به دنبال محبوبیت تاریخی بود، با آبروریزی و افتضاح از سیاست کنار کشید. پولی که در این میان مورد بحث بود، بخشی از درآمد مشکوک صادق محصولی، وزیر کشور احمدی نژاد هم نمی توانست باشد.

در ایران سیاست زده اما تقریبا کسی بی تفاوت نیست. حتی بسیارکسانی که می گویند: رای دادن فایده ندارد و آنها هر کسی را بخواهند، از صندوق درمی آورند، نیز برخوردشان فعال و آگاهانه است و بی تفاوت نیستند.

در یک دمکراسی و در شرایط آزاد کسی که رای نمی دهد و از آن بدتر تحریم می کند،  انسان مدنی نیست و نمی تواند انسان آزاد و دمکراتی باشد. از این رو تحریم انتخابات و شرکت نکردن در تعیین سرنوشت جامعه در نفس خود کار خوبی نیست. اما در بسیاری از کشورها که انتخابات فرمایشی است و نوعی خیمه شب بازی، نمونه هایی بوده که مثلا تقلب آشکار صورت گرفته و یا سرکوب بود وخیلی چیزهای دیگر، ممکن است انسان را ترغیب کند که در رای گیری شرکت نکند و یا به تحریم فراخواند. در ایران این چیزها فراوان است، چون ثبت این که چه کسی به کی رای می دهد (شنیده ام که برگ های رای شماره دارند) یا همین وجود کارت رای در شناسنامه یا فیلتر شورای نگهبان و خیلی چیزهای دیگر.

در چنین شرایطی می شود تحریم کرد. اما باز می توان مرتکب اشتباه شد. یک نمونه روشن که پیش روی ماست:

بسیاری از مردم تهران انتخابات شورای شهر درتهران را تحریم کردند و در نتیجه احمدی نژاد شهردار شد. در دوره او بودجه فرهنگ سراها کم و بودجه روضه خوانی و تعزیه زیاد شد. همان مردمی که انتخابات را تحریم و راه را برای او باز کرده بودند، سر به اعتراض داشتند که چرا شهر شده پر از روضه خوانی و اذان گویی. خوب پاسخ روشن است: آنها اکثریت را به دست آورده اند و کسی که تحریم کرده، حق اعتراض ندارد. چند ماه بعد نیز مردم انتخابات مجلس نهم را تحریم کردند و مجلس را به دست این آقایان دادند و پس ار آن نیز یک دلقک رییس جمهور شد. در تمام اینها آنهایی که در خانه نشستند، مقصر بودند و حق اعتراض ندارند. اینها درس های دمکراسی است که مردم ایران باید هنوز بیاموزند. چنین چیزهایی در کشورهای آزاد به ندرت پیش می آید.

پیچیده است! امروز نیز این چنین است. اگر مردم با حضور مدنی خود به آن کسی که قول تغییر می دهد، رای دهند و پس از آن نیز به او فشار آورند، می توان تغییرات کوچکی را شاهد بود. اگر پس از انتخابات بروند و در خانه بنشینند و تنها غر بزنند، همین کسی که انتخاب کرده اند، خواهد شد یک احمدی نژاد بهتر. این سه نفر که اکنون نامشان مطرح است، کسانی نیستند که حتی در ته افکارشان به تغییر بنیادی بیاندیشند. نه از آنها بر می آید و نه جربزه اش را دارند. اگر در ایران شرایط دمکراسی اروپایی حاکم بود، این سه نفر و دیگران چون آنها معلمی ساده و زحمتکش، کارمندی خوب و یا دربان دری بودند. اینها قد و قامت سیاست را ندارند. انتظارتان از اینها نمی تواند زیاد باشد. اگر می  خواهید کاری انجام دهند، باید آنها را هل دهید. باید همه کارهایشان را زیر نظر داشته باشید و هیچ گاه اجازه ندهید کاری در خفا انجام دهند. یادمان نرفته خاتمی را که در خفا با اقتدارگرایان مذاکره و مصالحه می کرد و هیچ به مردم نمی گفت. بارها آمد و قول داد حقایق را بگوید و نگفت. به جایش از لاجوردی، جلاد اوین تجلیل کرد و خجالت هم نکشید.

اینها پادشاهان یک چشم در سرزمین کوران هستند و تنها در کنار احمدی نژاد و چون او احساس گورباچفی به آنها دست می دهد. انتظار کار بزرگ از آنها نداشته باشید هرچند هم که چاره ای جز انتخاب یکی از آنها نداشته باشید.

با تحریم انتخابات کاملا مخالف هستم. باید شرکت کرد و پس از آن نیز کنار نکشید. آن کسی که انتخاب می شود را باید زیر نظر گرفت و چنان زیر فشار گذاشت که آن چه را که قول داده و برای آن رای گرفته را فراموش نکند. یادمان نرود! میان افکار احمدی نژاد و موسوی تفاوت بنیادی وجود ندارد. این را خود موسوی می گوید. اگر موسوی را به حال خود بگذاریم، می شود احمدی نژاد خوش تیپ. اما اگر او را زیر فشار دایمی قرار دهیم، شاید بشود کمی از افتضاح کنونی را جمع کرد و به آبروریزی به نام احمدی نژاد پایان داد.

دیگر نوشته ها در این زمینه:

انتخابات و قطار خالی سیاست ایران

انتخابات، کیش شخصیت، اسطوره پرستی و شیره ایرانی

دست مریزاد جناب میرحسین موسوی! دزدی فرهنگی به این آشکاری؟

خاتمی، پادشاهی یک چشم در سرزمین کوران

استیضاح کردان و اتفاق امروز در مجلس: دروغ و تقلب دولت احمدی نژاد و سقوط اخلاقی جامعه

زبان بدن مرد ایرانی و دیگر چیزها

احمدی نژاد و روح انسان خاورمیانه ای

فیلمی از تهران ۱۳۵۸: لطفا از بردن اسلحه به داخل سینما خودداری نمایید!

در سایت ایران نگاه به این فیلم نیم ساعته از تهران ۱۳۵۸ برخوردم و دلم نیامد لینک آن را در اینجا نگذارم که بسیار جالب  و خاطره انگیز است. نیاز به هیچ تفسیری هم ندارد. سرود آفتابکاران که از سوی ستاد انتخاباتی میرحسین موسوی به نام خود مصادره شده بود نیز در فیلم شنیده می شود.

فیلترینگ ام ام اس: شوخی طبیعت با بنیادگرایان یا آنگاه که علم و تکنولوژی در برابر مردان خدا کم می آورند

دو سال پیش بود که سرویس ام ام اس (MMS) برای ارسال عکس، فیلم و صدا در شبکه تلفن همراه را برای نخستین بار در ایران در شبکه ایرانسل راه انداختیم. یکی دو ماه گذشت و مردم چنان استقبال جانانه ای کردند که چون سرویس GPRS که چهار ماه پیشتر راه انداخته بودیم، ظرفیت شبکه ام ام اس نیز به سرعت پر شد. بعد گویا آقایان خاکستری پوش رفتند سراغ ایرانسل و سرویس را خواباندند. شنیدیم که گفته اند باید برای ام ام اس هم چون اس ام اس و مکالمه، فیلترینگ و امکان کنترل و ضبط نصب کنید و تا آن زمان حق ندارید سرویس را به مردم ارایه دهید. بله دیگر، نمی شود که کسی با کسی تماس بگیرد و آقایان ندانند.

بدخواهان گفتند که این موش را رقیب، یعنی همراه اول دوانده است و می خواهد تا زمانی که خودش ام ام اس ندارد، ایرانسل هم نداشته باشد. عاقلان دانند و ما ندانیم. ولی فیلترینگ ام ام اس را خواسته بودند. به هر حال چون دیگر به ما مربوط نبود، نمی دانم کدام شرکت از خارج یا داخل با متخصصان متعهد صد در صد داخلی آمد و گویا یک سیستم فیلترینگ به ایرانسل فروخت که اکنون ایرانسل دوباره سرویس ام ام اس را پس از گذشت  ۱/۵سال دوباره به مردم ارایه می دهد. البته این داستان آنقدر طول کشید تا همراه اول هم بتواند سرویس خودش را راه بیاندازد. به هر رو، گویا هر دو شرکت فیلترینگ را هم راه انداخته اند. چون سروکله تبلیغات هر دو در بازار ایران پیدا شده است.

چندی پیش جایی بودم که کلاغی از ایران آمد و از یکی از مسئولان مخابراتی گفت که با یکی دیگر از مسئولان گفتگوی جالب تلفنی پیرامون فیلترینگ ام ام اس داشت.

جناب مسئول اولی داشت پای تلفن به آن یکی مسئول دومی می گفت: «آخه چکار کنیم حاج آقا؟ سیستم فیلترینگ که قرار بود عکس های نیودیتی (منظورش از Nudity عکس های لختی است) و عکس هایی که اسلحه نشان می دهند را فیلتر کند، همه عکس هایی که در آنها گنبد و گلدسته هست، را هم فیلتر می کند و نمی توانیم کاریش کنیم.«

با شنیدن این حرفها ناخودآگاه یاد کارهای پژوهشی گذشته خودم پیرامون Pattern Recognition افتادم که با فرمول های ریاضی برای بررسی و تشخیص یک عکس کشتی می گرفتیم و سعی کردم فکر کنم که مثلا چه دشواری می تواند وجود داشته باشد که باعث شود سیستم فیلترینگ گنبد و گلدسته ساخت بشر را با اعضای بدن مخلوق خدای حضرات اشتباه بگیرد. هرچند که سالهاست از این چیزها پرت افتاده ام، ولی این گفتگو نشان می دهد که هنوز پیشرفت چندانی در الگوریتم ها صورت نگرفته است و دقت آنها پایین است ودر حال حاضر واقعا  هم کاریش نمی شود کرد و همین است که هست. ولی آقایان مگر حالیشان می شود؟ شرکت ها را زیر فشار گذاشته اند که یالله ما فیلتر عکس و فیلم می خواهیم. حالا هی بگو بابا هنوز تکنولوژی به جایی نرسیده که بتواند نیازهای فوق مترقی و فوق پیشرفته شما را پاسخ دهد. هنوز الگوریتم های مطمئن و قابل اعتماد که تفاوت میان گلدسته و فلان عضو خلقت را تشخیص دهد را نیافته ایم. راه حل هایی هم که وجود دارند، مشکلشان همین چیزهاست که می بینید. مگر به خرجشان می رود؟

دشواری آقایان اینجاست که برادران متعهد حزب اللهی که ماشاءالله دکترا و فوق لیسانس از «آکسفورد لندن» دارند، جمع و تفریق هم بلد نیستند، چه رسد به این که بیایند به الگوریتم های این کارها و انتگرال ها و ترانسفورماسیون های چند بعدی بپردازند. بسیاری از اینها نگرانیشان این است که اگر واکسن بزنی یا خون تزریق کنی، آیا احتمال انتقال جن وجود دارد و با جن گیر سروکار پیدا می کنی یا نه. آنهایی هم که این چیزها را بلدند و می توانند الگوریتم های لازم را پیدا کنند، الحادی های غربی و صهیونیست هستند که این چیزها برایشان مهم نیست و یادشان رفته در فرمول های ریاضیشان این را هم در نظر بگیرند که بین گنبد و گلدسته الهی ساخت بشر مسلمان و اعضای بشری ساخت خدا فرق بگذارند تا آقایان هم بیایند الگوریتم ها را کپی کنند و بدهند دست احمدی نژاد که  به نام رشد علمی داخلی به خلق الله بفروشد.

علم در برابر آقایان الهی چون همیشه کم می آورد. ۴۰۰ سال پیش کلیسا دانشمندان را وادار می کرد که راهی بیابند که بشود بچه جن هایی که ممکن است سر یک سوزن جا بشوند، را شمرد.  حالا اینها مشکلشان این است که علم و تکنولوژی پیشرفته هنوز نمی تواند بین گنبد و آن یکی عضو بدن تفاوت بگذارد.

البته برخی شرکت ها نیز راه افتاده اند و سر آقایان را شیره می مالند که فیلترهای ما این را می گیرد و آن را می گیرد و پول هنگفت نجومی نیز به جیب می زنند. خوش به حال آنها! به این موقعیت در زبان فارسی جدید می گویند: گلدن مارکت اپورتیونیتی!

توصیه جدی و بدون شوخی به زائران محترم عتبات عالیات: تا اطلاع بعدی از ارسال عکس از جاهای مقدس که گنبد و گلدسته داشته باشد خودداری کنید. چون به مقصد نمی رسد و راه سطل آشغال پیش می گیرد، یقه تان را هم می گیرند و به جرم ارسال عکس های غیراخلاقی آبرویتان را می برند.

دیگر نوشته ها در این زمینه:

به بهانه حذف یارانه مخابراتی و دیگر ماجراها با شرکت مخابرات

هیچ کس تنها نیست … در باره LBS ، یک سرویس جدید مخابراتی

اطلاعات شبکه تلفن همراه در خدمت جامعه شناسی

انتخابات، کیش شخصیت، اسطوره پرستی و شیره ایرانی

میرحسین موسوی از بدشانسی اش است که شده موضوع سه نوشته پیاپی من که البته تنها در نوشته  دست مریزاد جناب میرحسین موسوی! دزدی فرهنگی به این آشکاری؟» هدفم او بود. در اینجا نیز جناب موسوی هر چند نامشان پیاپی می آید ولی می خواهم به یک ویژگی فرهنگی-اخلاقی ایرانیان که در این گونه شرایط چون انتخابات خیلی گل می کند، بپردازم و او تنها یک نمونه است.

دیدید این جریان مسافرکشی میر حسین موسوی را که در سایتهای بسیاری آمده است؟ بیان خاطره ای است از صادق شهروند تهرانی (که اگر کسی در موجودیت او شک کند، احتمالا چند نفر مدعی خواهند شد که او هستند). صادق گفته است: «در حالی که آفتاب داغ مردادماه سال ۸۶، جون هر جنبده رو برای طی کردن این فاصله کوتاه با پای پیاده می‌گیره، به ناگاه یک پراید سفید جلوی پات ترمز می‌زنه و با صدای آرام می‌گه: جوون بیا بالا، کمتر کسی برای این مسافت کوتاه تو رو سوار می‌کنه.» بقیه اش را سایت آفتاب آورده است. به هر حال پیام اخلاقی این است که موسوی انسانی است خاکی، هنوز با پراید سفیدش اینور و آنور می رود و سر راهش مسافر هم سوار می کند. همین پیام کوتاه کافی است و ذهن ایرانی بقیه داستان را خود می بافد و نتیجه لازم را نیز از آن می گیرد و به دیگران نیز می گوید.

آنهایی که این چیزها را در باره افراد خاصی می سازند (اگر هم واقعی باشد باز هم چندان تفاوتی نمی کند) و پخش می کنند، یک ویژگی خاص انسان تیپیک ایرانی را هدف گرفته اند: ایجاد، ترویج کیش شخصیت و پرستش آن، قهرمان سازی، معصوم آفرینی انسان های عادی و نسبت دادن همه خوبی های دنیا به آنها. برای این کار در مدرسه آنقدر انشا نوشته و تمرین دارد که نیازی زیادی به یاری کسی ندارد. کافی است سرفصل موضوع را دستش بدهی. بقیه اش را بلد است. در سراسر تربیت فرهنگی اش یادش داده اند که تمجید این و تملق آن را بگوید و در برابر، مرگ این و فلاکت آن را بخواهد. تاریخش (یا دست کم آن چیزی که او گمان می برد تاریخش است، پر است از این چیزها)، به آن افتخار می کند و جانش را هم در راه آن می دهد.

تاکنون چند بار شنیده اید که کسی می آید و سوگند می خورد که: «خودم با چشمهای خودم دیدم که کفش های آقای خامنه ای جلوی پایش جفت می شوند.» یا » بله، آمدم بروم توی اتاق آقا، شنیدم که با کسی حرف می زند و صدای کسی هم می آمد. وقتی رفتم تو، کسی آنجا نبود.«

کودک که بودم، شنیده بودم که کفش های آقای بروجردی در برابر پاهایش جفت می شده است.

چند بار شنیده اید که گفته اند: «خودم دیدم که یکی با صندلی چرخدار رفت زیارت آقا امام رضا و با پای خودش برگشت.» یا: «یارو نابینا بود و رفت پیش امام رضا و او شفایش داد.» برخی هم بوده اند که در حرم این یا آن امام ناگهان راه افتاده و دویده اند که: من کور بودم و می بینم و من فلج بودم و می دوم.

جمکران نیز تازگی ها از این کلینیک های تخصصی به راه انداخته است.

امام زمان هایی که در جبهه ها با اسب سفید می تاختند، را یادتان هست؟ چند تایشان را عراقی ها با تیر زدند و با چند تا امام زمان زنده دیگر آوردند و در تلویزیون به نمایش گذاشتند.

چندی پیش درکتابهایی این دو حکایت را دیدم. یکی سربازی است از گارد جاویدان که نگهبان کاخ سعدآباد است. گفته است: «داشتم نگهبانی می دادم و دیدم اعلیحضرت برای قدم زدن در پارک آمدند. در جایی مورچه ها جمع شده بودند و اعلیحضرت جوری قدم برداشتند که به مورچه ها آسیبی نرسد.» یک داستان دیگر مشابه همین را می گوید که اعلیحضرت در کنار ساحل قدم می زدند و جانوری می رفت و …

اینها را همگی از حافظه نوشتم و فکر می کنم اگر کمی بگردیم، بی شمار بیابیم از این داستان ها که ایرانیان می سازند و پخش می کنند و سر خود را … (در اینجا داستان دیگری در مورد مورچه دیدم).

حتما باید بشود کلی داستان بیابیم، از ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه و رضا شاه و دکتر مصدق گرفته تا دیگران درجه دو و سه و چهار تا چهل! احمدی نژاد هم که پیش قدم شد و داستان خودش را خود بافت که هاله نور بر سرش افتاده بود. یک نگاه به آنچه که در باره شهیدان و شاهدان و جانبازان و ایثارگران و دیگران در سلسله مراتب شهادت می نویسند، بیاندازید تا ببینید چه روحی حاکم است بر این بخش بزرگ از جامعه ایرانی. همه شان معصوم و پاک و فداکار بوده اند و هیچ گاه هیچ کار بدی نکرده اند.

جالب اینجاست که این داستان ها عمرشان به اندازه تاریخ مصرفی است که سراینده تعریف کرده است. کی جرات داشت مثلا در سال ۵۸ و پس از انقلاب جریان مورچه و اعلیحضرت را تعریف کند؟ کی جرات داشت پیش از انقلاب مثلا در سال ۱۳۵۶ بگوید امام خمینی؟ کی جرات دارد امروز جریان جفت شدن کفش های آقای خامنه ای را زیر سوال برد؟ بروید سری به بازماندگان جنگی بزنید و ببینید زخمیان شیمیایی و موجی و غیره را که تاریخ مصرفشان گذشته است و آنها را با درد خود رهایشان ساخته اند. آنگاه که یکیشان می میرد آنگاه دوباره انشایی برایش می نویسند و از پاکی و معصومیتش می نویسند و دوباره فراموشش می کنند.

حتی اگر تمامی این داستان ها (منظورم بازماندگان جنگی نیستند) هم واقعی باشند و من هم اساس نوشته ام را بر همین می گذارم که همه اش راست باشد. پرسش این است: خوب حالا که چه؟ و این پرسشی است که ایرانی از خود و گردانندگان این بازی ها نمی پرسد.

روح ایرانی با این اسطوره سازی ها تحریف پذیر است و می شود سرش را شیره مالید. در خودشیفتگی همزمان با حقارت تاریخی خود دلش را صدها سال است به این چیزها خوش کرده است. تقاضایی وجود دارد و از همین رو آخوند هم می آید و عرضه می کند و هر دو راضی هستند. نیاز برآورده شده است.

چه اشکالی دارد آقای موسوی با مرسدس بنز بگردد و به جایش بیاید کارش را درست انجام دهد و به نیازهای جامعه پاسخ دهد؟ تا کی ایرانی می خواهد فلاکت و بدبختی و فقر را ارزش بداند و ثروت و رفاه و آسایش را ضد ارزش؟ البته دوست دارم آن انسانی که اینگونه می اندیشد را ببینم که ثروت را در برابرش بگذارند و او پشت کند. که البته اگر پشت کند، احمقی بیش نیست. کما اینکه تازه به دوران رسیده ها و نوکیسه های پس از انقلاب نیز هیچ کدام احمق نبودند و راهش را یافتند. منتها آنها توانستند هم ثروت را پارو کنند (چه از راه درست و چه نادرست) و هم توانستند با توسل به همه این حیله ها چهره خود را به عنوان خاکی و حامی مستضعفان (چه واژه زمختی) حفظ کنند.

به راستی که این چیزها هیچ یک ارزش نیست و نباید هم باشد. نباید اهمیتی داشته باشد که کسی خاکی باشد یا نباشد، کسی با دوچرخه، پراید و پیکان برود یا با مرسدس بنز. مهم این است که کارش را در اداره کشور درست و شفاف انجام دهد، پاسخگو باشد و ثروتش نیز از راه شفاف به دست آمده باشد (قابل توجه جناب کروبی و همسرشان که هنوز نه جریان شهرام جزایری روشن شده است و نه جریان واردات داروهای فاسد بی خاصیت توسط بنیاد شهید و ارسال آنها به جبهه ها).

آقای رجایی نخست وزیر پیش از میرحسین موسوی در سالهای ۶۰ که همیشه آن لباسهای نامرتب و اطو نکرده را می پوشید و شلوارش همیشه به پایش کوتاه بود، آن روز که به سازمان ملل رفت، جورابش را درآورد و پایش را در برابر دیدگان رهبران جهان گذاشت، ما خجالت کشیدیم. همان گونه که امروز از احمدی نژاد به جز زیر بغل پاره و کاپشن تاریخی اش از کارها و حرفهایش خجالت می کشیم.

اما در سیاست داخلی این کارها هنوز برد دارد و چشم مردم را می گیرد. وهمین کارهاست که انسان را مشکوک می کند که باز می خواهند سرمان را شیره بمالند. امروز میرحسین موسوی و حامیانش به جای ارایه برنامه روشن و عملی (گفتن این که من بیایم این می کنم و آن می کنم برنامه نیست)، به جای روشن ساختن گذشته خود برای ۷۰٪ از ایرانیان که او را نمی شناسند، به جای پاسخ گویی به پرسشهای بی شمار پیرامون سالهای ۶۰، به جای روشن سازی برنامه اقتصادی و نه کلی گویی (ما موسوی را به عنوان نخست وزیر کوپن و اقتصاد فاسد دولتی می شناسیم) و خیلی چیزهای دیگر، اکنون با راه انداختن بازی های این چنینی که میرحسین با پرایدش مسافرکشی می کند و چقدر خاکی است و این حرفها، می خواهند سرمان را شیره بمالند. آیا باید در انتظار داستان های دیگر از این دست باشیم؟

اکنون که چیزی به انتخابات نمانده، کسی هنوز روشن نساخته است که چرا پیروان خاتمی پیرامون میرحسین موسوی گردآمده اند؟ ما که هر چه از موسوی می دانیم و می خوانیم، تفاوت چندانی میان او و احمدی نژاد نمی بینیم. خودش نیز این را هفته پیش در گفتگو با هفته نامه آلمانی «اشپیگل» تایید کرده است. جریان چیست؟ یکی از این پیروان بیاید و برای مردم این مورد عجیب را روشن سازد. اما چون چیزی برای ارایه ندارند و برنامه ای نشان نمی دهند، می خواهند که مردم تنها پیرامون چهره و شخصیت و لبخند ملیح گرد آیند. (انتخابات در ایران و عجایب و غرایب)

در آن کلیپ تبلیغاتی کذایی که در همایش «موج سوم» در تالار برج میلاد نشان داده اند و در آن سرود «آفتابکاران» را که متعلق به جنبش فداییان خلق است را برداشته اند و در متن کلیپ گذاشته اند، تنها موسوی را می بینی که خوش لباس و خوش تیپ است، با آن ریش آراسته سفید و لبخند ملیح می خواهد پدر ملی باشد. لبخند می زند و سرش را چون تازه دامادی با متانت پایین انداخته است. در فرهنگ ایرانی واژه های «متانت»، «سربزیری» و مشابه ارزش حساب می گردند. خم شدن به جلو، گذاردن دست بر روی سینه نشان دهنده خاکی بودن و مردمی بودن است. در نوشته «زبان بدن مرد ایرانی و دیگر چیزها» به این موارد پرداخته ام. این در حالی است که در اروپا و آمریکا و به ویژه در فرهنگ آنگلوساکسن همه این چیزها زشت و نشان گر حقارت، ناتوانی، ضعف اعتماد به نفس و تکبر است. و چه حق با آنهاست! حتی در ایران!

این گونه به نظر می رسد که موسوی و بقیه نامزدها که چیزی در چنته خود برای اداره کشور و خروج از بحران همه جانبه کنونی ندارند، اکنون به این کارها متوسل شده اند. انتخابات آمریکا یادتان هست؟ همین ۱۰۰ روز پیش بود. دیدید مناظره ها را؟ دیدید شمار کارزارها و انتخابات درون حزبی را؟ چه کسی می تواند در چنین کارزاری چون انتخابات آمریکا بیاید و تنها لبخند ملیح تحویل دهد، دستش را حقیرگونه روی سینه بگذارد و پیاپی تعظیم کند و انتظار داشته باشد که بشود رییس جمهور آمریکا؟ تصور کنید اوباما، ال گور، بوش یا کلینتون را در چنین کلیپی و واکنش احتمالی رای دهنده آمریکایی را!

اصلا کاری به نبود انتخابات آزاد و وجود شورای نگهبان و این چیزها ندارم. اگر این ها نبودند و انتخابات آزاد می داشتیم نیز با این داستان ها روبرو می بودیم. دشواری ها بیش از این حرفهاست!

دیگر نوشته ها در این زمینه:

دست مریزاد جناب میرحسین موسوی! دزدی فرهنگی به این آشکاری؟

– انتخابات در ایران و عجایب و غرایب

خاتمی، پادشاهی یک چشم در سرزمین کوران

استیضاح کردان و اتفاق امروز در مجلس: دروغ و تقلب دولت احمدی نژاد و سقوط اخلاقی جامعه

زبان بدن مرد ایرانی و دیگر چیزها

احمدی نژاد و روح انسان خاورمیانه ای

دست مریزاد جناب موسوی! دزدی فرهنگی به این آشکاری؟

یکی از دوستان لینکی را در YouTube برایم فرستاد و آن چه که در آنجا دیدم چنان حیرت زده ام کرد که هنوز هم که این نوشته را می نویسم نیز باور ندارم که کسی تا این میزان ساده لوح یا وقیح باشد و حافظه مردم را ضعیف بداند. سرود «آفتابکاران»  (که آن را با نام «سرود کوهستان» و یا «آفتابکاران جنگل» نیز می شناسند) و متعلق به «سازمان چریکهای فدایی خلق ایران» و همه طیف پس از آن است و در سالهای انقلاب در کوچه و بازار پخش می شد، را برداشته اند و روی یک کلیپ تبلیغاتی برای میرحسین موسوی گذارده اند که در آن خورشید با میر حسین موسوی برآمده و برمی آید. این سرود را همه کسانی که در سالهای انقلاب دست کم نوجوان بوده اند به همراه بسیار سرودهای انقلابی دیگر در گوشه و کنار شنیده اند. چطور می شود به این روشنی آن را دزدید و برای خود کلیپ تبلیغات انتخاباتی درست کرد؟ باورش سخت است که ستاد تبلیغات انتخاباتی میرحسین موسوی و شخص او تا این میزان مبتدی باشند و نفهمند که چنین کاری تف سربالا خواهد شد؛ آنهم در دوره انتخابات که همگان و حتی احمدی نژاد هم تلاش دارند که چهره خوب از خود نشان دهند، آنگاه اینها بیایند و سرود مشهور یک سازمان چپ را که خودشان در سرکوب همه طیف آن در سالهای ۶۰ دست داشته اند و جناب میرحسین موسوی هم نخست وزیر سرکوب تشریف داشتند، بردارند و برای خود کلیپ تبلیغاتی بسازند. حتی باور این نیز سخت است که این کار بدون آگاهی میرحسین موسوی و ستاد تبلیغاتی اش انجام شده باشد. اگر اکنون سروصدای اعتراض بالا گیرد، باید روی این نیز حساب کنیم که بیایند و تکذیب کنند که این کلیپ را آنها ساخته اند که دیوار تقیه بلند است و صاف.

با وجودی که هیچ کدام از نامزدهای انتخاباتی را شایسته ریاست جمهوری نمی دانم و انتظارم از سطح اخلاقی آقایان بسیار پایین است ولی این کار چنان ابتدایی و وقیح است که انسان با دیدن این کلیپ احساس توهین می کند که او را کودن پنداشته اند.

کسی که این سرود را بشناسد و کلیپ موسوی را ببیند، حالش  از این همه ریاکاری و دورویی بد می شود. آنهایی که در سینه هایشان یک جنگل ستاره داشتند در دوران شما، جناب آقای موسوی، در سال ۱۳۶۷ دسته جمعی کشتار شدند. این سرود مال آنهاست و نه شما. مال آنهایی است که در گورستان خاوران در دولت شما در گورهای دسته جمعی به خاک سپردنشان و این نیز بس نبود و همین چند روز پیش استخوانهایشان را نیز از آنجا برداشتند و به جایی دیگر بردند. شما نخست وزیر بودید جناب موسوی، آنگاه که اوباش رنگارنگ و چماقدار حزب الله در دهه ۶۰ به دانشجویان، زنان و دگراندیشان از هر گروه و اندیشه و مذهب و حزب هجوم می آوردند. در آن سالها بود که زندان ها را پر کردند و در آن سالها بود که زندانیان سیاسی که بخشی از آنها دوران محکومیت خود را گذرانده بودند و در انتظار آزادی بودند، را قتل عام کردند. شما بودید آقای موسوی! شما در آن زمان نخست وزیر بودید. شما نمی توانید دست خود را بشویید و بگویید من نبودم و آن یکی بود. شما نمی توانید!

اگر با این سرود می خواهید بگویید که امروز زمستان است و با شما «سر اومد زمستون، شکفته بهارون»، از شما کسی این را نخواهد پذیرفت. شما هیچ گونه صلاحیت اخلاقی ندارید که در این باره سخنی برانید، بدون آن که در باره گذشته خود به مردم توضیح دهید. اکنون و درست پیش از انتخابات زمان آن است که ناگفته های سالهای ۶۰ را بگویید و نه این که به میراث آزادی خواهان دستبرد زنید. مردم آنقدر نیز فراموشکار نیستند. شما بگویید که در خرداد ۱۳۶۰ کجا بودید، چه می اندیشید و چه می کردید. آن زمان که دانشگاه ها را برای سه سال بستند شما کجا بودید؟ یادتان هست که بخشی از همین چپ ها که توهم عدالت و برابری اجتماعی از شما و حکومت شما داشتند، به جبهه های جنگ نیز رفتند؟ بخشی را عراقی ها کشتند و بخشی را نیز یاران شما از پشت زدند. یادتان هست؟

۷۰% مردم ایران که سنشان زیر ۳۰ سال است و شما را از کتاب ها و یا گزارش های تروتمیز شده می شناسند، باید این چیزها را بدانند و باید از شما اینها را بپرسند. باید تصویرشان از شما کامل شود حال که آمده اید و نوید سرآمدن زمستان را می دهید. حال که آمده اید و دلتان برای کشورتان می سوزد، باید بدانند که زمستانی که شما در احمدی نژاد نشان مردم می دهید را شما آورده بودید. بگذریم از این که همین هفته پیش به هفته نامه اشپیگل گفتید که تفاوت پایه ای با احمدی نژاد ندارید. کاش این حرفها را در رسانه های ایران نیز بگویید.

دست مریزاد جناب موسوی!

————–
پانوشت: در اینجا می توانید سرود کوهستان را با اجرای اصلی و با صدای خواننده توانمند آن بشنوید که قابل مقایسه با صدای خواننده بی مایه کلیپ موسوی نیست.اگر کسی نام این خوتننده را می داند، در اینجا پیام بگذارد. صاحب این صدا حیف است ناشناس بماند.

پانوشت: این را پس از انتشار این نوشته و دیدن دیدگاهها می نویسم.

۱) سخن در اینجا این نیست که موسوی خوب است یا بد. کسی نیز نگفته است که موسوی در آنچه که در سالهای ۶۰ گذشت، مسئول بوده یا نه، اگر بوده تا چه میزان. ما که این را نمی دانیم و برای همین است که می پرسیم. قضاوت قضایی کار ما نیست. اما ما حق داریم این پرسش ها را بپرسیم و همین الان نیز باید بپرسیم. این درس دمکراسی است. نمی توان گفت که الان زمانش نیست. همین الان باید آقای موسوی برای مردمی که (از دیدگاه من به نادرستی) او را با خاتمی مشابه می دانند، در باره سالهای ۶۰ توضیح دهد. اگر آقای موسوی بتواند مردم را قانع کند که او به راستی از آن تجربه ها و از گذشته درس گرفته و اکنون مسیری تازه را به سوی جامعه باز و دمکراسی در پیش گرفته است کدام انسان عاقلی است که از او حمایت نکند؟ هر کسی این راه را بخواهد برود باید مورد حمایت قرار گیرد می خواهد نامش احمدی نژاد باشد یا موسوی یا جنتی یا خاتمی یا هر کس دیگر! حالا نیاییم سر این نامها بحث کنیم و من بر سر هیچ کدام توهمی ندارم. ولی در اساس هر کسی در این راه گام نهد من حامی اش هستم.

۲) این کلیپ آن گونه که برخی در اینجا نوشته اند، در همایش چندی پیش «موج سوم» در سالن همایش برج میلاد پخش شده است. از این رو آقای موسوی و ستاد انتخاباتی اش در جریان این کلیپ بوده اند (حال اگر در ساخت آن نیز دست نداشته باشند).

دانلود سرود اصلی با فرمات MP3 از اینجا!

دیگر نوشته ها در این زمینه:

– این روزهای پر تب و تاب انتخاباتی و پرسش های بی پاسخ مانده

انتخابات و قطار خالی سیاست ایران

در انتخابات بی تفاوت نباشیم!

– انتخابات، کیش شخصیت، اسطوره پرستی و شیره ایرانی

خاتمی، پادشاهی یک چشم در سرزمین کوران

استیضاح کردان و اتفاق امروز در مجلس: دروغ و تقلب دولت احمدی نژاد و سقوط اخلاقی جامعه

زبان بدن مرد ایرانی و دیگر چیزها

احمدی نژاد و روح انسان خاورمیانه ای