در خانه

این روزها پس ار دو و نیم سال دوری از خانه و زندگی د رجاهای دیگر، دوباره برگشته ام پیش همه آن چیزهایی که به آنها دلبستگی دارم و از آنها دور بوده ام. احساس جالبی است. یکی از چیزهایی که سفر به انسان یاد می دهد این است که انسان برای زندگی به چه چیزهای کم و ناچیزی احتیاج دارد. بقیه هر چه است، اضافی است، تشریفات است. می بینی که در این سالها خیلی چیزها گرد آورده ای ولی اگر شش ماه از آنها دور باشی،  فراموششان می کنی و می فهمی که بدون آنها هم زندگی جریان دارد. سپس برمی گردی و آنها را می بینی و ناگهان احساس می کنی که نه اینگونه نبوده و ناگهان احساس دلتنگی برای آنها یکجا به سراغت می آید و احساس خوشبختی می کنی که دوباره پیش کتابهایت و مجموعه موسیقی و فیلمهایت هستی.

از کودکی مثالی یادم است که یکی از معلم ها گفته بود. می گفت: «عربی در کویر می رفت و از گرما بیتاب شده بود. بچه ها فکر می کنید چه کرد؟» ما هرکدام چیزی گفتیم، مثلا آب خورد، رفت تو سایه و یا لباسش را در آورد. – «نه، کیسه در آورد، آن را پر از شن کرد و کیسه سنگین از شن را بر دوش کشید و راه را ادامه داد.» ما حیران از این که این دیگر چه کار غیرمنطقی است و معلم اینگونه گفت: «عرب مقصدی را در کویر نشان کرد و گفت تا آنجا را با کیسه می روم. وقتی دیگر داشت از نا می افتاد و به آنجا رسید، کیسه را بر زمین انداخت و احساس سبکی و خنکی کرد و گفت: آخیش، چقدر خوب است!»

حالا من هم احساس آن عرب را دارم که پس از دوری درازمدت کیسه را بر زمین انداخته و از چاردیواری پیرامونش که از آن دور بوده لذت می برد.

یک رادیوی محلی اینجا هم که شب و روز موسیقی پاپ و راک پخش می کند، رفته سراغ آهنگهای سالهای 80 و 90 و انگار سرگشتگی جغرافیایی کافی نبود و اکنون سرگشتگی زمانی نیز باید افزون شود. Tina Turner است و Bruce Springsteen، Chris Rea، Dire Strait و هارد راک و خیلی دیگر که مرا بیست سال به خاطرات آن سالها برمی گردانند.

حالا دیدید چرا تنبل شده ام در نوشتن؟

Advertisements

3 پاسخ

  1. من اول فکر کردم شما به ایران بازگشتید، اما با نام بردن از آن رادیو محلی به نظر می‏آید به آلمان بازگشتید، شاید هم به یک جای دیگه که ما از آن بی‏خبریم!

    به هر حال، بعضی از چیزها یا کس‏ها، یا به دلیل علاقه و یا گذر زمان و عادت در ما ریشه می‏کنند. من این را تجربه کردم که بسیاری از اطرافیانم و یا چیزهای که دارم به دلیل دوست داشتن و یا عادت کردن در زمان نبودن آنها احساس دل تنگی میکنم. این دلتنگی ناخودآگاه است!

    یک بار به شدت دوست داشتم بروم تهران (شهری کثیف؛ بی‏نظم و شلوغ که کلا از آن بدم می‏آید) هیچ دلیلی هم برای این کار نداشتم. به هر حال رفتم، وقتی کمی در خیابان ولی عصر با بهترین دوستم قدم زدم و بعد به دربند رفتم، همه ریشه‏ها و خاطرات زنده شد و من آرام گرفتم . . .

    چقدر حرف زدم!! ببخشید! درد دلم گرفته بود . . .

  2. نویدار عزیز، امیدوارم دلگیر مسافرت هایت نشوی! خانه، بهرحال خانه هست و آدمی به زندگی در آن زود عادت و حتی به سبکی خاصی نسبت به آن میرسد. اما، مسافرت همیشه با خود هیجاناتی دارد که دلتنگی برای آن، زندگی در یکنواختی مأنوس در خانه را به هیچ وجه بر نمی تابد. تا آنجائی که من با وبلاگ و نوشته هایت آشنا شدم، فکر کنم همین وبلاگ هم محصول مسافرت هایت بوده! بهرروی امیدوارم از ترکیب همه اجزاء آرامش در خانه، یادهای جغرافیائی و موسیقیائی و غیره لذت ببری.
    در مورد کریس ریا و دایر استریت سخت!!! با تو موافق هستم.

  3. خب حالا که در خانه آرامش یافته اید بخشی از آن سفرنامه های پر مغزتان را برای ما بنویسید!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: