«اینا هر چی دارن از ما دارن»

معمولا تلاشم بر این است که مقایسه های این گونه که آنها را می توان «پلمیک» نامید، انجام ندهم ولی شمار آنچه که تنها در یک روز، روز پنج شنبه 25 اسفند 1387  رخ داد، بیشتر از آنی بود که بتوان در برابرش مقاومت کرد و هیچ نگفت.

هواپیما در ساعت 13:30 با یک ساعت تاخیر که نتوانسته بود جبران کند، درفرودگاه هامبورگ می نشیند. در صف کنترل گذرنامه ایستاده ایم. جلوی ما خانم پیری که آرایش پررنگی کرده و لبهایش قرمز است، گذرنامه اش را به پلیس مرزی آلمانی می دهد. با شنیدن غر غر او توجه ام به آنها جلب می شود تا اگر نیاز به ترجمه بود، جلو بروم. مامور آلمانی از او دعوت نامه اش را نیز می خواهد و او با عصبانیت کیفش را می گردد. سرانجام برگی می یابد و به مامور می دهد.مامور راضی شده، مهری بر گذرنامه اش می زند و خانم می رود. ما نیز رد می شویم و به دنبال خانم پیر در راهروی باریک درازی به سوی سالن دریافت بار می رویم. خانم پیر کماکان غر می زند. رو به ما می کند و می گوید: از من دعوت نامه را می خواست. حالا اگر من این را همراه نداشتم، چی می شد؟ مگر ویزا توی پاسپورتم نبود؟ لحنش گونه ای است که تنها انتظار تایید حرفش را دارد. به او می گویم: خانم این مامور در مرز ورودی کشورش نشسته و کارش را انجام می دهد. اینها هر روز کلی ویزای قلابی و گذرنامه های جعلی زیر دستشان می آید و باید کنترل کنند. با نگاه و لحنی عاقل اندر سفیه می گوید: ای آقا! شما چه می دانی؟ اینا هر چی دارن از ما دارن.

جمله قاطع و روشن بود. دیگر چیزی نمی گویم. پنج ثانیه بعد در امتداد آن راهروی دراز به دری می رسیم که باید از آن بگذریم. در برابر در می ایستد و می گوید: باید از این در رد بشیم؟ سوال مرا غافلگیر می کند و در ذهن خود به این هوش فراوان احسنت می فرستم. می گویم: خوب روشنه که باید از این در رد بشویم. مگر راه دیگری هم هست به جز این که برگردیم؟ اگر آن سخنان را در پیش نگفته بود، شاید این گونه در رفتارش دقیق نمی شدم.

* * *

تهران، پنج شنبه 25 اسفند 1387: ساعت 05:00 است. راننده تاکسی که برای فرودگاه امام سفارش داده ایم، به موقع آمده و در برابر خانه منتظر است. به راه می افتیم. کمی می اندیشیم که آیا از درون شهر به فرودگاه امام برویم و یا از اتوبان کمربندی شرق تهران. راننده می گوید بهتر است از اتوبان برویم. به افسریه می رسیم. راننده می گوید: امروز پنج شنبه آخر سال است و مردم برای زیارت به بهشت زهرا می روند. بهتر است به جای اتوبان بهشت زهرا از جاده قدیم کهریزک برویم و این منطقه را دور بزنیم. من که نمی دانم جاده قدیم کهریزک کدام است می پذیرم. جاده ای باریک، قدیمی و دوسویه ای است. راننده تاکسی می گوید که کسی آن را نمی شناسد و همیشه خلوت است. به هررو به موقع به فرودگاه می رسیم، بارمان را تحویل داده، از کنترل گذرنامه می گذریم و بدون هیچ گونه اتلاف زمان سوار هواپیما می شویم.

و سپس انتظار شروع می شود … نیم ساعت، یک ساعت، یک ساعت و نیم …

خلبان عذرخواهی می کند و می گوید که دلیل تاخیر این است که امروز پنج شنبه آخر سال است و این یعنی هجوم تهرانی ها به بهشت زهرا. می گوید که یک سوم مسافران و بخشی از مهمان دارها هم در راه بندان بهشت زهرا مانده اند.

یک ساعت و نیم تاخیر زمانی است کافی برای اندیشیدن به این که این جریان زیارت گور درگذشتگان تهرانی ها در آخرین پنج شنبه سال چه ریشه ای می تواند داشته باشد. ریشه اسلامی نمی تواند داشته باشد. اسلام کاری به هیچ پنج شنبه ای ندارد. حال اگر وارد این بحث نیز نشویم که اسلام سنت بازدید از قبرستان را در اساس مذموم می داند و حتی به نشانه گذاری گور نیز چندان اعتقاد ندارد، چه رسد به این که آن را تزیین نماید و یا آن کارهای عجیب و غریب را به راه اندازد که در هر گورستان شیعه ایرانی هر روز می شود دید. هر چه هست، تنها ویژه ایرانی ها و یا شاید تنها تهرانی هاست. اگر هم بپذیریم که سنتی است ایرانی، باز هم به بن بست برمی خوریم. ایرانیان پیش از اسلام و زرتشتی ها برای حفظ پاکی خاک مرده را به خاک نمی سپاردند. بلکه آن را در بلندی می گذاشتند تا حیوانات آن را بخورند. بنابراین یاد کردن از کسی که درگذشته و بازدید از گور او، نه ایرانی است و نه اسلامی. حال یکی ممکن است بیاید بگوید که کار صفوی هاست. نمی دانم. این را می دانم که در کودکی خود نیز چنین چیزی را ندیده بودم (شاید هم بوده باشد)، چه رسد به سنت صفوی. به هر حال شک من به این است که این را تهرانی ها اختراع کرده اند و می شود به بیان دیگر گفت که نوعی مد است. کما این که خیلی چیزها را مد کرده اند. اگر یکی می رود موهایش را پانکی می کند، این یک نیز سی سال است ریشش را نمی زند و لباس نامرتب می پوشد. اگر سی سال پیش تنها در روز عاشورا دسته راه می انداختند، اکنون در هر روز وفات دسته راه می اندازند و تکیه ها بازارشان گرم است. آن یک با آرایش غلیظ و چهره رنگارنگ چون دلقک سیرک به میدان ونک می رود و احساس خوبی دارد که زیباست و مدرن و این یک در پنج شنبه آخر سال بزرگراه هشت باندی بهشت زهرا را بند می آورد چون می خواهد حتما و تنها در آن روز سر گور فلانی برود و در حساب بانکی اش در بهشت، ثواب جمع کند. هر دو پیرو مد هستند. هر دو خلاق هستند و نوگرا و چیزهای نو و جدید اختراع می کنند.تنها نمی دانم که چرا این خلاقیت و نوگرایی تنها در زمینه های خاصی است و جنبه همه گیر ندارد. چرا این ذهن تنها در یکی دو زمینه دور از خرد چیزهای نو می آفریند ولی نمی پذیرد که خیابان باید تمیز باشد و قوانین رانندگی را باید رعایت کرد، به حقوق دیگران باید واقعی و در عمل احترام گذاشت و نه در شکل تعارف های تهوع آور. در آلمان شهرداری تنها ماهی یک بار برای بردن زباله ها می آید و تنها بخشی را می برد. در خیابان ها باید مسیر درازی بروی تا سطل زباله ای بیابی. ولی زباله ای در  خیابان نمی بینی. در تهران شهرداری هر شب می آید، در خیابان ها به هر سو بنگری، حتما سطل زباله ای می یابی، اما خیابان ها کثیف هستند، موش های فاضلاب شهر را گرفته اند و گربه ها از آنها فرار می کنند. مردمان زباله در جوی آب می ریزند و هنوز هم آب کثیف از جوی گرفته از زباله به بالا میزند و خیابان را فرا می گیرد. شهروند! تهرانی آن گاه که پشت ماشینش می نشیند، یاد خرسواری می افتد. در شهری که شبکه خیابانی و بزرگراهی مدرن دارد و مشابهش در هیچ کجای اروپای غربی نیست،  هر جا که ورودی یا خروجی بزرگراه می بینی، ماشین ها را نیز می بینی که چون گله گوسفند برای گذر از دری تنگ به هم فشار می آورند. تفاوت تنها در این است که ماشین ها با هم تماس ندارند ولی رفتار همان است. نی دانم خرد، هوش فراوان آریایی و نوگرایی چرا اینجا کار نمی کند!

این چیزها از ذهنم گذشت در آن یک ساعت ونیم تاخیری که جویندگان تهرانی ثواب آخر سال، برای هواپیما ایجاد کرده بودند. سرانجام هواپیما با شاید 30 یا 40 صندلی خالی حرکت کرد؛ پروازی که از سه ماه پیش باید در آن جا گرفته می بودی و پر بود.

حال این سوی جریان:

ساعت 15:00: فرودگاه هامبورگ را ترک می کنیم.

ساعت 16:00: به خانه می رسیم.

ساعت 16:30: قهوه نوشیده ایم و خستگی در کرده ایم. یادم می افتد که امروز پنج شنبه است و اداره ها بعد از ظهر باز هستند. به اداره رانندگی زنگ می زنم و می پرسم که تا کی باز هستند. می گویند تا ساعت 17:30. به بیمه ماشین در برلین زنگ می زنم و می گویم که می خواهم ماشینم را نمره کنم و گواهی بیمه می خواهم. پس از سه دقیقه یک کد هفت یا هشت رقمی می دهند. می گویند این کد را یادداشت کنید و به اداره بدهید. همین کافی است. به همین راحتی! سال گذشته هنوز باید نامه رسمی از بیمه می آمد. تنها در شش ماه همه این چیزها را تغییر داده اند و آسان کرده اند.

ساعت 17:00: با ماشین خاک خورده و کثیف به اداره رانندگی می روم. شماره جدید نیاز ندارم. سال گذشته از آنها خواسته بودم که شماره را به کسی ندهند و آنها پذیرفته بودند. وگرنه باید دو پلاک جدید نیز می خریدم. پلاک ها را به آنها می دهم و رویش برچسب معاینه فنی و آزمایش دود را می چسبانند.

ساعت 17:20: با ماشین شماره شده و بیمه شده از پارکینگ اداره بیرون می آیم. 11 یورو برای این کار پرداخته ام.

ساعت 17:45: ماشین شسته شده و تمیز در برابر خانه است و من قهوه دوم را در دست دارم.

همسایه روبرویی ما، آقا و خانم بارناس نام دارند. آقای بارناس پیر است و باید آخر هفتاد باشد. پلیس بازنشسته است. چشمانش زیاد نمی بیند و تا همین یکی دو سال نیز رانندگی می کرد و تنها با فشار ما و نوه اش راضی شد که رانندگی را کنار بگذارد. در جنگ جهانی دوم سرباز بوده و در استالینگراد، آن زمستان معروف را گذرانده است. در آن سرما که ارتش شوروی سربازان هیتلر را شکست داد و سرنوشت جنگ را رقم زد، او تمام انگشت های پایش را در سرما به خاطر یخ زدگی از دست داده است و اکنون بیش از شصت سال است که با چیزی مصنوعی زندگی می کند. قادر به حفظ تعادلش نیست و به گفته خودش، اگر یک تلنگر به او بزنی، می افتد. زندگی را در سالهای سخت پس از جنگ در آلمان ویران شده، گذرانده است و از آن گروه آلمانی هایی است که گرسنگی کشیده اند، به گفته خودشان کفش را در آب جوشانده اند و به جای سوپ خورده اند و کار کرده اند و کار کرده اند. کشوری ساخته اند نمونه جهان که دهها سال است که رکورد صادرات را در جهان دارد و هیچ کشوری، نه آمریکا و نه ژاپن و چین و غیره، همین امروز نیز در صادرات به گردش هم نمی رسند. جمعیتش ده درصد بیشتر از ایران است و مساحتش یک پنجم. اکنون نیز سی سال است که میزبان بیش از صد هزار ایرانی است که در اینجا زندگی می کنند و در میان آنها شمار کسانی که از ابتدا برای استفاده از پوشش تامین اجتماعی و مفت خوری آمده اند و کار نمی کنند و یا کار سیاه می کنند و مالیات نمی دهند، کم نیست.

و آن خانم پیر ایرانی با آن لبهای قرمز امروز به من می گفت: اینا هر چی دارن از ما دارن. آقای بارناس هر گاه از مقابل پنجره ما می گذرد، دست تکان می دهد. ما می دانیم که او شاید بیشتر از نیم متر نمی بیند و تنها با دیدن طرحی گنگ از ماشین ها می فهمد که ما در خانه هستیم. به جای آن خانم از او خجالت کشیدم.

26 پاسخ

  1. با سلام
    میشه یک لطفی بکنید – یک دعوتنامه بالاترین برای من بفرستید
    ممنون می شم

  2. نویدار عزیز، ماه هاست که نوشته‌هایتان را میخوانم و لذت میبرم. تا به حال چند بار خواستم چند خطی‌ بنویسم برای تشکر، تنبلی می‌کردم و نمی‌‌دانستم که چه بنویسم.

    من هم مثل شما در آلمان زندگی‌ می‌کنم و برای کار بسیار به عربستان میروم (عمدتن به جده). گاهی وقت‌ها که دیده‌ها و شنیده‌هایم در عربستان مثل خوره روحم را میخورند، مطالب شما را میخوانم و دل خوش می‌کنم که خوب، یک نفر گفت. دیگر لازم نیست من بگویم.

    دوستانم را، وقتی‌ از زندگی‌ در آلمان و کار با عربستان میپرسند، به اینجا حواله میدهم!

    و عجیب اینجاست، که تا به حال کسی‌ را ندیده‌ام که در طرز فکر، طرز نگرش به دنیا و تجربیات اینقدر به من شبیه باشد.

    فقط یک فرق کوچک داریم و آن اینکه من به IKIA میگویم فرودگاه جدید یا فرودگاه قم چون از گفتن آن کلمه ی دیگر حس بدی به من دست میدهد.

    شاد باشید،

    رضا

    • از لطف شما ممنونم. من تنها آن چه را که می بینم، می نویسم و با دیدگاه خود تحلیل می کنم و تلاشم بر این است که میان آن چه که دیده ام و قضاوت خود فاصله باشد تا خواننده بتواند این دو را از هم جدا کند و به قضاوت خود برسد.
      واژه «امام» برای من ارزش و بار خاصی ندارد که کاربرد آن نشان گر اعتبار باشد یا نباشد. چه بخواهیم چه نخواهیم نام آنجا «فرودگاه بین المللی امام خمینی» IKIA است.
      شاد باشید

  3. مثل همیشه، عالی بود!

  4. Perfect as always.
    همان طور که شما گفتید این کار مد شده. قدیمها این خبرها نبود.

  5. خیلی تعجب می کنم و خیلی خوشحالم
    گرچه نمی شناسمتون اما خوشحالم
    بالاخره یه نفر پیدا شد که از ایران و رفتارای مسخره مردم حرف بزنه و به اسلام ربط نداره
    خوشحالم که یه نفر درک می کنه که تقصیر رو گردن اسلام نمیندازه
    اما واقعا خوشا به حالشون
    هیچ وقت خارج از کشور نبودم ببینم
    ممنون

  6. خیلی خیلی موافقم که هر بدبختی داریم و هر چی می‌کشیم از خودمون و فرهنگ خرافی (با سنت، مذهب و اعتقاد اشتباه نشه) هست…

  7. بهرحال ما این تو گیر افتادیم. نمک به زخممون نریز.

  8. تنها چیزی که میتونه در برابر این نوشته مقاومت کنه تعصب تهوع آور میهن پرستی و اعتقادات مذهبی است، که جز به باور خود به هیچ نمی‏نگر.

    سپاس از شما.

  9. فوق العاده بود بسيار لذت بردم .دمت گرم

  10. مثل همیشه باخلاقیت ، باذوق وبا استعدادی که ویژه تواست می نویسی .بخصوص آنجاکه گفتی نمی دانم خرد ، هوش فراوان آریایی ونوگرایی چرا اینجا کارنمی کند وعجیب توی خال زده ای ، پاسخت نیز درهمین جااست ! برای اینکه این کسانی که این رفتارهای زشت باغلظتی تهوع آور را راه اندازی کرده اند ، نه آریایی اند نه مسلمان ونه باخرد . اینان عمدتاً ازسوی بقیه سکنه ایران به کودنی ورفتار وبخصوص به لهجه مضحک وهضم ناشده ای شناخته می شوند که برعکس تمام نالایقی ها وفرهنگ بسیار پایین شان راه هایی می دانند که آنهارابه فرصتها ودرآمدهای فراوان والبته بیشتر حرام می رساند .آنها بقایای اقوام زردپوست وبیابانگردی هستند که تیمور و چنگیز باافتخار خودرابه آن اقوام منتسب می کردند ، بیشتر ازاین چه می توان گفت ؟!جز اینکه همانگونه که خود گفتی دراین سی سال بیشتر ازهرزمانی چنین افعالی پدید آمد و من می گویم چون آنان خود را به این شهر رساندند و این شهر را به اینجا کشاندند . ترسم ازاینست که تانسلی دیگر لهجه شان راهم اصلاح می کنند ودیگر کسی نمی شناسدشان .

    • البته کاشف نژاد آریایی خود ایرانی ها هستند و چند گروه نازی و فاشیست های نژادپرست اروپایی و آمریکایی. ما در زیست شناسی و طبیعت چیزی به نام نژاد آریایی نداریم. این چیزها حرفهای عامیانه ای است برای دلخوشی مردمانی که از عقب ماندگی تاریخی خود و از زمان امروزی خود ناراضی هستند. حال این می خواهد بخش بزرگی از ایرانی ها باشد و یا گروههای کوچک نژادپرست که در اروپا و آمریکا به خاطر افکار ضدبشری خود به کناره جامعه رانده شده اند.

  11. این که این حرفها رو از یک پیرزن شنیدی خیلی بد نیست. مشکل وقتیه که آدم این حرفها رو با تعصب هزار برار از یک جوان امروزی بشنوه.

  12. جالب بود. مخصوصن این که ممکنه اختراع تهرانی ها باشه! برای من هم سوال بوده که بعضی چیزهایمان که در تاریخ مان نیست پس از کجا ممکن است آمده باشد. به هرحال مردم خلاقی داریم و خوب دیگر … : )

    ———–
    یک سوال داشتم آقای نویدار، برای رفتن به شهری مثل بوخوم که احتمالن –نمی دانم درست می گویم یا نه– پرواز مستقیم نداریم، و می بایست با دو پرواز مسافرت کرد، چه مسیری مناسب تر است؟
    اینکه گفتید بلیط را سه ماه پیش بگیریم، نگران شدم که من هم که منتظر ویزا هستم باید از الان به فکر بلیط باشم؟

    • همه اینها در تاریخ ما وجود دارند و قابل توضیح هستند. توجه داشته باشید که آن چیزی که ما آن را تاریخ می نامیم، نیز محصول فرهنگی همین مردمانی است که در گذشته زندگی کرده اند. آنچه به نظر ما امروز خلاقیت و بدون تاریخ است، دویست سال دیگر می شود بخشی از سنت و تاریخ.

      برای رفتن به بوخوم می توانید با ماهان به دوسلدورف بروید (تا بوخوم 40 کیلومتر) و یا با ایران ایر به کلن بروید (تا بوخوم 60 کیلومتر). کمبود بلیط ارتباطی به این شهرها ندارد بلکه پیرامون سال نو، تابستان یا کریسمس کمبود بلیط برای هر مسیری پیش می آید.

  13. من انسان را موجودی فراملیتی تصور می کنم و هر نوع ارتباط عمده رفتار و فرهنگ را با نژاد غیرقابل پذیرش می دانم و این نیز به نوعی فرار از واقعیت و فریب دادن خویش است. پیشتر هم در مورد ایرانیان در اروپا نوشته بودید و الحق که خوب نوشته بودید که از نزدیک بیشترشان را می بینم و آنهم به گفته دوستمان از جوانان.

    و یک پیشنهاد برای وبلاگ نویسی دارم:
    در صورت امکان وقتی نظری را حذف می کنید محتوای آنرای تهی کنید و یا عبارت ثابتی را بجای محتوا قرار دهید. به این ترتیب خوانندگان بعدی از تعداد نظرات وبلاگ با خبر می مانند و به نوعی بهتر در گردش اطلاعات سهیم می شوند. اطلاعاتی مثلا اینکه چند نفر واقعا نظر داده اند و چه تعداد به دلایل مختلف نظرات نژادپرستانه یا توهین آمیز نوشته اند. حتی می توانید نوع و علت حذف نظر را بجای متن اصلی قرار دهید. به نظر من این روش پتانسیل تبدیل شدن به یک فرهنگ در وبلاگستان را دارد.
    لطفا در صورت بررسی نتیجه را یا در زیر نظر خودم و یا به صورت ایمیل به من اطلاع دهید. سپاس

    • گهگاه همین کار را می کنم و دلیل حذف یک دیدگاه را می آورم. پیشنهاد خوبی است. البه برخی در اینجا تبلیغ کالا و سایت های خاصی را می گذترند که آنها را البته در فیلتر هرز نامه می گذارم. در مجموع شمار دیدگاه های نژادپرستانه کم است.
      شاد باشی

  14. درست است، به طور قطع آینده از این رخدادها با عنوان تاریخ یاد می کند. و در بعضی موارد مایه ی شرمساری ست.
    —–
    بابت راهنمایی در مورد سفر به بوخوم هم ممنونم.
    ——-
    امروز، اتفاقی نوشته هایتان درباره منشور کوروش را هم خواندم. خیلی جالب بودند. مخصوصن اینکه زحمت گفتگو و پرس و جو از صاحبان نظر را در این باره را هم کشیده یودید. شخصن -به عنوان یک ایرانی- از بابت این زحمات خیلی ممنونم. امیدوارم موفق باشید : )

  15. سلام آقای نویدار ،پس ازمدت هاچشمم به نوشته های تان روشن شدوطبق معمول کیف کردم.سخن کوتاه کنم وبگویم که این رسم دیدارازرفتگان درپایان سال خیلی قدیمی است ومانند بیشترآدابی که تاامروز بارنگ ولعاب گوناگون دراجتماع مسیحی ومسلمان دیده می شود ریشه ازآداب یهودیت داردنظیرعلم وکتل یاخاک وخرده شیشه برسرریختن درایام سوگواری های مذهبی که حتما درایتالیا بسیاردیده اید .درهمین آلمان که چندسالی است در آن سکونت دارم همسایگانم دردومین یکشنبه آدونس بادسته گل به گورستان های محل می روندالبته سالمندان گروه گروه درروزهای میانه همین هفته می روندوآن هادرقطارواتوبوس میبینم.وقتی بچه بودم درهفته آخرسال بامادرم به ابن بابویه می رفتم وازبازارشاه عبدالعظیم النگوهای شیشه ای می خریدم!!! آن موقع سال های پس از1332بود.

  16. سلام
    من این اولین پستی است که از شما خواندم و جالبه که اون چیزی که چند وقت بود توی ذهن من می چرخید و می خواستم در وبلاگم بنویسم اینجا دیدم. به نظر من مشکل اصلی کشور من مردمش هستند و کمتر می شه تقصیر رو گردن حکومت انداخت. خودشون احمدی نژاد رو انتخاب می کنند و فردا بهش فحش می دهند. تهران دارای اتوبوس, مترو, اتوبانهای زیاد هست و انصافا از نظر حمل و نقل براش کار می کنند ولی چندتا از عابران پیاده پشت چراغ می ایستند یا هر چی ماشین هست تک سرنشینه از نظر زباله که دیگه نگو. توی وبلاگها و اینترنت همه دارن حکومت رو نقد می کنند در صورتی که نقد مردم خیلی مهمتر است چون مردم خیلی از حکومت عقب ترند (یک پست که یک کمی به این موضوع ربط داره اینجا نوشته ام: http://thinkingfree1.wordpress.com/2009/04/18/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%A7%D8%B1%D9%82%D8%A7%D9%85/ ). به امید روزی که همه به اصلاح مردم هم بها بدهند.

  17. سلام، من همه ی بلاگ هایتان را می خوانم، از وقتی که برای ما می گذارید سپاسگذارم.

  18. nemitoonam begam taghsire kie ke iran be in shekl daroomade,
    vali vase man va shoma ke invar zendegi mikonim ye kam bi ensafie inghadr rahat dakhele irano bekoobim,
    faghat fekresho bokon ke oona cheghadr mahdoodan va dasteshoonam be hich ja band nist

    ba dorood

  19. یکسالی هست تقریبا وبلاگتون رو می خونم🙂 – گفتم یه تشکر بکنم که بدونید ما هم پیگیر هستیم :دی – سفرنامه هاتون رو خیلی دوست دارم :دی ، ممنون که اطلاعاتتون رو با ما شر می کنید .

  20. سلام.خوبین؟
    آره.اینجایی که ما هم زندگی می کنیم وضع به همین منوال است.آرامگاه شده محلی برای تفریح و پر کردن بخشی از اوقات فراغت.تاسف آور است.

  21. عالی بود. خیلی خوبه که آدم بدونه ایرانیهایی هم هستند که همانند اون خانم فکر نمیکنند! 

  22. البته مردم حق دارند. شاید بهشت زهرا تنها جایی باشه که گشت ارشاد قبضه نکرده. هنوز.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: