بادبادک باز و هزار خورشید تابان

این روزها دو رمان خالد حسینی، «بادبادک باز» و «هزار خورشید تابان» را بلعیدم. البته سال گذشته «بادبادک باز» را به آلمانی kite_runnerدست گرفته بودم و شاید یک سوم آن را خوانده بودم ولی وقتی ترجمه فارسی را دیدم، آن را ترجیح دادم. خواندن به خط فارسی-عربی بسیار راحت تر و سریع تر ار خط لاتین-اروپایی است. از دید من این به خاطر این است که حروف فارسی-عربی به خاطر تفاوت در ارتفاع تک تک حرف ها، خواندن تصویروارشان آسان تر از خط اروپایی-لاتین است که در آنها ارتفاع تک تک حرف ها یکسان است. تنها به این دلیل من خواندن یک کتاب را به فارسی ترجیح می دهم، به شرطی که حضرات وزارت ارشاد قیچی شان کند باشد و مترجمش نیز توانا باشد، همچون که مهدی غبرایی که این دو رمان را بسیار زیبا و توانمند برگردانده است. تنها کاش رسالت ارشاد خواننده را بر عهده نمی گرفت و برخی پانویس ها را نمی گذاشت که چند تا از آنها از بی اطلاعی خودش از مسایل جهانی و افغانستان بیشتر خبر می دهند. در جایی در باره ترانه» سلطان قلب ها» در فیلم «ساطان قلب ها» تردید دارد ککه این ترانه را عهدیه خواتنده باشد. بله، آن ترانه را عهدیه خوانده است و پس از او عارف. در جایی دیگر (هزار خورشید تابان، صفحه 121) به جناب غبرایی برمی خورد که چرا راوی که از «همه مسلمانان جهان» در حمایت از مجاهدین افغان نام برده است، از ایران نام نبرده است و رسالت خود می دان که این را به ما بگوید. البته او شاید یادش نمی آید که حمایت ایران از مقاومت افغانستان در برابر اشغال شوروی هیچ گاه روشن نبود واز دستجات خاصی حمایت می کرد. یعدها نیز که طالبان 13 دیپلماتهای ایرانی را  کشتند، نزدیک بود پای جنگ با افغانستان طالبانی نیز برویم. به هررو، نه حمایت از مجاهدین و طالبان گلی بر سر ایران زد و نه دخالت های مخرب کنونی در آنجا و راندن بی منطق مهاجران افغان از ایران. چند انتقادنیز از مهدی غبرایی نیز دیدم که گفته بودند درست برنگردانده است. البته درآنجاها به نظرم آمد که حضرات قیچی به دست در وزارت ارشاد دست به کار بوده اند که کار نویسندگی و ترجمه چه دشوار است آنگاه که چنین کسانی بر سرنوشت تو و اثرت برانند!

ایزابل آلنده  در مورد «بادبادک باز» می گوید که «…تمام درون مایه های مهم ادبیات و زندگی از جمله عشق، افتخار، گناه، ترس، رستگاری و….» را بیان می کند.

شاید اگر من «بادبادک باز» و «هزار خورشید تابان» را می نوشتم، برایشان  Happy End نمی گذاشتم که این یک بیشتر به فضای هر دو رمان می خورد و به واقعیت افغان های آواره و سرگشته نزدیکتر می بود که آنچه که هر دو این دو رمان را برجسته می سازد، نزدیکی شان به واقعیت است. این بیوگرافی آن افغان آواره و خسته از جنگ سی ساله است، این داستانی است که ایرانی امروز آن را لمس می کند و از آینده فردایش در ادامه این راه می ترسد؛ این داستان پاکستانی است که تنها مویی مانده تا طالبان سلفی آخرین دژ لازم را نیز تصرف کند و اسلام سلفی مجهز به بمب اتمی سر بلند کند. نمی دانم خواننده اروپایی یا آمریکایی یا ژاپنی تا کجا می تواند با این دو کتاب برود، ولی این دو داستان پنجره ای است بر فلاکت تاریخی انسان خاورمیانه ای  و تنها خواننده خاورمیانه ای می تواند خود را در آن روشن بازیابد.

مرا که از نوشتن وبلاگ باز داشتند این دو کتاب.

نتیجه رفراندم یکشنبه در برلین: مذهب پایه ارزش های اخلاقی نیست

دو روز پیش اتفاقی در برلین افتاد که بسیاری را در آلمان غافلگیر کرد. در یک رفراندم رسمی که با فشار کلیساها و محافل نزدیک به آنها در برلین برگزار شد، مردم شهر بر علیه ارایه مجدد مذهب به عنوان درس اجباری در مدرسه ها رای دادند. در مدرسه های برلین درس مذهب اختیاری شده است و به جای آن از کلاس هفتم تا دهم درس Ethic (علم اخلاق) به عنوان درس اجباری تدریس می شود. در مخالفت با درس اتیک، کلیساها، حزب حاکم دمکرات مسیحی، شخص خانم آنجلا مرکل، صدراعظم آلمان (که خود کشیش زاده است) و شماری از دیگر شخصیت ها در جنبشی خواهان رفراندم برای اجباری شدن درس مذهب در مدرسه ها شدند. این همه پرسی دو روز پیش، 26 آوریل 2009 برگزار شد و به شکست سنگین و غیر قابل انتظار پیروان آن انجامید. از 2،4 میلیون نفر واجد شرایط تنها %29 شرکت کرده و ز میان شرکت کنندگان در این رای گیری ۳، ۵۱ درصد مخالف این طرح و ۴، ۴۸ با آن موافق بودند. در رای گیری تنها 350 هزار نفر به اجباری سازی درس مذهب در مدرسه رای مثبت دادند. با این حساب کلیسا حتی موفق نشد مسیحی هایی که خود عضو رسمی کلیسا هستند و در برلین تعدادشان به 1،5 میلیون نفر می رسد، را برای دادن رای بسیج کند. و این گویای بسیار چیزهاست.

در فارسی برخی هم اتیک را (از واژه یونانی ethos به مفهوم آداب و رسوم می آید) به «اخلاق» برگردانده اند و هم moral را. در حالی که این دو تفاوت کیفی دارند. اتیک «علم اخلاق» است و شاخه ای است از فلسفه کاربردی. در این راستا اتیک به آنچه که «اخلاق هنجاری» می توان آن را نام نهاد، به آن رفتاری می پردازد که «درست» است و ریشه های جامعه شناختى، زيست شناسى، روان شناسى و تاريخى آن را بررسی می کند. در این راستا اتیک ارزش های نوین بر اساس نیاز جامعه به وجود می آورد یا دست کم پایه های فکری آنها را ترویج می دهد.

Moral بیشتر اخلاق رایج است و آن چه که در هر جامعه ای عرف است و این می تواند در جامعه های مختلف متفاوت باشد. عرف هیچ گاه به ریشه نمی رود، چیزی را به سوال نمی کشد و به ویژه خود را هیچ گاه نقد نمی کند. یک مجموعه از چیزهای «خوب» و «بد» دارد و بسته به فرهنگ محلی «حرام» یا «حلال»، «مستحب» یا «مکروه» هستند. به چرایش کاری ندارد و گاه جلوی زیر سوال بردن آن را نیز می گیرد و این روشی است که همه مذهب ها همواره پیش گرفته اند.

در فرهنگ های اروپایی برخی اوقات moral با اخلاق دوگانه نیز مشابه گرفته می شود و بار منفی پیدا می کند. در حالی که اتیک بار مثبت دارد.

بیش از این نمی خواهم به این تعریف بپردازم که نه جایش اینجاست و نه من مرجع بررسی این مورد. نوشته های بسیار خوبی در باره اتیک وجود دارد که می توان به آنها پرداخت.

انتظار از اتیک این است که به انسان یک نظام ارزشی و یا به بیان دیگر ابزار لازم برای تشخیص «خوب» و «بد»، «درست» و «نادرست» را در رفتارها و دوراهی ها بدهد. این نظام ارزشی نمی تواند و نباید سنگ خارا باشد و باید همواره خود را با نیازها، دستاوردهای تمدن بشری و تعریف های جدید به روز کند. اگر پنجاه سال پیش آلوده سازی محیط زیست و گرمای زمین، مصرف بی رویه ثروت های طبیعی (آب، گاز، نفت، جنگل و غیره) برای کسی اهمیتی نداشت، امروز این چیزها «بد» و «نادرست» و حتی «ممنوع و قابل مجازات» شناخته می شوند. دیگر چیزها چون «حقوق بشر»، دمکراسی»، «کرامت انسان»، «حقوق حیوانات» و بسیاری مقوله های دیگر همگی دستاوردهای اتیک و برپایه تمدن بشری هستند. moral و برگردان فارسی آن به عنوان «اخلاق» چنین دستاوردی نمی تواند نشان دهد.

پایه این ارزش ها را اتیک می نهد و دیگر مدعیان ارزش ها اگر هم در گذشته چنین جایگاهی داشتند (که در آن تردید جدی است)، دیگر جنین جایگاهی ندارند. اتیک به آن ارزش هایی که ادیان به وجود آورده اند نیز می پردازد. اما مذهب ها همگی در تاریخ خود چنان بخش های سیاه و «گناه آلودی» دارند که دوره هایی که یکایک آنها اگر هم در خدمت پیشرفت بوده اند، اکنون رنگ باخته است و انسان امروزی دیگر جایگاهی برای آنها به عنوان مرجع اخلاقی قایل نیست. کلیسای کاتولیک با بیش از هزار سال تاریخ سرکوب اندیشه و علم، جنگهای صلیبی بر علیه مسلمانان و یهودیان، سوزاندن زنان و غیره، کلیسای پروتستان با اندیشه بنیادگرا، کالوینیسم، آنگلیکانیسم، دین یهود با نژادپرستی و تبعیض نهفته در «قوم برگزیده»، اسلام با سرکوب آزادی دگراندیشان، مقاومت با نوگرایی و اصرار بر درستی ارزشهای 1400 سال پیش،  خشونت رفتاری با هرگونه انتقاد و تمام آنچه که امروز شاهد آن هستیم و همه دین های دیگر، هیچ کدام جایگاهی در تعیین ارزشها و هنجارهای اخلاقی مورد نیاز جامعه امروز ندارند، حتی اگر این یا آن رفتار و عقیده مذهبی شان در راستای یک ارزش اخلاقی باشد. آنها به وجود آورنده ارزش های جدید بر پایه نیازهای جامعه امروز نیستند.

برای من روشن است که تا همین جا نیز انتقاد پیروان این دین ها که نام بردم، را به خود می کشم ولی اینها در باره دیگر ادیان و فرقه ها، کلیسای ارتدکس، بهاییت، شاهدان یهوه، آیین زرتشت و آنچه که به عنوان دین های شرقی نامیده می شود، نیز صادق است. همه ادیان و اندیشه های نزدیک به آنها در یک مورد مشترک هستند و آن اصرار بر اصالت گذشته و بهتر بودن آن از حال و آینده است. از دید آنها در گذشته همه چیز بهتر و سالم تر بوده و اخلاق بیشتر حاکم بوده است و همین از جمله دشواری های آنهاست که قادر به نوگرایی نیستند. از این رو اگر هم در گذشته در اینجا یا آنجا به پیشرفت یاری رسانده اند (چون گسترش علوم پایه در اسلام، رشد سرمایه داری در شرایط پوریتانیسم مسیحی، رشد اندیشه دمکراسی در ادیان هندی، رشد برخی از شاخه های علوم درکلیسای کاتولیک و غیره) در آنجا نیز این یاری آگاهانه نبوده بلکه همسویی غیرآگاهانه بوده است. شاید برخی بیایند و ایراد بگیرند که این یا آن تاثیر مثبت را ندیده ای و یکسویه رفته ای. این گونه نیست. ادیان در جاهایی اگر نقش مثبت نیز داشته اند، بر پایه آگاهی و شناخت نبوده بلکه بر پایه «حرام» و «حلال» و «بهشت» و «جهنم» بوده و از اینرو تداوم نداشته و پایدار نبوده است و در بهترین حالت به محدوده جغرافیایی خویش محدود مانده است. وگرنه چرا باید برای حفظ «ارزش» های مذهبی به پلیس و شلاق و خشونت متوسل شد؟ در حالی که همین انسان امروزی که گشت ارشاد و پلیس و متوعین و طالبان و گیس درازان یهودی و مورمون و غیره می خواهند به زور وادارش کنند که به «ارزش» ها حاکمان مذهبی گردن نهد، آزادانه و بدون هیچ گونه کتک و شلاق نگران آب شده یخ های قطبی، آلودگی محیط زیست، صلح جهانی، فقر و گرسنگی، افزایش جمعیت، برابری حقوق بدون توجه به نژاد، جنسیت، دین و اندیشه و ملیت، حقوق حیوانات وغیره است و در همین سالها دستاوردهای بسیار زیادی را سبب شده است (به عنوان نمونه حقوق حیوانات برای زندگی در شرایط مناسب با نوع آنها در قانون اساسی آلمان تضمین شده است. این تفاوت است که باعث شده مذهب اهمیت خود را در جامعه از دست بدهد چون هیچ گونه پاسخی برای این دشواری های بشر امروزی ندارد و در بسیاری جاها حتی خود مانع حل مشکل نیز هست؛ چون ممنوعیت طلاق و ممنوعیت جلوگیری از بارداری در کلیسای کاتولیک که مسبب بدبختی، فقر، فحشاء و افزایش جمعیت در آفریقا، آمریکای لاتین و چند جای دیگر است. برخی از دین ها کار را به جایی رسانده اند که بسیاری راه حل مشکل را در از بین بردن ادیان می بینند.

این بحث را می توان بسیار ادامه داد و کتاب های بسیاری در این باره وجود دارد. در چنین شرایطی چون رفراندم برلین این بحث دوباره آشکار می شود و به روشنی می توان این درگیری فکری مذهب ها با دنیای امروز را دید.

مردم برلین در چنین فضایی در این رفراندم شرکت کردند و این نتیجه را نشان دادند. در برلین درس اتیک کماکان اجباری و مذهب درس اختیاری خواهد بود. این که در فرانسه کاتولیک اکنون بیش از 60% مردم به هیچ دینی اعتقاد ندارند و اسپانیا و ایتالیای جایگاه واتیکان نیز در همین راه هستند، این که همین ایران خودمان از سوی بسیاری از پژوهشگران به عنوان کشوری با درصد سکولاریسم بالا و اعتقادات مذهبی سست نسبت به تمام کشورهای منطقه تخمین زده می شود، هیچ کدام بدون دلیل نیست.

همین امروز، چند ساعت پیش  پاپ اعظم، جناب راتسینگر که بر خود آن نام قلابی و عجیب و غریب «بندیکت شانزدهم» را نهاده است، پس از سه هفته که از زلزله آکیلا در ایتالیا می گذرد، از آنجا بازدید کرد. گمان می کنید او در آنجا به مردمی که همه چیز خود را از دست داده اند، چه گفت؟ گفت: «حضور من در اینجا نشانگر این است که خدا شما را فراموش نکرده است.» چنین تکبری تنها از امثال او می تواند بر آید. حدود دو سال پیش نیز او از «گوسفندان گم گشته» خود خواسته بود که به زیارت «امامزاده» ای در دهی به نام «لور» در فرانسه بروند. او گفته بود که هر کس یک بار به زیارت آنجا برود، تمام گناهانش تا آن لحظه بخشوده خواهد شد. جمکران سلام می رساند.

سونای فرهنگی

یک بحث فلسفی می گوید که سرشت انسان در سرگشتگی اوست. حالا من پس از مدتی که به خانه ام برگشته ام و فهمیده ام که چقدر دلتنگ جیزهایی بوده ام که در اینجا هستند، احساس دلتنگی برای آن چیزهایی می کنم که در اینجا نیستند؛ برای غربت، برای سفر و هر آنچه که ناشناخته است. یک ماه است در اینجا هستم و دوباره دلتنگ بلیط هواپیما! هدف خود راه است. گوته می گوید: انسان برای آن سفر نمی کند که به مقصد برسد، بلکه برای آن که در راه باشد.

در مورد سونا چه فکر می کنید؟ منظورم همان حمام سونا است، حمام بخار یا خشک و یا سونای فنلاندی، تفاوتی ندارد. در همه شان آن چه اتفاق می افتد، یکی است: آبدیده سازی بدن با قرار دادن آن در دو موقعیت سخت:گرمای 90 درجه و سپس آب سرد 8-7 درجه. این پرنسیپ سونای فنلاندی است. حال من سونایی دیدم که کابینش 97 درجه بود و حوض  آب سردش 4 درجه! فکر می کنید کجا بود؟ نه روسیه بود و نه فنلاند. در عربستان سعودی بود! گفتگو با پزشک مجتمع ورزشی برای تغییر درجه آب سرد نیز فایده ای نداشت. اما وقتی به آن عادت می کردی، لذت بخش بود. بدنی که به سونا عادت کرده باشد دیگر نه به راحتی سرما می خورد و نه مشکلات روحی آن را به سادگی از پا می اندازند.

سفر برای من همان حالت رادارد. سونای فرهنگی است. معیارهایت و آن چه گمان می بری حقیقت دنیاست و بالاتر از آن چیزی نیست و تو مغروری که آن را می دانی و برای آنها که نمی دانند، احساس ترحم می کنی، در سفر در بوته آزمایش گذارده می شود و راهی برای دور زدن و بستن چشم نداری. آب سرد 4 درجه را با بستن چشم نمی توان نادیده گرفت. اندیشه های غیرواقعی و موهوم چنان در هم شکسته می شوند که خودت را دیگر نمی شناسی. به جایش آنچه درست و واقعی است محکم تر و آبدیده می شود.

سفر سونای فرهنگی است. این شانس را داری که آبدیده شوی و احمدی نژاد و گوبلز و دیگران تنها لبخندی تمسخرآمیز بر لبت بنشانند.

در خانه

این روزها پس ار دو و نیم سال دوری از خانه و زندگی د رجاهای دیگر، دوباره برگشته ام پیش همه آن چیزهایی که به آنها دلبستگی دارم و از آنها دور بوده ام. احساس جالبی است. یکی از چیزهایی که سفر به انسان یاد می دهد این است که انسان برای زندگی به چه چیزهای کم و ناچیزی احتیاج دارد. بقیه هر چه است، اضافی است، تشریفات است. می بینی که در این سالها خیلی چیزها گرد آورده ای ولی اگر شش ماه از آنها دور باشی،  فراموششان می کنی و می فهمی که بدون آنها هم زندگی جریان دارد. سپس برمی گردی و آنها را می بینی و ناگهان احساس می کنی که نه اینگونه نبوده و ناگهان احساس دلتنگی برای آنها یکجا به سراغت می آید و احساس خوشبختی می کنی که دوباره پیش کتابهایت و مجموعه موسیقی و فیلمهایت هستی.

از کودکی مثالی یادم است که یکی از معلم ها گفته بود. می گفت: «عربی در کویر می رفت و از گرما بیتاب شده بود. بچه ها فکر می کنید چه کرد؟» ما هرکدام چیزی گفتیم، مثلا آب خورد، رفت تو سایه و یا لباسش را در آورد. – «نه، کیسه در آورد، آن را پر از شن کرد و کیسه سنگین از شن را بر دوش کشید و راه را ادامه داد.» ما حیران از این که این دیگر چه کار غیرمنطقی است و معلم اینگونه گفت: «عرب مقصدی را در کویر نشان کرد و گفت تا آنجا را با کیسه می روم. وقتی دیگر داشت از نا می افتاد و به آنجا رسید، کیسه را بر زمین انداخت و احساس سبکی و خنکی کرد و گفت: آخیش، چقدر خوب است!»

حالا من هم احساس آن عرب را دارم که پس از دوری درازمدت کیسه را بر زمین انداخته و از چاردیواری پیرامونش که از آن دور بوده لذت می برد.

یک رادیوی محلی اینجا هم که شب و روز موسیقی پاپ و راک پخش می کند، رفته سراغ آهنگهای سالهای 80 و 90 و انگار سرگشتگی جغرافیایی کافی نبود و اکنون سرگشتگی زمانی نیز باید افزون شود. Tina Turner است و Bruce Springsteen، Chris Rea، Dire Strait و هارد راک و خیلی دیگر که مرا بیست سال به خاطرات آن سالها برمی گردانند.

حالا دیدید چرا تنبل شده ام در نوشتن؟

رویای مه آلود

–  انستیتو فرانسه تهران یادت هست؟ سال 1356 و 1357؟

–  هوم

– اونجا ما کلاس زبان فرانسه می رفتیم تو تعطیلات تابستون، یادته؟ تو و پدرت و من با هم تو یک کلاس بودیم، کلاسهای فشرده مکالمه فرانسه.

– آره، اون سالها یادمه.

– من میومدم خونتون، یه بار با بابات چند تا جعبه با تخته سه لا ساختیم و روش ماهوت چسبوندیم. اونارو برای برنامه هاش در تلویزیون لازم داشت. بابات چکار می کنه الان؟

– بابا دیگه پیر شده و در تهران زندگی می کنه.

– یادته تو به من کتاب می دادی و من می بردم و می خوندم؟ تو اولین کسی بودی که منو با صمد بهرنگی آشنا کرد. اولدوز و کلاغ ها …

– خیلی از اون سالها گذشته.

– آره، تو اون موقع در هنرستان مو سیقی چهار راه امیریه درس می خوندی. تو خونتون یک پیانو و یک ارگ داشتین. هر وقت اونجا بودم، تو پیانو می زدی. تصویر یک دختر ریزه و زیبا پشت پیانو هنوز تو ذهنم مونده. اگه بگم تو کسی بودی که منو با موسیقی کلاسیک آشنا کرد و این شیفتگی برای همیشه با من موند، باور می کنی؟

– جدا؟

– اون موقع می گفتی که می خوای برای ادامه تحصیل موسیقی به آلمان بری، آلمان مهد موسیقی بود؛ باخ، بتهوون، موزارت. بابات هر وقت به آلمانی حرف می زد من با تعجب بهش نگاه می کردم. این چیزها خیلی برام دور و دست نیافتنی بود. بابات هم ارگ می زد ولی همون موقع هم می گفت که به تو هیچ وقت نمی رسه.

– من به آلمان اومدم. سالهای سختی بود.

– یادته من یه دفعه اومدم به هنرستان موسیقی؟

– نه کی بود؟

– سال 57 بود، یک روز پنج شنبه، ساعت 12 ظهر. من اونیفورم دانشکده افسری پوشیده بودم به رنگ آبی آسمونی، شلوار سرمه ای با نوار قرمز. یه خنجر طلایی هم می بستم که دسته اش اهورامزدا بود. دخترا تو خیابون هر وقت می دیدن می گفتن بچه ها جعبه مدادرنگی اومد. اومدم اونجا، یک ساعت تو حیاط هنرستان با هم راه می رفتیم. بچه ها همش چشمشون به ما بود.

– یادم نیست.

– بهت چیزایی رو گفتم که تو هم جواب رد بدی.

– یادم نیست.

– بعدش دیگه همدیگرو ندیدیم تا امروز.

– این همه سال!

– آره. هنوزم پیانو می زنی؟ موسیقی خوندی بالاخره؟

– نه دیگه! از اون سالها به بعد دیگه دست به پیانو نزدم.

– چه حیف …

– می تونیم برگردیم؟ این بچه بیتابی می کنه. حوصلش سررفته.

– بریم!

* * *

محله سنت گئورگ در هامبورگ را مه زمستانی فرا گرفته بود و هوا سرد بود.

«پول نفتمونو از اینا می گیرم!»

کیمیا در زیر نوشته «اینا هر چی دارن از ما دارن» دیدگاهش را این گونه نوشته است:

این که این حرفها رو از یک پیرزن شنیدی خیلی بد نیست. مشکل وقتیه که آدم این حرفها رو با تعصب هزار برار از یک جوان امروزی بشنوه.

این حرف مرا به یاد جوانی 35 ساله می اندازد که در سی سالگی مغازه الکتریکی خود در اهواز را فروخت، به آلمان آمد و درخواست پناهندگی کرد بدون آن که در ایران مورد تعقیب باشد. از آنجایی که اداره آلمانی نیز دیگر به سادگی این چیزها را نمی پذیرد، درخواست پناهندگی او پیاپی رد می شد و او هر بار با استفاده از موردی قانونی و اعتراض به تصمیم اداره و یا دادگاه جلوی اخراج خود را می گرفت و پس از پنج سال هنوز بدون هویت، اقامت یا اجازه کار زندگی می کرد و اجازه ترک محل سکونت خود را در محدوده 50 کیلومتری نداشت. البته مخفیانه ماشین دست دوم خرید و فروش می کرد و از تامین اجتماعی نیز پول می گرفت. وقتی از او پرسیدم که چگونه می تواند بدون پرداخت مالیات و بدون کار از تامین اجتماعی پول بگیرد، با لحنی حق به جانب گفت: آقا، پول نفتمونو از اینا می گیرم.

«اینا هر چی دارن از ما دارن»

معمولا تلاشم بر این است که مقایسه های این گونه که آنها را می توان «پلمیک» نامید، انجام ندهم ولی شمار آنچه که تنها در یک روز، روز پنج شنبه 25 اسفند 1387  رخ داد، بیشتر از آنی بود که بتوان در برابرش مقاومت کرد و هیچ نگفت.

هواپیما در ساعت 13:30 با یک ساعت تاخیر که نتوانسته بود جبران کند، درفرودگاه هامبورگ می نشیند. در صف کنترل گذرنامه ایستاده ایم. جلوی ما خانم پیری که آرایش پررنگی کرده و لبهایش قرمز است، گذرنامه اش را به پلیس مرزی آلمانی می دهد. با شنیدن غر غر او توجه ام به آنها جلب می شود تا اگر نیاز به ترجمه بود، جلو بروم. مامور آلمانی از او دعوت نامه اش را نیز می خواهد و او با عصبانیت کیفش را می گردد. سرانجام برگی می یابد و به مامور می دهد.مامور راضی شده، مهری بر گذرنامه اش می زند و خانم می رود. ما نیز رد می شویم و به دنبال خانم پیر در راهروی باریک درازی به سوی سالن دریافت بار می رویم. خانم پیر کماکان غر می زند. رو به ما می کند و می گوید: از من دعوت نامه را می خواست. حالا اگر من این را همراه نداشتم، چی می شد؟ مگر ویزا توی پاسپورتم نبود؟ لحنش گونه ای است که تنها انتظار تایید حرفش را دارد. به او می گویم: خانم این مامور در مرز ورودی کشورش نشسته و کارش را انجام می دهد. اینها هر روز کلی ویزای قلابی و گذرنامه های جعلی زیر دستشان می آید و باید کنترل کنند. با نگاه و لحنی عاقل اندر سفیه می گوید: ای آقا! شما چه می دانی؟ اینا هر چی دارن از ما دارن.

جمله قاطع و روشن بود. دیگر چیزی نمی گویم. پنج ثانیه بعد در امتداد آن راهروی دراز به دری می رسیم که باید از آن بگذریم. در برابر در می ایستد و می گوید: باید از این در رد بشیم؟ سوال مرا غافلگیر می کند و در ذهن خود به این هوش فراوان احسنت می فرستم. می گویم: خوب روشنه که باید از این در رد بشویم. مگر راه دیگری هم هست به جز این که برگردیم؟ اگر آن سخنان را در پیش نگفته بود، شاید این گونه در رفتارش دقیق نمی شدم.

* * *

تهران، پنج شنبه 25 اسفند 1387: ساعت 05:00 است. راننده تاکسی که برای فرودگاه امام سفارش داده ایم، به موقع آمده و در برابر خانه منتظر است. به راه می افتیم. کمی می اندیشیم که آیا از درون شهر به فرودگاه امام برویم و یا از اتوبان کمربندی شرق تهران. راننده می گوید بهتر است از اتوبان برویم. به افسریه می رسیم. راننده می گوید: امروز پنج شنبه آخر سال است و مردم برای زیارت به بهشت زهرا می روند. بهتر است به جای اتوبان بهشت زهرا از جاده قدیم کهریزک برویم و این منطقه را دور بزنیم. من که نمی دانم جاده قدیم کهریزک کدام است می پذیرم. جاده ای باریک، قدیمی و دوسویه ای است. راننده تاکسی می گوید که کسی آن را نمی شناسد و همیشه خلوت است. به هررو به موقع به فرودگاه می رسیم، بارمان را تحویل داده، از کنترل گذرنامه می گذریم و بدون هیچ گونه اتلاف زمان سوار هواپیما می شویم.

و سپس انتظار شروع می شود … نیم ساعت، یک ساعت، یک ساعت و نیم …

خلبان عذرخواهی می کند و می گوید که دلیل تاخیر این است که امروز پنج شنبه آخر سال است و این یعنی هجوم تهرانی ها به بهشت زهرا. می گوید که یک سوم مسافران و بخشی از مهمان دارها هم در راه بندان بهشت زهرا مانده اند.

یک ساعت و نیم تاخیر زمانی است کافی برای اندیشیدن به این که این جریان زیارت گور درگذشتگان تهرانی ها در آخرین پنج شنبه سال چه ریشه ای می تواند داشته باشد. ریشه اسلامی نمی تواند داشته باشد. اسلام کاری به هیچ پنج شنبه ای ندارد. حال اگر وارد این بحث نیز نشویم که اسلام سنت بازدید از قبرستان را در اساس مذموم می داند و حتی به نشانه گذاری گور نیز چندان اعتقاد ندارد، چه رسد به این که آن را تزیین نماید و یا آن کارهای عجیب و غریب را به راه اندازد که در هر گورستان شیعه ایرانی هر روز می شود دید. هر چه هست، تنها ویژه ایرانی ها و یا شاید تنها تهرانی هاست. اگر هم بپذیریم که سنتی است ایرانی، باز هم به بن بست برمی خوریم. ایرانیان پیش از اسلام و زرتشتی ها برای حفظ پاکی خاک مرده را به خاک نمی سپاردند. بلکه آن را در بلندی می گذاشتند تا حیوانات آن را بخورند. بنابراین یاد کردن از کسی که درگذشته و بازدید از گور او، نه ایرانی است و نه اسلامی. حال یکی ممکن است بیاید بگوید که کار صفوی هاست. نمی دانم. این را می دانم که در کودکی خود نیز چنین چیزی را ندیده بودم (شاید هم بوده باشد)، چه رسد به سنت صفوی. به هر حال شک من به این است که این را تهرانی ها اختراع کرده اند و می شود به بیان دیگر گفت که نوعی مد است. کما این که خیلی چیزها را مد کرده اند. اگر یکی می رود موهایش را پانکی می کند، این یک نیز سی سال است ریشش را نمی زند و لباس نامرتب می پوشد. اگر سی سال پیش تنها در روز عاشورا دسته راه می انداختند، اکنون در هر روز وفات دسته راه می اندازند و تکیه ها بازارشان گرم است. آن یک با آرایش غلیظ و چهره رنگارنگ چون دلقک سیرک به میدان ونک می رود و احساس خوبی دارد که زیباست و مدرن و این یک در پنج شنبه آخر سال بزرگراه هشت باندی بهشت زهرا را بند می آورد چون می خواهد حتما و تنها در آن روز سر گور فلانی برود و در حساب بانکی اش در بهشت، ثواب جمع کند. هر دو پیرو مد هستند. هر دو خلاق هستند و نوگرا و چیزهای نو و جدید اختراع می کنند.تنها نمی دانم که چرا این خلاقیت و نوگرایی تنها در زمینه های خاصی است و جنبه همه گیر ندارد. چرا این ذهن تنها در یکی دو زمینه دور از خرد چیزهای نو می آفریند ولی نمی پذیرد که خیابان باید تمیز باشد و قوانین رانندگی را باید رعایت کرد، به حقوق دیگران باید واقعی و در عمل احترام گذاشت و نه در شکل تعارف های تهوع آور. در آلمان شهرداری تنها ماهی یک بار برای بردن زباله ها می آید و تنها بخشی را می برد. در خیابان ها باید مسیر درازی بروی تا سطل زباله ای بیابی. ولی زباله ای در  خیابان نمی بینی. در تهران شهرداری هر شب می آید، در خیابان ها به هر سو بنگری، حتما سطل زباله ای می یابی، اما خیابان ها کثیف هستند، موش های فاضلاب شهر را گرفته اند و گربه ها از آنها فرار می کنند. مردمان زباله در جوی آب می ریزند و هنوز هم آب کثیف از جوی گرفته از زباله به بالا میزند و خیابان را فرا می گیرد. شهروند! تهرانی آن گاه که پشت ماشینش می نشیند، یاد خرسواری می افتد. در شهری که شبکه خیابانی و بزرگراهی مدرن دارد و مشابهش در هیچ کجای اروپای غربی نیست،  هر جا که ورودی یا خروجی بزرگراه می بینی، ماشین ها را نیز می بینی که چون گله گوسفند برای گذر از دری تنگ به هم فشار می آورند. تفاوت تنها در این است که ماشین ها با هم تماس ندارند ولی رفتار همان است. نی دانم خرد، هوش فراوان آریایی و نوگرایی چرا اینجا کار نمی کند!

این چیزها از ذهنم گذشت در آن یک ساعت ونیم تاخیری که جویندگان تهرانی ثواب آخر سال، برای هواپیما ایجاد کرده بودند. سرانجام هواپیما با شاید 30 یا 40 صندلی خالی حرکت کرد؛ پروازی که از سه ماه پیش باید در آن جا گرفته می بودی و پر بود.

حال این سوی جریان:

ساعت 15:00: فرودگاه هامبورگ را ترک می کنیم.

ساعت 16:00: به خانه می رسیم.

ساعت 16:30: قهوه نوشیده ایم و خستگی در کرده ایم. یادم می افتد که امروز پنج شنبه است و اداره ها بعد از ظهر باز هستند. به اداره رانندگی زنگ می زنم و می پرسم که تا کی باز هستند. می گویند تا ساعت 17:30. به بیمه ماشین در برلین زنگ می زنم و می گویم که می خواهم ماشینم را نمره کنم و گواهی بیمه می خواهم. پس از سه دقیقه یک کد هفت یا هشت رقمی می دهند. می گویند این کد را یادداشت کنید و به اداره بدهید. همین کافی است. به همین راحتی! سال گذشته هنوز باید نامه رسمی از بیمه می آمد. تنها در شش ماه همه این چیزها را تغییر داده اند و آسان کرده اند.

ساعت 17:00: با ماشین خاک خورده و کثیف به اداره رانندگی می روم. شماره جدید نیاز ندارم. سال گذشته از آنها خواسته بودم که شماره را به کسی ندهند و آنها پذیرفته بودند. وگرنه باید دو پلاک جدید نیز می خریدم. پلاک ها را به آنها می دهم و رویش برچسب معاینه فنی و آزمایش دود را می چسبانند.

ساعت 17:20: با ماشین شماره شده و بیمه شده از پارکینگ اداره بیرون می آیم. 11 یورو برای این کار پرداخته ام.

ساعت 17:45: ماشین شسته شده و تمیز در برابر خانه است و من قهوه دوم را در دست دارم.

همسایه روبرویی ما، آقا و خانم بارناس نام دارند. آقای بارناس پیر است و باید آخر هفتاد باشد. پلیس بازنشسته است. چشمانش زیاد نمی بیند و تا همین یکی دو سال نیز رانندگی می کرد و تنها با فشار ما و نوه اش راضی شد که رانندگی را کنار بگذارد. در جنگ جهانی دوم سرباز بوده و در استالینگراد، آن زمستان معروف را گذرانده است. در آن سرما که ارتش شوروی سربازان هیتلر را شکست داد و سرنوشت جنگ را رقم زد، او تمام انگشت های پایش را در سرما به خاطر یخ زدگی از دست داده است و اکنون بیش از شصت سال است که با چیزی مصنوعی زندگی می کند. قادر به حفظ تعادلش نیست و به گفته خودش، اگر یک تلنگر به او بزنی، می افتد. زندگی را در سالهای سخت پس از جنگ در آلمان ویران شده، گذرانده است و از آن گروه آلمانی هایی است که گرسنگی کشیده اند، به گفته خودشان کفش را در آب جوشانده اند و به جای سوپ خورده اند و کار کرده اند و کار کرده اند. کشوری ساخته اند نمونه جهان که دهها سال است که رکورد صادرات را در جهان دارد و هیچ کشوری، نه آمریکا و نه ژاپن و چین و غیره، همین امروز نیز در صادرات به گردش هم نمی رسند. جمعیتش ده درصد بیشتر از ایران است و مساحتش یک پنجم. اکنون نیز سی سال است که میزبان بیش از صد هزار ایرانی است که در اینجا زندگی می کنند و در میان آنها شمار کسانی که از ابتدا برای استفاده از پوشش تامین اجتماعی و مفت خوری آمده اند و کار نمی کنند و یا کار سیاه می کنند و مالیات نمی دهند، کم نیست.

و آن خانم پیر ایرانی با آن لبهای قرمز امروز به من می گفت: اینا هر چی دارن از ما دارن. آقای بارناس هر گاه از مقابل پنجره ما می گذرد، دست تکان می دهد. ما می دانیم که او شاید بیشتر از نیم متر نمی بیند و تنها با دیدن طرحی گنگ از ماشین ها می فهمد که ما در خانه هستیم. به جای آن خانم از او خجالت کشیدم.