فروغ فرخزاد و آنهایی که ما را در ته دریا نگاه می دارند

امشب تلویزیون صدای آمریکا VOA فیلمی را که تلویزیون آلمان در باره حسین منصوری، پسرخوانده فروغ فرخزاد به نام «ماه، خورشید، گل، بازی» تهیه کرده بود را نشان داد. و چه کار زیبایی بود. این نخستین بار بود که پس از 42 سال که از مرگ فروغ می گذرد، فیلمی تهیه شده که یکی از نزدیکان فروغ از او سخن می گوید. البته موضوع اصلی فیلم خود او، حسین منصوری است.

 نمی دانم چه طلسم غریبی است که نزدیکان فروغ از او زیاد نمی گویند و او برای ما در هاله ای از ابهام مانده per_moonsunflowergame_5001است. حسین منصوری شاید نخستین نفری باشد که حرف می زند. ابراهیم گلستان نیز در فیلم بود، حرف زیاد زد و هیچ نگفت. هیچ!

16 سال به گذشته باز گشتم، به سال 1993. روزهایی بود که فروغ شب و روزم را پر کرده بود. هر چه در ایران در باره او نوشته بودند را گرد آورده بودم و از جمله همه شعرهایش را و آنجا نیز بود که دیدم که چه نفرت انگیز انتشارات گوناگون در داخل و خارج از کشور شعرهای فروغ را سانسور کرده اند. اینجا و آنجا را دست کاری کرده، معلم اخلاق جامعه شده اند و قیچی به دست گرفته اند. این روزها نیز در تهران دیدم که در این چادرهایی که برادران در کنار مسجدها و میدان های بزرگ راه می اندازند، شعرهای فروغ را در کنار «مفاتیح الجنان»، «نهج البلاغه»، «حلیه المتقین» و «آنچه مردان در باره زنان باید بدانند» و برعکس، گذاشته اند و می فروشند. این گونه او را به خیال خود مسخ کرده اند. نمی خواهم این را در کنار آن بگذارم، ولی چگونه است که نزدیکترین انسان ها به فروغ و همه این معلم های دروغین اخلاق و مصلحت کاران و از ما بهتر دانندگان در عمل دست به دست هم داده اند و نمی گذارند ما فروغ را بشناسیم؟ چه وحشتی است از زنی که تنها 32 سال زیست، 42 سال پیش درگذشت و در همان زمان کوتاه تبدیل به پایه استوار شعر فارسی و سمبل زن مدرن ایرانی گشت؟

باشد! او را در کنار مفاتیح بگذارید! ولی ما که یادمان نخواهد رفت که این فروغ بود که خواند:

«گل سرخ
گل سرخ

گل سرخ

او مرا برد به باغ گل سرخ

و به گیسوهای مضطربم در تاریکی گل سرخی زد
 
و سرانجام

روی برگ گل سرخی با من خوابید
 
ای کبوترهای مفلوج

ای درختان بی تجربه یائسه . ای پنجره های کور

زیر قلبم و در اعماق کمرگاهم کنون
گل سرخی دارد می روید

گل سرخی

سرخ

مثل یک پرچم در

رستاخیز

آه من آبستن هستم آبستن آبستن«

این از آن شعرهایی است که در این مجموعه شعرهای کامل  نمی یابید.  و خواب حضرات را نه تنها در جامعه سنتی آن زمان برهم ریخت. امروز نیز از او وحشت دارند؛ جامعه مردان ضعیف و مفلوکی که از زنانگی می ترسند و از این که زنی در برابرشان بایستد و این گونه بگوید. «درختان بی تجربه یائسه» ترجیح می دهند «مجموعه اشعار فروغ فرخزاد» مثله شده در کنار مفاتیح و نهج البلاغه باشد و کبوتران مفلوج باشند.  آما فروغ این را نیز سروده بود:

 «پرواز را به خاطر بسپار! پرنده مردنی است.«

در آن سال تمام شعرهای فروغ را از فارسی به آلمانی برگرداندم. البته کورت شارف (مدیر انستیتو گوته تهران و همان کسی که شبهای شعر را در ماههای انقلاب 57 به راه انداخت) که عاشق زبان فارسی است، دست چینی از شعرهای فروغ را با نام «باد ما را با خود خواهد برد» (Der Wind wird uns verwehen) را چاپ کرده بود که کار زیبایی بود، هر چند که چند خطا نیز داشت و از جمله شقیقه را با شقایق اشتباه گرفته بود.

انتشارات سورکامپ (Suhrkamp) که کتاب کورت شارف را چاپ کرده بود، به من گفت: «که ما زندگی نامه فروغ را می خواهیم. فروغ در جامعه ادبی آلمان دوستداران بسیار زیادی دارد ولی ما هیچ از زندگی او نمی دانیم. اگر بتوانی این کار را انجام دهی، کار بزرگی است.»

 که البته برای من آشکار بود که این کارچون کار بزرگی است، از من به هیچ رو برنمی آید و پیش از من بسیار دیگران هستند که توانایی و دانش این کار را دارند. همان زمان بود که این سوال برایم پیش آمد که چرا کسی این کار را نکرده است؟ چرا زندگی نامه کاملی از او نیست که ما بتوانیم آن را به راحتی به آلمانی برگردانیم به جای آن که خود آن را بنویسیم؟ چرا آنهایی که پیرامون او بودند، هیچ نمی نویسند؟ دوستم عباس معروفی نیز پاسخی نداشت. طرحی برای چنین زندگی نامه ای در ذهن خود داشتم که البته فکر می کردم اگر کسی که در این کار حرفه ای است این را به دست بگیرد، عالی خواهد شد. می خواستم کتابی باشد که در آن دوستان و نزدیکان فروغ، چون پوران فرخزاد، پری صابری، احمدرضا احمدی و دیگران در آن از خود و فروغ بگویند. عباس شماره های تلفن آنها را در اختیارم گذاشت که به جز پوران با هیچ کدام هیچ گاه تماس نگرفتم. ابراهیم گلستان نیز از دید من یک شخصیت کلیدی بود و هست. آن زمان فکر می کردم که باید بشود از او نیز یاری گرفت. عباس خوابم را پریشان کرد: «فراموش کن! ابراهیم گلستان آدم بداخلاقی است که سکوت کامل اختیار کرده و نمی شود با او در این مورد حرفی زد.» امشب حسین منصوری نیز در فیلم گفت که گلستان قبلا دم همه کسانی را که با او تماس گرفته بوده اند، چیده است.

با حسین منصوری 15-14 سال پیش آشنا شدم. در کافه ای بود در شهر کلن که نامش «راندوو» است. آن زمان نمی دانم نامش چه بود. ناشناخته دوست مشترکی داشتیم که با او در آن شب در آن کافه بودیم. برایش از طرح بیوگرافی و نیاز جامعه ادبی آلمان به چنین چیزی گفتم. حسین نیز علاقه خاصی نشان نداد و ابهام من کماکان ماند. اکنون که می بینم این فیلم تهیه شده است، خوشحالم و از جمله این که حسین منصوری سکوت خود را شکسته و کتابی در باره فروغ به آلمانی می نویسد. امیدوارم دلیل این دیرکرد، آن گونه که فرزانه میلانی در فیلم گفت، تنبلی حسین بوده باشد.

سنگ بزرگی که انتشارات سورکامپ در باره نوشتن زندگی نامه فروغ پیش پای جامعه ایرانی انداخته است، باعث شد که ترجمه های من نیز تا امروز خاک بخورند.

بسیاری از ابهام ها نیز می مانند و فروغ برای ما که دوستش می داریم، چون تصویری نیمه تمام در هاله ای باقی خواهد ماند. شاید اینجا نیز یک ویژگی همیشگی فرهنگ ایرانی خود را نشان می دهد که دوست دارد انسان های بزرگ اسطوره شوند، پایشان در آسمان ها باشد و پرستش شوند. آنها نباید به چشم مردمان چون یکی از آنها آیند. آنها ویژه هستند و از جهانی دیگر! آنها نباید زمینی باشند و برای این که آنها را دور کنیم، باید آنها دست نیافتنی شده، پرستش شوند و در همین راستا نیز بی خاصیت و بی آزار!

ما حق نداریم بیش از آنچه اجازه می دهند، بدانیم و زاویه های گوناگون زندگی فروغ را بشناسیم. نباید بدانیم که او چرا نوشت:

«نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشتهای مرا می جوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
من سردم است و میدانم
که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی به جا نخواهد ماند
«

من گمان می کنم که ابراهیم گلستان پاسخی دارد که به ما نمی گوید.

و یا فروغ در اوج پختگی زندگی کوتاه خود چرا این شعر نیرومند را نوشت:

«گروه ساقط مردم
دلمرده و تکیده و مبهوت
در زیر بار شوم جسد هاشان
از غربتی به غربت دیگر می رفتند
و میل دردناک جنایت
 در دستهایشان متورم میشد
گاهی جرقه ای جرقه ناچیزی
این اجتماع ساکت بی جان را
یکباره از درون متلاشی می کرد
 آنها به هم هجوم می آوردند
مردان گلوی یکدیگر را
با کارد میدریدند
و در میان بستری از خون
با دختران نابالغ
همخوابه میشدند
آنها غریق وحشت خود بودند
و  حس ترسناک گنهکاری
ارواح کور و کودنشان را
مفلوج کرده بود
پیوسته در مراسم اعدام
وقتی طناب دار
چشمان پر تشنج محکومی را
از کاسه با فشار به بیرون می ریخت
آنها به خود فرو می رفتند
و از تصور شهوتناکی
اعصاب پیر و خسته شان تیر میکشید
اما همیشه در حواشی میدانها
این جانیان کوچک را می دیدی
که ایستاده اند
و خیره گشته اند
به ریزش مداوم فواره های آب …»

 فیلم این شعر را با نمایش صحنه هایی از روزهای انقلاب 57 نشان داد که هر چند «مردم ساقط» و «جانیان کوچک» را نشان می داد ولی فروغ انگیزه اش این نبود. او نمی توانست از انقلاب 57 بداند. هر چند که او در آن سال ها برای مجله فردوسی نوشته بود: «من ازآن مردم زاهد نمايي که همه کار مي‌کنند وباز هم دم ازتهذيب اخلاق جامعه مي‌زنند بيزارم«. بعدها نیز در «دیوار» نوشت:

 «بر روی ما نگاه کن خدا خنده میزند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چون زاهد سیه کار خرقه پوش
پنهان ز دیدگاه خدا می نخورده ایم
»

 ولی به راستی چه بود؟ از این چراها زیاد است.

آن شبی که فروغ برآشفته و با لباسهای خاکی از نزد چند تن از دوستانش که از بزرگان ادبی امروز هستند، بازگشت، چه پیش آمده بود؟ چه رخ داده بود؟ چرا باید بنشینیم و با نادانسته های خود و ذهن معلولمان ببافیم؟

نمی گویند و ما را در ته دریا نگاه داشته اند.

(عکس از وبسایت صدای آمریکا است)

در همین مورد:

شعر “جفت” از فروغ فرخزاد و برگردان آلمانی آن

Advertisements

17 پاسخ

  1. مقاله ی جالب و خوبی نوشتید. ممنون.
    جریان آن شب برآشفتگی چیست؟ من نمی دانستم. اگر چیزی در این مورد اضافه کنید ممنون می شوم.

  2. سلام دوست عزيز . فيلمش رو ديدم /. مصاحبه با حسين منصوري رو هم توي صداي امريكا ديدم . واقعن خيلي قشنگ بود و لذت بردم ارش .
    امروز از هركي مي پرسم قلعه محراب خان كجاي مشهد بود هيچش كس بلد نيست

  3. شما فیلم «سرد سبز» را دیده اید؟ درباره فروغ در همین ایران به زبان فارسی سال 80 ساخته شده. گویا بی.بی.سی یا voa هم پخشش کردند.

  4. قشنگ بود . لايه هاس چند گانه فروغ . و اين منم
    زني ايستاده تنها …..
    اون شعر ش هم كه ميگه تولدش چه جوري بود ه خيلي قشنگه .
    ديدمش

  5. خیلی زیبا گفتین جایی که گفتین «خواب حضرات را نه تنها در جامعه سنتی آن زمان برهم ریخت. امروز نیز از او وحشت دارند؛ جامعه مردان ضعیف و مفلوکی که از زنانگی می ترسند و از این که زنی در برابرشان بایستد و این گونه بگوید…»
    تمام قضیه همین هست. وحشت از زنانگی که خیلی جاهای دیگر هم نمود داره.
    و فروغ چقدر آزاد و رها بود و چقدر خودش و انسانیتش رو شناخته بود. خیلی جای تاسف داره که کسانی که می شناسندش در شناساندنش به دیگران خست به خرج می دن.

  6. پیش از این فکر میکردم فروغ را میشناسم. حال که با سرگذشت فرزندخوانده اش آشنا شده ام میبینم باید از ابتدا شروع کنم. آیا روزی که دست آن بچه را که در کلاس درس جذامخانه چهار چیز قشنگ را نام برده بود گرفت و با خود برد میدانست که همان بچه روزی در شب شعری در آلمان شعرهای او را که خود برگردان کرده با صدای خود به زبان آلمانی خواهد خواند؟ شما میتوانید لطفا به من جواب بدهید؟ او آیا اینچنین به آفتاب سلامی دوباره میدهد؟ تولدی دیگر آیا یعنی این؟ منصوری شعرها را به همان زیبایی خواند که آن چند چیز قشنگ را. این داستان باورکردنی نیست. من آلمانی نمیدانم، ولی زبان دل را کمی میشناسم. توقع نداشته باشید که دیگران بیایند و از فروغ بگویند. شناختن و شناساندن فروغ به این سادگیها نیست. فکر نکنید که دیگران خست بخرج میدهند، نه، دیگران هنوز او را نشناخته اند. درود بر شما
    ====================================
    کاش می دانستم این را و می توانستم به شما پاسخ بدهم. از کجا بدانم؟
    یکی از ویژگی های فروغ تا آنجا که متوجه شده ام، این بود که اهمیتی نمی داد که دیگران در باره اش چه فکر می کنند. او راه خود را می رفت و در امروز خود زندگی می کرد. در فیلم نیز صحنه ای هست که گویا چندان نیز مطمئن نیست که آیا آوردن بچه کار درستی بوده است یا نه. سنت شکن و فراغ بال بود و همین ویژگی او در جامعه بسته سنتی آن روز و تا حدی امروز ایرانی ارزش و اهمیت دارد. گمان نمی کنم که او این گونه به آفتاب سلامی دوباره داده است و یا دوباره متولد شده است. این دو واژه در رابطه با تحول های روحی او در همان زمان قابل تفسیر هستند.
    اگر زنجیرهای سنتی ایرانی و ملاحظات و در گذشته زیستن های ایرانی را کنار بگذاریم، خواهیم دید که فروغ اصلا پیچیده نبود، برای خود نیز رسالتی قایل نبود و تنها و تنها می خواست خودش باشد. همین!
    این ما هستیم که باید عینک هایمان را کنار بگذاریم و ملاحظات را و درس اخلاق نه به فروغ بدهیم و نه به دیگرانی که می خواهند او را بهتر بشناسند.
    شاد باشید
    نویدار

  7. فروغ خیلی از زمان خودش جلوتر بود واسه همین نابود شد…..کاش الان زنده بود…

  8. قلعه یا آسایشگاه محراب خان مشهد در حوالی محلۀ وکیل آباد قرار داشت. امروز دیگر اثری از آن مشاهده نمیشود. جذامیها نیز یا شفا یافته اند و یا به جذامخانۀ باباباغی تبریز فرستاده شده اند. اینکه منصوری تا به امروز سکوت کرده بود واقعا جای سپاس دارد، معلوم میشود که از حریم مادرخوانده اش بخوبی پاسداری کرده است. و کاملا هم به موقع سکوت خود را شکسته است. من نمایش فیلم را هشت روز پیش از تلویزیون آلمان مشاهده کردم و سخت خوشنود شدم وقتی دیدم روزنامۀ معتبر زوئیددویچه در مورد فروغ و فیلم ماه خورشید گل بازی مقاله نوشته است. منصوری با این کار خود نام مادرخوانده اش را به سرعت در میان فرنگی ها مطرح کرد. دستش درد نکند. و چقدر این آدم ساده و بی تکلف است. با تشکر از مطلب شما
    کاوه

  9. «شاید اینجا نیز یک ویژگی همیشگی فرهنگ ایرانی خود را نشان می دهد که دوست دارد انسان های بزرگ اسطوره شوند، پایشان در آسمان ها باشد و پرستش شوند.»

    شاید بهتر است که بانو فروغ را نشناسیم. چرا که همین فرهنگ که به اوج می‏برد به زیر می‏افکند. تصور کنید که اگر از رموزات آن بانو آگاه شویم، شعله ایراد و انتقاد چگونه زبانه می‏کشد. . .

    پایدار باشید.
    ===============================
    در همان سالهای 40 اگر به نشریه های آن زمان بنگرید، موج افترا و ناسزا به سوی فروغ روان بود، چه در مورد سبک شعرهایش، چه در مورد طرح احساسات و زنانگی اش در شعرها و چه در مورد زندگی خصوصی اش.
    این فرهنگ غریب نیست برای ما و نگران نباشید. این چیزها گذراست ولی به جایش ما فروغ را آن گونه که بود می شناسیم و این بسیار ارزشمند است.
    شاد باشید

  10. من در ایران هیچ وقت نتوانستم مجموعه‌ی کامل اشعار فروغ فرّخزاد را پیدا کنم. شما نوشته‌اید که در خارج از کشور هم ناشران در شعرها دست می‌برند و چیزهایی را حذف می‌کنند.
    با این وجود، و با توجّه به این که ظاهراً روی شعرهای او (جدای از ترجمه) زیاد هم تحقیق کرده‌اید، آیا مجموعه‌ی کامل یا دست‌کم کامل‌ترین مجموعه‌ای از اشعار فروغ را سراغ دارید؟
    ممنون می‌شوم اگر جواب بدهید.
    ==========================================
    در آن سالها که این کار را می کردم، نتوانستم مجموعه ای بدون اشکال بیایم. در سالهای اخیر در این مورد زیاد چاپ شده و من بررسی کامل نکرده ام. ولی آنچه از روی تصادف در کتاب فروشی ها به دست گرفته ام، کامل نبوده است.

  11. ممنونم از این نوشته‌تان. (:

  12. اساسن با ما قهرید یا دلخور یا چیزی شبیه به این، که به سوال ام جوابی نمی دهید؟ : )
    ==============================
    این سوالی است که من خود طرح کرده ام و پاسخی برایش ندارم.

  13. سلام.
    مطلبتان مثل همیشه زیبا و تازه بود.فروغ زنی بود که میشد در او تمام ویژگی های زیبای زنانه را یافت.یک زن کامل با احساسات کاملا زنانه.دوستش دارم چون نمیخواست احساسات قشنگ زنانه اش را سرپوشی از مردانگی بگذارد و شاید یکی از دلایلی که نااهلان بر او خرده میگیرند همین باشد.
    قلمتان همیشه سبز
    ========================
    همینطور است! این را خودشان هم وقتی دم از اخلاق می زنند، می گویند.

  14. مطالبتون جالب بود و البته بسیار تاثیر گذار. من خیلی از اینمسائل رو نمی دونستم. دوستدارم بیشتر در این مورد بدونم، اگه لطف کنید و هر مطلبی که در این مورد دارید واسم بفرستید.
    یک دنیا ممنون

  15. نمیدونم این قسمت اخری که نوشتی کمی پریشونم کرد این حس گاهی برام پیش میاد وقتی موضوعی رو میخونم یا میشنوم اگر جای از اون موضوع من رو شوکه بکنه هر چند هم معناش واضح باشه بازم میپرسم یعنی:….یا یعنی چی؟

    یعنی قصد تجاوز به فروغ رو داشتن؟!

  16. راستی یادم رفت این رو بگم چند ماه پیش مستندی در مورد زندگی فروغ که با مادرش و خواهرش و کاوه گلستان مصاحبه کرده بود از شبکه بی بی سی فارسی پخش شد نمی دونم دیدید یا نه؟

    اما یکی از مسائلی که همیشه برای مردم سوال بوده که البته به نظر من اونقدر ها هم مهم نیست علاقه ابراهیم گلستان و رابطه با فروغ بوده در جایی کاوه گلستان گفت پدرم بعد از مرگ فروغ مرد اخلاقش تغییر کرد

    البته در جایی گفت که نمیدونم رابطه ایی بوده یا نه اگر هم بوده به خودش ربط داشته

    خوب این کاملا معلومه که رابطه بیش از رابطه کاری بود

    برنامه زن امروز هم خیلی وقت پیش با یکی از مردانی مصاحبه کرد که دوست ابراهیم گلستان و فروغ بود کاملا مسئله رو کتمان مرد و گفت هیچ رابطه ایی نبوده و گلستان مرد خانواده داری بود

    بالاخره این ضد ونقیض به کجا میرسه نمیدونم

  17. […] May 2, 2010 at 10:16 pm · Filed under literature and tagged: poetry فروغ فرخزاد و آنهایی که ما را در ته دریا نگاه می دارند « …. […]

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: