شعر «جفت» از فروغ فرخزاد و برگردان آلمانی آن

این شعر زیبای فروغ فرخزاد نیز از آنهایی است که جایش در مجموعه های گوناگون مدعی کامل بودن خالی است. از ما بهتر دانندگان صلاح ندیده اند که ما آن را بخوانیم.

جفت

شب می آید

Die Nacht kommt,

و پس از شب ‚ تاریكی

Und danach, die Dunkelheit

پس از تاریكی

Und nach der Dunkelheit

چشمها

Augen

دستها

Hände

و نفس ها و نفس ها و نفس ها …

… und Atmen und Atmen und Atmen

و صدای آب

Und der Gesang des Wassers

كه فرو می ریزد قطره قطره قطره از شیر

Das hinuntertropft, aus dem Hahn, tropf, tropf, tropf

بعد دو نقطه سرخ

Dann zwei rote Punkte

از دو سیگار روشن

Von zwei Zigaretten

تیك تاك ساعت

Das Ticktack der Uhr

و دو قلب

Und zwei Herzen

و دو تنهایی

Und Zwei Einsamkeiten

در همین مورد:

فروغ فرخزاد و آنهایی که ما را در ته دریا نگاه می دارند

فروغ فرخزاد و آنهایی که ما را در ته دریا نگاه می دارند

امشب تلویزیون صدای آمریکا VOA فیلمی را که تلویزیون آلمان در باره حسین منصوری، پسرخوانده فروغ فرخزاد به نام «ماه، خورشید، گل، بازی» تهیه کرده بود را نشان داد. و چه کار زیبایی بود. این نخستین بار بود که پس از 42 سال که از مرگ فروغ می گذرد، فیلمی تهیه شده که یکی از نزدیکان فروغ از او سخن می گوید. البته موضوع اصلی فیلم خود او، حسین منصوری است.

 نمی دانم چه طلسم غریبی است که نزدیکان فروغ از او زیاد نمی گویند و او برای ما در هاله ای از ابهام مانده per_moonsunflowergame_5001است. حسین منصوری شاید نخستین نفری باشد که حرف می زند. ابراهیم گلستان نیز در فیلم بود، حرف زیاد زد و هیچ نگفت. هیچ!

16 سال به گذشته باز گشتم، به سال 1993. روزهایی بود که فروغ شب و روزم را پر کرده بود. هر چه در ایران در باره او نوشته بودند را گرد آورده بودم و از جمله همه شعرهایش را و آنجا نیز بود که دیدم که چه نفرت انگیز انتشارات گوناگون در داخل و خارج از کشور شعرهای فروغ را سانسور کرده اند. اینجا و آنجا را دست کاری کرده، معلم اخلاق جامعه شده اند و قیچی به دست گرفته اند. این روزها نیز در تهران دیدم که در این چادرهایی که برادران در کنار مسجدها و میدان های بزرگ راه می اندازند، شعرهای فروغ را در کنار «مفاتیح الجنان»، «نهج البلاغه»، «حلیه المتقین» و «آنچه مردان در باره زنان باید بدانند» و برعکس، گذاشته اند و می فروشند. این گونه او را به خیال خود مسخ کرده اند. نمی خواهم این را در کنار آن بگذارم، ولی چگونه است که نزدیکترین انسان ها به فروغ و همه این معلم های دروغین اخلاق و مصلحت کاران و از ما بهتر دانندگان در عمل دست به دست هم داده اند و نمی گذارند ما فروغ را بشناسیم؟ چه وحشتی است از زنی که تنها 32 سال زیست، 42 سال پیش درگذشت و در همان زمان کوتاه تبدیل به پایه استوار شعر فارسی و سمبل زن مدرن ایرانی گشت؟

باشد! او را در کنار مفاتیح بگذارید! ولی ما که یادمان نخواهد رفت که این فروغ بود که خواند:

«گل سرخ
گل سرخ

گل سرخ

او مرا برد به باغ گل سرخ

و به گیسوهای مضطربم در تاریکی گل سرخی زد
 
و سرانجام

روی برگ گل سرخی با من خوابید
 
ای کبوترهای مفلوج

ای درختان بی تجربه یائسه . ای پنجره های کور

زیر قلبم و در اعماق کمرگاهم کنون
گل سرخی دارد می روید

گل سرخی

سرخ

مثل یک پرچم در

رستاخیز

آه من آبستن هستم آبستن آبستن«

این از آن شعرهایی است که در این مجموعه شعرهای کامل  نمی یابید.  و خواب حضرات را نه تنها در جامعه سنتی آن زمان برهم ریخت. امروز نیز از او وحشت دارند؛ جامعه مردان ضعیف و مفلوکی که از زنانگی می ترسند و از این که زنی در برابرشان بایستد و این گونه بگوید. «درختان بی تجربه یائسه» ترجیح می دهند «مجموعه اشعار فروغ فرخزاد» مثله شده در کنار مفاتیح و نهج البلاغه باشد و کبوتران مفلوج باشند.  آما فروغ این را نیز سروده بود:

 «پرواز را به خاطر بسپار! پرنده مردنی است.«

در آن سال تمام شعرهای فروغ را از فارسی به آلمانی برگرداندم. البته کورت شارف (مدیر انستیتو گوته تهران و همان کسی که شبهای شعر را در ماههای انقلاب 57 به راه انداخت) که عاشق زبان فارسی است، دست چینی از شعرهای فروغ را با نام «باد ما را با خود خواهد برد» (Der Wind wird uns verwehen) را چاپ کرده بود که کار زیبایی بود، هر چند که چند خطا نیز داشت و از جمله شقیقه را با شقایق اشتباه گرفته بود.

انتشارات سورکامپ (Suhrkamp) که کتاب کورت شارف را چاپ کرده بود، به من گفت: «که ما زندگی نامه فروغ را می خواهیم. فروغ در جامعه ادبی آلمان دوستداران بسیار زیادی دارد ولی ما هیچ از زندگی او نمی دانیم. اگر بتوانی این کار را انجام دهی، کار بزرگی است.»

 که البته برای من آشکار بود که این کارچون کار بزرگی است، از من به هیچ رو برنمی آید و پیش از من بسیار دیگران هستند که توانایی و دانش این کار را دارند. همان زمان بود که این سوال برایم پیش آمد که چرا کسی این کار را نکرده است؟ چرا زندگی نامه کاملی از او نیست که ما بتوانیم آن را به راحتی به آلمانی برگردانیم به جای آن که خود آن را بنویسیم؟ چرا آنهایی که پیرامون او بودند، هیچ نمی نویسند؟ دوستم عباس معروفی نیز پاسخی نداشت. طرحی برای چنین زندگی نامه ای در ذهن خود داشتم که البته فکر می کردم اگر کسی که در این کار حرفه ای است این را به دست بگیرد، عالی خواهد شد. می خواستم کتابی باشد که در آن دوستان و نزدیکان فروغ، چون پوران فرخزاد، پری صابری، احمدرضا احمدی و دیگران در آن از خود و فروغ بگویند. عباس شماره های تلفن آنها را در اختیارم گذاشت که به جز پوران با هیچ کدام هیچ گاه تماس نگرفتم. ابراهیم گلستان نیز از دید من یک شخصیت کلیدی بود و هست. آن زمان فکر می کردم که باید بشود از او نیز یاری گرفت. عباس خوابم را پریشان کرد: «فراموش کن! ابراهیم گلستان آدم بداخلاقی است که سکوت کامل اختیار کرده و نمی شود با او در این مورد حرفی زد.» امشب حسین منصوری نیز در فیلم گفت که گلستان قبلا دم همه کسانی را که با او تماس گرفته بوده اند، چیده است.

با حسین منصوری 15-14 سال پیش آشنا شدم. در کافه ای بود در شهر کلن که نامش «راندوو» است. آن زمان نمی دانم نامش چه بود. ناشناخته دوست مشترکی داشتیم که با او در آن شب در آن کافه بودیم. برایش از طرح بیوگرافی و نیاز جامعه ادبی آلمان به چنین چیزی گفتم. حسین نیز علاقه خاصی نشان نداد و ابهام من کماکان ماند. اکنون که می بینم این فیلم تهیه شده است، خوشحالم و از جمله این که حسین منصوری سکوت خود را شکسته و کتابی در باره فروغ به آلمانی می نویسد. امیدوارم دلیل این دیرکرد، آن گونه که فرزانه میلانی در فیلم گفت، تنبلی حسین بوده باشد.

سنگ بزرگی که انتشارات سورکامپ در باره نوشتن زندگی نامه فروغ پیش پای جامعه ایرانی انداخته است، باعث شد که ترجمه های من نیز تا امروز خاک بخورند.

بسیاری از ابهام ها نیز می مانند و فروغ برای ما که دوستش می داریم، چون تصویری نیمه تمام در هاله ای باقی خواهد ماند. شاید اینجا نیز یک ویژگی همیشگی فرهنگ ایرانی خود را نشان می دهد که دوست دارد انسان های بزرگ اسطوره شوند، پایشان در آسمان ها باشد و پرستش شوند. آنها نباید به چشم مردمان چون یکی از آنها آیند. آنها ویژه هستند و از جهانی دیگر! آنها نباید زمینی باشند و برای این که آنها را دور کنیم، باید آنها دست نیافتنی شده، پرستش شوند و در همین راستا نیز بی خاصیت و بی آزار!

ما حق نداریم بیش از آنچه اجازه می دهند، بدانیم و زاویه های گوناگون زندگی فروغ را بشناسیم. نباید بدانیم که او چرا نوشت:

«نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشتهای مرا می جوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
من سردم است و میدانم
که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی به جا نخواهد ماند
«

من گمان می کنم که ابراهیم گلستان پاسخی دارد که به ما نمی گوید.

و یا فروغ در اوج پختگی زندگی کوتاه خود چرا این شعر نیرومند را نوشت:

«گروه ساقط مردم
دلمرده و تکیده و مبهوت
در زیر بار شوم جسد هاشان
از غربتی به غربت دیگر می رفتند
و میل دردناک جنایت
 در دستهایشان متورم میشد
گاهی جرقه ای جرقه ناچیزی
این اجتماع ساکت بی جان را
یکباره از درون متلاشی می کرد
 آنها به هم هجوم می آوردند
مردان گلوی یکدیگر را
با کارد میدریدند
و در میان بستری از خون
با دختران نابالغ
همخوابه میشدند
آنها غریق وحشت خود بودند
و  حس ترسناک گنهکاری
ارواح کور و کودنشان را
مفلوج کرده بود
پیوسته در مراسم اعدام
وقتی طناب دار
چشمان پر تشنج محکومی را
از کاسه با فشار به بیرون می ریخت
آنها به خود فرو می رفتند
و از تصور شهوتناکی
اعصاب پیر و خسته شان تیر میکشید
اما همیشه در حواشی میدانها
این جانیان کوچک را می دیدی
که ایستاده اند
و خیره گشته اند
به ریزش مداوم فواره های آب …»

 فیلم این شعر را با نمایش صحنه هایی از روزهای انقلاب 57 نشان داد که هر چند «مردم ساقط» و «جانیان کوچک» را نشان می داد ولی فروغ انگیزه اش این نبود. او نمی توانست از انقلاب 57 بداند. هر چند که او در آن سال ها برای مجله فردوسی نوشته بود: «من ازآن مردم زاهد نمايي که همه کار مي‌کنند وباز هم دم ازتهذيب اخلاق جامعه مي‌زنند بيزارم«. بعدها نیز در «دیوار» نوشت:

 «بر روی ما نگاه کن خدا خنده میزند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چون زاهد سیه کار خرقه پوش
پنهان ز دیدگاه خدا می نخورده ایم
»

 ولی به راستی چه بود؟ از این چراها زیاد است.

آن شبی که فروغ برآشفته و با لباسهای خاکی از نزد چند تن از دوستانش که از بزرگان ادبی امروز هستند، بازگشت، چه پیش آمده بود؟ چه رخ داده بود؟ چرا باید بنشینیم و با نادانسته های خود و ذهن معلولمان ببافیم؟

نمی گویند و ما را در ته دریا نگاه داشته اند.

(عکس از وبسایت صدای آمریکا است)

در همین مورد:

شعر “جفت” از فروغ فرخزاد و برگردان آلمانی آن